کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل14

فصل 14- نوبت لهستان :

    لهستان با اجازه ضمنی آلمان، بخشی از خاک چکسلواکی را پس از معاهده مونیخ تصرف کرده بود. در اواخر اکتبر 1938، ریبن تروپ به لیپسکی سفیر لهستان در آلمان گفت که مسائل بین دو کشور باید حل و فصل شود. از همه مهمتر اینکه "دانزیگ " باید به آلمان باز گردد. همچنین، آلمان مایل است که یک شاهراه اتومبیل رو و خط آهن، در سراسر "دالان لهستان" بسازد، که بتواند آلمان را به دانزیگ و پروس شرقی بپیوندد. و نیز، لهستان میبایست علیه شوروی به پیمان ضد کمینترن ( مجمع احزاب کمونیست جهانی) ملحق شود. به ازای این امتیازات، آلمان حاضر بود مدت عهدنامه آلمان و لهستان را از 10 سال به 20 سال تمدید و مرزهای لهستان  را تضمین کند. ریبن تروپ روی محرمانه بودن این مذاکره تاکید زیاد داشت. بک، وزیر خارجه لهستان پاسخ منفی داد و افزود که مارشال پیلسودسکی دیکتاتور در گذشته لهستان، قبلا هشدار داده بود که مسئله دانزیگ، معیاری مطمئن برای ارزیابی مقاصد آلمان است. هیتلر، ناراضی از این پاسخ، در 24 نوامبر 1938 خطاب به فرماندهان کل قوای مسلح آلمان گفت که باید تدارکاتی فراهم آید که دانزیگ تسخیر شود، اشغال شبه انقلابی دانزیگ میبایست با بهره برداری از وضع سیاسی مساعد صورت گیرد، نه جنگ با لهستان. نازیهای محلی دانزیگ، مهار آنجا را به دست داشتند، و مانند نازیهای سودتی، از برلین دستور میگرفتند.

    بک در 5 ژانویه 1939 به حضور هیتلر رفت. طبعا هیتلر کلیه خواستهای آلمان را مجددا بیان کرد، وی پس از ملاقات به ریبن تروپ گفت که این ملاقات بر خلاف کلیه ملاقاتهای قبلی او با پیشوا باعث بد بینی او به آلمان شده است. بک مانند اکثر لهستانی ها، شدیدا ضد روسی بود. به علاوه، از 1923 از فرانسویان تنفر داشت، زیرا در آن هنگام که او، وابسته نظامی لهستان در فرانسه بود، به اتهام فروش اسناد ارتش فرانسه از این کشور اخراج شده بود. در نتیجه، به طور طبیعی از زمان روی کار آمدن نازیها به آلمان گرایش مثبت داشت. در قسمتهای انتهایی خلاصه فصل 7، در مورد پیمان 10 ساله آلمان و لهستان در 1934، و خشم آلمانیها در مورد جدایی پروس شرقی از آلمان از طریق دانزیگ، و علاقه نظامیان سنتی آلمان به محو لهستان صحبت شد. سرزمینهای آلمانی که در ورسای به لهستان داده شد، در اصل متعلق به لهستان بود، که قبلا توسط پروس و روس و اتریش، به پروس داده شده بود. ساکنین این نواحی، بیش از هزار سال، لهستانی بودند و هنوز هم اکثرا لهستانی بودند. در میان دولتهایی که پیمان ورسای دوباره آفریده بود، لهستان ناهنجارترین وضع را داشت. در سالهای نخستین، درگیر جنگهایی با شوروی، لیتوانی، آلمان و چکسلواکی بود. لهستانی ها به دلیل محرومیت 150 ساله از استقلال، تجربه حکومت نداشتند. در سال 1926، مارشال پیلسودسکی، سوسیالیست قدیمی به ورشو لشکر کشید، و زمام دولت را به دست گرفت. و یک حکومت دیکتاتودی تشکیل داد. پس از مرگ او، لهستان به دست سرهنگان لژیون او که در جنگ جهانی اول علیه روسیه جنگیده بودند اداره میشد. روابط لهستان و شوروی ناهنجار بود، زیرا لهستان در 1920 با استفاده از شرایط خاص شوروی که از جنگهاب داخلی ناتوان شده بود، مرز شرقی خود و شوروی را 150 مایل جلو برده بود.که باعث اضافه شدن چهار و نیم میلیون اوکراینی و یک و نیم میلیون بیلوروس به لهستان شد. در نتیجه، دو قدرت بزرگ یعنی آلمان و شوروی با لهستان دعوای ارضی داشتند. در 15 مارس 1939، لهستان با بحرانی ترین شرایط مواجه شد. آلمان، چکسلواکی را تسخیر کرده بود، و لهستان از طرف جنوب نیز با آلمان همسایه شد. از شمال و غرب نیز آلمان همسایه لهستان بود. عملا لهستان از نظر نظامی، غیر قابل دفاع شده بود.

