کتاب - استانبول :خاطرات و شهر

    استانبول: خاطرات و شهر – اورهان پاموک- ترجمه : شهلا طهماسبی – انتشارات نیلوفر – چاپ اول :1391- 495 صفحه

    "استانبول: خاطرات و شهر" اولین اثری بود که از اورهان پاموک نویسنده ترکیه ای و برنده جایزه نوبل 2006 خواندم. از پاموک زیاد شنیده بودم و تا حدودی با دیدگاههایش در مورد مسائل مختلف آشنا بوده ام به نظر میرسد این کتاب میتواند مدخل خوبی برای شناختن دنیای پاموک و خواندن بقیه آثار او باشد. شهر "استانبول" به دلایل فرامتنی نیز برایم جذابیت زیادی دارد. شهری است که سفرهای متعددی به آن داشته ام. در خیلی از قسمتهای آن پیاده روی کرده ام. در بازار سنتی آن گشته ام و از همه مهمتر بسفر را چه از خطوط ساحلی و چه از داخل آب و یا از روی پل و چه در روز و چه در شب دیده ام. حدود دو سه سال است که میگویم اگر امروز برای محل زندگی خود حق انتخاب داشتم، استانبول را انتخاب می کردم. پس در همین نقطه مشخص میشود که تمایل من به خواندن کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" دلایل فرامتنی نیز دارد. و طبعا با دوبلین در آثار جویس و یا سن پطرزبورگ در آثار داستایوسکی و یا لندن در آثار چارلز دیکنز چنین ارتباطی را نمیتوانم برقرار کنم.

    کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" عملا یک حالت دوگانه دارد. از یک طرف خاطرات نویسنده در حدود 22 سال اول زندگی او است و از طرف دیگر در مورد شهری است که او تقریبا سراسر عمر خود را در آن گذرانده است، و به همین دلیل اسم کتاب با هوشمندی زیاد انتخاب شده است و به دو وجه "خاطرات" و "شهر" اشاره دارد. همین دیدگاه، این "خود زیست نگاری" را از موارد مشابه نظیر سارتر در "کلمات"، ویکتور ارافیف در "استالین خوب" و یا مواردی از نویسندگان ایرانی نظیر احسان طبری در "دهه نخستین" و یا "رحیم نامور" در سایه های گذشته" جدا می سازد. زیرا اینها همگی به راوی و اطرافیانش توجه زیاد دارند. و بعضی دیگر که نظیر "رومن به روایت پولانسکی" به گذشته رومن پولانسکی از کودکی و جوانی تا آغاز میانسالی میپردازند، گرچه به محیط اطراف توجه ویژه نشان می دهند، ولی به دلیل متفاوت بودن محیط اطراف هرگز روی یک شهر خاص متمرکز نمی شوند، مضاف آنکه در این آثار اگر به محیط اطراف توجه می شود آن بخش که مستقیما به راوی مربوط میشود، مورد تاکید است. در حالی که در " استانبول: خاطرات و شهر" به استانبول از جنبه های مختلف توجه میشود و حتی میتوان با حذف صفحاتی از کتاب که مربوط به خاطرات نویسنده است، آن را به عنوان یک تک نگاری در مورد استانبول در نظر گرفت، و چه هوشمندانه است انتخاب عکسهای فصل اول که اولی عکس راوی در کودکی است که به یک محور اصلی کتاب یعنی کودکی پاموک اشاره دارد. دومی چشم اندازی وسیع از استانبول است که به دومین محور اصلی کتاب اشاره دارد، و سومی پاموک حدودا دو ساله در آغوش مادر است که از بالکن خانه شان شهر را نگاه میکند و عملا به دو ریشه خود اشاره دارد. در حقیقت در همان آغاز در می یابیم که دو کاراکتر اصلی کتاب، راوی و شهر استانبول هستند.

    پاموک در کتاب به جنبه های تاریخی استانبول اشاره چندانی ندارد، او بیشتر به جنبه های اجتماعی شهر و تحولات آن در اواسط قرن بیستم و بخصوص دهه های پنجاه و شصت میلادی اشاره دارد. این جنبه از تاریخ شهرها جذابیت خاصی دارد که جای آن معمولا در کتابهای تاریخی  نیست و اگر کسی بخواهد در مورد این جنبه ها جدا از حافظه افراد تحقیق کند، یکی از بهترین ابزارها صفحات غیر سیاسی روزنامه های شهر و اخبار روز آنها است. مسایلی نظیر آتش سوزی کشتی ها در بسفر و ایجاد آتش سوزی در بخشی از شهر و یا برخی قتلهایی که در بسفر اتفاق افتاده از این دست هستند، اینها چیزهایی هستند که خاطرات جمعی مردم یک شهر را بیان میکند و پاموک به خوبی به تصویر کشیده است. گذشته از آن پاموک به استانبول از منظر نویسندگان و روزنامه نگاران ترک از یک طرف و هنرمندان مسافر در استانبول از طرف دیگر پرداخته و سعی کرده با مجموعه اینها تصویری از شهر در دوره کودکی و نوجوانی خود بدهد. به نظر می رسد پاموک سعی کرده ذهنیت خود در آن دوره در مورد شهر را به خواننده القا کند و این امر با توجه به اینکه پاموک صرفا به این دوره از عمر خود پرداخته و خواسته تاثیرات ذهنی شهر در آن دوران بر خودش را بگوید کاملا پذیرفتنی است و من برخی لغزشهای تفکری را که در کتاب می بینم فرض میکنم که تفکر آن زمان پاموک چنین بوده و این نمیتواند یک جکم دقیق و علمی باشد. مثلا آنچه که در مورد الزام تحصیلات در دوره عثمانی جهت گرفتن مقامهای بالا و عدم این الزام در شرایط دوران جمهوری میگوید جای تردید زیاد دارد.

    از نظر پاموک استانبول در آن زمان دوران انحطاط خود را که آغاز آن مقارن سقوط دولت عثمانی بوده است، میگذرانده است. سیاه و سفید دیدن شهر و اینکه گذشته آن را رنگی می داند نیز تداوم این تفکر است، مضاف بر اینکه تاکید زیادی بر حزن استانبول دارد. سیاه و سفید بودن شهر برای من قابل تصور است. در سال 1988 به عنوان مسافر ترانزیت 18 ساعت در استانبول بودم. شهری که در مقایسه با تهران سال 1366 نیز چندان سرآمد نشان نمی داد. شهری با بوی زغال سنگ و دود حاصل از این سوخت در فضا. طبیعی است که در دوره ای که پاموک میگوید این مشکلات حادتر بوده است. و طبعا همه اینها با استانبول امروز که طی 12 سال اخیر شاهد تغییرات و ترقی آن بوده ام تفاوت دارد. قطعا پاموک در مورد استانبول امروز متفاوت خواهد نوشت، و یا شاید نوشته باشد و من نخوانده باشم.

    استانبول را معمولا از سه منظر متفاوت دیده اند. اول از چشم غربی که شهری است که به عنوان دروازه ورود به شرق جلوه می نماید، شهری که از نظر معماری و مردم و آثار تاریخی و مناره های متعدد مساجدش به اندازه کافی شرقی است تا برای آنها کاملا شرقی جلوه کند. از چشم مردم خود شهر، شهری است پر از خاطره های فردی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی. نمادی برای حکومت عثمانی و یا دولت ترکیه و افتخاری برای ترکیه. حال یا مانند پاموک به عنصر "حزن" برتری می دهند، یا مانند برخی دیگر به جلال قدیمی شهر و یا مانند گروهی دیگر به عنوان یک شهر "پست مدرن" و .... . از چشم شرقی، استانبول به عنوان دروازه ورود به غرب شناخته میشود، شهری که به علت معماری قسمت اروپایی بخصوص محله هایی نظیر گالاتا، سلطان احمد، تقسیم، کوچه های تنگ و سنگفرش، نماسازی قدیمی خانه ها که شهرداری اجازه تغییر آنها را نمی دهد و فقط داخل آنها میتواند معماری مدرن داشته باشد، به علت کلیساهای قدیمی، پوشش توریستها و مردم غیر سنتی ترکیه، رستورانها و کافه هایی که صندلی هایشان در پیاده رو چیده شده و در آنها مشروبات الکلی هم سرو میشود، گردشگاهها و پیاده روهای اطراف بسفر (که از زمین تا آسمان با اطراف رود دجله در شهر بغداد فرق میکند)، و... به اندازه کافی غربی است تا برای آنها غربی جلوه کند. جالب آنکه این شهر تنها کلان شهری است که در دو قاره جای دارد و به خوبی میتواند نقش مرز یا بهتر بگویم ارتباط دهنده شرق و غرب را بازی کند. ونقش محوری بسفر جای تاکید دارد که ساحل شرقی آن آسیایی و غرب آن اروپایی است. گرچه امروز همین قسمت آسیایی از نظر مدرنیته و حتی فرهنگ ساکنان از قسمت اروپایی غربی تر جلوه میکند. پاموک در کتاب نشان میدهد که به دو دسته اول یعنی به چشم غربی و به چشم ترکی توجه دارد و اثری از چشم شرقی در کتاب او نیست.

    پاموک به بسفر نگاهی ویژه دارد. البته از منظر بیرونی نیز جدا ساختن بسفر و استانبول امکان پذیر نیست، ولی پاموک تا حدودی به این دو هویتی جداگانه می بخشد. در توصیف شهر استانبول به "حزن" و سیاه و سفید بودن شهر تاکید می کند، ولی در بسفر به عنصر "زندگی" توجه دارد و آن را مالامال از این عنصر می بیند. چیزی که برای امروز استانبول از نظر من مفهوم ندارد و در هر دو آنها زندگی را میبینم، گرچه حزن هم نوعی زندگی است ولی به نظر می رسد پاموک بسفر را رنگی میبیند.

    ذهن  پاموک در شهراستانبول قدم می زند و دنبال خاطرات و در حقیقت هویت خود می گردد، و از طرفی در مرور خاطرات و شناسایی هویت خود در شهر گذر میکند. اینها خوشبختی کسی است که در استانبول زندگی میکند. متاسفانه برای ما تهرانی ها چنین امکانی فراهم نیست، شاید 90% فضاهایی که خاطرات جوانی مرا تشکیل میداده اند از بین رفته و یا دچار دگرگونی های مفرط گشته اند که دیگر اثری از هویت قبلی خود ندارند. استانبول شهری است که خاطرات قدیم را حفظ کرده و جالب آنکه درجا هم نزده، در نتیجه پاموک توانسته چنین ترکیبی را ایجاد کند که حتی من توریستی که این شهر را چهل پنجاه سال بعد از زمان وقوع اتفاقات دیده ام، کاملا با فضای آن ارتباط برقرار میکنم، ولی نمیتوانم به فرزندان خودم کوچه و خیابان و فضای خاطرات قدیم خود را نشان دهم.

    پاموک در بعضی قسمتها چون یک روانکاو به گذشته و کودکی خود پرداخته و از این نظر این کتاب با "کلمات" سارتر شباهت پیدا میکند. او با دیدگاهی متاثر از روانشناسی فرویدی (من در حد اطلاعات اندک خود از روانشناسی چنین استنباطی کرده ام) با صراحت قابل ملاحظه ای (بخصوص در مقیاس شرقی ها) به بیان رویاهای سکسی خود می پردازد.

    در مجموع کتاب برای من جذاب بود، ولی باید بگویم از آن انتظار بیشتری داشتم. عنصر "روده درازی" و "تکرار" در کتاب به چشم می خورد. شاید این همان ویژگی "شرقی" است که در پاموک وجود دارد. ضمن اینکه پاموک همانند یک "غربی" سعی کرده کمتر از عنصر "احساس" در نوشته اش استفاده کند، و این امر بخصوص در فصل 35 (اولین عشق) کاملا بارز است. از نظر من اگر پاموک در عنصر اول کمی غربی تر و در عنصر دوم کمی شرقی تر عمل میکرد به جذابیت کتاب افزوده می شد. در انتها میبایست از ترجمه خوب خانم شهلا طهماسبی یاد کنم که به خوبی حق مطلب را ادا کرده اند.

کتاب - فیلم کوتاهی درباره دیگران

    فیلم کوتاهی درباره ی دیگران (مکالمه با ژان کلود کاری یر درباره ی سینما و مکالمه با عباس کیارستمی درباره ی ژان کلود کاری یر) – محسن آزرم –چاپ اول 1392- نشر زاوش – 156 صفحه + تصاویر

    " فیلم کوتاهی درباره ی دیگران" کتابی است خواندنی و جذاب که به همت محسن آزرم منتشر شده و قطعا برای علاقمندان سینما و فیلم بینان (حتی آنها که غیر حرفه ای هستند) جذاب و قابل استفاده است.

    قسمت اصلی کتاب شامل مصاحبه محسن آزرم با ژان کلود کاری یر است. ژان کلود کاری یر یکی از مشهورترین فیلمنامه نویسان جهان است، و در ایران نیز چنین مرتبه ای دارد. آشنایی من با کاری یر از اواخر دهه 60 و از طریق نشریه "سروش" که در آن زمان، پس از مجله فیلم بهترین مطالب سینمایی را داشت، شروع شد. البته در آن زمان بیشتر بر اینکه کاری یر فیلمنامه های لوییس بونوئل را می نوشت، تاکید بود. به مرور زمان و به طور گذرا مصاحبه هایی با کاری یر را شاهد، و گاهی در تیتراژ فیلمها شاهد نامش بودیم. و به مرور دانستم که او در زمان حیات بونوئل برای کارگردانهایی مشهور دیگری نیز فیلمنامه نوشته است. این کتاب اولین کتاب مستقلی است که در مورد او به زبان فارسی چاپ شده است.   ژان کلود کاری یر متولد 1931 در فرانسه و دارای مدرک کارشناسی ادبیات و کارشناسی ارشد تاریخ است، و در 26 سالگی اولین رمانش به نام "مارمولک" را نوشته است. اولین فیلمنامه اش "خاطرات یک مستخدمه" را در 1964 برای بونوئل نوشته است. علاوه بر این، پنج فیلمنامه دیگر برای بونوئل نوشته است ( بل دوژور، راه شیری، جذابیت پنهان بورژوازی، شبح آزادی، میل مبهم هوس). علاوه بر او برای کارگردانانی مانند لویی مال، ژاک دوره، مارکو فرری، پاتریس شرو، فیلیپ دوبروکا، فولکر شلوندورف، ژان لوک گدار، کارلوس سائورا، آندری وایدا، پیتر بروک، ناگیسا اوشیما، فیلیپ کافمن، میلوش فورمن، ژان پل راپنو، جاناتان گلیزر، عتیق رحیمی هم فیلمنامه نوشته که نشان از گستردگی کار او دارد. همسر او نهال تجدد ایرانی است و در فیلم "کپی برابر اصل" کیارستمی نیز بازی کرده است.

   مصاحبه محسن آزرم با کاری یر هم خواندنی است و هم برای دوستداران سینما بسیار مفید است. صحبتهای عمومی جالبی از زبان یکی از شایسته ترین صاحب نظران در مورد مقایسه فیلم و رمان، فیلمنامه اقتباسی در مقایسه با فیلمنامه اوریژینال، نحوه همکاری فیلمنامه نویس و کارگردان، تفاوت فیلمنامه و داستان و ضرورت تسلط فیلمنامه نویس به روند فیلمسازی (اشاره میکنم به مثال جالب فیلم سیرانو دوبرژاک) و اینکه آیا فیلمنامه اثری است هنری یا نه، که همگی از مسائل مهم و مورد بحث در این محدوده است. علاوه بر این توضیحات مبسوطی در مورد دوره همکاری او با بونوئل، میلوش فورمن، فیلم سبکی تحمل ناپذیر هستی و میلان کوندرا، آموزش فیلمنامه نویسی، نگرش او به هالیوود در مقایسه با سینمای اروپا، فرهنگ مشرق زمین و سینمای کیارستمی نیز در کتاب مطرح شده که برای علاقمندان سینما خواندنی است.

    بخش اول کتاب نیز مصاحبه ای با کیارستمی در مورد کاری یر است که جالب است، بخصوص از این نظر که کیارستمی کمتر تن به مصاحبه با ایرانیان داده است.

    ضمن اینکه چهره اصلی کتاب، ژان کلود کاری یر است، باید تاکید کنم که نقش محسن آزرم در این کتاب بسیار برجسته است. او به عنوان یک مصاحبه گر متخصص در امر سینما، به خوبی توانسته به بحث با کاری یر جهت دهد و او را به حرف زدن بکشاند. آزرم از یک طرف فروتنانه بر خلاف بسیاری از همکاران خود سعی نکرده دانش خود را به رخ کاری یر و خواننده بکشد و از طرف دیگر با توجه به احاطه ای که به سینما دارد، به بهترین وجهی کاری یر را به سخن گفتن واداشته است. مصاحبه او با کیا رستمی هم باز به همین علت که توانسته از این کارگردان (از نظر من متفرعن) حرف بکشد، نشان از هوش بالای آزرم دارد.

    کتاب علیرغم حجم کم خود، بسیار با وسواس تقسیم بندی و چاپ شده است. به غیر از دو مصاحبه اصلی، فصلی با عنوان پی نوشتها دارد که حجم زیادی را به خود تخصیص داده، بسیاری از این پی نوشت ها برای خوانندگانی که سابقه زیادی در خواندن مطالب سینمایی ندارند، لازم است و کتاب را برای آنها نیز خواندنی میکند. بخشی از آنها برای خوانندگان خاص نیز مفید است. سرگذشت کاری یر و منتخب فیلم شناسی و کتاب شناسی کاری یر نیز در انتهای کتاب به جامع شدن آن کمک زیادی کرده است. منتظر کارهای بعدی محسن آزرم هستم.    

روایتی از جنگ بر ضد جنگ

 زندگی، جنگ و دیگر هیچ – نویسنده: اوریانا فالاچی مترجم: لیلی گلستان- انتشارات امیرکبیر – چاپ دوازدهم(1389) – چاپ اول(1350)- 534 صفحه-65000 ریال     

     این کتاب را به جهت همراهی با برخی دوستان مجددا دست گرفتم. قبلا آن را در تابستان 1355 خوانده بودم، در حال و هوای آن زمان کتابی بود خواندنی و مطرح، و به عنوان یکی از معدود کتابهای ضد جنگ منتشر شده در بازار محدود کتاب آن زمان معروف بود.

    اوریانا فالاچی در آن زمان، شاید مشهورترین خبرنگار بین ایرانیان بود، و کتابهایش نیز پرفروش بودند. کتابهایی نظیر نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، یک مرد، مصاحبه با تاریخ و همین کتاب فعلی مشهورترین کارهایش بودند. گروههای چپ ایران چندان علاقه ای به کارهای او نداشتند، زیر از نظر آنها نباید انتقادی به مارکسیسم می شد، و اصولا آثار نویسندگان غیر مارکسیست معاصر را ندرتا توصیه میکردند. و بیشتر خوانندگانش دانشجویان و روشنفکرهای جوان بودند، زیرا بسیاری از بزرگترها نیز کتابهای او را به علت ژورنالیستی بودن و داشتن لحن احساساتی توصیه نمیکردند. این یادداشت در دو قسمت است، قسمت اول مربوط به دو فصل اول و قسمت دوم مربوط به بقیه کتاب (یازده فصل)

دو فصل اول

   پیام اصلی کتاب در دو فصل اول، پوچی جنگ و نبودن دشمنی فردی بین سربازان دو جبهه و تشابه روشها در میدان جنگ و پشت جبهه است. منفجر کردن یک رستوران در سایگون، و ریختن بمب بر سر مردم بیگناه یک دهکده هر دو ترور کور هستند و هیچ تفاوت ماهوی باهم ندارند، طبعا در جنگ، هر یک از دو طرف با تمام امکانات خود در صدد پیروزی است. ویت کنگ ها نمیتوانند بروند آمریکا و بر سر مردم آنها بمب بریزند ، پس ناچارا در سایگون به ترور کور دست میزنند. به قول یکی از ویت کنگ ها برای ما دشمن فرانسوی، آمریکایی، چینی و کره ای فرقی ندارد. ما از میهنمان دفاع میکنیم و اگر هم روزی آنها از کشورمان بروند با آنها دوست خواهیم بود. منطقی است بسیار ساده و قابل پذیرش. آمریکایی ها هم وقتی با واقعیت ویتنام روبرو میشوند یا از ترس جانشان و یا با درک تفاوت جنگ بین دولتها و جنگ بین مردم، میفهمند ویتنام جای آنها نیست. منطقی که این کتاب نشان می دهد، و شاید در زمان نوشته شدن کتاب، کمتر از امروز مورد پذیرش عمومی بود، در دنیای امروز کاملا پذیرفته شده و عمیقا درک شده است.

