شبی در رم

    به اتفاق 8 نفر دیگر، یک سفر کاری 6 روزه به ایتالیا داشتم. 4 روز آن در رم گذشت، و 2 روز آن در شهری زیبا در ساحل شرقی ایتالیا (دریای آدریاتیک) به نام چویتانووا (CIVITANOVA) . من قبلا با فریبا و آیدای 3 ساله در سال 1988 سفری 13 روزه به ایتالیا داشتم، که قسمت عمده آن (10 روز) در رم گذشت. در این یادداشت قصد ندارم در مورد جنبه های توریستی این سفر بنویسم، زیرا در یک سفر کاری نسبتا فشرده که میبایست با چند ملاقات کاری و دیدن چند موزه آن هم با دیدگاه بررسی فضای موزه های مختلف پر شود، مجال چندانی برای توریسم باقی نمی ماند. قصد من در این یادداشت کوتاه، توجه به نکته دیگری است و امید به دریافت نقطه نظرات برخی دوستان که شاید بسیار بیش از من، دنیا را دیده اند.

    یکی از همسفران  که 70 ساله است و بسیار جوان تر از سنش مینماید و فکر میکند، و دفعات زیادی به رم آمده، با توجه به نزدیکی هتل ما به میدان اسپانیا (Piazza Spagna) گفت به آنجا برویم، زیرا پاتوق هنرمندان و گروهها و افرادی است که در گوشه و کنار میدان کار هنری خود را عرضه میکنند. به آنجا رفتیم. در غروب و بعد از آن، شاهد نقاشهایی بودیم که یا آثار خود را عرضه میداشتند و یا پرتره یک توریست را میکشیدند. ولی بیش از این خبر چندانی نبود. گرچه مردم و توریستها روی پله ها و یا سکو نشسته بودند و به مناظر زیبای میدان و یا خیابانهای اطراف که در رم به وفور یافت میشود نگاه میکردند، و هر یک به نوعی خوش بودند.

    عصر روز بعد برای دیدن یک موزه به میدان دیگری به نام  ناوونا (Piazza Navona) رفتم. میدان بزرگ و بیضی شکلی است ( به ابعاد تقریبی میدان ارابه رانی بن هور). عبور اتومبیل از این میدان ممنوع است. مجسمه ها و حوضها و فواره های متعدد ( مانند بقیه شهر رم) در این میدان فراوان است. انبوه هنرمندان مختلف از بسیاری از کشورها، توریستها، ایتالیایی ها در میدان بودند. در گوشه و کنار میدان، رستورانهای کنار خیابانی، مغازه ها، دستفروشها و .. فراوان بود. همه جور اثر هنری و هنرمند در سنین مختلف از ملیتهای گوناگون و با پوشش لباس متنوع دیده میشدند. از نقاشهایی که تابلوهای خود را با قیمت حداقل 25 یورو میفروختند تا آنهایی که پرتره مشتری را میکشیدند و یا چندین نفر که ماسک به دهان و بینی بسته بودند و با پیستوله در حضور مردم نقاشی میکردند، و تابلوهای خود را به خریداران احتمالی میفروختند. در قسمت دیگری چند پسر جوان، یک فرش پهن کرده بودند و بریک دانس جانانه ای اجرا میکردند. مرد مسنی در گوشه دیگری آهنگهای قدیمی نظیر ویولون زن روی بام یا دکتر ژیواگو را با اکوردئون مینواخت، و علاقمندان میتوانستند CD کارهای او را به قیمت یک یورو بخرند. گروههای موسیقی، تاتر خیابانی، رقص و مانند آن در جای جای میدان دیده می شدند. در حیاط موزه و در ساعت 9 شب، یک گروه موسیقی برنامه ای شاد که گزیده ای از موسیقی قرون وسطایی روستایی بود را اجرا میکرد. مردم هم همراه با آنها میخواندند و میرقصیدند. زوجهای جوان یا میانسال دست در دست یا در آغوش یکدیگر برنامه را تماشا میکردند. تماشا به صورت ایستاده و مجانی بود، و تماشاچیان دور گروه موسیقی حلقه زده بودند. دلم میخواست ساعتها در این میدان بمانم و در هیاهوی بسیار آن، آرامش و لذت را هر چه بیشتر تجربه کنم. ولی از طرف دیگر میخواستم در آخرین شب اقامتم در رم کمی خیابانگردی کنم، و نیمه شب تابستانی رم را هرچه گسترده تر تجربه تر کنم. از این میدان، پیاده به Fontana Di Trevi  رفتم که دور آن به قدری شلوغ بود که به زحمت مسیرم را باز کردم تا سکه ای در آن بیندازم تا دفعه بعد نیز رم را ببینم، و از آنجا به هتل محل اقامتم (Hotel Savoi) رفتم. در طول مسیر و با مشاهده مناظر مختلف رم به این فکر میکردم که چگونه در طول عمر خود شاهد تحولات سیاسی و اجتماعی و تکنولوژیک بوده ام.  چقدر جوانهای این زمان خوشبخت تر از جوانهای 3 نسل پیش خود هستند. اروپایی بودن و وارث این فرهنگ پویا بودن چقدر خوب است و .....