    در 21 مارس 1939، چمبرلن به فرانسه پیشنهاد کرد که انگلیس و فرانسه در یک بیانیه رسمی، به لهستان و شوروی بپیوندند، و همکاری خود را در مورد اقدامات بر ضد تجاوز بیشتر در اروپا اعلام کنند. سه روز قبل، لیتوینف وزیر خارجه شوروی، پیشنهاد جبهه واحد ضد هیتلری این 4 کشور به همراه رومانی و ترکیه را نموده بود. لیکن، چمبرلن این فکر را زودرس دانسته بود و در شرایط فعلی، حداکثر کار را دادن بیانیه مشترک میدانست. در مورد بیانیه، لهستان به علت مخالفتهایش با شوروی، واکنش سردی داشت.

    در 22 مارس 1939، آلمان یک دعوای ارضی دیگر خود را فیصله داد. ناحیه ممل (Memel)در لیتوانی، نیز از قسمتهای آلمانی مورد ادعای هیتلر بود. با همان روشهای آشنای آلمانیها در اتریش و سودت و فشارهای نازیهای ممل، همراه با فشار نیروی دریایی، آلمان ممل را از دولت لیتوانی طلب میکرد. در نهایت، در 22 مارس، نمایندگان دولت لیتوانی در شهر برلین انتقال ممل به آلمان را امضا کردند. هیتلر روز 23 مارس (8 روز پس از ورود به پراگ) فیروزمندانه وارد ممل شد. پیروزی بدون خونریزی دیگری حاصل شد که شاید هیتلر نمیدانست، آخرین پیروزی بدون خونریزی او است.

    شرایط بین آلمان و لهستان روزبروز حادتر میشد. هیتلر و ریبن تروپ در برخورد با لهستان، لحن پرخاش جویانه  و خشمگین داشتند، و لهستان را مسئول مشکلات آتی معرفی میکردند. لهستان، با حذف شوروی، پیمان کمک متقابل با فرانسه و انگلیس بست. چمبرلن در 31 مارس 1939 در مجلس عوام اعلام کرد که اگر لهستان مورد حمله قرار گیرد. انگلیس و فرانسه با تمام قوا از این کشور حمایت خواهند کرد. این نطق، اهمیت تاریخی داشت. زیرا چمبرلن هرگز از این لحن در مورد اتریش و چکسلواکی استفاده نکرده بود. او این بار از حکومت سرهنگان که سالها با هیتلر همکاری صمیمانه داشته و در اشغال چکسلواکی به آلمان کمک کرده بود، دفاع کرد. کشوری که به او اجازه نداد، همکاری شوروی را هم بخواهد. این سخنرانی نشان داد هیتلر دیگر نمیتواند از فن تسخیر یک کشور در شرایطی که دولتهای اروپای غربی سرگرم مباحثه اند استفاده کند. آلمان بار دیگر نگران کابوسی شد که از زمان بیسمارک، کابوس رایش به شمار میرفت. ائتلاف دولتهای قدرتمند دنیا علیه آلمان.

