زندگی، جنگ و دیگر هیچ – نویسنده: اوریانا فالاچی مترجم: لیلی گلستان- انتشارات امیرکبیر – چاپ دوازدهم(1389) – چاپ اول(1350)- 534 صفحه-65000 ریال     

     این کتاب را به جهت همراهی با برخی دوستان مجددا دست گرفتم. قبلا آن را در تابستان 1355 خوانده بودم، در حال و هوای آن زمان کتابی بود خواندنی و مطرح، و به عنوان یکی از معدود کتابهای ضد جنگ منتشر شده در بازار محدود کتاب آن زمان معروف بود.

    اوریانا فالاچی در آن زمان، شاید مشهورترین خبرنگار بین ایرانیان بود، و کتابهایش نیز پرفروش بودند. کتابهایی نظیر نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، یک مرد، مصاحبه با تاریخ و همین کتاب فعلی مشهورترین کارهایش بودند. گروههای چپ ایران چندان علاقه ای به کارهای او نداشتند، زیر از نظر آنها نباید انتقادی به مارکسیسم می شد، و اصولا آثار نویسندگان غیر مارکسیست معاصر را ندرتا توصیه میکردند. و بیشتر خوانندگانش دانشجویان و روشنفکرهای جوان بودند، زیرا بسیاری از بزرگترها نیز کتابهای او را به علت ژورنالیستی بودن و داشتن لحن احساساتی توصیه نمیکردند. این یادداشت در دو قسمت است، قسمت اول مربوط به دو فصل اول و قسمت دوم مربوط به بقیه کتاب (یازده فصل)

دو فصل اول

   پیام اصلی کتاب در دو فصل اول، پوچی جنگ و نبودن دشمنی فردی بین سربازان دو جبهه و تشابه روشها در میدان جنگ و پشت جبهه است. منفجر کردن یک رستوران در سایگون، و ریختن بمب بر سر مردم بیگناه یک دهکده هر دو ترور کور هستند و هیچ تفاوت ماهوی باهم ندارند، طبعا در جنگ، هر یک از دو طرف با تمام امکانات خود در صدد پیروزی است. ویت کنگ ها نمیتوانند بروند آمریکا و بر سر مردم آنها بمب بریزند ، پس ناچارا در سایگون به ترور کور دست میزنند. به قول یکی از ویت کنگ ها برای ما دشمن فرانسوی، آمریکایی، چینی و کره ای فرقی ندارد. ما از میهنمان دفاع میکنیم و اگر هم روزی آنها از کشورمان بروند با آنها دوست خواهیم بود. منطقی است بسیار ساده و قابل پذیرش. آمریکایی ها هم وقتی با واقعیت ویتنام روبرو میشوند یا از ترس جانشان و یا با درک تفاوت جنگ بین دولتها و جنگ بین مردم، میفهمند ویتنام جای آنها نیست. منطقی که این کتاب نشان می دهد، و شاید در زمان نوشته شدن کتاب، کمتر از امروز مورد پذیرش عمومی بود، در دنیای امروز کاملا پذیرفته شده و عمیقا درک شده است.

    در این زمینه حدود دو سال پیش در وبلاگم مطلبی نوشتم که تجربه ای از یک شب در رم بود، آنچه در آن شب به ذهنم رسید، زمانه ما را خیلی جلوتر از زمان نوشتن کتاب نشان می دهد. لینک آن را میگذارم. http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx

    نمیتوان در مورد این کتاب نوشت و از وضعیت تفکری مارکسیسم که از یک طرف، وجه غالب جنبشهای آن زمان و از طرف دیگر ایدئولوژی حاکم بر ویت کنگ ها بود، غافل شد. مطابق آموزه های مارکسیستی جنگها دو نوعند: جنگهای امپریالیستی و جنگهای مردمی (جنبش های آزادی بخش). نوع اول نوع تکامل یافته جنگهای قرون قبلی (قبل از امپریالیسم) است که صرفا دعوای طبقه حاکمه کشورها برای دستیابی به ثروت بیشتر است. نظیر جنگ جهانی اول، جنگهای قرن 19 فرانسه و آلمان. جنگهای ناپلئون و .... . طبقه کارگر این کشورها در این جنگها هیچ منفعتی ندارد، وظیفه کمونیستها حضور فعال در پشت جبهه و آگاه ساختن طبقه کارگر از پوچی این جنگ است، و احزاب کمونیستی میبایست از تضعیف قوای حاکمه ناشی از جنگ و افزایش نارضایی عمومی استفاده کرده و همانند شوروی در 1917 ضربه کاری را بر طبقه حاکم وارد کنند. انقلاب نافرجام 1918 آلمان، به قدرت رسیدن کمونیستها در اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم، قدرت گرفتن جنبش های کمونیستی در ایتالیا و یونان پس از جنگ جهانی دوم از این دسته اند.