    در این زمینه حدود دو سال پیش در وبلاگم مطلبی نوشتم که تجربه ای از یک شب در رم بود، آنچه در آن شب به ذهنم رسید، زمانه ما را خیلی جلوتر از زمان نوشتن کتاب نشان می دهد. لینک آن را میگذارم. http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx

    نمیتوان در مورد این کتاب نوشت و از وضعیت تفکری مارکسیسم که از یک طرف، وجه غالب جنبشهای آن زمان و از طرف دیگر ایدئولوژی حاکم بر ویت کنگ ها بود، غافل شد. مطابق آموزه های مارکسیستی جنگها دو نوعند: جنگهای امپریالیستی و جنگهای مردمی (جنبش های آزادی بخش). نوع اول نوع تکامل یافته جنگهای قرون قبلی (قبل از امپریالیسم) است که صرفا دعوای طبقه حاکمه کشورها برای دستیابی به ثروت بیشتر است. نظیر جنگ جهانی اول، جنگهای قرن 19 فرانسه و آلمان. جنگهای ناپلئون و .... . طبقه کارگر این کشورها در این جنگها هیچ منفعتی ندارد، وظیفه کمونیستها حضور فعال در پشت جبهه و آگاه ساختن طبقه کارگر از پوچی این جنگ است، و احزاب کمونیستی میبایست از تضعیف قوای حاکمه ناشی از جنگ و افزایش نارضایی عمومی استفاده کرده و همانند شوروی در 1917 ضربه کاری را بر طبقه حاکم وارد کنند. انقلاب نافرجام 1918 آلمان، به قدرت رسیدن کمونیستها در اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم، قدرت گرفتن جنبش های کمونیستی در ایتالیا و یونان پس از جنگ جهانی دوم از این دسته اند.

    نوع دوم جنگها، جنگهای مردمی است. همانند مبارزات آزادی بخش در ویتنام، کوبا، الجزایر و... . در این حالت جنگ ماهیت مردمی دارد، و احزاب کمونیست داخلی باید سعی کنند در این جنگها در جلوی صف قرار بگیرند و اردوگاه جهانی سوسیالیسم نیز باید از این جریانات حمایت کنند. البته سویه دیگر جنبش های آزادی بخش، نیروی مقاوم در مقابل جنبش است، که در جنگ ویتنام تا پایان دهه 50 فرانسه و پس از آن آمریکا بوده است. این جنگها ماهیتا مترقی است، زیرا نیروهایی که در جهت مثبت حرکت تاریخ قدم برمی دارند (جنبشهای آزادی بخش) یک طرف آن هستند و طرف مقابل که میخواهد جلوی حرکت تاریخ را بگیرد، طرف مرتجع است. در نتیجه، دولت آمریکا در جنگ ویتنام طرف مرتجع بوده است. طبیعی است که فارغ از تئوریهای مارکسیستی نیز با توجه به حق مردم ویتنام در مورد تعیین سرنوشت خویش میتوانیم در جنگ ویتنام حق را به ویت کنگ ها بدهیم، و طبعا سمپاتی کامل ما علیرغم مخالفت با ماهیت جنگ با ویت کنگ ها است (آیا حق دارم این را با افعال اول شخص جمع بگویم؟). بین جنگ ویتنام و جنگهای مثلا عراق – کویت تفاوت زیادی وجود دارد. این جنگها از نوع اول در تئوری مارکسیسم است و امثال ما هیچ علاقه ای به برنده شدن یک طرف ندارند.

بقیه کتاب

        به دنبال یادداشت قبلی، کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" را تمام کردم و باید بگویم خیلی بیشتر از انتظاری که داشتم لذت بردم و از آن استفاده کردم. خواندن کتابی که در مورد یک مسئله روز نوشته شده و به طور دقیق و با آدرس، وقایع بین نوامبر 1967 تا اکتبر 1968 را نقل کرده، پس از 45 سال گذشت از وقایع قطعا جالب است و میتوان از منظر زمان به مسائل و علاوه بر آن ارزیابیهای نویسنده نگریست.

    به نظرم می آید که اوریانا فالاچی در زمان نوشتن یادداشتها، 3 دوره مختلف را تجربه کرده، در دوره اول نگاهی غمخوارانه به ویت کنگ ها دارد، و به طور صریح طرف مقابل را محکوم میکند. در دوره دوم که پس از حادثه کشتن چهار خبرنگار (به ظاهر توسط ویت کنگ ها) پیش می آید، فالاچی معترض روشهای ویت کنگ ها میشود و حالت غمخوارانه خود را از دست میدهد و به نوعی سرخوردگی می رسد. در دوره سوم که سنتز تز و آنتی تز قبلی است به دیدگاهی کامل تر در مورد وقایع می رسد و در آخرین فصل کتاب که به اعتقاد من درخشان ترین فصل کتاب است، جمع بندی خود از وقایع را که بر اساس حدود ده ماه مشاهده پیگیر اتفاق افتاده بیان میکند. ارتباط این نتیجه گیری و وقایع مطرح شده کاملا قابل ردیابی است، و شاید بزرگترین مزیت فالاچی و یا فرانسوا که او هم خبرنگاری است با تجربه ای بیشتر و دنیادیده تر این است که در چهارچوب یک ایدئولوژی حرف نمی زنند و قضاوت نمیکنند. شاید به جای ایدئولوژی کلمات آنها بر زمینه ای دیگر به زبان می آید، دوست داشتن انسانها و ناراحت بودن از رنج آنها.

    این زمینه که در دهه های بعد شاید به وجه غالب جریان روشنفکری جهان بدل شد، در این کتاب مشهود است و به همین علت احترامی بیش از قبل برای فالاچی قائل خواهم بود.

    کتاب به خوبی و با دقتی سینمایی زشتیهای جنگ را تصویر میکند، و میبینیم که : "در ورود به ویتنام کوچکترین چیزی آدم را به هیجان می آورد، ولی بعد خیلی زود همه چیز عادت میشود و میگذرد." (ص 21) نویسنده در آغاز که به ویتنام می آید برای ثابت کردن عقیده ای است که همیشه به آن معتقد بوده، یعنی پوچی و احمقانه بودن جنگ و اینکه جنگیدن ، قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. (ص 24) به مرور فالاچی با نظراتی جدید از طرفین نبرد آشنا میشود، نظیر اینکه :"تنها نقطه مثبت جنگ این است که دوستان جدیدی پیدا میکنی و بقیه جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست." (ص 56) و یا از قول یک کاپیتان آمریکایی در مورد یکی از ویتنامیهایی که کشته: "فکر میکنم که اگر روزی او را در باری در نیویورک می دیدم شاید از او خوشم می آمد و شاید هم درباره کمونیسم و کاپیتالیسم با او بحث میکردم و شاید او را به خانه دعوت میکردم." (ص 48)

    یکی از جملات جالب کتاب که از زبان یک ویت کنگ در مورد اشغالگران وطنش  (در این مقطع آمریکایی ها) میشنویم، این است: " هنگام جنگ از آنها متنفرم، ولی بعد از جنگ دیگر نفرتی نسبت به آنها حس نمیکنم و به این فکر میکنم که آنها هم بیگناهند چون به هر حال بشر هستند. فکر میکنم بعضی از آنها داوطلبانه آمده اند ولی اغلبشان نمیدانند چرا می جنگند، و اینکه نمیدانند چرا میجنگند و چرا کشته میشوند، باید چیز وحشتناکی باشد."(ص108). این دیدگاه که از زبان یک ویت کنگ کم سواد نقل میشود نشانه آموزش صحیح رهبران ویتنام شمالی است، آنها تخم کینه همیشگی علیه اشغالگران را در ذهن ویت کنگها نکاشته اند. میدانند نبرد با اشغالگران یک مسئله دائمی نیست، و روزی باید با همین اشغالگران به داد و ستد و ارتباط مشترک برسند. مگر امروز آمریکا و فرانسه همکاران تجاری دولت فعلی ویتنام نیستند و توریستهای آمریکایی مرتبا از ویتنام دیدن نمی کنند؟ حال اگر قرار بود همواره به آمریکا و فرانسه به عنوان دشمن نگاه شود، امروز ویتنامی ها چه وضعی داشتند. کشوری درگیر مشکلات قدیمی خود که همواره بهترین راه، پشت سر گذاشتن آن است. باید اعتراف کرد که ویتنامی ها در دوران جدید مرهون این دیدگاه صحیح هوشی مین و مسئولین بعدی کشور هستند. 

    فالاچی به اعتقاد من صداقت زیادی در بیان وقایع داشته، وقتی همراه با یک خلبان بمب افکن جهت آگاهی از تجربه بمب انداختن روی سر مردم، در هواپیما است و خطر را حس میکند، دعا میکند :"خدای من! کاری کن که اندی آنها را بکشد."(ص 153) " با افتادن هر یک از آنها (ویت کنگ ها)، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد." (ص 153)، اینجا است که میبینیم حضور در جنگ مستلزم بروز خودخواهی هایی است که در زمان صلح از نظر همه نکوهیده است. به همین دلیل به نظر من کسانی که در عمرشان نجنگیده اند نباید سربازان را قضاوت کنند، جنگ زمینه زشتی است که هر فرد میتواند لغزشهای متعددی بر خلاف تفکر و اعمال خود در زمان صلح داشته باشد، و بهترین راه جلوگیری از این پدیده شوم و ضد انسانی است. خوشبختانه میزان جنگ در تمدن فعلی بشری کاهش یافته است.

    خواندن دفتر خاطرات دو ویت کنگ بسیار جالب و در عین حال حزن انگیز است. به خوبی با عمق ذهن کسانی که از روی اختیار یا اجبار میجنگند آشنا میشویم. یکی از گویا ترین جملات این خاطرات این بود: "حالا که پنج ماه است در ارتش هستم، حس می کنم تمام چیزهایم را برای وطن فدا کرده ام: خانواده ام، کارم، خوشبختی ام." به راستی جنگ گزاف ترین بها برای این عزیزترین داشته های بشری است.

    وقتی فالاچی بیشتر با عمق جنگ آشنا میشود و فجایع مختلف را میبیند، میفهمد که نباید فقط از نازیها در جنگ دوم متنفر باشد، جمله ای میگوید که : "اگر قرار باشد محاکمه نورنبرگ را محاکمه ای شرعی و قانونی بدانیم، باید محاکمه دیگری را هم برگزار کنیم: این بار باید روی نیمکتهای متهمان، پسران شجاع بنشینند، همان پسران شجاعی که دستور می دادند حتی یک موجود زنده را هم در دهکده باقی نگذارید حتی یک مرغ را." در حقیقت محکوم اصلی جنگها، مسببان شروع آن هستند، و گرنه وقتی جنگ شروع میشود، دیگر غول از چراغ جادو بیرون میآید. بسیاری از صفات خفته که در قالب تمدن و زندگی روزمره و فرهنگ و اخلاق در بشر و طی قرون و اعصار به داخل قوطی رفته ناگهان سر بیرون می آورد، این مسئله دیگر مهاجم و مدافع نمی شناسد، بستگی به این دارد که زور چه کسی بیشتر می رسد. ما در فیلمهای مختلف جنایات نازیها را که طرف مغلوب جنگ جهانی دوم بوده اند به وفور دیده ایم. ولی آیا در چند فیلم به تجاوزهای متعدد متفقین به زنان و دختران و حتی بچه های آلمانی در اواخر جنگ جهانی اشاره شده است. چقدر در مورد آمار تعداد بچه های حرامزاده و دو رگه آلمانی که در 1946 به دنیا آمده اند، برایمان گفته اند. کمتر از 20 سال است که به نسل کشی ارتش سرخ شوروی در کاتین لهستان اشاره میشود. البته محاکمه نورنبرگ گامی ضروری برای مجازات خاطیان بوده، ولی این جنایات توسط نظامیانی خرده پا تر اتفاق می افتد، و البته شاید به دلیل برخی طبایع نهفته بشر قابل محاکمه نباشد. سردمداران حکومتها موظفند این غول را در چراغ جادو نگاه دارند.

    سپس به فصل درخشان نهایی (یازدهم) کتاب می رسیم که به طور مستقل نیز خواندنی است، و به خوبی تفکرات آرمانگرای زمان نوشتن کتاب را منعکس میکند و نویسنده نهایتا به فلسفه زندگی می رسد و با جمله ای بسیار زیبا و ساده و حتی عامیانه آن را بیان میکند :" زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد، بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم." (ص534). باید بگویم که این تشابه زیادی با دیدگاه شخصی من در مورد زندگی دارد، و بی اختیار یاد شعر جاودانه سیاوش کسرایی می افتم: " آری، آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش ...."

    در انتها کتاب را به عنوان یکی از بهترین آثار ادبیات جنگ که با نمایش زشتی، در جستجوی زیبایی است می دانم و به بخشی از دیالوگ فالاچی و فرانسوا اشاره میکنم : " فالاچی- ..هرچه که تعریف و تشریح کنی و گزارش بنویسی، باز آنها به کشته شدن و کشتن ادامه خواهند داد. فرانسوا، این شغل من به هیچ دردی نمی خورد.     فرانسوا- تشریح و نشان دادن حماقتهای بشر هرگز بی فایده نبوده، البته اگر به بشر ایمان داشته باشیم.

 آنچه بود که او گفت و خیلی دلم می خواهد حرفهایش درست از آب در بیاید." (ص498)

    با فاصله گرفتن از آن زمان به نظر می آید حرفهای فرانسوا درست بوده است.

    در پایان باید از ترجمه شیوا و دلنشین لیلی گلستان تقدیر کرد، گرچه در یکی دو جا با ارائه معادل "مرد" به جای man به معنای بشر تغییری در مفاهیم ایجاد شده است.

کتاب - اتحادیه ی ابلهان

      اتحادیه ی ابلهان- نویسنده:جان کندی تول-ترجمه: پیمان خاکسار- چاپ سوم: 1391 (چاپ اول : 1391) – انتشارات به نگار – 467 صفحه

    حدود 20 روز پیش رمان اتحادیه ابلهان (Confederacy of Dunces) را تمام کردم. نویسنده این رمان که این روزها به طور جدی و گسترده مورد توجه جامعه محدود کتابخوان های ایران قرار گرفته، جان کندی تول (1937 – 1969) است. این رمان تنها کار او است، و به دلیل اینکه هیچ ناشری حاضر به چاپش نشد، خود را کشت. بعدها مادرش دست نوشته های او را نزد ناشران متعددی برد، تا نهایتا یکی از آنها حاضر به چاپ اثر میشود، و به محض انتشار در سال 1980 کتاب شهرت زیادی پیدا میکند و جایزه پولیتزر سال 1981 را از آن خود میکند. این کتاب از نظر خیلی ها جزء 10 اثر برجسته 30 سال اخیر بوده و در نظرسنجی سال 2005 مجله "تایم" از سوی نویسندگان آمریکایی جزء برترین آثار ادبی آمریکا در 25 سال اخیر قرار میگیرد. خود کتاب و نویسنده آن حکایت جالبی دارند که در مقدمه کتاب به آن اشاره دقیقتری میشود.

    اتحادیه ابلهان داستانی در مجموع کمیک و خنده دار است، اگر خواننده بتواند موج ذهنی خود را با اثر تنظیم کند میتواند لذت زیادی از خواندن آن ببرد. شخصيت اصلي كتاب «اتحاديه ابلهان» يك جوان چاق، بیعار و تحصيل كرده به نام «ايگنيشس» است كه با مادر فقيرش زندگي مي كند. اين جوان حدود سي ساله، فوق ليسانس فلسفه قرون وسطي را دارد، او كاري به جز خوردن و خوابيدن و نوشتن اراجيفي كه تصور مي كند دنيا را تغيير مي دهد، ندارد. گرچه در همین نوشته ها تضادهاي جامعه دهه 60 آمریکا (نیو اورلئان) را به خوبي نمایش می دهد. او با زمان و مکان خود سازگاری ندارد، ظواهر و روابط جامعه او را آزار می دهد و علیرغم بی خاصیت بودن خود، دنیای اطراف را مسخره میکند. جالب آنکه از دیدگاه خواننده، بی شعوری انسانهای اطراف، خود این سیکل را تشدید میکند. به دلیل الزام پرداخت خسارت تصادف مادرش مجبور میشود کار کند. ابتدا در دفتر یک کارخانه شلوار دوزی کاری پیدا میکند و پس از ماجراهای جالبی که طی آن میخواهد در کارخانه شلوغ بازی در آورد، از کارخانه اخراج میشود و تصادفا به عنوان یک فروشنده دوره گرد ساندویچ سوسیس مشغول کار میشود. در نهایت از این شغل نیز اخراج شده و روابطش با مادرش نیز سست تر میشود. کتاب مجموعه ای از شخصیتهای "ابله" را دور هم جمع کرده که اکثرا جذابیتی زیاد دارند، و کاریکاتوری از جامعه مصرف گرا و ضد کمونیست دهه 60 آمریکا ارائه میدهد که خواندنی است.

    ایگنیشس قهرمان داستان به نوعی کاریکاتوری از دن کیشوت است، گرچه دن کیشوت نیز در کتاب سروانتس خود همانند یک کاریکاتور تصویر شده، ولی دن کیشوت سروانتس اهل عمل و آرمانگرا بود، ولی ایگنیشس بی عمل و پر حرف و بیعار و آرمانش هم مسخره است. دن کیشوت مرثیه سرای پایان دوره پهلوانی بود، و این یکی گذشته ای موهوم و دور در قرون وسطی را جستجو میکند. شاید بتوان گفت ترکیب نقاط منفی دن کیشوت و ابلوموف و اضافه نمودن یک فرصت طلبی و دروغگویی جامعه سرمایه داری، نتیجه اش ایگنیشس می شود. این قهرمان ما یک هم دانشگاهی مونث هم دارد که عقاید رادیکالی دارد، و از طریق نامه با او در ارتباط است، و مرتبا با هم در حال کشاکش کتبی هستند و ایگنیشس در بسیاری موارد میخواهد حال او را بگیرد. مکاتبات این دو از نقاط جالب کتاب است. البته شخصیتهای کتاب به این دو سه نفر محدود نمیشود و ما با حدود 10-15 شخصیت مختلف طرفیم که هر کدام از آنها ویژگی های جالبی دارند. به نظر من میتوان از این کتاب یک مینی سریال 6-7 ساعته بسیار جالب ساخت و کارگردانی آن را هم بهتر است به برادران کوئن بسپاریم.

      سبک این رمان را میتوان پیکارسک دانست، و ایگنیشس به عنوان شخصیت محوری به گونه ای رفتار میکند که اعمالش مضحک بودن همه شرایط دور و بر را رو میکند. مثلا کارخانه شلوار دوزی سالها بدون نظم و ترتیب خاصی امورش را میگذراند، ولی همین بی ترتیبی در مجموعه ای از روشهای کلیشه ای صدایش در نمی آید، ولی حضور ایگنیشس و رفتار غیر عادی او مسیر جریان را عوض میکند و اصطلاحا بوی همه چیز در می آید. نمونه های دیگر این مسئله در بخشهای مختلف رمان به چشم می خورد، این امر کاملا در راستای سبک پیکارسک رمان قابل توجیه است.

    نکته جالب دیگر نیز که با سبک رمان همخوان است، پای فشردن شخصیتهای مختلف بر خواسته هایشان است، خواسته هایی که اکثرا از نظر خواننده احمقانه می نماید. مثلا همسر صاحب کارخانه شلوار دوزی که با خواندن یکی دو کتاب روانشناسی خود را روان شناس میداند، میخواهد الگویی در برخورد با پرسنل ایجاد کند، و به شدت بر این موضوع پافشاری میکند، و این الگو همان خانم تریکسی میشود که صحنه های با حضور او از فرازهای کمدی داستان است. شخصیت پلیس نیز همانند بازرس کلوزو در پلنگ صورتی است. به دلایل عجیب و غریب به کسی یا چیزی مشکوک میشود، و به شدت بر نظر خود پافشاری میکند، گرچه در مواقعی هم شانس به او رو میکند و یک پلیس نمونه میشود.

    در مجموع کتاب بسیار خوشخوانی است، و من در آینده میتوانم هر بار بخشی از آن را باز کنم و بخوانم، و قطعا آن بخش به طور مستقل جذابیتهایی خواهد داشت. 

   پیمان خاکسار همانند کارهای دیگرش ترجمه بسیار دلنشینی از این کتاب ارائه داده و به خوبی توانسته طنز اثر و لحن های متفاوت شخصیتها و گفتار و نوشتارشان را در ترجمه فارسی در آورد، و در مقایسه با متن انگلیسی کتاب این تلاش را بسیار سنگین ولی به ثمر رسیده دیدم، به نحوی که یکی از نقاط قوت ترجمه فارسی، زبان کتاب است. خواندن این کتاب را به رمان دوستان که به کارهای طنز علاقه دارند، توصیه میکنم.