    واکنش هیتلر در 3 آوریل 1939 در دستورالعمل محرمانه ای به نام "قضیه سفید" که به سران قوای مسلح آلمان داده شد، مشخص گردید. هدف، معدوم شدن قدرت نظامی لهستان، و الحاق دانزیگ به آلمان و برآورده شدن نیازهای دفاعی آلمان در شرق است. سعی آلمان، محدود کردن جنگ به لهستان است. گسترش بحرانهای داخلی در فرانسه و احتیاط انگلیس، ممکن است به این قضیه کمک کند. شوروی بعید است به نفع لهستان دخالت کند. ایتالیا نیز در محور رم- برلین تعریف شده است. حمله به لهستان باید سریع و با ضربات ناگهانی و سنگین آغاز شود، و تدارکات به نحوی آغاز شود که از اول سپتامبر به بعد در هر زمان اقدام نظامی انجام شود. نقشه های حمله و دقایق و جزئیات برنامه زمانبندی شده باید تا اول ماه مه 1939 به هیتلر داده شود. نویسنده کتاب در هفته اول آوریل 1939 به لهستان سفر کرد، و لهستانی ها را در مقابله با هیتلر مصمم دید. گرچه آنها از نظر نظامی وضع بدی داشتند. نیروی هوایی آنها کهنه بود. نیروی زمینی شان کند و جنگنده، و موقعیت سوق الجیشی آنها که از 3 سو در محاصره آلمان بودند، نومید کننده بود. تعرض انگلیس و فرانسه نیز به همین دلیل بسیار مشکل بود. ضمنا سرهنگان لهستانی بهیچوجه حاضر به کمک گرفتن از شوروی نیز نبودند.

    ایتالیا در 7 آوریل، کشور کوچک آلبانی را فتح کرد، که سرپلی در مقابل یونان و یوگسلاوی به وی ارزانی داشت. این لشکر کشی با تایید کامل آلمان از قبل همراه بود.

    هیتلر و شوروی همواره به یکدیگر با بدبینی مینگریستند، و سخنرانی های هیتلر علیه شوروی نیز متعدد بود. ولی شرایط جهانی و تضادهای بین دولتهای مختلف، به نوعی فضا را جهت بهبود روابط این دو کشود مساعد کرده بود. روز 10 مارس 1939، استالین نطقی در نخستین جلسه کنگره 18 حزب کمونیست شوروی ایراد کرد که طنز و انتقاد زیاد علیه انگلیس، و موضع نرم تری نسبت به آلمان داشت، و در آن تلویحا دولتهای غربی را به ترغیب آلمان به پیشروی به سوی شوروی محکوم میکرد. هشدار استالین در مورد اینکه شوروی حاضر نیست به نیرنگ دیگران به جنگ با آلمان برود، در برلین بسیار بیش از لندن مورد توجه قرار گرفت. تضمین 31 مارس چمبرلن به لهستان نیز استالین را بیشتر متقاعد کرد که انگلیس به دنبال اتحاد با شوروی نیست. گورینگ و موسولینی در ملاقاتی که در 16 آوریل در رم داشتند، آشتی دولتهای محور با شوروی را مفید دانستند. در همان روز، لیتوینف وزیر خارجه شوروی، با سفیر انگلیس در مسکو ملاقات داشت و خواستار پیمان 3 جانبه بین انگلیس و فرانسه و شوروی در مورد حفظ استقلال تمام دولتهای اروپای مرکزی و شرقی شد. به این پیشنهاد در لندن و پاریس با بدبینی نگریسته شد، و چرچیل در نطق خود در پارلمان در 4 مه اعلام کرد بدون یاری ثمر بخش  شوروی، هیچ وسیله ای برای ایجاد یک جبهه شرقی مقابل آلمان وجود ندارد. در حالیکه پیشنهاد این کشور هنوز بی پاسخ مانده است.