    نوع دوم جنگها، جنگهای مردمی است. همانند مبارزات آزادی بخش در ویتنام، کوبا، الجزایر و... . در این حالت جنگ ماهیت مردمی دارد، و احزاب کمونیست داخلی باید سعی کنند در این جنگها در جلوی صف قرار بگیرند و اردوگاه جهانی سوسیالیسم نیز باید از این جریانات حمایت کنند. البته سویه دیگر جنبش های آزادی بخش، نیروی مقاوم در مقابل جنبش است، که در جنگ ویتنام تا پایان دهه 50 فرانسه و پس از آن آمریکا بوده است. این جنگها ماهیتا مترقی است، زیرا نیروهایی که در جهت مثبت حرکت تاریخ قدم برمی دارند (جنبشهای آزادی بخش) یک طرف آن هستند و طرف مقابل که میخواهد جلوی حرکت تاریخ را بگیرد، طرف مرتجع است. در نتیجه، دولت آمریکا در جنگ ویتنام طرف مرتجع بوده است. طبیعی است که فارغ از تئوریهای مارکسیستی نیز با توجه به حق مردم ویتنام در مورد تعیین سرنوشت خویش میتوانیم در جنگ ویتنام حق را به ویت کنگ ها بدهیم، و طبعا سمپاتی کامل ما علیرغم مخالفت با ماهیت جنگ با ویت کنگ ها است (آیا حق دارم این را با افعال اول شخص جمع بگویم؟). بین جنگ ویتنام و جنگهای مثلا عراق – کویت تفاوت زیادی وجود دارد. این جنگها از نوع اول در تئوری مارکسیسم است و امثال ما هیچ علاقه ای به برنده شدن یک طرف ندارند.

بقیه کتاب

        به دنبال یادداشت قبلی، کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" را تمام کردم و باید بگویم خیلی بیشتر از انتظاری که داشتم لذت بردم و از آن استفاده کردم. خواندن کتابی که در مورد یک مسئله روز نوشته شده و به طور دقیق و با آدرس، وقایع بین نوامبر 1967 تا اکتبر 1968 را نقل کرده، پس از 45 سال گذشت از وقایع قطعا جالب است و میتوان از منظر زمان به مسائل و علاوه بر آن ارزیابیهای نویسنده نگریست.

    به نظرم می آید که اوریانا فالاچی در زمان نوشتن یادداشتها، 3 دوره مختلف را تجربه کرده، در دوره اول نگاهی غمخوارانه به ویت کنگ ها دارد، و به طور صریح طرف مقابل را محکوم میکند. در دوره دوم که پس از حادثه کشتن چهار خبرنگار (به ظاهر توسط ویت کنگ ها) پیش می آید، فالاچی معترض روشهای ویت کنگ ها میشود و حالت غمخوارانه خود را از دست میدهد و به نوعی سرخوردگی می رسد. در دوره سوم که سنتز تز و آنتی تز قبلی است به دیدگاهی کامل تر در مورد وقایع می رسد و در آخرین فصل کتاب که به اعتقاد من درخشان ترین فصل کتاب است، جمع بندی خود از وقایع را که بر اساس حدود ده ماه مشاهده پیگیر اتفاق افتاده بیان میکند. ارتباط این نتیجه گیری و وقایع مطرح شده کاملا قابل ردیابی است، و شاید بزرگترین مزیت فالاچی و یا فرانسوا که او هم خبرنگاری است با تجربه ای بیشتر و دنیادیده تر این است که در چهارچوب یک ایدئولوژی حرف نمی زنند و قضاوت نمیکنند. شاید به جای ایدئولوژی کلمات آنها بر زمینه ای دیگر به زبان می آید، دوست داشتن انسانها و ناراحت بودن از رنج آنها.