کتاب - بازمانده روز

بازمانده روز – کازوئو ایشی گورو- ترجمه : نجف دریا بندری – چاپ دوم: 1377 (چاپ اول : 1375) – نشر کارنامه – 296 صفحه

    بازمانده روز از کتابهای محبوب من بوده است. آن را یک بار در حدود سال 1379 و بار دیگر در حوالی 1386 خواندم. و اخیرا به بهانه همراهی با چند نفر از دوستان آن را برای سومین بار خواندم. این مطلب را در دو بخش مینویسم، یکی معرفی کتاب به کسانی که آن را نخوانده اند، و بخش دیگر مطالب دقیقتری از کتاب برای کسانی که آن را خوانده اند، و در یادداشت دیگری در چند روز آینده در مورد مقایسه فیلم و کتاب خواهم نوشت.

    معرفی کتاب

   بازمانده روز اثر کازوئو ایشی گورو نویسنده ژاپنی الاصل است که متولد 1954 بوده و در 1960 به همراه خانواده به انگلستان مهاجرت کرده و کلیه رمانهایش را به زبان انگلیسی نوشته است. بازمانده روز سومین رمان او است که در سال 1989 نوشته است.

    داستان از زبان یک سر پیشخدمت انگلیسی که بیش از 30 سال در خانه یکی از اشراف انگلیسی به نام لرد دارلینگتون خدمت کرده است، روایت میشود. او در خلال اولین مرخصی زندگیش در سال 1956 که یک سفر 6 روزه با اتومبیل در ناحیه غرب و جنوب انگلستان است، ضمن ملاقات با مردمان مختلف کشورش گذشته ها را به یاد می آورد، گذشته هایی شامل عشق ناگفته ای به سر خدمتکار زن، ارتباطات اربابش با اشراف انگلیسی و اروپایی و آلمانها، ارتباطش با پدرش، جزئیات زندگی حرفه ای او و سعی وافر او برای احراز تشخص حرفه ای و .... . استیونز شخصیتی است که عملا به جز زندگی حرفه ای خود به چیز دیگری بها نمی دهد.

    خواندن این کتاب به خصوص برای میانسالان بسیار مفید است، کتاب خواه ناخواه خواننده را به فکر در مورد گذشته و بقیه زندگیش که همان "بازمانده روز" است وا می دارد. جالب آنکه بدون اینکه در کتاب خبری از هیجانهای کتابهای تریلر باشد، به خوبی خواننده را با خود همراه میکند، و این نشانگر توانایی ایشی گورو دارد.

    یکی از ویژگیهای بارز کتاب، نثر آن است که دریا بندری طبق توضیحی که در مقدمه داده، از نثری مشابه نثر سفرنامه های قاجاری استفاده کرده و به دلیل چیره دستی دریابندری، این ویژگی به جذابیت بیشتر کتاب کمک کرده است.

    بنا به مقدمه کتاب، ایشی گورو این کتاب را در 35 سالگی نوشته است. نوشتن کتابی در باب  "بازمانده روز" در 35  سالگی، نشان از درک بالای او دارد. و به نظر من نحوه روایت کتاب نیز کاملا نشان از چنین درکی دارد. نگاه ایشی گورو به جامعه انگلستان نگاه از بیرون است، و شاید به همین دلیل توانسته ضمن تشریح کامل جزئیات رفتارها و آداب و رسوم، بدون به زبان آوردن کلمه ای انتقاد آمیز آینه ای جلوی این جامعه قرارداده و خواننده از خلال آن به ارزیابی خود میرسد، و این هنر نویسنده است.

 

  جزئیات

 استیونز، راوی داستان است و کلیه وقایع داستان از صافی ذهن او میگذرد، و روی کاغذ می آید. "دانای کل" در این داستان وجود ندارد، و خواننده باید از یک طرف نانوشته های بین خطوط را تشخیص دهد، و از طرفی حواسش باشد که استیونز او را منحرف نکند. ما خوانندگان هم که اکثرا هوش هرکول پوارو را نداریم که مانند کتاب "قتل راجر اکروید" بتوانیم از خلال یادداشتهای راوی داستان به "فروتنی" راوی در روایت پی ببریم ، و از پشت این روایت حقیقت را کشف کنیم، گرچه استیونز نیز از نظر خود گناهی ندارد که بخواهد واقعیتها را پرده پوشی کند.

    وقایع کتاب از یک طرف حد فاصل1922 (زمان استخدام میس کنتن) تا 1939(ملاقات چمبرلن و ریبن تروپ در دارلینگتون) ، و از طرف دیگر  در سفر 6 روزه استیونس در 1956 اتفاق می افتد. گرچه گهگاه اشاره ای گذرا به وقایع بین این دو دوره میشود. تربیت استیونز، نمونه تربیت ویکتوریایی است، و دیدگاههای او نیز طبعا چنین است. در استیونز، اثری از "کودک" نمی بینیم. "بالغ" نیز خیلی کم رنگ است ولی تا دلتان بخواهد "والد" او پر رنگ است. او میتواند از صافی ذهن ارباب به دنیا نگاه کند، و همه افکار او را توجیه کند. به زیر دستان به عنوان ابزار نگاه میکند. برای خود حقی قائل نیست. حتی وقتی ارباب آمریکایی او که فاقد تربیت و ریشه ویکتوریایی است، او را به سفر تشویق میکند، قبول نمیکند و نهایتا با توجیه ملاقات با سر خدمتکار قدیمی که ممکن است به کار  خانه بیاید، خود را راضی به سفر میکند و به ارباب نیز این را میگوید. در استیونز توان عاشق شدن، مهربانی کردن وجود ندارد،او فاقد PASSION  است. همه اشخاص و همه چیز برای او در پرتو خانه اربابی اش و حرفه اش معنی پیدا میکند. رابطه او و پدرش به خوبی این مسئله را نشان میدهد. او اگر از میس کنتون انتقاد میکند که چرا پدرش را ویلیام خطاب کرده است برای پدرش پارتی بازی نمیکند، برای یک پیشخدمت برجسته قدیمی احترام قائل میشود. وقتی پدرش که مرگ خود را نزدیک میبیند، میخواهد آخرین صحبتهایش را با او بکند، او به طرز آشکاری طفره می رود، و صحبت را به روز بعد موکول میکند (صفحات 127 و 128). و سپس در مورد مرگ پدر، صرفا همانند مرگ همکار یک ساله واکنش نشان میدهد. من قبول  ندارم که شرم باعث به زبان نیاوردن علاقه او به میس کنتون گردید، اصولا در سیستم تفکری او جایی برای این گونه علایق وجود ندارد. پیله تنهایی و انزوای او بهترین امکان برای پرداختن او به امور خانه است. شاید آنقدر باهوش بوده که بداند یک پیشخدمت برجسته است، و احتمالا همسر و یا پدری بسیار کم لیاقت. شاید پدر او نیز چنین بوده است، و او که خود را از نظر حرفه ای در حد پدر می داند، فکر میکند که بهتر است وارد این وادی نشود.

    به اعتقاد من،ناراحتی اصلی استیونز در انتهای کتاب و پایان روز ششم سفر، غصه اش در مورد از دست دادن میس کنتون نبود. او سالها پیش فرصت کافی برای رسیدن به او داشت، و همه فرصتهایی را که میس کنتون برای این مسئله به او میداد، نه تنها نادیده میگرفت بلکه به ضد خود بدل میکرد. طبعا پس از این همه سال، این موضوع ناراحتی اصلی او نمیتوانست باشد. ناراحتی او از دیدن واکنش مردم انگلیس در مورد لرد دارلینگتون بود. صفحات 293 و 294 کتاب، گویای این مطلب است. حتی در دو صفحه آخر کتاب که به جمعبندی جدیدی میرسد، میگوید: "شاید رمز گرمی و محبت انسانی در شوخی و شیطنت نهفته باشد." و به خود میگوید باید با جدیت تا زمان برگشتن ارباب، شوخی کردن را تمرین کند تا بتواند "اسباب بهجت او را فراهم کند.".

    به نظر من استیونز یکی از بهترین مثالهای یک فرد جبار است. آنگونه که مانس اشپربر به خوبی در شاهکار کم حجم خود "نقد و تحلیل جباریت" تصویر کرده است. در مقابل قدرتمندان سرش کاملا خم است، و در مورد زیردستها فاقد حس همدردی و درک آنها.

   

    از نظر تاریخی، مقدمه دریا بندری ایراد کوچکی دارد، که عدم توجه به آن میتواند تصویر غلطی از شخصیت لرد دارلینگتون بدهد. دریابندری در پاراگراف سوم صفحه 9 نوشته است : " این رویدادهای تاریخی مربوط اند به تلاش محافل اشرافی و محافظه کار انگلستان در سال های پس از جنگ جهانی اول برای کمک به نازی های آلمان و سپس آشتی دادن دولت انگلیس با المان هیتلری پیش از شروع جنگ جهانی دوم." در سالهای پس از جنگ جهانی اول و اوایل دهه 1920 تعدادی از اشراف و سیاستمداران انگلیس (همانند دارلینگتون در این کتاب) معتقد بودند عهدنامه 1919 ورسای در مجازات مقصر و شکست خورده جنگ جهانی اول (آلمان) زیاده روی کرده و برای آلمانی ها مشکلات اقتصادی، سیاسی و حیثیتی فراوان ایجاد کرده است، اینها فرانسه را عامل اصلی تدوین چنین عهدنامه ظالمانه ای میدانستند. کنفرانسی که در مارس 1923 در خانه دارلینگتون برگزار میشود و استیونز به تفصیل در کتاب شرح میدهد، مربوط به این دوره است . در این دوره هنوز نازیها تقریبا وجود نداشتند. کودتای آبجو فروشی که یکی از اولین جرقه هایی است که آلمانی ها فهمیدند این گروه وجود دارد، در نوامبر 1923 اتفاق افتاد. پس نباید پنداشت حمایت دارلینگتون از آلمان در کنفرانس مذکور و قبل از آن به دلیل سمپاتی او به نازیها بوده، بلکه دلیل آن همان است که خود او در کتاب عنوان میکند، و باید گفت که اگر تلاشهای امثال دارلینگتون به نتیجه می رسید و در عهدنامه ورسای تجدید نظر میشد، جمهوری وایمار در آلمان این چنین زمینگیر نمیشد و آن تورم وحشتناک که زمینه ساز به قدرت رسیدن نازیها شد پیش نمی آمد. پس باید گفت امثال دارلینگتون با یک دید جنتلمنانه انتظار برخورد بهتر با آلمان را داشتند. ولی در زمان ملاقات بعدی که در 1939 و با حضور چمبرلن و ریبن تروپ در خانه دارلینگتون اتفاق افتاد، حرف دریابندری کاملا درست است.

    نکته دیگری هم که در این کتاب قابل ذکر است، مقایسه دیدگاه پیشخدمتهای قدیمی و جدید در مورد اربابشان است (صفحات 147 و 148). به نظر می آید که همیشه نسل قدیم، ارزشهای خود را بسیار صحیح می پندارد و نسل بعد را سرزنش میکند و یا زیر سئوال میبرد. جالب آنکه همین نسل بعد ، سالها بعد چنین می پندارد و الی غیرالنهایه... . جدال سنت و مدرنیته جدالی است دائمی و مدرن های امروز سنتی های فردا هستند، و این سیر تسلسلی ادامه دارد. من به هم نسلان خودم توصیه میکنم کمی هنجار شکنی کنند و استثنائا به نسل بعد خود بها بدهند.

   یکی دیگر از نقاط مورد علاقه من در کتاب، بحث "تشخص" است. من این کلمه را در زندگی حرفه ای و شخصی به کار میبرم، و با نظر "هری اسمیت" در صفحه 227 موافقم که میگوید:"تشخص فقط مال آقایان اعیان نیست."

اثری شاخص از آلبر کامو

کتاب - طاعون –  آلبر کامو – ترجمه: رضا سیدحسینی – چاپ دوازدهم 1390 (چاپ اول: 1345) – انتشارات نیلوفر – 341 صفحه

   طاعون اولین کتابی است که از آلبر کامو میخوانم. کامو را همانند سارتر بیشتر یک متفکر میشناسم تا رمان نویس، و به همین دلیل هم در رمانهای او بیشتر باید به ردپای تفکر او چشم دوخت تا به فرم روایت و پوسته اثر. من شخصا آن دسته آثار هنری را بیشتر دوست دارم که خالق آن توجه لازم را به نحوه روایت و نگاه اول کرده باشد، و ارتباط محکمی را با مخاطب ایجاد کرده باشد، و بعد در صورت نیاز حرف خود را زده باشد. مدتی پیش "تهوع" اثر سارتر را میخواندم، به اعتقاد من به قدری سارتر درگیر حرفی که میخواهد بزند شده بود که مخاطبی را که شاید دنبال آن حرف نبود و یا مانند من علاقه ای هم به آن نداشت، از خود می راند. تفاوت سارتر، کامو و مثلا میلان کوندرا را در همین میدانم. کوندرا جذاب تر مینویسد، و پوسته اثر و شکل روایتش نیز گیرا است. شاید هم علت بحث من همزمانی با کوندرا باشد، ولی به این عذر نیز چندان بها نمیدهم، زیرا با سارتر و کامو نیز چندان ناهمزمان نیستم.

    البته نحوه روایت طاعون با تهوع تفاوت دارد، و میتوان گفت طاعون در نگاه "اول" خود جذاب تر است. وقایع طاعون در شهری به نام "اران" در الجزایر در زمانی که مستعمره فرانسه است اتفاق می افتد، از همان آغاز رمان شاهدیم که موشها در شهر تک به تک می میرند و بعدا شاهد گسترش این پدیده و به مرور انتقال آن به انسانها و تشخیص طاعون هستیم. شهر قرنطینه میشود. ارتباطش با سایر شهرها و دنیا قطع میشود. راوی اصلی داستان دکتر ریو به خاطر حرفه خود با این بیماری به طور همه جانبه برخورد دارد، و همراه با او و چند شخصیت محدود، مروری داریم بر شیوع، گسترش و تدریجا فروکش و سپس محو بیماری و برگشتن زندگی به روال عادی خود. در این بین برخی واکنش ها جالب است. کشیش شهر  در آغاز اعلام وضع طاعون مردم را به گناه محکوم می‌کند و طاعون را مجازاتی برای همگان می‌خواند که به علت گناه کردن و توبه نکردن آنهانازل شده بود. بنابراین طاعون را تربیت کننده و اقدام علیه آن را بی‌فایده خواند و از مردم خواست آرامش خود را حفظ کنند که این ارادهٔ خداوند است و باقی کارها با خداست. جالب آنکه همین کشیش وقتی مرگ فرزند کوپک و بی گناه قاضی شهر را دید، موضعش عوض شد و به گروه نجات پیوست و آن را آزمایشی الهی خواند و از مردم خواست با بیماری مقابله کنند. گرچه خود نیز بعدا بر اثر بیماری درگذشت.

    در مورد برخی دیگر از اهالی، شیوع طاعون تاثیرات خاصی داشت، نظیر آقای کتار که در آغاز شیوع طاعون، امدادگران او را از وضعیت خودکشی (به دلیلی به جز طاعون) نجات دادند، و او با روابط اجتماعی مناسبی که برقرار کرد، به طاعون با دیده مثبت مینگریست.

   شخصیت اصلی داستان دکتر ریو مردی شریف است، به نجات انسانها می اندیشد، به خدا باور ندارد. همسرش در دوران طاعون در شهری دیگر در بستر بیماری است و نهایتا در میگذرد.

    "طاعون" می تواند نماد تمام دشمنی ها و رنجهای بشری و در مجموع نیروهای شری باشد که بر زمین و انسانها حاکم هستند یا می شوند. گرچه به اعتقاد من ذز این کتاب، مردم در مقابل طاعون بی دفاع اند، و حتی سعی پزشکان برای ساختن دارویی برای مقابله با آن به نتیجه نمی رسد، و در دوره افت بیماری بر اثر سرما، مداواها موثر تر واقع میشود. خیلی ها طاعون را نمادی از سیطره فاشیسم بر آلمان و قسمت عمده ای از اروپا دانسته اند. من وقتی کتاب را میخواندم، آن موشهای منفردی را که در آغاز تک به تک می مردند و کسی به مرگ آنها اعتنا نمیکرد مشابه قربانیان منفرد نازیسم در آغاز رشد آن میدانستم، ولی به نظر من از زاویه عدالت اجتماعی بین فاشیسم و بیماری طاعون تفاوت زیادی وجود دارد. در فاشیسم فرد میتواند با تغییر موضع و یا گرفتن موضع هماهنگ با حاکمیت خود را از بسیاری مشکلات مصون بدارد. اعضای هیئت حاکمه نیز جای خود دارند، ولی طاعون، دوست و دشمن نمیشناسد. کشیش شهر، قاضی و فرزند او، اشراف و فقرا همگی میتوانند قربانیان طاعون باشند. حتی میتوان گفت در زمان بروز طاعون آنگونه که در کتاب میبینیم، فاصله طبقاتی کم میشود. در نتیجه علیرغم تاکید اکثر منتقدان بر این تمثیل، من این دو مقوله را متفاوت می دانم. زیرا وقتی مصیبت عمومی شد تحمل آن آسانتر می شود به همین جهت کسانی که مجبور بودند در منزل زندانی شوند، به فکر اینکه دیگران هم بایستی در منزل بمانند، زیاد اظهار ناراحتی نمی نمودند و به هم دیگر می گفتند چه مانعی دارد اگر ما زندانی هستیم دیگران هم مثل ما هستند، و باید در منزل بمانند. بخصوص که پول هم در چنین شرایطی قدرت خود را از دست میدهد، ولی همه اینها در یک جامعه فاشیستی متفاوت مینمایند.

   شاید اگر بخواهم برای این کتاب با دید مثبت نتیجه گیری کنم، بتوانم بگویم که کامو میخواهد وجدان مخاطب و مردم را بیدار کند، و بگوید در زمان رسیدن بلایی مهلک، محبت و دوستی بزرگترین سرمایه بشر است. من این تفسیر را میتوانم از کتاب داشته باشم، ولی ارتباط آن با هر نوع مبارزه و یا نظام اجتماعی نمی فهمم.

    به هر صورت باید گفت گرچه به این رمان علاقمند نشدم، ولی روایتی روان دارد، و در نگاه اول با بیماری طاعون و تاثیرات انسانی و اجتماعی آن آشنا میشویم، زیرا کامو به خوبی آن را توضیح داده است. ترجمه سید حسینی چنانچه انتظار میرود خیلی خوب است. انتشارات نیلوفر نیز کار خود را طبق معمول به خوبی انجام داده است و گذاشتن مقدمه ای به قلم آندره موروآ  ما را با کامو و زندگی و آثار و افکار او آشنا میکند. من فکر میکنم برای کسانی که میخواهند با کامو آشنا شوند، خواندن طاعون تجربه مناسبی است، تجربه ای که از آن بهره بردم.

کتابی که بر مبنای آن یک شاهکار سینمایی خلق شد

    سرگیجه – نویسندگان : پی یر بوالو، توماس نارسژاک – ترجمه: عباس آگاهی چاپ اول: 1390. انتشارات جهان کتاب 204 صفحه

رمان سرگیجه که نام اصلی آن "از میان مردگان" است، مبنای ساخت یکی از بهترین آثار تاریخ سینما به کارگردانی آلفرد هیچکاک بوده است، و شهرت آن بیشتر به خاطر فیلم سرگیجه است. گرچه بوالو و نارسژاک قبل از این کتاب با نوشتن داستان "شیطان صفتان" که آن نیز مبنای ساخت یک فیلم کلاسیک فرانسوی به کارگردانی "هانری ژرژ کلوزو" شده بود، شهرتی برای خود دست و پا کرده بودند. دیدن مجدد فیلم سرگیجه و منتشر شدن این کتاب، مرا به خواندن آن و مقایسه اش با فیلم، ترغیب کرد.

کتاب به خودی خود، تریلری جذاب و در بعضی لحظات کشدار است. فیلم هیچکاک شاید در کلیات و ضمنا در برخی جزئیات  بر مبنای این کتاب است، و البته خیلی خیلی جذاب تر. چون فرض من بر این است که کسانی که این مطلب را میخوانند، فیلم را دیده اند، این نوشته را عمدتا بر  مبنای مقایسه کتاب و فیلم مینویسم.