    شوروی نیز بیکار ننشسته بود. روز 17 آوریل سفیر شوروی در برلین به ملاقات وایس-زکر رفت، و مذاکرات دوستانه ای داشتند. در 3 مه 1939 لیتوینف استعفا داد، و "ویاچسلاو مولوتف" جانشین او شد. مفهوم این تغییر بر همه روشن بود. در سیاست خارجی شوروی تحولی جدی پدید آمده است. لیتوینف که در خانواده یهودی به دنیا آمده بود، طرفدار تقویت قدرت جامعه ملل و خواستار ایمنی شوروی در برابر آلمان نازی از طریق اتحاد نظامی با انگلیس و فرانسه بود. تعلل های چمبرلن باعث عملی نشدن این اتحاد شد، و به عقیده استالین، سیاستهای لیتوینوف به شکست انجامیده بود، و دنبال کردن آن میتوانست شوروی را به جنگ با آلمان بکشاند.

     دولت انگلیس در 8 مه به پیشنهادهای 16 آوریل شوروی درباره اتحاد نظامی، پاسخ منفی داد. و طبعا این مسئله باعث تلاش شوروی برای نزدیک شدن به آلمان شد.

    در 22 مه 1939 ، "پیمان پولاد" بین وزرای خارجه آلمان و ایتالیا (ریبن تروپ و چیانو داماد موسولینی) منعقد شد. این پیمان مربوط به همکاری نظامی دو کشور در مقابل حمله نظامی متفقین بود. گرچه چیانو میگفت ایتالیا تا 3 سال آمادگی نبرد با متفقین را ندارد. شگفت آنکه ریبن تروپ نیز اعلام کرد که آلمان نیز چنین نظری دارد. در این پیمان، هر یک از طرفین متعهد میشد در صورتیکه طرف دیگر درگیر جنگ شد، بی درنگ به یاری او بشتابد. و نیز در صورت بروز جنگ، هیچ یک از دو کشور، پیمان صلح جداگانه نخواهد بست. جالب آنکه، در سالهای بعد، ایتالیا هیچ یک از دو شرط را رعایت نکرد.

    روز بعد از پیمان پولاد، هیتلر سرداران خود را احضار کرد، و گفت برای نیل به پیروزی های بیشتر، جنگ اجتناب ناپذیر است. هیتلر در این جلسه، برنامه های آتی خود و در حقیقت تاریخ ماههای بعد را اعلام کرد. خلاصه صحبتهای او چنین است: " مسائل اقتصادی آلمان، تنها با به چنگ آوردن حریم حیاتی بیشتر در اروپا امکان پذیر است، و برای این کار باید ممالک دیگر را تسخیر کرد. حریم حیاتی آلمان در شرق اروپا است. ضمنا ساکنین این کشورها، به منزله منبع کار در اختیار آلمان خواهند بود. پس میبایست در اولین فرصت به لهستان حمله کرد. این بار نمیتوان مانند چکسلواکی بدون جنگ به پیروزی دست یافت. و اگر غرب نگذارد، آلمان به لهستان حمله کند، بهتر است که به غرب حمله کنیم و در همان زمان کار لهستان را بسازیم. با بریتانیا نمیتوان به توافق صلح آمیز رسید. زیرا او در به قدرت رسیدن آلمان، تضعیف خود را میبیند. آلمان نباید اشتباه ویلهلم امپراتور آلمان در جنگ جهانی اول را تکرار کند و خود را درگیر نبرد توام با فرانسه، انگلیس و شوروی بسازد. پایگاههای هوایی هلند و بلژیک باید اشغال شوند. انگلیس دشمن اصلی را بهتر از همه باید با نابود کردن نیروی دریایی و محاصره دریایی و نرسیدن آذوقه از بین برد. حملات هوایی به تنهایی چاره ساز نیست. ارتش باید مواضع مورد نیاز نیروی هوایی و دریایی را اشغال کند. با اشغال هلند و بلژیک و فرانسه، پایگاههای لازم برای حمله به انگلیس فراهم خواهد آمد." این بار بر خلاف سالهای پیش، هیچ یک از فرماندهان آلمانی جرات ابراز مخالفت نداشت. و دریاسالار ردر فرمانده نیروی دریایی بیش از همه به پوچ بودن رویای هیتلر مربوط به نابود کردن نیروی دریایی بریتانیا واقف بود.