    این زمینه که در دهه های بعد شاید به وجه غالب جریان روشنفکری جهان بدل شد، در این کتاب مشهود است و به همین علت احترامی بیش از قبل برای فالاچی قائل خواهم بود.

    کتاب به خوبی و با دقتی سینمایی زشتیهای جنگ را تصویر میکند، و میبینیم که : "در ورود به ویتنام کوچکترین چیزی آدم را به هیجان می آورد، ولی بعد خیلی زود همه چیز عادت میشود و میگذرد." (ص 21) نویسنده در آغاز که به ویتنام می آید برای ثابت کردن عقیده ای است که همیشه به آن معتقد بوده، یعنی پوچی و احمقانه بودن جنگ و اینکه جنگیدن ، قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. (ص 24) به مرور فالاچی با نظراتی جدید از طرفین نبرد آشنا میشود، نظیر اینکه :"تنها نقطه مثبت جنگ این است که دوستان جدیدی پیدا میکنی و بقیه جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست." (ص 56) و یا از قول یک کاپیتان آمریکایی در مورد یکی از ویتنامیهایی که کشته: "فکر میکنم که اگر روزی او را در باری در نیویورک می دیدم شاید از او خوشم می آمد و شاید هم درباره کمونیسم و کاپیتالیسم با او بحث میکردم و شاید او را به خانه دعوت میکردم." (ص 48)

    یکی از جملات جالب کتاب که از زبان یک ویت کنگ در مورد اشغالگران وطنش  (در این مقطع آمریکایی ها) میشنویم، این است: " هنگام جنگ از آنها متنفرم، ولی بعد از جنگ دیگر نفرتی نسبت به آنها حس نمیکنم و به این فکر میکنم که آنها هم بیگناهند چون به هر حال بشر هستند. فکر میکنم بعضی از آنها داوطلبانه آمده اند ولی اغلبشان نمیدانند چرا می جنگند، و اینکه نمیدانند چرا میجنگند و چرا کشته میشوند، باید چیز وحشتناکی باشد."(ص108). این دیدگاه که از زبان یک ویت کنگ کم سواد نقل میشود نشانه آموزش صحیح رهبران ویتنام شمالی است، آنها تخم کینه همیشگی علیه اشغالگران را در ذهن ویت کنگها نکاشته اند. میدانند نبرد با اشغالگران یک مسئله دائمی نیست، و روزی باید با همین اشغالگران به داد و ستد و ارتباط مشترک برسند. مگر امروز آمریکا و فرانسه همکاران تجاری دولت فعلی ویتنام نیستند و توریستهای آمریکایی مرتبا از ویتنام دیدن نمی کنند؟ حال اگر قرار بود همواره به آمریکا و فرانسه به عنوان دشمن نگاه شود، امروز ویتنامی ها چه وضعی داشتند. کشوری درگیر مشکلات قدیمی خود که همواره بهترین راه، پشت سر گذاشتن آن است. باید اعتراف کرد که ویتنامی ها در دوران جدید مرهون این دیدگاه صحیح هوشی مین و مسئولین بعدی کشور هستند. 

    فالاچی به اعتقاد من صداقت زیادی در بیان وقایع داشته، وقتی همراه با یک خلبان بمب افکن جهت آگاهی از تجربه بمب انداختن روی سر مردم، در هواپیما است و خطر را حس میکند، دعا میکند :"خدای من! کاری کن که اندی آنها را بکشد."(ص 153) " با افتادن هر یک از آنها (ویت کنگ ها)، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد." (ص 153)، اینجا است که میبینیم حضور در جنگ مستلزم بروز خودخواهی هایی است که در زمان صلح از نظر همه نکوهیده است. به همین دلیل به نظر من کسانی که در عمرشان نجنگیده اند نباید سربازان را قضاوت کنند، جنگ زمینه زشتی است که هر فرد میتواند لغزشهای متعددی بر خلاف تفکر و اعمال خود در زمان صلح داشته باشد، و بهترین راه جلوگیری از این پدیده شوم و ضد انسانی است. خوشبختانه میزان جنگ در تمدن فعلی بشری کاهش یافته است.