مکان وقوع نیمه اول داستان کتاب، فرانسه در آخرین روزهای قبل از اشغال توسط نازی ها در 1940 است، و نیمه دوم آن، در فرانسه پس از سقوط آلمان بود. مادلن کتاب، زنی مو مشکی و لاغر اندام است، و طبیعی است که هیچکاک به دلیل علاقه ویژه اش به زنهای موبور، مادلن را مو مشکی انتخاب نکرده است. اسکاتی فرگوسن فیلم، در کتاب فلاوی یر نام دارد، و یک وکیل دعاوی است.طبعا در زمان خاص داستان و در لابلای کتاب، در مورد شرایط فرانسه در آن روزها جسته گریخته صحبتهایی میشود، ولی در فیلم همه چیز روی اسکاتی و رابطه او با مادلن متمرکز شده است. در کتاب از همان آغاز، فلاوی یر با مادلن همدلی دارد، زیرا با تعاریفی که دوستش از همسرش میکند بین خودشان شباهتهای زیادی میبیند. در ادامه کتاب، مطالب زیادی در مورد درگیری های ذهنی فلاوی یر میخوانیم. بخشی از این درگیری های ذهنی را در فیلم، در دیالوگهای بین جیمز استیوارت و باربارا بل گدس که در نقش همکلاسی قدیمی و نقاش او بازی میکند، شاهدیم، در حالیکه در کتاب، اصولا چنین شخصیتی وجود ندارد، و طبعا حضور او در فیلم، ترفند خوبی برای به زبان آوردن برخی تفکرات اسکاتی است. ولی جالب آن است که هیچکاک در فیلم با حداقل دیالوگ، توانسته بسیاری از تفکرات اسکاتی را به ما القا کند.

یکی از بزرگترین تفاوتهای کتاب و فیلم در مورد جریانات پس از سقوط (ظاهرا) مادلن است. فلاوی یر (اسکاتی) پس از سقوط، از صحنه و بعد هم از شهر میگریزد، و همسر مادلن نیز که شاهدش فرار کرده در همان روز حمله آلمانها میگریزد، و در جاده در اتومبیلش توسط نازیها کشته میشود. طبعا نمیتوان جیمز استوارت را در حال فرار از مسئولیت خود تصور کرد، و رویکرد فیلم و کتاب خیلی متفاوت است.

پس از جنگ، فلاوی یر هنگام تماشای یک فیلم مستند از روزهای بعد از شکست آلمان، به نظرش مادلن را در مارسی میبیند. به آنجا می رود و او را میبیند، و پروسه ای مشابه فیلم جریان پیدا میکند با این تفاوت که فلاوی یر زودتر از اسکاتی جریان را میفهمد. فلاوی یر نسبت به اسکاتی رگه های جنون قوی تری دارد، و به همین دلیل از آغاز با مادلن احساس همدلی دارد، زمانی که مادلن خودش واقعیت را اعتراف میکند، او در یک حالت شیفته وار و جنون آمیز مادلن را خفه میکند. پایانی کاملا متفاوت با فیلم.

به طور کل، این کتاب یک تریلز روانشناسانه خوب است، که در دستان توانای هیچکاک و فیلمنامه نویسان هولیوودی به یک شاهکار سینمایی تبدیل شده است. البته کتاب، زمینه ای کاملا فرانسوی دارد که طبعا در فیلم از آن اثری باقی نیست. شاید مادلن سمبل فرانسه قبل از جنگ است که سقوطش از برج با سقوط فرانسه یکی شده است. این فرانسه دیگر نمیتواند تحت شرایط قبلی، بعد از جنگ ادامه دهد، و به همین علت به دست فلاوی یر خفه میشود.

ترجمه کتاب، خوب است. خواندن کتاب را به علاقمندان داستانهای تریلز روانشناسانه و نیز دوستداران فیلم سرگیجه توصیه میکنم.     

آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی

سمفونی مردگان – نویسنده: عباس معروفی-انتشارت ققنوس (چاپ پانزدهم – 1389) – 350 صفحه

سمفونی مردگان را حدود 12 سال قبل خوانده بودم و از آن خوشم نیامده بود. بر اثر توصیه برخی دوستان فرصت مجددی برایم فراهم کرد که بار دیگر کتاب را بدون هیچ پیشداوری بخوانم. نتیجه آن شد که این بار هم خوشم نیامد. قطعا کتاب از نظر تکنیک داستانگویی و تشابه تقسیم بندی های کتاب با سمفونی و تغییر راوی در هر موومان، و حتی داشتن یک اوورتور در آغاز (اشاره به هابیل و قابیل) کاری ویژه و کم نظیر در ادبیات ایرانی است، علاوه بر آن نمونه ای خوب از جریان سیال ذهن در رمانهای ایرانی است. ولی برای شخص من تداعی گر مثال "آفتابه و لگن هفت دست، شام وناهار هیچی" است. با شخصیتهای مختلف کتاب ارتباط عمیقی برقرار نکردم، شاید اورهان و پدر برایم از همه ملموس تر بودند، ولی آیدین و آیدا را هرگز درک نکردم. البته تاکید میکنم که در مورد ارتباط خودم و کتاب صحبت میکنم، و هرگز قصد زیر سئوال بردن کتاب را ندارم. چون بسیاری از خوانندگان توانسته اند با آن ارتباط خوبی برقرار کنند.

آیدین از نظر من نمونه یک روشنفکر به حساب نمی آید. بهتر بگویم که اگر اسم او را روشنفکر بگذاریم، فضیلتی در روشنفکری نمیتوان دید، و در این صورت روشنفکری به عنوان یک بیماری مطرح میشود. او فردی بی عمل است که بدترین استفاده را از هوش، تحصیلات و متفاوت بودن خود میکند. شاید نوعی خود ویرانگر که صرفنظر از لطمه زدن به خود، کوچکترین تلاشی برای بهبود شرایط نزدیکان خود نمیکند. آیا اگر به آبادان میرفت نمیتوانست صرفنظر از بهبود شرایط خود، از نظر عاطفی آیدا را هم پشتیبانی کند. آیا نمیتوانست با استفاده از هوش خود، وضعیت کسب مغازه را بهتر کند، و عملا خانواده را به فروپاشی نکشاند. یا مثلا نمیتوانست با کمک ذهنی به مادرش، شرایط او را برای تاثیر گذاری بر وضعیت خانواده بهتر کند. از نظر من آیدین موجودی لوس و بی رمق و بی خاصیت است که یکی از بهترین توصیفاتی که در یکی از صفحات کتاب از او شده بود، بیشتر به فکر کردن فکر میکند. شاید گفته شود که "پدر و محیط روح هنرمند او را به کسوت سوجی دیوانه درآوردند". ولی مگر قرار است دور و بر هنرمند و روشنفکر گلستان باشد. متاسفانه آیدین نه تنها خودویرانگر  است بلکه ویرانگر نزدیکان است (مانند سرمه). یکی از دلایلی که بین من و کتاب ارتباط برقرار نشد، همین وضعیت آنتی پاتیک آیدین است.

از فصول مختلف کتاب در درجه اول موومان دوم و سپس موومان اول را دوست داشتم. احتمالا دلیل آن فضای رئال تر این دو موومان و فضای متفاوت و بعضا سوررئال موومان های بعدی است، دلیل این مسئله نیز عدم ارتباط ذهنی من با فضاهای سوررئال است.

تلخی زیاد از حد کتاب نیز یکی از ویژگیهای آن است. کوچکترین نشانه امید را در آن ندیدم. کارهای دیگر معروفی را نخوانده ام، تا بتوانم بگویم این تلخی مربوط به کلیه آثار او است یا مختص این کتاب است. صحنه مرگ یا بهتر بگویم قتل یوسف بسیار فجیع و آزار دهنده بود. 

خاک غریب

    کتاب – به کسی مربوط نیست- نوشته: جومپا لاهیری ترجمه : گلی امامی -  چاپ چهارم، زمستان 1390 (چاپ اول 1388): نشر چشمه- 380 صفحه- 7800 تومان

  

این کتاب با عنوان "خاک غریب" با ترجمه امیر مهدی حقیقت توسط انتشارات ماهی در سال 1388 نیز چاپ شده است. "به کسی مربوط نیست" ترجمه گلی امامی دومین کتابی است که از "جومپا لاهیری" میخوانم. قبلا "ترجمان دردها" را از این نویسنده خوانده بودم. تم داستانهای کوتاه هر دو کتاب مشابه است. این تم مشترک از زندگی و تجارب و مشاهدات لاهیری حاصل شده است. لاهیری در 1967 در لندن به دنیا آمده، پدر و مادرش هر دو بنگالی بوده اند. در سه سالگی او خانواده اش به آمریکا مهاجرت میکنند. پدر او در کتابخانه دانشگاه "رود آیلند" کتابدار بود، و خانواده آنها بارها به کلکته سفر کرده و ارتباطاتشان با بستگان بنگالی همواره برقرار بوده است. تحصیلات لاهیری در زمینه ادبیات انگلیسی و نویسندگی و ادبیات تطبیقی و دکترای او در زمینه "رنسانس" بوده است. همسر او هندی نیست و آلبرتو وروولیا- بوش نام دارد و روزنامه نگار است.

   کتاب "خاک غریب" { اشاره من به این نام، علیرغم اینکه ترجمه گلی امامی را خوانده ام ، به خاطر هماهنگ بودن با عنوان اصلی کتاب Unaccustomed Earth است} در سال 2008 نوشته شده است. داستانهای کتاب، نسبت به "ترجمان دردها" طولانی تر است، و تا آنجا که آن داستانها را به یاد می آورم، بیان لاهیری در این کتاب، دلنشین تر از کتاب قبلی است. چهره های اصلی کلیه داستانها، بنگالی های مهاجر به آمریکا و یا انگلستان هستند، که اکثرا ارتباط خود را با سرزمین مادری حفظ کرده اند. در جامعه غرب نیز جزء قشر متوسط و یا متوسط مرفه هستند. مشکل معاش ندارند. نسل جوان آنها سعی بیشتری بر تداخل با جامعه فعلی غربی دارد. اصراری بر ازدواج با هندی ها ندارد. ولی اکثرا ترجیح نسل قبلی بر ازدواج آنها با هندی ها است. تاثیرات زندگی در جامعه جدید را در روابط خانوادگی و فامیلی و قومی آنها میبینیم. لاهیری این کار را با دقت زیاد بر روی جزئیات انجام میدهد. با نگاهی به زندگی لاهیری میبینیم، او داستانهایش را زندگی کرده و به طور عینی شاهد بسیاری از وقایعی بوده که بیان کرده و به همین دلیل جزئیات او باورپذیر هستند. به علاوه به گونه ای مینویسد که داستانهایش حداقل برای من ایرانی که در دور و برم با تجارب متعددی از مهاجرت روبرو هستم جذاب است و هرگز آنها را کشدار نمی یابم. داستانهای لاهیری همگی زمان بعد از مهاجرت را در بر میگیرد، این امر با توجه به تجارب شخصی او است. بنگالی های نسل قبلی او با دغدغه دیگری مواجه بوده اند، ماندن یا مهاجرت کردن. لاهیری با چنین دغدغه ای مواجه نبوده است، و طبعا علاقه ای به تصویر آن نداشته است. برای ما که ایران زندگی میکنیم، و یا دوستان و اقوام تازه مهاجرت کرده داریم که هنوز پلهای پشت سرشان را خراب نکرده اند، شاید چنین داستانهایی بسیار جذاب باشد. متاسفانه اثری این چنین از نویسندگان ایرانی نخوانده ام. دوستان اگر میشناسند به من معرفی کنند.

    لاهیری در نشان دادن ذهنیات نسل دوم مهاجرت، توانایی زیادی دارد. گرچه با واسطه و از طریق دیالوگهای نسل اول با دیدگاههای آنها نیز آشنا شده است، و توانسته روند تداخل سنتهای سرزمین مادری آنها و جامعه جدید را بیان کند. باید قبول کنیم در آثاری که فرزندان لاهیری خواهند نوشت، بحث مهاجرت و تفاوتهای فرهنگی و هویتی دو جامعه خیلی کم رنگتر خواهد بود.

    منحصر کردن مسائل مطرح شده در کتاب به مسئله مهاجرت دور از انصاف است. بحث نحوه تداخل سنت و مدرنیته که یکی از اشکال آن تفاوتهای هویتی و فرهنگی دو جامعه است ولی به صورتهای دیگر نیز دیده میشود، در اکثر داستانها دیده میشود. تضاد بین نسلها و والدین و فرزندان نیز به خوبی تصویر میشود. روزمرگی در ارتباط زناشویی نیز مورد توجه نویسنده است. بخصوص در سه داستان اول و از همه فراتر در داستان "انتخاب محل سکونت" که اصولا تم مهاجرت در آن کم رنگ تر است. تداخل وظایف شغلی در زندگی اجتماعی و بزرگ کردن بچه ها در داستان "خاک غریب" مورد توجه است. عشق نیز تم دیگری است که در داستانها دیده میشود. و روایت علاقه پل به "سنگ" در داستان "به کسی مربوط نیست" روایت عاشقانه دلنشینی است که در آن نیز زمینه مهاجرت کم رنگ است.

    عشقهای یک طرفه و دوطرفه ناکام نیز در داستانها نمود زیادی دارند. بدم نمی آید روی این قسمت بیشتر متمرکز شوم. در داستان اول شاهد دو رابطه زناشویی هستیم. روما و آدام همسرش که به نظر چندان عاشقانه نیست و در آینده، بچه ها ممکن است باعث ماندگاری این ارتباط باشند. رابطه دیگر، بین پدر روما و مادر مرحومش است که آن نیز یک رابطه دوطرفه بر مبنای عشق و علاقه متقابل نبوده و بیشتر به یک عادت کنار هم بودن و تداوم یک قرارداد شبیه است. رابطه ای بین پدر روما و خانم "باگچی" نیز در حال شکل گیری است که چندان نمیتوان در مورد آینده آن اظهار نظر کرد. در داستان "جهنم- بهشت" رابطه پدر و مادر راوی مانند رابطه پدر و مادر داستان اول و اکثر داستان ها است (احتمالا شبیه رابطه پدر و مادر جومپا لاهیری). رابطه پراناب و دبرا به نظر دوستانه می آید، ولی به مرور زمان و پس از سالها زندگی مشترک این رابطه از طرف "پراناب" به جدایی انجامید. علاقه مادر به "پراناب" نیز هرگز بیان نشد (نمونه عشق یک طرفه ناکام). در داستان "انتخاب محل سکونت"، رابطه آمیت و مگان نیز از نوع روابطی است که خیلی زود دچار روزمره گی شده و به نظر میرسد بقایی نخواهد داشت. علاقه آمیت به "پم" نیز دیگر نمونه عشق یکطرفه ناکام است که این بار بازگو میشود ولی چون علاقه "پم" به آمیت بیشتر دوستی فارغ از جنس است،گرچه ناکام میماند ولی در ذهن آمیت ادامه دارد. در داستان "حسن نیت تمام" رابطه پدر و مادر مانند بقیه داستانها است. رابطه "سودها" و راجر نیز به نظر میرسد تدریجا زیر سایه فرزندشان قرار گرفته است. برخورد تند و غیر منطقی راجر با سودها به خاطر سهل انگاری راهول مقابل فرزندشان نمونه دیگر روابط غیر ماندگار عاشقانه است. رابطه راهول و "النا" نیز بیشتر به نظر رابطه ای حمایتگرانه از طرف النا به نظر می آید و برای آن نیز نمیتوان تداومی طولانی در نظر داشت. در داستان "به کسی مربوط نیست"، شاهد ارتباطی ناموفق بین "سنگ" و فاروق هستیم. علاقه پل به "سنگ" نیز نمونه همان عشقهای یک طرفه ناکام است که به زیبایی بیان میشود. بخش دوم نیز شامل سه داستان مرتبط تحت عنوان "هما و کوشیک" است که در داستان سوم شاهد علاقه ای دو طرفه و ناکام با پایانی تلخ هستیم. و میتوانیم مطمئن باشیم که بین "هما" و همسرش "نوین" نیز رابطه ای عاشقانه وجود نخواهد داشت. روابط پدر و مادرها نیز از همان الگوی همیشگی پیروی میکند و فقط رابطه پدر و مادر "کوشیک" متفاوت مینماید که در صورت توجه به مریضی مادر "کوشیک" و نقش حمایتگرانه پدر او و طولانی نشدن سالهای ازدواج آنها میتوان تصور کرد که در صورت تداوم این نیز مانند روابط  معمول بین پدر و مادرها میشد.

    میبینیم که شاهد هیچ رابطه عاشقانه ماندگاری نیستیم. و جالب آنکه لاهیری در مورد غیر هندیان که با هندی ها ارتباط عاشقانه دارند، اکثرا مثبت می اندیشد، مثلا "دبرا" و "النا" و "پل".

    از نظر فرم ادبی مجموعه داستانهای "هما و کوشیک" را بیشتر می پسندم، ولی صفحه آخر "جهنم- بهشت" و نحوه بیان تلاش ناتمام مادر راوی برای خودکشی درخشان ترین فراز کتاب است.

    شیوه روایت کتاب زنانه است، و یکی از دلایل جذابیت این کتاب برای من، شیوه روایت زنانه است که اصولا آن را نسبت به روایت مردانه ترجیح می دهم. این شیوه کمتر متظاهرانه و با احکام قاطع و بیشتر باور پذیر و عمیق و درونگرایانه است. خواندن این کتاب باعث شد تا کتاب "همنام" اثر لاهیری را در لیست کتابهای خواندنی ام بگذارم. به دوستانی که به مضامین فوق علاقه دارند، توصیه میکنم کتاب را بخوانند.

کتاب - همسایه ها – چاپ اول – 1353 – انتشارات امیر کبیر – 502 صفحه

همسایه ها را در سال 1357 خوانده بودم، در آن زمان و در سن بیست سالگی این رمان برایم جذابیت زیادی داشت. جذابیتی که عمدتا بر مضمون آن اتکا داشت. سه سال بعد، یعنی در سال 1360، داستان یک شهر را خواندم. کماکان برایم جذابیتی مشابه داشت. این دو رمان، از کارهای شاخص جریان چپ، در داستان نویسی ایرانی بودند. یادم می آید در سال 1360، در نقدی بر داستان یک شهر که در یکی از نشریات پر فروش چپ در ایران نوشته شده بود. از این کتاب به همراه همسایه ها به عنوان دو اثر شاخص که برای مبارزان درسهای زیادی دارد، یاد شده بود. در عین حال، از برخی پرده دری ها در توصیف روابط زن و مرد در رختخواب در این دو داستان انتقاد شده بود. این را نوشتم تا برخی دوستان جوان، با چهارچوب تفکری حاکم بر این جنبش در ایران که در همسایه ها نیز به خوبی مشخص است، آشنا شوند.

    بعد از این دو کتاب، دیگر هرگز کاری از احمد محمود نخواندم، و حتی برنامه خواندن آن را هم نداشتم، و فکر میکردم شاید کارهای او با حال و هوای امروزم چندان سازگار نباشد، تا اینکه در گروه کتابخوانی اینترنتی، قرار شد این کتاب را بخوانیم. و اینک خیلی خوشحالم که همسایه ها را دوباره خواندم، و شاید توانستم ارتباطی بهتر با احمد محمود نویسنده پیدا کنم. پس از این مقدمه، با توجه به اینکه مستند مربوط به زندگی "احمد محمود" به کارگردانی بهمن مقصودلو را ندیده ام، و کنجکاوی بیشترم در مورد احمد محمود، سری به کتابفروشی زدم، و دو کتاب با عنوانهای "دیدار با احمد محمود" به کوشش سارک، بابک و سیامک محمود (اعطا) – انتشارات معین – 1384 و " احمد محمود" به کوشش حبیب باوی ساجد – انتشارات افراز – 1388 را خریدم. کتابهایی که کمتر در مورد "همسایه ها" و بیشتر شامل گفتگوهایی با او و مقالاتی درباره او هستند. چکیده مختصر اطلاعات مندرج در این کتابها چنین است:

    اطلاعات کلی:

    احمد اعطا (محمود) (1310- 1381) متولد اهواز است. او فرزند اول از شش پسر و چهار دختر یک خانواده متوسط و کم درآمد شهری است. پدرش معمار سنتی، و خانواده مادری اش از نیلسازان سنتی دزفول بوده اند. در سال 1327 ازدواج کرد. پس از خواندن 6 کلاس دبستان و ترک تحصیل، به عنوان کار آموز در آموزشگاه فنی آبادان استخدام شد. ولی پس از گذراندن دوره مقدماتی پشیمان شد، و با ادامه تحصیل، دیپلم دبیرستان را در سال 1330 دریافت کرد. در این دوران او حرفه هایی مانند نانوایی، بزازی، بنایی، رانندگی، بارنویسی کشتی، منشیگری تجارتخانه و .... داشته است. از سال 32 تا سال 36، گرفتار زندان و تبعید بوده. زندان شدنش در اهواز و تبعیدش به بندر لنگه بوده. مدنی هم در زندان شیراز بوده است. قطعا رد پای تجربیات زندان اهواز او در "همسایه ها" و  تبعید او به بندر لنگه و تیرباران برخی افسران سازمان نظامی حزب توده در این شهر در "داستان یک شهر" به چشم میخورند.