    در این زمان، آلمان از هر جهت آماده پیکار در آخر تابستان بود. کارخانه های عظیم اسلحه سازی، شبانه روز کار میکردند. ارتش آلمان ظرف 4 سال از 7 لشکر به 51 لشکر افزایش یافته بود. نیروی دریایی و هوایی نیز گسترش چشمگیری یافته بودند. سخت افزار جنگی آلمان در جهان بی همتا بود، ولی آلمان تاب نبرد هم زمان با انگلیس و فرانسه و لهستان و شوروی را نداشت، و اینجا بود که هیتلر بهترین راه را جلوگیری از اتحاد نظامی شوروی و غرب دانست.

    چمبرلن زیر فشارهای پارلمان و بخصوص چرچیل، در 27 مه به سفیر بریتانیا در مسکو دستور داد که موافقت او را برای پیمان نظامی اعلام کند.مولوتف در سخنرانی که در پایان این ماه در شورایعالی شوروی داشت، بدون کوچکترین حمله به آلمان، آمادگی خود را برای عقد پیمانی که صرفا جنبه دفاعی داشته باشد اعلام کرد. هیتلر که اول سپتامبر را برای حمله به لهستان تعیین کرده بود، نمیتوانست معطل بماند و از ریبن تروپ خواست روابط آلمان و شوروی را بهبود بخشد. ریبن تروپ دستوراتی را به شولنبورگ، سفیر آلمان در مسکو ابلاغ کرد، و روشی که باید در مقابل مولوتف در پیش بگیرد روشن کرد. آلمان دانست که اگر در روند مذاکرات انگلیس و شوروی دخالت نکند، مذاکرات به ضرر این کشور تمام خواهد شد. شولنبورگ ضمن اعلام اینکه آلمان هیچگونه مقاصد تجاوزکارانه علیه شوروی ندارد، بر آمادگی این کشور برای گسترش روابط اقتصادی و نیز روابط سیاسی عادی با شوروی تاکید کرد.

    موسولینی نامه ای به هیتلر نوشت و به نیاز ایتالیا به 3 سال زمان جهت آمادگی برای جنگ تاکید کرد، و گفت به همین دلیل ایتالیا مایل به تسریع پیکار اروپایی نیست. این نامه مسئله شوروی را برای هیتلر در اولویت بیشتر قرار داد. از طرف دیگر انگستان، یکی از مردان سیاسی ناشناس خود را برای مذاکره به مسکو فرستاد، و این مسئله باعث رنجش و احساس توهین در مسکو شد. از طرفی روسها به آلمان میگفتند، به قولهای ایشان اعتماد ندارند. و حتی در مقاله ای در روزنامه پراودا اشاره شد که انگلیس و فرانسه میخواهند با دفع وقت جهت توجیه افکار عمومی، قراردادی با آلمان و علیه شوروی ببندند.

    روز 18 جولای، در اقدامی غافلگیر کننده، نماینده بازرگانی شوروی در برلین به همراه چند نفر به وزارت خارجه مراجعه و علاقه کشورش را به گسترش روابط اقتصادی با آلمان اعلام کرد. این موضوع با استقبال آلمان مواجه و تحرکی جدید پیش آمد. حتی در مذاکرات، نکته جالبی از طرف آلمانیها عنوان شد. " آلمان و ایتالیا و شوروی، به رغم تمام اختلافاتی که در نگرشهای ایشان به زندگی وجود دارد، آرمان آنان در یک چیز مشترک است: مخالفت با دموکراسی های سرمایه دار غرب.". سیستم جاسوسی آلمان، در همین زمان فهمید که در 23 جولای، انگلیس و فرانسه در مذاکرات داخلی خود سرانجام با پیشنهادات شوروی موافقت کرده اند، و در حال حاضر بحث بر سر چگونگی تقسیم کار نظامی بین کشورها است. البته نقش فرانسه در این مذاکرات مهم بود، زیرا آنها با احساس نگرانی از مذاکرات شوروی و آلمان، چمبرلن را متقاعد به توافق 3 جانبه کرده بودند. با این همه چمبرلن به مذاکرات نظامی بی اعتنا بود، و در این هیئت نیز چند نفر نظامی بازنشسته را اعزام کرد، و حتی آنها فاقد اعتبارنامه کتبی برای حضور در مذاکرات بودند. در حالیکه شوروی، نظامیان ارشد خود را به مذاکرات اعزام کرده بود. به موازات این جریان، مذاکرات ریبن تروپ و مولوتف به خوبی پیش می رفت.