    من فکر میکنم، اینها وارثین خوشبخت حدود 5 قرن اخیر تاریخ اروپا هستند. در مناطق توریستی و تفریحی و یا هنری رم شاید در یک زمان بتوان 20-30 زبان یا ملیت را در یک محدوده کوچک حس کرد. همه آزادانه آنچه بخواهند انجام میدهند و یا میگویند. هنرمند در فاصله نزدیک و رو در رو با مخاطب است. فکر میکنم این فضا در شهرهای بزرگ اروپا نظیر لندن، پاریس و در مرحله بعد امثال استانبول، مسکو، مادرید و.... نیز عینا حس شود. ثمره چندین قرن جنگ و مبارزه در اروپا و نیز ثمره چندین قرن خلاقیت هنری در این فضا حس میشود. امیدوارم قرن بیستم و بروز دو جنگ جهانی خانمانسوز حداقل در اروپا خاصیت جلوگیری از جنگهای آتی را داشته باشد. وقتی امروز آثار امثال لویی فردینان سلین خوانده میشود، ممکن است دیدگاه تلخ نویسنده برای ما قابل درک نباشد. ولی آیا ما و نسل بعد از ما در این زمینه میتوانیم داوری کنیم. نسل هنرمندان و یا جوانان اروپایی مابین دو جنگ جهانی اول و دوم مسلما تلقی بسیار تلخی از جهان داشتند. نه آنها آرامش باطنی نسل فعلی را میتوانستند حس کنند ( مگر به عنوان آرمان به آن نگاه میکردند)، و نه نسل امروز میتواند آنها را درک کند.

    نکته جالب برای من، حضور فعال میانسالان و سالخوردگان در این فضا بود. حضوری همراه با علاقه و باور به جوانان. میانسالان و سالخوردگان امروز بعضا جوانانی هستند که برای اثبات خود و احقاق حق خود، جنبش 1968 فرانسه را به راه انداختند. هیپی های دیروز هستند که با جنگ ویتنام مخالفت میکردند. طرفداران گروههای پاپ و بیتلها و الویس پریسلی هستند که از طرف نسل قبل خود همواره مورد شماتت بودند. روشن است که برخورد آنها با نسل بعد خود میبایست بهتر از پدران خود باشد. پدران آنها که بودند؟ وارثین یک سلسله درگیری و مبارزه و جنگ نطیر انقلاب 1789 فرانسه و دوران وحشت پس از آن. جنگهای ناپلئون در اروپا، جنگهای آلمان در قرن 19، انقلابها و جنبشهای 1848 اروپا، کمون پاریس، جنگ جهانی اول و دوم، انقلاب اکتبر شوروی، جنگهای داخلی اسپانیا، مسئله ملتهای کوچک اروپا که مرتبا دست به دست میشدند و... .