    احمد محمود صرفنظر از مجموعه داستانهای متعدد، 5 رمان نوشته است که عبارتند از : همسایه ها (1353)، داستان یک شهر (1360)، زمین سوخته (1360)، مدار صفر درجه (1372)، درخت انجیر معابد (1379) . جالب آنکه خالد قهرمان همسایه ها، در داستان یک شهر پس از درس خواندن در دانشکده افسری به بندر لنگه تبعید میشود و در زمین سوخته در جنگ کشته میشود.

   نسخه اول رمان همسایه ها، سال 1342 آغاز شد و در 1345 به پایان رسید. چند صفحه از همسایه ها در "جنگ جنوب" در اهواز چاپ شد، و تدریجا صفحاتی از آن در مجله هایی مانند "پیام نوین" و "فردوسی" چاپ شد. محمود در همسایه ها تغییراتی داد، و خواست حق چاپ آن را به 4000 تومان بفروشد، و موفق نشد. در سال 1352، احمد محمود، دیداری با ابراهیم یونسی داشت، و در مورد همسایه ها صحبت کرد. یونسی که در آن زمان نزد انتشارات امیر کبیر اعتبار داشت، کتاب را خواند و خوشش آمد و چند پیشنهاد اصلاحی او هم توسط محمود در کتاب اعمال شد. امیر کبیر کتاب را در سال 53 در تیراژ 3000 جلد چاپ کرد (نسخه ای که من خواندم همین نسخه بود)، ولی کتاب گرفتار اداره سانسور شد، و با واسطه تراشی نهایتا اجازه چاپ گرفت، و خوب فروش رفت، ولی تا سال 1357 و اوجگیری انقلاب تجدید چاپ نشد، و نهایتا با تجدید چاپ، و برخی چاپ های غیر قانونی، حدود 150 هزار نسخه از کتاب چاپ شده است. در سال 1984 نیز کتاب به روسی ترجمه شده ، و در 50 هزار نسخه چاپ شد. ترجمه کردی و حتی آلمانی آن نیز انجام شده است. در اوایل انقلاب، مهرجویی و احمد محمود، فیلمنامه تلویزیونی آن را شروع کردند، و قرار بود که به صورت سریال تلویزیونی ساخته شود، که متاسفانه مورد تصویب قطب زاذه، رییس وقت رادیو تلویزیون قرار نگرفت.

    نظرات من در مورد کتاب

    همسایه ها روایتی است از زبان خالد در مورد خود، خانواده اش، همسایه هایش، محله اش، شهرش، نخستین تجارب ج.ن.سی اش، عاشق شدنش، ورودش به جریانهای چپ، زندان اقتادنش، هم بندانش و ..... در حد فاصل حدود 14 تا 18 سالگی. راوی، اول شخص مفرد است و صرفا وقایعی را روایت میکند که خود شاهد بوده و یا شنیده است. راوی در توضیح وقایع، دید امروز خود را ندارد، و علیرغم وحدت نثر داستان، سعی میکند مطالبی که مینویسد در حد شعور آن زمانش باشد. به عنوان مثال، در آثاری مانند "کلمات" نوشته ژان پل سارتر، "استالین خوب" نوشته ویکتور ارافیف، "دهه نخستین" نوشته احسان طبری و "سایه های گذشته" نوشته رحیم نامور، نویسنده با دید امروز خود، خاطرات گذشته را به یاد می آورد. البته همه این آثار، از نوع اتوبیوگرافی هستند، و این ساختار برای اتوبیوگرافی مناسب است. ولی همسایه ها یک رمان است، و به نظر من ساختاری که احمد محمود برای روایت رمان انتخاب کرده، مناسب است.

    نحوه روایت در همسایه ها گهگاه نشانه هایی از جریان سیال ذهن را بروز میدهد، فلاش بکهای جرقه واری به گذشته می زند که ممکن است از نظر خواننده بی ربط به نظر برسد، ولی درون ذهن خالد میتواند چنین فلاش بکهایی رخ دهد. روایت اکثرا حالتی از سینما و گردش دوربین را تداعی میکند. مثلا خالد در حین انجام یک عمل یا یک گفتگو یا حین تفکر، از عمل آن لحظه هر یک از همسایه ها در یک جمله چیزی میگوید. و در خلال این تک جمله ای ها و بعضا صفحاتی که به هر یک از همسایه ها اختصاص میدهد، ما با آنها نیز آشنا میشویم. اوج تصویر سازی شبه سینمایی احمد محمود در فصل سوم (صفحات 245 و 246 کتاب) در صحنه عروسی کرمعلی و بانو، دیده میشود. با آواز دهل (موسیقی متن)، صنم میرقصد. شعله های آتش زیر دیگ بالا کشیده اند. آشپز برنج را در دیگ خالی میکند. رحیم به رضوان نگاه غضبناک میکند، و سپس او را به طرف اتاق میکشد و هر جمله ادامه هر یک از این جریانات را بازگو میکند تا اینکه رضوان کشته میشود. صدای دهل و سرنا اوج میگیرد، و صنم هنوز میرقصد و پسر خاله رعنا، مچ رحیم خرکچی را میگیرد. در همین جا، داستان قطع میشود، و جمله بعد چنین است: "می روم ملاقات رحیم خرکچی. جلو میله های اتاق ملاقات غوغا است...".  این نوع نوشتن نمونه ای از تدوین وقایع موازی و کات و سپس صحنه بعدی در سینما است. شخصا نحوه روایت "همسایه ها" را جزء نمونه های شاخص در رمانهای فارسی میدانم، و باید بگویم از آن لذت بردم.

        سه فصل اول همسایه ها در زمان آزاد بودن خالد و سه فصل دوم در زندان میگذرد، ولی عملا در سه فصل دوم، همسایه ها بدل به هم بندان خالد میشوند. و نحوه روایت کماکان مشابه است، و جالب آنکه محمود در چهار صفحه اول کتاب، تمام همسایه ها را معرفی میکند و حسب نیاز، در زمانهای مختلف روی بعضی از آنها مکث بیشتری میکند.

    احمد محمود، شرایطی مانند خالد را از سر گذرانده، در نتیجه، روایتش از جذب یک جوان کم سواد به جریان چپ، و رشد تدریجی آگاهی او و عوض شدن دنیای او به دل می نشیند. تضاد بین عاشق شدن او و حضورش در جریان چپ، چیزی بود که همیشه مورد تاکید گروهها بود. در این نوشته، نمیخواهم وارد بحث در مورد نقد این نحوه تفکر شوم، بلکه مقصودم تاکید بر این نکته است که چون محمود آنچه را نوشته که تجربه کرده، داستانش بر دل می نشیند. به عنوان یکی از درخشان ترین نمونه های این تجربه، میتوانم به فلاش بکهای ذهن خالد در زندان در مورد گذشته و به خصوص قسمتهای کاملا متفاوت با فضای عینی و ذهنی فعلی او، مثلا یاد بلورخانم، مادرش و .... اشاره کنم. اگر کسی این دوران را گذرانده باشد، میداند که در برخی لحظات سخت و نگران کننده، نگاه به گذشته قبل از سیاسی شدن، چگونه است، و چگونه رنگ وقایع  گذشته برای فرد متفاوت از شرایط فعلی است.

    در پایان اولین نوشته خودم در مورد این کتاب، مجددا تاکید میکنم که از خواندن مجدد آن لذت بردم، لذتی عمیق تر از لذتی که در بیست سالگی بردم. فکر میکنم اگر احمد محمود ترس از سانسور نداشت، میتوانست رمان بهتری بنویسد، و اشارات دقیقتری به وقایع جنبش نفت بکند. باید رمانهای دیگر احمد محمود را در برنامه ام بگذارم. 

رومن به روایت پولانسکی – رومن پولانسکی – ترجمه: آزاده اخلاقی – چاپ اول 1389- نشر چشمه – 572 صفحه + ت

    این کتاب، زندگینامه رومن پولانسکی است، از زمان تولدش در 1933 تا سال 1980 به قلم خود پولانسکی که در سال 1984 چاپ شده است. پولانسکی فیلمنامه برخی کارهای خود را نوشته است، در نتیجه، قلم خوبی دارد و به نظر میرسد، احتیاجی به نویسنده پشت پرده و یا به عبارت دیگر GHOST WRITER  نداشته است. زندگی پولانسکی، پر فراز و نشیب است، و از ماجراهای مختلف آن (صرفنظر از ارتباطات سینمایی و پروسه فیلمسازی او) میتوان یک سریال تلویزیونی پر ماجرا ساخت. خلاصه زندگی او را که به تفصیل در کتاب شرح داده شده در زیر مینویسم:

    پدر و مادرش یهودی های لهستانی بودند که در فرانسه زندگی میکردند و در 1936 به شهر کراکوف و به خانه پدری او برگشتند. در شش سالگی او، آلمان به لهستان حمله کرد. در کتاب، تصاویری از بچگی او قبل از حمله آلمان نقل میشود. آنها به خاطر یهودی بودن به مدت یک سال، در شرایط دشوار و اکثرا دور از خانه زندگی کردند، تا اینکه پس از یک سال، پدر و مادرش دستگیر شدند، و خود او که به توصیه پدرش مخفی شده بود، جان به در برد. پدر او قبلا از همسایگان غیر یهودی خواسته بود او را بزرگ کنند، و  او چند بار هم مجبور به تغییر محل شد و نهایتا سر و کارش به روستایی کوچک افتاد، و طبعا در این جریانات بیسواد باقی ماند. میتوانم بگویم رد پای این دوران در دو فیلم "پیانیست" و "اولیور تویست" او دیده میشود، و توصیف او از آن دوران وحشتناک از خلال ذهن یک کودک 6 تا 11 ساله، جذاب، واقعی و تکان دهنده است.

    مادر او در اتاق گاز کشته شده بود و پدرش نزد او برگشت. پس از آن توصیفهای جالب او از لهستان پس از جنگ و حضور ارتش سرخ در آن و قدرت گرفتن کمونیسم در این کشور را میخوانیم. پولانسکی شاگرد خوبی نبود، و بیشتر استعداد خود را در زمینه هنری نشان میداد. در نوجوانی به بازیگری علاقمند شد، پس از اجراهای رادیویی، کارش به تئاتر رسید. در 17 سالگی به دشواری توانست وارد مدرسه هنرهای تجسمی بوزار کراکوف شود، و بعد از یک سال چون شاگرد خوب و حرف گوش کنی نبود، از مدرسه اخراج شد. او علاقه زیادی به سینما داشت، و علاقه داشت وارد مدرسه سینمایی لودز شود. اما در آزمونهای ورودی رد میشد. در سال 1954 وارد مدرسه شد، و یک دوره 5 ساله در این مدرسه، اصول سینما و عکاسی را فرا گرفت. همزمان درگیر فعالیتهای سیاسی علیه سلطه استالین بر لهستان نیز بود، و توضیحات جالبی در مورد وقایع 1956 لهستان در کتاب میخوانیم. هفت فیلم کوتاه در دوره تحصیل ساخت، و با بازی در فیلم نسل (1955) برای آندری وایدا کارگردان مشهور فرانسوی و علاقمندی وایدا به وی، بعدها تا 1961 در چند فیلم دیگر وایدا بازی کرد.

    پروسه گرفتن گذرنامه او (که در لهستان کمونیستی کار سختی بود) در کتاب به خوبی توصیف شده است. او در 1957 برای حضور به عنوان تماشاگر در جشنواره کان، برای اولین بار به خارج از کشور و به پاریس رفت. سفر او با تنگدستی انجام شد، و پس از بازگشت در 1958 مهمترین فیلم کوتاهش به نام "دو مرد و یک کمد" را ساخت. این فیلم جایزه نقدی جشنواره بروکسل را دریافت و باعث اشتهار او در لهستان شد.

در همین زمان با هنرپیشه ای زیبا و کم استعداد به نام "باربارا کفیا تکوفسکا" آشنا شد، و در سپتامبر 1959 ازدواج کردند. تلاشهای او در لهستان برای کارگردانی فیلمنامه یرژی اسکولیموسکی به نام "چاقو در آب" نتیجه نداد و فیلم به دلیل موضوعش مجوز ساخت نگرفت.  وی به عنوان همسر باربارا برای قرارداد بازی به فرانسه دعوت شد، و در دسامبر 1959 به پاریس رفتند. وی از طریق باربارا وارد محافل سینمایی پاریس شد. باربارا به اسم "باربارا لس" نقشهایی در چند فیلم فرانسوی گرفت، و با پول او در پاریس زندگی فقیرانه ای را گذراندند. در این زمان به کمک دوستان لهستانی توانستند گذرنامه خاص لهستانی را که امکان خروج از کشور را ساده میکرد بگیرند.

   بالاخره با کمی بازتر شدن فضای سیاسی، مجوز ساخت "چاقو در آب" برای او صادر شد. او فیلم را با هنرپیشگان حرفه ای ساخت، گرچه مشکلات زیادی با هنرپیشه زن فیلم داشت. در هنگام ساخت فیلم، همسر او در پاریس با جیلو پونته کوروو کارگردان معروف (سازنده نبرد الجزیره، کاپو و شعله های آتش) روابطی برقرار کرد، و در نامه ای به پولانسکی نوشت که میخواهد زندگی دور از او را تجربه کند. رابطه باربارا با کوروو پس از مدتی به هم  خورد، ولی پولانسکی و باربارا از هم جداشدند و باربارا با یک هنرپیشه آلمانی ازدواج کرد، که از 1963 تا 1980 به طول انجامید. پولانسکی با دوست فیلمنامه نویسش ژرار براش زندگی دو نفری دربه درانه ای را در فرانسه و هلند گذراندند، و نهایتا توانستند اپیزود "رودخانه الماس ها" را در فیلم "قشنگ ترین کلاهبرداری" بسازند.

   در همین شرایط بی پولی، به جشنواره های فیلم مونترال و نیویورک و لندن و هفته فیلم لهستان در مونیخ دعوت شد. "چاقو در آب" کاندید اسکار بهترین فیلم خارجی زبان 1963 شد، و او برای شرکت در مراسم اسکار در مارچ 1964 به آمریکا رفت، و جایزه را به فیلم "هشت و نیم" فلینی باخت. در این زمان، فیلمنامه "بن بست" او در فرانسه مشتری پیدا نکرد، و به دلیل گرفتن سفارش ساخت فیلمی در ژانر وحشت، به همراه ژرار براش، فیلمنامه "انزجار" را ظرف 17 روز نوشتند.

    پولانسکی به تفصیل مراحل ساخت فیلم "انزجار" در لندن را شرح میدهد. کاترین دونوو که در آن زمان هنرپیشه ای نسبتا تازه کار بود، در این فیلم بازی میکرد. پولانسکی معتقد است که انزجار به خاطر مشکلات مالی که به او اجازه نداده به اندازه کافی روی جزئیات و جلوه های ویژه کار کند، خوب از کار در نیامده و یکی از بی سر و ته ترین فیلمهایش است. گرچه این فیلم با فقط 95 هزار دلار خرج، فیلمی موفق از آب در آمد، و جایزه خرس نقره ای جشنواره فیلم برلین را گرفت. مایکل کلینگر تهیه کننده فیلم به خاطر این موفقیت، موافقت کرد که پولانسکی فیلم "بن بست" را بسازد. پولانسکی که کم کم با سرشناس های صنعت فیلمسازی انگلیس آشنا شده بود، فیلم بن بست را با 10 هزار پوند دستمزد کارگردانی ساخت، که نسبت به انزجار که دستمزد نویسنده و کارگردان جمعا 5 هزار دلار بود، افزایش چشمگیری داشت. فیلم "بن بست"در جزیره کوچکی در شمال شرقی انگلیس و با شرکت دونالد پلیزنس، لایونل استندر و فرانسواز دورلئاک (خواهر کاترین دونوو) ساخت، که با پولانسکی مشکلات زیادی پیدا کردند.

   پولانسکی همزمان با انجام سفرهای تبلیغاتی برای انزجار، بن بست را تدوین میکرد، و علاوه بر آن فیلمنامه کمدی ترسناک"خون آشام کش ها" را مینوشت. او با "شارون تیت" برای بازی در این فیلم آشنا شد. او ضمن توصیف روند ساخت "خون آشام کش ها" در مورد ایجاد دوستی عمیق با شارون تیت صحبت میکند. او عکسهایی برهنه از شارون برای مجله "پلی بوی"  گرفت. او پس از خواندن کتاب "آیرا لوین"، با نوشتن فیلمنامه و ساخت "بچه رزماری" موافقت کرد.

   او برای ساخت "بچه رزماری" به لس آنجلس رفت و یک خانه بزرگ در آنجا خرید و با شارون تیت ازدواج و در آن زندگی کرد. او برای اولین بار سر و کارش به استودیوهای بزرگ فیلمسازی ( در این فیلم پارامونت) می افتد، و مشکلات بزرگ همکاری با استودیدها را توضیح میدهد. باب ایوانز تهیه کننده فیلم بالاخره میتواند مجوز افزایش بودجه فیلم از 2 به دو ونیم میلیون دلار را بگیرد. جان کاساویتس کارگردان معروف در این فیلم، نقش اول مرد را بازی میکرد، و همکاری بسیار بدی با گروه داشت. در عوض میا فارو همکاری صمیمانه ای داشته ولی فرانک سیناترا که در آن زمان همسر میا فارو بود، برای کار کردن او مشکلات زیادی ایجاد میکند. صحبتهای جمع چهار نفره پولانسکی و شارون تیت و سیناترا و فارو نیز نتیجه ای نداد، و سیناترا که از عدم تبعیت میا فارو از خود رنج میبرد نهایتا توسط نماینده خود، حکم طلاق را سر صحنه به میافارو داد. ولی میا فارو همانند یک هنرپیشه حرفه ای، کار خود را در فیلم ادامه داد. بچه رزماری فروش بسیار خوبی داشت، و پولانسکی به کارگردانی مشهور تبدیل شد.

    پولانسکی مطالب زیادی در مورد زندگی مشترک  با شارون تیت و دوستانشان و روش زندگی در لس آنجلس مینویسد. پولانسکی در 1968 عضو هیئت داوران جشنواره کن میشود. جشنواره مقارن با وقایع ماه مه 1968 فرانسه است. سینماگران فرانسوی نظیر تروفو، به هیئت داوران فشار می آوردند که استعفا دهند و جشنواره را به تعطیل بکشانند، لویی مال و ترنس یانگ از اعضای هیئت داوران، جزء این دسته بودند. پولانسکی و مونیکا ویتی با تعطیلی مخالف بودند. پولانسکی استدلال میکرد تعطیلی جشنواره به فیلمسازان جوانی که در آرزوی دیده شدن فیلم خود به کن آمده اند لطمه میزند. به هر صورت جشنواره کن 1968 تعطیل شد.

    هنگامی که در آگوست 1969 پولانسکی در لندن بود، شارون تیت و سایر کسانی که در خانه بودند توسط یک گروه ناشناس به طرز فجیعی قتل عام میشوند. جریان کامل قتل، برخورد بد مطبوعات آمریکا با این مسئله و ربط دادن آن به زندگی بی بندو بار در هالیوود، برخورد مظنونانه پلیس با پولانسکی و پیدا شدن قاتل و محاکمه او و تاثیرات این وقایع در ذهن پولانسکی به تفصیل در کتاب توضیح داده میشود. به نظر من این ذهنیات در تلخ بینی موجود در اکثر کارهای پولانسکی متبلور شده اند.

    پس از این جریانات پولانسکی در سویس (آلپ) اقامت میکند. برای فیلم مکبث، سرمایه گذار پیدا نمیشود و نهایتا نمایندگی "پلی بوی" لندن تهیه فیلم را به عهده میگیرد، و فیلم با تنگنای مالی و نیاز به افزایش سرمایه در نیمه راه تولید مواجه میشود. استقبال از فیلم در آمریکا سرد و در انگلستان بهتر بود و پلی بوی با ضرر مواجه میشود.