    مقامات محلی دانزیگ، اکنون منحصرا به فرمان آلمان عمل میکردند، و عملا چوب لای چرخ لهستانی ها میگذاشتند. جالب آنکه لهستانی ها نیز کوتاه نمی آمدند، و تصمیم گرفتند با مقامات محلی درگیر شوند. این امر باعث مبادله یادداشتهای خشمگینانه بین برلن و لهستان شد، و عملا هیتلر با ادبیات تند لهستانیها که تا به حال از طرف هیچ دولت کوچکی علیه وی استفاده نشده بود، مواجه شد.

    متحدان آلمان، ایتالیا و مجارستان، به هراسی فزاینده از پیش آمدن جنگ دچار شده بودند. پل ته له کی نخست وزیر مجارستان در نامه ای به هیتلر نوشت که مجارستان به دلایل اخلاقی در وضعی نیست که بر ضد لهستان دست به اقدام مسلحانه بزند. هیتلر در 8 اوت 1939، وزیر خارجه مجارستان را به حضور پذیرفت و انتقاد شدید خود را بیان داشت، و به دست آوردن بخشی از خاک چکسلواکی را به رخ مجارستان کشید. موسولینی نیز در نامه ای از هیتلر خواست آلمان تا چند سال از اقدام نظامی علیه لهستان خودداری کند. این نامه باعث خشم هیتلر و نهایتا سفر چیانو به برلین در 12 اوت و مذاکره وی با هیتلر و ریبن تروپ شد. هیتلر به چیانو گفت که اطمبنان دارد که دموکراسی های غربی در آخرین لحظه از ایجاد جنگ عمومی پرهیز خواهند کرد. چیانو با این عقیده موافق نبود، و در ادامه ناتوانیهای ایتالیا از شرکت در جنگ در مقطع کنونی را باز گفت. هیتلر از این ملاقات چنین نتیجه گرفت که در مراحل آغازین جنگ، روی ایتالیا نباید حسابی باز کند. هیتلر در همان جلسه تاریخ حمله به لهستان (اول سپتامبر) را اعلام کرد، و پیش بینی کرد که شکست دادن لهستان فقط 2 هفته ، و انهدام نهایی آن به 2 تا 4 هفته زمان احتیاج دارد. هیتلر در پایان، سعی کرد با تملق نسبت به موسولینی و ایتالیا تاثیر خوشی به جای گذارد، ولی چیانو که نسبت به موسولینی بسیار عاقل تر بود، در دفتر خاطرات خود چنین نوشت:" به رم برمیگردم، در حالی که از آلمانی ها، رهبر آنها، نحوه عمل آنها، کاملا متنفرم. آنها به ما خیانت کرده اند و به ما دروغ گفته اند. اکنون، ما را به درون ماجرایی می کشانند که خواستار آن نبوده ایم و ممکن است رژیم و تمامی کشور را به خطر اندازد."        { پایان فصل 14}

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل13

فصل 13- چکسلواکی از میان می رود :