    خواندن دفتر خاطرات دو ویت کنگ بسیار جالب و در عین حال حزن انگیز است. به خوبی با عمق ذهن کسانی که از روی اختیار یا اجبار میجنگند آشنا میشویم. یکی از گویا ترین جملات این خاطرات این بود: "حالا که پنج ماه است در ارتش هستم، حس می کنم تمام چیزهایم را برای وطن فدا کرده ام: خانواده ام، کارم، خوشبختی ام." به راستی جنگ گزاف ترین بها برای این عزیزترین داشته های بشری است.

    وقتی فالاچی بیشتر با عمق جنگ آشنا میشود و فجایع مختلف را میبیند، میفهمد که نباید فقط از نازیها در جنگ دوم متنفر باشد، جمله ای میگوید که : "اگر قرار باشد محاکمه نورنبرگ را محاکمه ای شرعی و قانونی بدانیم، باید محاکمه دیگری را هم برگزار کنیم: این بار باید روی نیمکتهای متهمان، پسران شجاع بنشینند، همان پسران شجاعی که دستور می دادند حتی یک موجود زنده را هم در دهکده باقی نگذارید حتی یک مرغ را." در حقیقت محکوم اصلی جنگها، مسببان شروع آن هستند، و گرنه وقتی جنگ شروع میشود، دیگر غول از چراغ جادو بیرون میآید. بسیاری از صفات خفته که در قالب تمدن و زندگی روزمره و فرهنگ و اخلاق در بشر و طی قرون و اعصار به داخل قوطی رفته ناگهان سر بیرون می آورد، این مسئله دیگر مهاجم و مدافع نمی شناسد، بستگی به این دارد که زور چه کسی بیشتر می رسد. ما در فیلمهای مختلف جنایات نازیها را که طرف مغلوب جنگ جهانی دوم بوده اند به وفور دیده ایم. ولی آیا در چند فیلم به تجاوزهای متعدد متفقین به زنان و دختران و حتی بچه های آلمانی در اواخر جنگ جهانی اشاره شده است. چقدر در مورد آمار تعداد بچه های حرامزاده و دو رگه آلمانی که در 1946 به دنیا آمده اند، برایمان گفته اند. کمتر از 20 سال است که به نسل کشی ارتش سرخ شوروی در کاتین لهستان اشاره میشود. البته محاکمه نورنبرگ گامی ضروری برای مجازات خاطیان بوده، ولی این جنایات توسط نظامیانی خرده پا تر اتفاق می افتد، و البته شاید به دلیل برخی طبایع نهفته بشر قابل محاکمه نباشد. سردمداران حکومتها موظفند این غول را در چراغ جادو نگاه دارند.

    سپس به فصل درخشان نهایی (یازدهم) کتاب می رسیم که به طور مستقل نیز خواندنی است، و به خوبی تفکرات آرمانگرای زمان نوشتن کتاب را منعکس میکند و نویسنده نهایتا به فلسفه زندگی می رسد و با جمله ای بسیار زیبا و ساده و حتی عامیانه آن را بیان میکند :" زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد، بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم." (ص534). باید بگویم که این تشابه زیادی با دیدگاه شخصی من در مورد زندگی دارد، و بی اختیار یاد شعر جاودانه سیاوش کسرایی می افتم: " آری، آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش ...."

    در انتها کتاب را به عنوان یکی از بهترین آثار ادبیات جنگ که با نمایش زشتی، در جستجوی زیبایی است می دانم و به بخشی از دیالوگ فالاچی و فرانسوا اشاره میکنم : " فالاچی- ..هرچه که تعریف و تشریح کنی و گزارش بنویسی، باز آنها به کشته شدن و کشتن ادامه خواهند داد. فرانسوا، این شغل من به هیچ دردی نمی خورد.     فرانسوا- تشریح و نشان دادن حماقتهای بشر هرگز بی فایده نبوده، البته اگر به بشر ایمان داشته باشیم.

 آنچه بود که او گفت و خیلی دلم می خواهد حرفهایش درست از آب در بیاید." (ص498)

    با فاصله گرفتن از آن زمان به نظر می آید حرفهای فرانسوا درست بوده است.

    در پایان باید از ترجمه شیوا و دلنشین لیلی گلستان تقدیر کرد، گرچه در یکی دو جا با ارائه معادل "مرد" به جای man به معنای بشر تغییری در مفاهیم ایجاد شده است.