    فیلم بعدی پولانسکی به نام "چی؟" در 1973 و در ایتالیا با شرکت مارچلو ماسترویانی و به تهیه کنندگی کارلو پونتی ساخته میشود. فیلم در ایتالیا موفق و در اروپا کمتر از ایتالیا موفق بود، و در آمریکا موفقیتی به دست نیاورد. کارلو پونتی به ادامه همکاری با پولانسکی علاقمند بود و پولانسکی نیز به ایتالیا و رم علاقمند شده بود، ولی پارامونت به او پیشنهاد ساخت "محله چینی ها " را داد. پولانسکی این پیشنهاد را به شرط داشتن حق تغییر در فیلمنامه "رابرت تاون" پذیرفت. او از اینکه مجبور بود علیرغم خاطرات بد گذشته از شهر و مطبوعات و پلیس آن، فیلم را در لس آنجلس بسازد ناراحت بود. بدترین جنبه ساخت فیلم از نظر او، کار با "فی داناوی" بود که بین هالیوودی ها به عنوان "داناوی مخوف" شهرت داشت. جک نیکلسون به گفته پولانسکی اهل تفریح شبانه، کشیدن گراس، بی بند و باری بود. ولی دیالوگها را به خوبی حفظ میکرد و سر صحنه خیلی حرفه ای بود. محله چینی ها فیلم پرفروشی بود و نامزد 11 جایزه اسکار شد و جایزه بهترین فیلمنامه را برد.

    او سپس یک اپرا را در رم کارگردانی کرد. و بعد مجددا در آلپ سویس اقامت کرد. در این زمان فیلمنامه دزدان دریایی را نوشت (او این فیلم را در 1986 ساخت). در این فیلم قرار بود جک نیکلسون نقش اول را بازی کند، ولی به دلیل زیاده خواهی نیکلسون ساخت آن به تعویق افتاد، و او به سرعت "مستاجر" را با شرکت خودش و ایزابل آجانی ساخت، که با عدم استقبال منتقدین و تماشاگران مواجه شد.

    او پس از 15 سال سفری به کراکوف لهستان داشت. پدر او پس از بازگشت از اردوگاه، ازدواج مجددی کرد، و پولانسکی از نوجوانی از خانواده جدا شده بود، ولی طی این زمان و در قسمتهای مختلف خاطرات او میبینیم که پدر و نامادری او در کشورهای مختلف سراغ او آمده بودند.

   در بازگشت مجدد به آمریکا، پولانسکی با رسوایی بزرگی مواجه شد که هنوز که این یادداشت را مینویسم پس لرزه های آن ادامه دارد. او به تفصیل ماجراهای مرتبط با آشنایی او با ساندرا و خانواده او و وقایعی که منجر به اتهام تجاوز به او شد و مسائل مرتبط با بازداشت شدن و محاکمه خود و سختگیری قاضی را تشریح میکند. او 40 روز را در زندان میگذراند و طی یک توافق شفاهی آمریکا را ترک میکند.

    سپس فیلم "تس" بر اساس رمان تامس هاردی را در فرانسه و با شرکت "ناستازیا کینسکی" جوان میسازد. گرچه وقایع داستان در انگلستان میگذرد، ولی به علت هم پیمانی قضایی آمریکا و انگلیس ساخت فیلم در انگلستان ممکن نمیشود. فیلم با هزینه زیاد 12 میلیون دلار و یک کادر خوب انگلیسی و فرانسوی و پشت صحنه خوب ساخته میشود. طول فیلم از نظر تهیه کننده زیاد بود (نزدیک 3 ساعت). نمایش فیلم در آلمان با استقبال سرد منتقدین روبرو شد، و تهیه کننده تصمیم گرفت که فیلم با تدوین مجدد کوتاه شود. پولانسکی برای دور شدن از این فضا سفری 3 هفته ای به هیمالایا می رود. نسخه کوتاه شده نیز مورد توجه قرار نگرفت. ولی فیلم کاندید 6 جایزه اسکار شد. این امر موجب تغییر رویکرد عمومی به تس گردید.

   مجموعه استرس های چند ساله باعث شد او برای کارگردانی تئاتر به لهستان برگردد، و نمایشنامه آمادئوس اثر "پیتر شافر" را کارگردانی کند. او در این زمان از نزدیک شاهد قدرت گرفتن "اتحادیه همبستگی لهستان" به سرکردگی لخ والسا بود.

    کتاب در همین مقطع به پایان می رسد و من مشتاقم روایت پولانسکی از ادامه زندگیش را بخوانم. گرچه نمیدانم پیزی نوشته یا نه. پولانسکی در مجموع برخورد صادقانه ای دارد. از روابط جنسی متعددش با زنان از آغاز بلوغ تا سالهای بعد، به راحتی صحبت میکند، و حتی پنهان نمیکند در زمانی که همسر شارون تیت بود، رابطه جنسی با سایر زنان نیز برقرار میکرد، گرچه این روابط فقط در همین سطح باقی میماندند. میبینیم با ناستازیا کینسکی جوان نیز این رابطه را برقرار کرده بود. او حتی تجربه کشیدن "ال. اس. دی" را به تفصیل توضیح میدهد.

    از هر کدام از وقایع زندگی در گتوهای زمان جنگ و آوارگی های بعدی یک پسر بچه، مشکلات زندگی در جامعه بسته و تحت سلطه لهستان، وقایع مربوط به قتل شارون تیت و محاکمات بعدی، اتهام تجاوز به دختر نوجوان و .... میتوان فیلمی جذاب ساخت. زندگینامه پولانسکی به دلایل فوق و علاوه بر آن به دلیل ایجاد آشنایی با پشت صحنه سینما برای سینما دوستان و حتی کسانی که سینما را دوست ندارند، بسیار جذاب است. و خواندن آن را توصیه میکنم. بخصوص آنکه نثر پولانسکی جذاب است.

    ترجمه آزاده اخلاقی خیلی خوب است. نشر چشمه نیز کتاب را با چاپ خوب و گذاشتن پانویسهای مفید که به خصوص برای کسانی که با تاریخ سینما آشنایی کمتری دارند، قابل استفا ده است، عرضه کرده. فیلم شناسی پولانسکی در  انتهای کتاب و توضیحاتی در مورد شخصیتهای کلیدی زندگی پولانسکی به خواننده کمک زیادی میکند. تصاویر انتهایی نیز با چاپ خوبی عرضه شده اند. تنها نقطه ضعف عرضه کتاب، فهرست الفبایی نام ها است که به دلیل عدم ارائه شماره صفحات کاربردی ندارد.    

کافکا در کرانه – نوشته : هاروکی موراکامی – ترجمه : مهدی غبرایی – انتشارات نیلوفر – 607 صفحه      

"کافکا در کرانه" را با ترجمه خوب و البته با حذفیاتی از مهدی غبرایی خواندم. اولین کتابی بود که از موراکامی خواندم، بهتر است بگویم اولین رمانی است که از یک نویسنده ژاپنی که داستانش در این کشور میگذرد خوانده ام. "بازمانده روز" اثر ایشی گورو، بیشتر به یک رمان انگلیسی شبیه است، و آن را نمیتوانم ژاپنی بنامم. فرهنگ ژاپن و نژاد زرد همیشه برایم غریب و غیر ملموس بوده است، و اطلاع خیلی کمی از آن دارم. فیلمها و کتابهایی که از دوران کودکی و جوانی با آن روبرو بوده ام، همگی مربوط به آمریکا و اروپا بوده است. بعدها با ادبیات و سینمای آمریکای لاتین هم ارتباطی داشته ام، ولی در مورد ژاپن خیلی تنبلی کرده ام. علیرغم علاقه زیادم به سینما و وجود کارگردانهای شاخص ژاپنی، شاید کلا بیشتر از ده فیلم ژاپنی ندیده ام. در مورد فیلم ژاپنی با یک مشکل خاص هم روبرو هستم. تا اواخر فیلم هنرپیشه ها را باهم قاطی میکنم، چون به چشم من اکثرشان شبیه هم هستند. موقع خواندن کتاب، به خودم میگفتم کار پلیس ژاپن برای پیدا کردن کافکا چقدر سخت است. زیرا شاید پسرهای 15 ساله ژاپنی، در حدود 10 جور قیافه بیشتر نداشته باشند، و چقدر شناسایی پسر گمشده ژاپنی از روی عکس مشکل است. من همیشه عادت دارم، موقع خواندن رمان، چهره شخصیتهای آن را در ذهنم تصویر کنم، و البته فضاهای رمان را هم به هم چنین. پس از اتمام کتاب، دیدم که برای اوشیما، صورت و صدای مشخصی تصور کرده ام. برای هوشینو نیز صورتی تصور کرده ام که بیشتر یک صورت لاتین است تا ژاپنی، صورتی که شاید بیشتر به خاویر باردم  شبیه باشد تا یک ژاپنی. ولی از بقیه فقط یک تصویر کلی در ذهنم تصویر کرده ام. و با خود عهد کردم که از این پس، بیشتر از این به سینما و ادبیات مرتبط با نژاد زرد  بپردازم. بخصوص اینکه خواندن کافکا در کرانه نیز تجربه لذت بخشی بود.

    از خصوصیات من، امکان ارتباط بهتر با فضاهای رئالیستی و شخصیتهای 3 بعدی ملموس است. و آثار سینمایی یا ادبی که چنین حالتی ندارند، باید خیلی قوی باشند که مرا جذب کنند. کاری که "مارکز" با صد سال تنهایی با من کرد. گرچه هیچگاه نمیتوانم همانند آثار با درصد بالاتری از رئالیسم، با عمق این آثار ارتباط برقرار کنم. میتوانم در مورد "جنگ و صلح" ساعتها بنویسم. یا حتی در مورد "عقاید یک دلقک" که کمتر از جنگ و صلح، رئالیستی است، ولی فضای آن را به خوبی میشناسم، نیز این کار را بکنم. ولی وقتی وارد فضای "رویا گونه" میشوم، دیگر مخم تعطیل میشود، و فقط میتوانم از زیبایی این فضا و پوسته آن لذت ببرم. فضا را "درک" نمیکنم.

      دو روایت موازی در کتاب، در جریان است. فصول فرد به روایت اول شخص مفرد جوانی پانزده ساله به نام (مستعار) کافکا که خیلی بزرگتر از سن خود به نظر میرسد، و فصول زوج روایت حادثه ای برای گروهی دانش آموز در سال 1944، و ادامه آن سرگذشت یکی از آنها در سال 1995 است که بر اثر این حادثه خواندن و نوشتن را فراموش کرده، و کم هوش شده است، و جالب آنکه میتواند با گربه ها حرف بزند.

     وجه داستانی رمان برای من کشش و جذابیت زیادی داشت (به خصوص قبل از صد صفحه آخر). نویسنده به خوبی جهان خاص رمان و قوانین حاکم بر آن را آفریده است. در شرایط عادی، مجموعه اقدامات، رفتار و نظریات کافکا عجیب است، ولی در جهان این داستان، دیگر این چیزها عجیب نیست. اقدامات "ناکاتا" که اکثرا در یک حالت شهودی و بدون آگاهی قبلی اتفاق میافتد، عملا جزئی از یک برنامه مشخص و از پیش تعیین شده است، که مثلا میس سائه کی بدون دیدن ناکاتا منتظر او بوده است، و ناکاتا پس از پشت سر گذاشتن مراحل زیادی که هریک شگفتی های زیادی داشته است، و با کمک تعیین کننده هوشینو  که او نیز کاملا تصادفی وارد ماجرا شده، به این مرحله رسیده است. اعمال آدمها کاملا نشانگر جبر حاکم  بر جهان رمان است. فرض کنیم که ناکاتا در آغاز رمان یک بازی کامپیوتری را برای اولین بار بازی میکند. او میداند که باید به مراحل بعدی برسد. در این راه با مشکلات زیادی روبرو خواهد بود، سلاحهایی در اختیارش قرار داده میشود. نیروهای کمکی و دشمنانی هم خواهد داشت. به هر مرحله که وارد میشود، ادامه مرحله را نمیداند، ولی باید به هر نحوی که هست پیشروی کند. عملا سیر حرکتی روایت ناکاتا و بعد هوشینو چنین بازی پر ماجرایی را که توسط یک عقل بالاتر به هوشمندی طراحی شده است، پیش میبرند و در نهایت بازی را میبرند. میس سائه کی همان شاهزاده خانمی است که در مراحل آخر بازی پس از جابجا کردن سنگ مدخل به آنجا که مایل است میرود، و نهایتا سنگ مدخل، مجددا سر جای خود برمیگردد.

    کافکا را هرگز مانند یک پسر پانزده ساله نمی یابیم. او اسیر نفرین پدر است، و در جستجوی خواهر و مادر. شاید در بسیاری داستانها برای او غصه میخوردیم و آرزو میکردیم آنها را پیدا کند و به آرزویش برسد، و وقتی هم که به آنها میرسید خوشحال میشدیم. ولی فضای این داستان چنین احساسی را ایجاد نمیکند. شاید اکثر شخصیتهای این کتاب مانند آدمهای فضاهای رویایی هستند، سه بعدی نیستند (گرچه شخصا تجربه و یا شناختی از این فضاها ندارم.) . از نظر من تنها شخصیتهای نسبتا سه بعدی داستان، اوشیما و هوشینو  هستند(جالب آنکه من فقط برای همین دو نفر چهره مشخصی تصور کرده بودم).

    فضای اواخر کتاب یادآور سریال LOST است، بیشتر شبیه "سیزن" های چهار تا شش این سریال. جالب آنکه علاقه من بیشتر به سیزن های 1 و 2 این سریال است که فضای آن عمدتا رئالیستی است.

    در مورد نمادها و مانند آن و رد پای تئوری های روانشناسی در رمان، حرفی نمیزنم، زیرا نه آنها را درک میکنم، و نه مسئله ام است، و قطعا این داستان برای علاقمندان این مسائل و نیز علاقمندان "رویا" و تحلیل آن، جای بحث و کار زیاد دارد. به هر صورت در مجموع کتاب جالب و خواندنی است، و خواندن آن برای رمان خوانها در هر سن و سالی جذاب خواهد بود.   

کتاب - قبله عالم

قبله عالم – عباس امانت – ترجمه: حسن کامشاد – چاپ اول 1383- نشر کارنامه – 707 صفحه

   حجم اصلی کتاب در مورد 40 سال اول زندگی ناصرالدین شاه است، و فصل آخر کتاب با حجم 50 صفحه، مروری فشرده ولی مفید بر سالهای باقی سلطنت ناصرالدین شاه دارد. به اعتقاد من مهمترین ویژگی کتاب، نگاه منصفانه و بدون پیشداوری نویسنده است. در بسیاری از کتابهایی که مورخین ایرانی در باره این دوره نوشته اند و من خوانده ام ، دیدگاههای بعضا یک طرفه دیده میشود. مثلا مورخ برجسته ای مانند آدمیت در مورد امیر کبیر چنین میکند، و او را یک سره دارای محسنات متعدد میداند. یا میرزا آقاخان نوری اکثرا به عنوان سرسپرده انگلیسیها عنوان شده است. ناصرالدین شاه نیز که جای خود را دارد، شاه بیعرضه و بی لیاقتی بوده که تواما نوکری انگلستان و روسیه را میکرده و با دادن امتیازات متعدد سعی میکرده سلطنت خود را حفظ کند. شاید همه این حرفها هم درشت باشد، ولی قطعا اینها بخشی از واقعیتند و مورخ خوب باید تمام واقعیت را نشان دهد.

    حسن بزرگ این کتاب، برخورد دقیق نویسنده با وقایع آن زمان و آغاز نمودن کتاب با وقایع قبل از سلطنت ناصرالدین شاه در نوجوانی و تصویر دقیق شرایط دربار است. آغاز کتاب با ارائه شجره نامه کامل خاندان سلطنتی قاجار از زمان فتحعلی خان پدر بزرگ آقا محمد خان تا احمد شاه قاجار شروع میشود که برای درک مطالب کتاب و نیز استفاده از آن در مطالعات آتی مفید است. به خصوص آنکه در صفحه دیگری، شجره خاندان مادری ناصرالدین شاه (مهد علیا) نیز دیده میشود. مشاهده میشود که ناصرالدین شاه وقتی 17 ساله بوده، شاه میشود و زمانی که 66 سال قمری داشته ترور میشود. (در زمان ترور 64 سال شمسی داشته است)

    فصول آغازین، شرایط دربار قاجار و رقابتهای درونی شاخه های مختلف قاجار جهت دست گرفتن قدرت بخصوص پس از درگذشت عباس میرزا و نحوه به قدرت رسیدن ناصرالدین شاه را توضیح میدهد. سپس در سالهای آغازین سلطنت، نقش امیرکبیر و نحوه ارتباط او با شاه و دربار و قدرتهای بزرگ و روند وقایع منجر به قتل او بررسی میشود. پس از آن نیز دوران میرزا آقا خان نوری و وقایع مهم آن دوران نظیر فتح هرات و اختلال روابط با انگلیس بررسی میشود.

    از دیگر مزایای کتاب، توجه زیاد نویسنده به روابط خانوادگی شاه (نظیر ارتباط با مادر، همسران و فرزندان) و تاثیر آن در شکل گیری شخصیت شاه و تبدیل او از یک نوجوان دست پرورده آرمانگرا و دست پرورده امیر کبیر به یک سلطان مستبد و در عین حال با روح هنرمندانه و نگاه به دنیای مدرن است. از این نظر میتوان آن را با کتاب "معمای هویدا" اثر عباس میلانی مقایسه کرد.

        خواندن این کتاب را به دوستداران تاریخ این دوره توصیه میکنم، زیرا میتوانند تصویر نسبتا دقیقی از شخص ناصرالدین شاه، دربار قاجار و سیاستمداران این دوره، نحوه ارتباط دربار و صدر اعظم با قدرتهای انگلیس، روسیه و فرانسه در دوره قبل از انقلاب مشروطه را به دست آورند. البته کتاب اشارات مختصری به وضعیت اجتماع در آن دوره و تاریخ اجتماعی آن زمان دارد، و علاقمندان به این جنبه از تاریخ، از کتاب مزبور استفاده چندانی نخواهند برد. علاوه بر آن، کتاب زمینه خوبی جهت شناخت چگونگی ارتباطات بین سفارتخانه ها و شاه و صدر اعظم ها (به خصوص میرزا آقاخان نوری) و بده و بستانهای سیاسی بین آنها

    ترجمه آن نیز خوب است. البته کتاب خوشخوان و راحتی نیست، و نوع نثر و مطالب آن، ایجاب مینماید که با دقت و توجه زیاد خوانده شود. از نظر قواعد نشر و مشخص بودن رفرنس ها و پانویس ها و ارائه نقاشی های مرتبط با متن و صحافی کار ناشر جای تقدیر دارد.   

خداحافظ گاری کوپر – رومن گاری – ترجمه: سروش حبیبی – چاپ سوم 1356- انتشارات امیر کبیر – 268 صفحه

اطلاعات مقدماتی

    "خداحافظ گاری کوپر" توسط رومن گاری و به زبان انگلیسی با عنوان The Ski Bum در سال 1965 نوشته شد، و در سال 1969 توسط همین نویسنده با عنوان خداحافظ گاری کوپر به زبان فرانسه ترجمه شد. متاسفانه علیرغم سوابق سینمایی رومن گاری (1980-1914) شامل کارگردانی 2 فیلم (پرندگان در پرو می میرند و بکش! بکش! بکش!) هر دو با بازیگری هنرپیشه معروف آمریکایی و همسر وی یعنی جین سیبرگ، و نوشتن فیلمنامه های متعدد، این اولین کتابی است که از او میخوانم. جالب است بدانید جین سیبرگ در آگوست 1979  خودکشی کرد، و رومن گاری نیز بر اثر افسردگی ناشی از این امر و در شرایط مشکوک به خودکشی، در دسامبر 1980 درگذشت. پس از مقدمه مختصر، اینک به طور مختصر،در مورد کتاب مینویسم. لازم به تاکید است که تاکنون هیچ نقطه نظری را در مورد کتاب نخوانده ام، و ترجیح دادم قبل از خواندن نظر سایر دوستان، نقطه نظرات خود را گفته باشم تا تاثیری بر نظر اولیه من نداشته باشند، و پس از این و با خواندن دیدگاههای دوستان، میتوانم به درک بهتری از کتاب برسم.

    کتاب از نظر من به طور کلی دو مسیر را تعقیب میکند. یکی صحبت در مورد شخصیتهای داستان، دیدگاهها و روابط بین آنها و با تاکید بر دو شخصیت محوری، یعنی لنی و جس. دیگری روایت عملیاتی است که برای قاچاق طلا و پول به سویس انجام میشود، و کم و بیش اکثر شخصیتهای داستان به نوعی با آن مرتبط هستند. از نظر من نقطه قوت کتاب، وجه نخست آن است، و وجه دوم آن از نظر منطق داستانی سوراخهای زیادی دارد، که از نظر یک علاقمند سینما و داستانهای پلیسی بهیچوجه پنهان نمی ماند، ولی در این مطلب به این مسئله نمیپردازم، زیرا شاید وجه دوم علیرغم کمیت چشمگیر آن در نیمه دوم، چندان مورد تاکید نویسنده نیز نبوده است.