    صخنه جالبی در فیلم "کاباره" به کارگردانی "باب فاس" وجود دارد که بسیار گویا است. حدود سال 1933 در آلمان و در زمان اوج گرفتن تدریجی نازیها در یک کافه محلی چند تن از جوانان نازی شروع به خواندن سرودی میکنند، و تدریجا بخشی از جمعیت سرود را با آنها میخوانند و صدایشان اوج میگیرد. پیرمردی با حدود 80 سال سن، سرش را با تاسف تکان میدهد. او در زندگیش از این فراز و نشیبها زیاد داشته، شاهد تبلیغات جنگی آلمان در نبرد با فرانسه در 1871 بوده، جنگ جهانی اول را دیده، امیدهای مبدل به یاس شده زیادی را تجربه کرده. او شاید هرگز شکست نازیها را به چشم ندید. ولی از آن جماعت سرودخوان، هر که تا پایان جنگ جهانی دوم زنده ماند، این شکست را تجربه کرد. در دهه شصت میلادی، آن جوانان، میانسالان و یا سالخوردگانی بودند بدون باور به جوانان و تحول و طرفدار نظم کهن. ولی دنیا برای جوانان اروپایی دهه 60، رنگ بهتری داشت. جنگها کمتر شد. جهان از حالت دو قطبی خارج شد، پاره ای جنگهای منطقه ای نظیر آنچه در یوگسلاوی اتفاق افتاد، شرایط بهتری را برای اروپاییان فراهم کرد. مردم اروپای شرقی به اروپای غربی وصل شدند. دیوار برلین به مثابه نماد این جدایی تخریب شد. نسل جوان دهه 60 اروپا ارمغان بسیار گرانبهاتری برای نسل بعد داشت. صلح و آزادی. دیگر لازم نبود آلمان برای گسترش مرزها بجنگد. این بار اروپای واحد و واحد پول مشترک آن مطرح است. طبیعی است نگاه این نسل، به نسل بعد دوستانه تر است. زیرا دیده که نسل او چه دستاوردهایی داشته و کسی که از خود راضی باشد به نسل بعد نیز باور دارد.

    باور دارم و شاهدم که نسل ما در ایران که خود را آرمانگرا میداند و یک انقلاب و یک جنگ را تجربه کرده، به ناچار شبیه میانسالان و سالخوردگان دهه 60 اروپا فکر میکند. ما جوانان را باور نداریم و برای عقاید و تفکراتشان احترام قائل نیستیم. خود را عقل کل میدانیم، و فکر میکنیم آنها نیز باید راه ما را بروند. باید باور کنیم که آنها مقتضیات جهان کنونی را شاید بهتر از ما بدانند و بتوانند فردایی بهتر از آنچه ما داشته ایم بسازند، یا اگر هم نتوانند حداقل خودشان جزئی از این موج که در اروپا دیدم باشند. من با توجه به این قراین تاریخی بر اعتقاد قبلی ام راسختر شدم که به آنها بیش از این باور داشته باشم. در عین حال متاسفم که کمی زود به دنیا آمدم. و نمیتوانم در خیابانهای تهران فضایی مانند میدان ناوونا را تجربه کنم. امیدوارم فرزندان من در میانسالی در محلی مانند پارک ملت شاهد چنین فضایی باشند و تا آن موقع خوشحال میشوم آنها در جایی زندگی کنند که انسان میتواند خودش باشد، آزاد باشد، هرچه میخواهد بگوید، هرچه میخواهد بپوشد. امیدوارم قدر این را بدانند که در چه دنیایی زندگی میکنند و وارث چه دستاوردهایی هستند، و امیدوارم دانشمندان داروهای افزایش طول عمر را پیدا کنند تا من و دوستان هم نسلم بتوانیم لحظات بیشتری لذت آنها را تجربه کنیم.