     زمانه داستان

    وقایع کتاب با توجه به اشارات داخل متن، در حدود سال 1964 میگذرد، که با زمان نوشتن داستان یکی است. برای درک کامل داستان، باید ویژگیهای زمانه آن را به خوبی شناخت. دهه 60،دوران اوج جنگ سرد بین دو ابر قدرت آمریکا و شوروی و یا بلوک غرب و بلوک شرق است. آمریکا قبل از جنگ جهانی دوم در جهان نقش انزواگرایانه ای را ایفا میکرد. بر اساس دکترین مونرو در اواخر قرن 19، آمریکا حوزه نفوذ خود در جهان را قاره آمریکا تعریف کرده بود. در بقیه جهان دنبال منافع استعماری نبود. تعداد زیادی از سیاستمداران آمریکایی بر سیاست "انزوا" به معنای عدم دخالت در مسائل سیاسی بقیه جهان تاکید داشتند. در جنگ جهانی دوم، علیرغم درخواستهای مکرر متفقین و حتی آزادی خواهان اروپایی برای حضور نظامی آمریکا در جنگ جهانی دوم، این کشور حاضر به دخالت نبود، و نهایتا حمله ژاپن به پرل هاربر، فرصت خوبی به طرفداران دخالت نظامی داد، و آمریکا از اواخر 1941 وارد جنگ جهانی دوم شد. پس از جنگ جهانی دوم، و با توجه به ضعف سیاسی و نظامی سایر قطبهای سرمایه داری جهانی نظیر انگلستان، فرانسه، آلمان، ایتالیا و تشکیل بلوک شرق به رهبری شوروی، . قدرت گرفتن احزاب کمونیست در کشورهای مختلف و احتمال بروز انقلاب در این کشورها و تشکیل جنبشهای ضد استعماری در مستعمرات، آمریکا ناچارا و جهت حفظ اردوی جهانی سرمایه داری، و مبارزه با کمونیسم و بلوک شرق، تغییر جدی در نگرش انزوا جویی داد، و تدریجا بسیاری از اصولی را که در کل تاریخ خود  به آنها بها میداد، کنار گذاشت. آزادی اندیشه جای خود را به تفتیش عقاید در هنر داد، که تحت عنوان "مک کارتیسم" و به خصوص در اوایل دهه 50 میلادی، منجر به بیکار شدن، تغییر مشی و بعضا مهاجرت بسیاری از هنرمندان آمریکایی به اروپا شد. جنگ کره در آغاز دهه 50، دخالت در وقایع کوبا و بردن دنیا به سمت جنگ جهانی سوم در آغاز دهه 60 و جنگ ویتنام از حدود 1964، نشانگر حضور گسترده نظامی آمریکا در سراسر جهان، و مقابله گسترده آن با جنبش های آزادی بخش و پایان دوره انزوا بود. دخالت گسترده آمریکا در سقوط دولتهای ملی نظیر حکومت دکتر مصدق، و حمایت گسترده این کشور، از حکومت اشغالگر اسرائیل نیز در راستای همین طرز تفکر بود. گاری کوپر به عنوان سمبلی از گذشته آمریکا و تفکر قدیم حاکم بر آن در داستان مطرح شده است. چیزی که در نقشهایی که گاری کوپر در فیلمهای مختلف بازی کرده است، کاملا نمایان است. فیلمهایی نظیر آقای دیدز به شهر میرود، ماجرای نیمروز (که خود، جدی ترین واکنش هولیوود در دوره خود به مک کارتیسم بود) و ..... که کوپر نقش مردی پایبند اصول، درستکار و تا پای جان وفادار به دموکراسی سنتی آمریکا را بازی میکند.

    قطب مقابل سرمایه داری یعنی کمونیسم که مرکز اقتدار آن در شوروی و بلوک شرق بود، گرچه در آن زمان شرایط بهتری داشت، ولی برای بسیاری از جوانان اروپایی پس از جنگ جهانی دوم، کمونیسم دیگر به عنوان سر رشته مبارزه علیه سرمایه داری مطرح نبود. جنایات و سرکوبهای زمان استالین در دنیا افشا شده بودند. مبارزه شوروی با نیروهای مردمی مجارستان و اشغال نظامی این کشور در 1956، و از همه بدتر کشیدن دیوار برلین بین دو قسمت شرقی و غربی این شهر، چهره انسانی کمونیسم را که مارکس در قرن نوزدهم تصویر کرده بود مخدوش کرده بود. گرچه هنوز کمونیسم در بین جوانان اروپایی در دهه 60 طرفدار داشت، ولی خیلی از آنها با کمونیسم مشکل داشتند. در آمریکا نیز کمونیسم ریشه چندانی نداشت. به مرور زمان، این سرخوردگی ها به صورت جنبش های اجتماعی و یا هنری نظیر هیپی گری در آمریکا و یا جنبش موسیقی راک، پاپ آرت و اشتهار گروههایی نظیر بیتل ها و یا شاه بیت آن یعنی وقایع مه 1968 فرانسه، خود را نشان داد.

    در این دوره، اصول اخلاقی و یا معیارهایی که سالها در جوامع غربی پذیرفته شده بود، مورد شک بسیاری از جوانان واقع شده بود.

    شخصیتهای اصلی :

     اصلی ترین شخصیتهای داستان، لنی پسر 20 ساله، بلند قد، خوش قیافه آمریکایی و جس، دختر حدودا 20 ساله، زیبارو، تحصیلکرده و فرزند یک دیپلمات لیبرال آمریکایی است.

    لنی عملا از آمریکا به کوههای سویس و ارتفاع بالای دوهزار متر پناه آورده است، و در زمان سرما و برف، دور از اجتماع در این قسمت زندگی محقرانه ای دارد، و در فصل گرما به ناچار برای کسب درآمد به زیر دو هزار متر میرود. از نظر او، زندگی بالای دو هزار متر معنا دارد، و اصول اخلاقی در زیر دو هزار متر معنا ندارد. و آن را " صفر متری بالای سطح گه " مینامد (صفحه 21). راه حل او برای مشکلات، در عبارت " آزادی از قید تعلق" نهفته است. عملا سعی میکند تعهدی به چیزی نداشته باشد. به قول کوندرا در " بار هستی " تیپ سبک است. نگران ارزش پیدا کردن زندگی است. گرچه روابط جنسی متعددی با دختران دارد، ولی سعی میکند کوچکترین علاقه ای به کسی پیدا نکند، و شاید تا قسمتی از کتاب فکر کنیم، توان دوست داشتن را از دست داده است. تا اینکه نهایتا علیرغم مقاومت زیاد، دل به جس میبندد.

   جس بر خلاف لنی، علایق متعددی دارد. پدرش را می پرستد. عضو فعال حمایت از حیوانات است. در دانشگاه درس میخواند. از رابطه با مردان گریزان نیست، و پس از دیدن لنی به او علاقمند میشود، ولی بر خلاف لنی، مقاومتی از خودش نشان نمیدهد، زیرا حساب او با خودش روشن است.

   برای خلاصه کردن مطلب، توضیحات بیشتر در مورد این دو را در صورت لزوم به مطالب بعدی وا میگذارم، ولی در این مقطع به یک نکته کلیدی کتاب از نظر خودم اشاره میکنم. من معتقدم قهرمان کتاب، بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر میرسد، جس است نه لنی. جس میتواند لنی را به زندگی امیدوار کند و او را احیا کند. زندگیش را هدفمند کند. توانایی عاشق شدن را در او ایجاد کند. لنی طعم  محبت مادر را نچشیده است. پدرش نیز سربازی است که در لائوس در راه اهداف  استعماری آمریکا کشته شده است. حضور او در ارتفاع بالای دو هزار متر و تمامی اعمالش، یک "نه" بلند به سیاست کشورش و شرایط نامطلوب خانوادگیش است. تنها چیزی که موفق میشود او را به زندگی برگرداند، حضور یک معشوق است که به نوعی جای مادرش را هم پر میکند. جالب آنکه جس علیرغم علاقه زیاد به پدر، جای خالی محبت مادری را همیشه حس کرده است، و به نظر می آید به مراتب بیشتر از پدرش با مادر مسئله دارد. رابطه او با جس صرفنظر از وجه عاشقانه، وجه مادرانه هم دارد. جس، شور زندگی را تدریجا در لنی بیدار میکند و به دلیل محبتی که نثار لنی میکند، خود نیز ارضا میشود. آیا قهرمان تواناتر از این میخواهید؟ من به صفحات آخر کتاب و مرگ احتمالی لنی کار ندارم. اینها داستان پردازی نویسنده است. نکته مهم آغاز دگردیسی لنی و نقش عشق و جس در این روند است. این نقشی است که در برهه های مختلف تاریخ و در زندگی انسانهای متعدد، به خوبی توسط زنان ایفا شده است. زنانی که مردان شکارچی را به زمین وصل کردند. زنانی که حافظ طبیعتند. زنانی که با نثار توانایی های زیاد خود در دوست داشتن، توانسته اند بعضا مردان جاه طلب و کودک صفت و مثلا جنگجو را دگرگون کنند. لنی نماینده واقع گریزی و مخالف خوانی بی نتیجه برای بشریت است. ولی جس هدفمند است. علیرغم تمام مخالفتهایش با سیاست روز کشورش، در جاده واقعیت قدم بر میدارد. درس میخواند، به سرنوشت حیوانات علاقمند است. به اطرافیانش توجه دارد. تنها تکیه گاه پدرش است. در اطراف خود تاثیر گذار است.

    راوی داستان

    در ظاهر به جز فصل اول در بقیه فصول، راوی داستان دانای کل است، و در فصل اول، راوی با افعال اول شخص جمع از گروه بالای دو هزار متر یاد میکند. ولی من فکر میکنم، راوی داستان در بیشتر قسمتهای  کتاب، از مسیر ذهنی لنی و در بقیه کتاب، از مسیر ذهنی جس، وقایع را روایت کند. در رمانی مانند " بار هستی "، راوی به معنای واقعی دانای کل است، و همه شخصیتها را از بالا نگاه میکند و در موردشان صحبت میکند، ولی در مورد این داستان، رومن گاری خودش را در چنین موقعیتی قرار نداده است، برای همین هرگز به طور مستقیم شاهد نظرات او نیستیم. ولی من با توجه به نکاتی که در بالا گفتم، به نظرم نگاه او به جس، جانبدارانه تر است. شاید هم من به عنوان خواننده و از فیلتر ذهنی خود، چنین نظری دارم. اگر چنین باشد، باز باید به توانایی نویسنده در این نوع روایت ارج گذاشت که جای تفسیرهای مختلف را باز میگذارد. قطعا با خواندن کتابهایی دیگر از رومن گاری بهتر میتوانم در مورد دیدگاههای او صحبت کنم، ولی همین عدم پیشداوری هم از لذتهای اولین برخورد با یک نویسنده است.

   در پایان این مطلب، به سه نکته میبایست اشاره کنم. یکی اینکه ده پانزده صفحه پایانی کتاب، صرفنظر از وقایع نگاری آن که آن را چندان جدی نمیگیرم، مقداری از ایهامات داستان را باز کرد، که در صورت باز نشدن خواننده میتوانست برای خود نتیجه گیری کرده باشد (نظیر مشکل لنی با مادرش و یا وجه مادرانه محبت جس به لنی) . نکته دوم هم ترجمه بسیار خوب سروش حبیبی است که پس از گذشت بیش از 35 سال کهنه نمی نماید.

    نکته سوم، مطلبی بود که چند ماه پیش در وبلاگم نوشته بودم، که حاوی نظراتم در مورد وضعیت امروز جوانان دهه 60 میلادی بود، آن را در آدرس زیر میتوانید بخوانید.

http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx

کتاب - باکونین و آنارشیسم جمع گرا :

باکونین و آنارشیسم جمع گرا – نویسنده : برایان موریس ترجمه: سعید فیض اله زاده – چاپ اول: 1389 – انتشارات: کتاب آمه – 223 صفحه – قسمت دوم

    در ادامه مطلب قبل در مورد این کتاب، محورهای اصلی قسمت دوم کتاب که خلاصه ای از نظریات باکونین از خلال آثارش و در مقایسه با افکار مارکسیستی و لیبرالی را مطرح میکند،نقل میکنم، و در انتها ارزیابی خودم از کتاب را ذکر میکنم.

    به قول ماکس نتلو، آنان که تاثیری خلاق بر روزگار خود دارند، چهار گروهند، یا پیامبرند یا رویا پردازند یا اندیشمندند یا یاغی. باکونین هر چهار نقش را در هم آمیخت. اکثرا بر جنبه های رویا پردازانه و یاغیانه باکونین تاکید شده است، ولی کمتر به او به عنوان یک متفکر سیاسی نگاه شده است. نسب شناسی اندیشه باکونین به چهار سرمنشا فکری میرسد، هگل، فوئر باخ، پرودون و مارکس. باکونین با استفاده از این اندیشه ها به سنتزی جدید به نام آنارشیسم جمع گرا رسید. کمونیسم آنارشیستی که در سالهای 1870 تا 1920 مطرح شد، در واقع تکوین و بسط عقاید باکونین در سالهای پایانی عمرش است. " آنارشیسمی که باکونین تدوین کرده فلسفه ای سیاسی است که بر ضرورت ادغام ارزشهای لیبرالی و سوسیالیستی تاکید دارد. باکونین سه مفهوم را در هم ادغام کرده است، آتئیسم و ضرورت آزادی فکر، سوسیالیسم و نقد بهره کشی سرمایه داری، آنارشیسم و نفی تمام اشکال سلطه سیاسی. بنا بر این حاوی درکی پویا از آزادی است، آزادی ای که ارزش بنیادین لیبرالیسم است."

    باکونین میگوید:" شیطان با وادار کردن انسان به سرکشی و خوردن میوه دانش او را می رهاند و نشان انسانیت و آزادی را بر پیشانی اش می زند." . ولی تصور باکونین از آزادی انتزاعی نیست، بلکه در بستر اجتماعی معنی پیدا میکند. او معتقد است آزادی تنها در جامعه ای معنی پیدا میکندکه نه فقط آزادی شخصی را به رسمیت بشناسد بلکه به آن حدی از برابری اقتصادی رسیده باشد که برای پیاده کردن چنین آزادی ای لازم است.

    از نظر باکونین، سه نهاد آزادی انسان را محدود میسازد : دولت، کلیسا و سرمایه داری. او میعتقد است که مردم دو نیاز عمده دارند، سعادت مادی و آزادی، و دولتها کاملا در نقطه مقابل اینها و در پیوندی تنگاتنگ با کلیسا و کاپیتالیسم هستند، یعنی دو نهاد مضر دیگر برای آزادی انسان. از دید او خدا و دولت چهارچوبی کاملا مشابه هم دارند. طغیان او علیه مفهوم خدا و مخالفتش با دولت،نمایانگر دو جنبه از نگرانی او نسبت به هر نوع محدودیت خودسرانه آزادی انسان هستند. از نظر او دولت و کلیسا، هر دو بر پایه فدا کردن زندگی و گذشتن از حقوق طبیعی بنا شده اند.

    باکونین برپیوند جدایی ناپذیر استثمار اقتصادی با استبداد سیاسی تاکید دارد. به گفته او: "استثمار و حکومت دو جلوه از آن چیزی هستند که سیاست نامیده میشود، استثمار اسباب و لوازم حکومت کردن را تدارک میبیند، هم اساس حکومت را شکل میدهد و هم هدف آن را، و در مقابل، حکومت به استثمار مشروعیت میدهد و تداوم آن را تضمین میکند.". وی به وضوح نقد سوسیالیستی بر اقتصاد آزاد سرمایه داری را میپذیرد. او بر این اعتقاد است که تمام جوامع پیچیده ی گذشته و معاصر مبتنی بر اصول زیرند: "واقعیت تاریخی خشونت، حق ارث، حقوق خانوادگی پدر و شوهر و تقدیس این اصول از سوی مذهب. که همه ی اینها با هم تشکیل دهنده جوهر حکومت است." او مینویسد:"حق ارث باید ملغی شود، زیرا مادامی که قانون ارث جاری است نابرابری های توارثی نیز وجود خواهد داشت، نه برابری طبیعی افراد بلکه نابرابری مصنوعی طبقاتی."

    در فلسفه سیاسی باکونین، هم از آزادی جانب داری میشود و به تمام اشکال اقتدار ایراد وارد میکند، و هم اعلام میدارد که در نظام سرمایه داری با نابرابری ذاتی اقتصادی اش تحقق یک چنین آزادی را ناممکن میکند. با این حساب، او در آن واحد هم آنارشیست است و هم سوسیالیست. از نظر او سوسیالیسم میبایست در بستر آزادی اعمال شود. او میگوید: "آزادی بدون سوسیالیسم بی عدالتی و سوسیالیسم بدون آزادی قساوت است."

 آنارشیسم باکونینی تلاشی است مستمر و مستدل تا در سنتزی دیالکتیکی، لیبرالیسم (و تاکیدش بر آزادی و فرد گرایی) را با سوسیالیسم (و تاکیدش بر برابری به عنوان شرط ضروری آزادی عینی) تلفیق کند. آزادی و برابری لازم و ملزوم یکدیگر میباشند.

    هر چند مارکس و باکونین بی شک آرمان های مشترکی داشتند، از جمله افتصاد سوسیالیستی، حذف دولت به عنوان نهادی سرکوبگر و پایان دادن به حاکمیت طبقاتی، نوع بینش آنها از اساس با هم تفاوت داشت. آینده ی مد نظر مارکس بر رسیدن به سطح بالایی از تکنولوژی صنعتی و به همان درجه تشکیل نهادهای متمرکزی که به کمک آنها حیات اقتصادی و اجتماعی مدیریت شود. ولی در دیدگاه باکونین، چه در تولید و چه در نهادهای برخاسته از الگوهای جدید کمون، به "معیار انسانی" همچون یک ضرورت می نگرد و بیشتر بر تعاملات فرهنگس و بهره مندی مردم از فعالیتهای آذاد اجتماعی تاکید دارد تا دغدغه های تولید.

    دیگر تفاوت مهم مارکس و باکونین در برداشت متفاوتشان از فرایند دوره گذار انقلابی است.  مارکس در این دوره دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری میداند ، ولی از نظر باکونین، برای خلق جامعه ای سوسیالیستی و آزادی خواه فقط میتوان از وسایل آزادی خواهانه سود برد. به عقیده او: " آزادی فقط از آزادی زاده میشود، از قیام توده ها و سازمان دهی آزادانه و از پایین به بالای توده های کارگری.". باکونین با تاکید مارکس بر پرولتاریا به عنوان تنها طبقه انقلابی نیز مخالف بود. همچنین مخالف جانبداری مارکس از دولت مردمی مبتنی بر حق رای عمومی بود، و سامان دهی وجوه حیاتی زندگی از طریق دولت را موجد شکل گیری کاپیتالیسم دولتی میدانست، و نه سوسیالیسم. وی میگفت این برنامه ناگزیر به شکل جدیدی از حاکمیت یک طبقه می انجامد، حاکمیت طبقه روشنفکران تکنو کرات.

    مارکس، باکونین را سرزنش میکرد که چرا میگوید در کشورهایی چون روسیه و ایتالیا و اسپانیا که هنوز سرمایه داری صنعتی به تکامل نرسیده، پتانسیل انقلاب وجود دارد، و نتیجه میگیرد که با این حساب طرح انقلاب باکونینی مبتنی بر اراده است و نه آن شرایط اقتصادی که مستلزم تحکیم طبقه پرولتاریا است. باکونین بر دو چیز تاکید داشت، اول اینکه پرولتاریا چندان هم انقلابی نیست و گاهی شکلی از اشرافیت کارگری را به خود میگیرد. دوم اینکه او بر پتانسیل انقلابی دهقانان، لومپن پرولتاریا و دیگر گروههای تحقیر شده تاکید دارد. از نظر او در شرایطی که بسیاری از کارگران صنعتی عمیقا به تعصبات بورژوازی آلوده شده اند، لومپن پرولتاریا گل سرسبد پرولتاریا است، زیرا دارای پتانسیل انقلابی است و تمام ملزومات زندگی جمعی و بذرهای سوسیالیسم فردا را در خود دارند. در کتاب به انقلابهای روسیه و اسپانیا و چین به عنوان موید نظرات باکونین تاکید میشود.

    باکونین را به دلیل پافشاری اش در باب اتحاد دهقانان و کارگران شهری برای سرنگونی دولت و در توصیه اش برای تبدیل یک انقلاب سیاسی به یک انقلاب اجتماعی، از پیشگامان لنینیسم میدانند. گرچه در هدف کوچکترین شباهتی به هم نداشتند. دولت کارگری لنین از نظر باکونین تنها به استبدادی دیگر می انجامد و نقطه پایانی است بر انقلاب اجتماعی. از نظر برخی متفکرین مانند ماکس نومد، لنینیسم دورگه ای بود از پیوند عمل گرایی باکونینیستی و دیدگاههای مارکسیستی.

    نویسنده در آخرین پاراگراف کتاب، چنین نتیجه گیری میکند: "زمانی که عموما مارکسیسم را تنها آلترناتیو اصلی سرمایه داری مبتنی بر سهام داری میدانند، آثار باکونین اهمیت ویژه ای می یابد. کنار گذاشتن باکونین به عنوان یک چیز عجیب تاریخی آن طور که مارکسیست ها و لیبرال ها در پی آن هستند اصلا نشانه خوبی نیست، چرا که اندیشه های باکونین تازگی و اصالتی و پیوندهایی با امروز دارد که بهتر است آنها را مطالعه کنیم و چیزهایی از آنها بیاموزیم. همان طور که سام دلکف به این نتیجه رسید که در سنت سوسیالیسم آزادی خواهانه، "از ناکامی ها و پیروزی های باکونین و دیگر پیشگامانی که یک قرن پیش در راه آزادی مبارزه کردند، هنوز هم بسیاری چیزها میتوان آموخت"."

    پس از ذکر برخی مطالب کتاب که عصاره مطالب آن را در بر میگیرد، باید بگویم که برایان موریس نویسنده کتاب در هدف خود که آشنایی خواننده با افکار و زندگی باکونین بوده در یک حجم کم و نسبتا فشرده کاملا موفق بوده است. زبان کتاب و ترجمه آن ساده و شیوا است. باید اعتراف کنم که با خواندن کتاب، دیدگاه دوران جوانی من در مورد باکونین و آنارشیسم تصحیح شد. ولی از نظر من وجه غالب تر چهار نقش ذکر شده در اول این یادداشت در مورد باکونین، جنبه رویا پردازانه آن است، و با توجه به مجموعه کتاب، استنباط من از باکونین، هنرمندی شوریده و در عین حال متفکری گران قدر است که هر دو وجه آن در افکارش پیداست. درستی برخی انتقادات او از مارکسیسم در گذر زمان اثبات شده است، ولی باید اذعان کرد پراتیک اجتماعی و تاریخ قرن بیستم، مارکسیسم را در بوته نقد قرار داده و در نتیجه ارزیابی عملکرد مارکسیسم ممکن است. ولی نظریات باکونین گرچه بعضا بسیار دلنشین است. (به خصوص وحدت آزادی و سوسیالیسم و حذف دولت ) ولی مسیر رسیدن به این دنیای زیبا چندان به دقت رسم نشده است، ودر نتیجه عملا در بوته نقد قرار نگرفته است. و به اعتقاد من مارکسیسم، مسیر رسیدن به جامعه مارکسیستی را بسیار دقیق تر ترسیم کرده است، لذا تاثیر گذاری آن در جامعه سرمایه داری کنونی، به مراتب بیشتر از باکونین و آنارشیسم بوده است. و به نظر می رسد تفوق جنبه پیامبرانه و متفکرانه مارکس نسبت به جنبه رویا پردازانه باکونین در جوامع بشری موثر تر عمل کرده است. البته علیرغم همه این صحبتها با نتیجه گیری نهایی نویسنده که در بالا نقل کردم کاملا موافقم، و میتوان گفت تا کنون باکونین از احترامی که شایسته آن بوده برخوردار نشده است.

کتاب - باکونین و آنارشیسم جمع گرا :

باکونین و آنارشیسم جمع گرا – نویسنده : برایان موریس ترجمه: سعید فیض اله زاده – چاپ اول: 1389 – انتشارات: کتاب آمه – 223 صفحه 

    شاید خواندن و یا نوشتن در مورد کتابی در مورد باکونین در این روزگار چیز عجیبی باشد. من کتاب را به توصیه دوست عزیزی خواندم، و باید بگویم از آن لذت بردم. باکونین برای من و بسیاری از هم نسلانم سمبل آنارشیسم بود. آنارشیستها را هم که به عنوان هرج و مرج طلب میشناختیم، و حساب کار آنها هم از نطر ما معلوم بود. اگر روزگاری در کتابی در مورد جنگهای داخلی اسپانیا میخواندیم که آنارشیستها در اسپانیا قدرت داشتند، شاید ته دلمان تعجب میکردیم مگر این مشنگ ها میتوانستند در جایی قدرت داشته باشند، تازه اینها اون موقعی که در قرن نوزدهم و قبل از رشد مارکسیسم قوی تر بودند، باعث منحل شدن انترناسیونال اول شدند.

    یکی از خاصیتهای این کتاب این است که در یک حجم کم میتواند افکار خواننده را در مورد باکونین و آنارشیسم نظم دهد. کتاب به دو قسمت تقریبا مساوی تقسیم میشود. قسمت اول درباره زندگی باکونین با تاکید بر دوران و افکار و نزدیکان فکری و مخالفین او است، و نیمه دوم، خلاصه ای از نظریات او از خلال آثارش و در مقایسه با افکار مارکسیستی و لیبرالی را مطرح میکند. در ادامه خلاصه ای از برخی مطالب کتاب را عنوان میکنم تا دوستان در مورد کتاب و باکونین بیشتر بدانند.

    میخائیل الکساندرویچ باکونین فرزند یک مالک ثروتمند در 1814 در 150 مایلی شمال مسکو به دنیا آمد. اهمیت تاریخی او در نظریه سوسیالیسم آزادیخواهانه اوست. او روشنفکری آکادمیک نبود، بلکه حتی روشنفکر ستیز هم بود. زندگی آشفته ای داشت، با قرض گرفتن از دوستان و پس ندادن روزگار میگذراند. سیگار و چای و مشروبات الکلی را به افراط مصرف میکرد. وقت شناسی، نظم، مال و منال، امنیت مالی و راحتی برایش مفهومی نداشت. به قول هرتسن، دوست نزدیکش: " فعالیتش، تنبلی اش، اشتهایش، جثه غول آسایش، همه چیزش مافوق بشری بود. او آفریده شده بود که خانه به دوشی بزرگ باشد، آواره ای بزرگ." انسانی دوست داشتنی بود. الهام بخش مهری عمیق در بین دوستانش. خوش مشرب و با گذشت و در دوستی وفادار بود. اگر دشمنانش در صف انقلابیون بودند –انقلاب عشق او بود – بلند نظرانه تحسینشان می کرد. در روابط شخصی سلطه جو بود، ولی صادقانه اعتراف میکرد:" با وجود شیفتگی ام به آزادی، میل شدیدی به خودکامگی دارم.". از 1840 پس از 4 سال خواندن فلسفه به آلمان رفت، با افکار فوئر باخ و هگل، آشنایی کامل پیدا کرد. در 1844 به پاریس قبله گاه انقلابیون آن روزگار رفت. در همین زمان به علت افکار انقلابیش در روسیه از مقام اشراف زادگی خلع و اموالش مصادره و غیابا به تبعید با اعمال شاقه در سیبری محکوم شد. از پاریس نیز در 1847 اخراج و به بروکسل رفت، که مارکس نیز در آن به سر میبرد. با آغاز انقلاب 1848 پاریس، به این شهر بازگشت. برای بسط انقلاب در اروپا در شرایطی که مشی سیاسی او، پان اسلاویسم بود، به پراگ رفت. در 1849 به درسدن رفت. در شورشی که در این شهر علیه شاه در گرفت، علیرغم اینکه با انگیزه های بورژوایی شورش موافقت نداشت شرکت کرد. پس از سرکوب شورش ، یک سال را در زندانهای ساکسون گذراند، پس از یک سال به زندانی در اتریش منتقل شد، و سپس به روسیه تحویل شد. تا 1857 در سن پترزبورگ زندانی و سپس با وساطت مادرش  در 1857 به سیبری تبعید شد.در 1858 با دختری 18 ساله و لهستانی در سیبری ازدواج کرد. زندگی مشترک آنان توام با نوعی توافق بود تا عشق. با توجه به ضعف قوه جنسی باکونین، عشق او به همسرش افلاتونی بود، و تا آخر عمر ازدواجش پابرجا ماند. در 1861 توانست سیبری را ترک کند، و از طریق ژاپن و امریکا به لندن رفت. در 1863 به نبرد استقلال لهستانی ها علیه روسیه پیوست. برای هم داستان کردن لژیونی از روسها و جمع آوری نیرو برای این قیام به استکهلم رفت. در سوئد مورد استقبال رادیکالهای سوئد قرار گرفت، ولی لهستانی ها شکست خوردند. مجددا به لندن باز گشت و با مارکس ملاقاتی دیگر داشت. در 1864 به ایتالیا رفت و تا 1867 در این کشور ماند. در این دوره ناسیونالیسم را کنار گذاشت و مکتب سوسیالیسم انقلابی را پی ریخت. در این دوره ایده ایالات متحده اروپایی را مطرح کرد.(جایش خالی که ویزای شینگن، پارلمان اروپا و واحد پول مشترک اروپا را ببیند). در 1868 به ژنو رفت و به عضویت شاخه بین الملل اول در آمد. در سخنرانی که در همین سال داشت، کمونیست بودن خود را انکار کرد، و گفت: " من از کمونیسم بیزارم، زیرا ضد آزادی است. انسانیت بون آزادی برای من قابل تصور نیست. من کمونیست نیستم، زیرا کمونیسم تمام نیروهای دولتی را به نفع دولت می بلعد و فرو میدهد."

    در ژوئیه 1870 جنگ فرانسه و آلمان در گرفت. با شکست فرانسه و رسیدن وضع انقلابی در فرانسه، او به لیون رفت و برای کمیته انقلابی لیون تبلیغ کرد. با شکست این قیام، او به لوکارنو گریخت. در این شهر، باکونین با انفلابیون ایتالیا و اسپانیا ارتباط خوبی برقرار کرد، و به همین دلیل بین الملل کارگری در این دو کشور رشد خوبی داشت. در 1872 به هلند رفت، و در کنگره 1872 لاهه طبق شرح مفصل کتاب، به دلیل تضاد عمیق آنارشیستها و کمونیستها، بین الملل اول منحل شد. سپس به لوکارنو برگشت و تا 1874 را در این شهر گذراند. در 1874 به شورش بولونا در ایتالیا پیوست. به دلیل شکست این شورش در هیئت مبدل یک کشیش به سوئیس بازگشت. در 1876 به  ایتالیا رفت و پس از باز گشت به سویس در ژوئیه 1876 در برن بر اثر آسم و ناراحتی قلبی به کما رفت و در گذشت.  

    زندگینامه بسیار پرماجرا و پر شور و شری است، و بسیار مناسب برای ساختن یک سریال در مورد اروپای قرن نوزدهم. برای پرهیز از طولانی شدن این مطلب در مورد قسمت دوم کتاب در یادداشتی دیگر حدود دو هفته بعد، این مطلب را ادامه خواهم داد.   

کتاب – تاریخ معاصر کرد – نویسنده : دیوید مک داول. ترجمه : ابراهیم یونسی چاپ سوم: 1386 (چاپ اول: 1383

این کتاب را در تهران ندیده بودم، و در سفر اردیبهشت 89 خود به مریوان، آن را خریدم. در این زمینه کتاب مناسب کم است، و من جواب خیلی از سئوالهایم را علیرغم خواندن آن هنوز نیافته ام. ولی در عین حال کمی در این عرصه جلو رفته ام. یادداشت مترجم در 23 صفحه، آغاز خوبی برای کتاب و یکی از بهترین قسمتها و شاید به تعبیری چکیده آن است. و اگر کسی کتاب را هم نخواند، میتواند این قسمت را بخواند.

    این اثر در 1995 توسط دیوید مک داول نوشته شده است، و متاسفانه در مقدمه کتاب اطلاعات ویژه ای در مورد نویسنده نمی یابیم، ولی با جستجو در اینترنت متوجه شدم که وی یک مورخ متخصص در خاور میانه و بریتانیا است.

    در فصل اول کتاب، اطلاعاتی در مورد ترکیب جمعیتی کردها داده میشود که خلاصه آن را مینویسم. حدود 27 میلیون نفر کرد در خاورمیانه زندگی میکنند، که نیمی از آنها (حداقل 13میلیون نفر) در ترکیه زندگی میکنند (حدود 19% جمعیت ترکیه). ولی به علت اینکه نرخ رشد جمعیت کردها دو برابر ترکها است، این نسبت رو به افزایش است. کردها حدود 10% جمعیت ایران را تشکیل میدهند (7/5 میلیون نفر در زمان نوشتن کتاب)، و 23% جمعیت عراق (2/4 میلیون نفر). کمی بیش از دو میلیون نفر نیز در سایر کشورها شامل یک میلیون نفر در سوریه، 700 هزار نفر در اروپا و 400 هزار نفر در جمهوری های شوروی بخصوص ارمنستان و آذربایجان). با مشاهده ترکیب جمعیتی فوق میبینیم کردها در ترکیه و عراق نسبت به ایران اقلیت تعیین کننده تری میباشند، خاصه آنکه در هر دو کشور قوی ترین اقلیت قومی میباشند، ولی در ایران ترکها جمعیت بیشتری دارند.

    ساختار کتاب به نوعی است که به طور عمده وضعیت کردها را به طور جداگانه در 3 کشور ایران، ترکیه و عراق بررسی کرده است. و یکی از نقاط ضعف کتاب، عدم تحلیل ارتباط متقابل این 3 کشور در زمانهای مختلف و وضعیت اقلیت کرد آنها در این ارتباط میباشد. کتاب پس از مقدمه ای، وضعیت کردها را در عثمانی و قاجار از آغاز قرن نوزدهم بررسی میکند، و سپس بعد از جنگ جهانی اول و تجزیه عثمانی وضیت کردها را در 3 کشور ایران، عراق و ترکیه بررسی میکند. در مجموع 32 صفحه به دوره قاجار ایران، و 144 صفحه به قرن نوزدهم عثمانی و اوایل قرن بیستم تا تشکیل کشورهای عراق و ترکیه پرداخته شده است. در دوره بعد نیز میبینیم سهم ایران فقط 76 صفحه، سهم عراق 222 صفحه و سهم ترکیه 168 صفحه است. مطالب مرتبط با عراق و ترکیه تا زمان نوشتن کتاب (اوایل دهه 90 میلادی) ادامه دارد، ولی تحولات ایران تا سال 1357 نوشته شده است، و به نظر من ناشر یا مترجم این قسمت را عمدا حذف کرده اند.

    کتاب با ذکر جزئیات وقایع به مواردی از این دست اشاره دارد:

-         تضادهای داخلی جامعه کرد، سازش ها و مخاصمات رهبران سیاسی کرد و دولتها، از این شاخ به آن شاخ پریدن رهبران، به عنوان مثال بارزانی در موارد متنوعی بین ایران و عراق، و تضاد و سازش ببا دولتهای این دو کشور دست میزند.

-         حاکمیت دیرپای رهبری سنتی نظیر شیخ ها و آغاها.

-         عدم شکل گیری ناسیونالیسم کرد به عنوان یک تفکر مدون و با دیدگاههای مدرن.

-         عدم توانایی دولتها بر پاسخگویی به نیازهای کردها به عنوان یک اقلیت قومی.

-         آلت دست بودن جنبش کرد توسط قدرتهای بزرگ و استفاده از آن به عنوان مهره پیاده شطرنج در مناسبات آنها با دولتهای 3 کشور، و یا سوء استفاده هر یک از دولتهای 3 کشوراز این جنبش کرد علیه سایر دولتها.

-         نبودن رهبران سیاستمدار در جنبش کرد که امکان بهره گیری از تضادهای 3 دولت و در نظر داشتن معادلات بین قدرتهای جهانی را به نفع کردها داشته باشد.

-         مشخص نبودن اولویت بین مسئله ملی و طبقاتی در جنبش های مردم کرد.

کتاب در خواننده، حس همدردی را با مردمی که همواره قربانی بوده اند، و هرگز به حقوقی در خور یک اقلیت ملی نرسیده اند ایجاد میکند. گرچه مسئولیت رهبران سیاسی کرد نظیر طالبانی، بارزانی و امثال آنها در این امر بسیار زیاد است، شاید عبداله اوجالان تنها رهبر سیاسی است که به نظر میرسد پایبند اصول میباشد و صرفا در جستجوی قدرت نبوده است.

خواندن این کتاب به عنوان یک منبع اطلاعاتی و کمک کننده به شناخت بیشتر از تاریخ کرد را توصیه میکنم، ولی پس از این کتاب، دنبال یک کتاب با دید تحلیلی در مورد مسئله کردستان هستم، و اگر دوستان کتابی در این مورد سراغ دارند، لطفا به من معرفی کنند.

     نبودن فهرست اعلام و تصویر و نیز خلاصه بودن فهرست کتاب به نظر من از نقاط ضعف ناشر میباشد، ولی ترجمه ابراهیم یونسی، چون همیشه بسیار روان و شیوا است. 

کتاب – فرانکو – نویسنده: ایوان هارشانی – ترجمه: کمال ظاهری –چاپ اول:1388 نشر چشمه- 227 صفحه +تصاویر

    کتاب – فرانکو – نویسنده: ایوان هارشانی – ترجمه: کمال ظاهری –چاپ اول:1388 نشر چشمه- 227 صفحه +تصاویر

    مدتها بود میخواستم کتابی در مورد فرانکو بخوانم. در حافظه ام خاطره ای محو از کتابی به نام "منم فرانکو" نوشته ولاسکو  مونتالبان که جزء منابع این کتاب ذکرشده وجود دارد، که حضوری کوتاه مدت در (شاید اوائل دهه 70) بازار کتاب داشت و من آن را نخریدم. جلد دوم کتاب جنگ داخلی اسپانیا نوشته هیو تامسون و ترجمه مهدی سمسار از انتشارات خوارزمی را سالها است که دارم، ولی جلد اولش را هرگز نیافتم. مضاف آنکه این کتاب بیشتر در مورد جنگ داخلی اسپانیا است، و فرانکو مسئله محوری آن نیست. در کتابهای عام راجع به تاریخ اروپا در قرن بیستم نیز معمولا اسپانیا یکی از مهجور ترین کشورها است. کما اینکه در اثر بسیار گرانقدری چون اروپا از دوران ناپلئون اثر دیوید تامسون نیز به اسپانیا در هر دو قرن 19 و 20 توجه زیادی نشده است.

    همیشه برای من مسئله بود که فرق فرانکو با دیکتاتورهای دیگر معاصر خود نظیر هیتلر و موسولینی چه بوده است که هم عمر دیکتاتوری او بسیار بیشتر از آنها بوده ( 39 سال بین 1936 تا 1975)، و هم خود را از جنگ جهانی دوم دور نگاه داشته است، هم توانسته کاری کند که تا زمان مرگ بر سر قدرت باشد، و هم پس از او اسپانیا بدون خشونت و خونریزی و بدون حضور قدرتهای خارجی تدریجا به سمت دموکراسی گام بردارد.

     اگر فکر کنید در این کتاب پاسخی به این سئوالات و سئوالات مشابه پیدا میشود، اشتباه میکنید، و اگر فکر میکنید برای یافتن پاسخ این سئوالات در کتابهای موجود در ایران، از خواندن این کتاب بی نیازید باز هم اشتباه میکنید.

    موضوع محوری کتاب زندگی فرانکو است، و از آغاز تولد تا زمان مرگ او را بدون لحن روایت داستانی، و با لحن یک کتاب تاریخ بازگو میکند. این کتاب مدخل مناسبی برای کتابهای بعدی در این زمینه میباشد.

    نظر فعلی من در مورد یکی از اصلی ترین تفاوت بین شخصیت فرانکو با هیتلر و موسولینی، در خاستگاه او است. فرانکو یک تربیت نظامی نسبتا سخت داشته است، و بر اساس شایستگیهای خود تا درجه ژنرالی بالا رفت. ولی هیتلر یک ولگرد غیر آلمانی بوده که دوره محدودی نیز در ارتش خدمت میکرده، و موسولینی هم که هیچ کاره همه کاره بوده است. به نظر من این تفاوتهای فردی دیکتاتورها بعدها به طرق مختلف در زمانی که بر سر قدرت بودند، در کنار شرایط و تاریخ کشورشان و شرایط جهانی تاثیر خود را بر وقایع گذاشتند. به شخصه فرانکو را از سایر دیکتاتورهای قرن بیستم متعادل تر و در عین حال اصولگراتر میدانم.

     کتاب منتشر شده از نظر ترجمه، صفحه بندی، نام نامه فارسی به لاتین و ماخذ خوب است. جای فهرست اعلام و معرفی نویسنده نیز خالی است. به هر صورت دست نشر چشمه درد نکند که این کتاب را با تیراژ فقط 1500 جلد منتشر کرد، و مرا تا حدی در مسیر بهتری برای یافتن پاسخهایم قرار داد.

    این بحث جای زیادی برای ادامه دارد، و امیدوارم علاوه بر بحث اگر هر یک از دوستان منابعی نیز میشناسند به من معرفی کنند.