        در 9 نوامبر 1938، تحولی جدی در برخورد با یهودیان در آلمان رخ داد. ابتدا به بهانه حادثه ای در سفارت آلمان در پاریس، مقامات نازی، یک حرکت ضد یهودی گسترده در سراسر آلمان رخ داد. کنیسه ها، خانه ها و مغازه های یهودیان، به آتش کشیده شد. 36 نفر نیز کشته شدند. سپس دولت تصمیم گرفت یهودیان را از اقتصاد آلمان حذف کند. تمام موسسات تجاری و اموال آنان، از جمله جواهر و آثار هنری را، به آریایی ها انتقال دهند. جماعت یهود به عنوان غرامت این غارت، یک میلیارد مارک جریمه شد. گرچه قبلا نیز آزار یهودیان اتفاق افتاده بود، ولی آنها یا در اردوگاههای کار و یا توسط پیراهن قهوه ای ها اتفاق افتاده بود، ولی در 9 نوامبر اولین بار بود که مقامات دولتی رسما به این اقدام دست زدند. ویلیام شایرر در این باره چنین میگوید:

    " وقتی به گذشته مینگریم، به سهولت میبینیم: وقایع هراس انگیز 9 نوامبر نشانه های شوم تضعیف مرگ آوری بود که سر انجام، دیکتاتور و نظام وملت او را، به فنای کامل کشید. شواهد جنون و جاه جویی هیتلر را در صدها صفحه این روایت دیده ایم. لیکن تاکنون، در مراحل خطیر ترقی خویش و در مراحل بحرانی کشور خود، معمولا توانسته بود بدان مهار زند....ولی اینک هیتلر عنان نفس از کف می نهاد. جنون عظمت جویی او، رفته رفته بر او تفوق می یافت..... هیتلر بود که بر کشتار 9 نوامبر مهر تایید و تصویب زد تا آغازش کنند... از این پس، فرمانروای مطلق رایش سوم، از آن خویشتن داری که قبلا او را بارها رهانیده بود، کمتر نشان می داد. و گرچه نبوغ وی و ملت وی به فتوحات حیرت انگیز دیگر می انجامید، تخم زهر آگین نابودی خود خواسته آتی دیکتاتور و مردم او، اکنون کاشته شده بود. بیماری هیتلر مسری بود، ملت آن را میگرفت. بسیاری از آلمانی ها از دوزخ 9 نوامبر دچار نفرت از یهودیان شدند. لیکن، نه رهبران کلیساهای مسیحی و نه ژنرال ها و نه هیچیک از نمایندگان دیگر آلمان، بلافاصله لب به اعتراض آشکار گشود."      

    پس از مونیخ، هیتلر سعی کرد سازمان نظامی خود را طوری آماده نگاه دارد که بتواند در زمان مناسب، قسمت باقیمانده چکسلواکی را اشغال نماید، و این کشور را از نقشه جهان محو نماید. حکومت پراگ، پس از معاهده مونیخ، به اسلواکی خودمختاری پردامنه ای داد. آلمان فکر میکرد جدایی اسلواک، باعث تضعیف بیشتر چکها و نیز اسلواکها شده و به همین دلیل، به استقرار آلمان در شرق اروپا خواهد انجامید. اینجا بود که برای اولین بار طمع آلمان به سرزمینهای غیر آلمانی نشین، خود را نشان داد.   

    چک ها بر سر یک دوراهی باقی مانده بودند. جنبش جدایی طلب در اسلواک (به تحریک آلمان)، و روتنی (به تحریک مجارستان) به چنان مرحله ای رسیده بودند که اگر به دست دولت مرکزی خرد نمی شدند، چکسلواکی متلاشی میگشت. و اگر هم موفق میشدند، هیتلر پراگ را اشغال میکرد. نهایتا دولت چکسلواکی تصمیم به مقابله گرفت، و دکتر هاشا، رییس جمهور چکسلواکی، دولت خود مختار روتنی و اسلواکی را در 10 مارس 1939 برکنار کرد، و در اسلواکی حکومت نظامی برقرار کرد. هیتلر در 11 مارس تصمیم گرفت بوهم و موراوی را با اولتیماتوم تسخیر کند. در همان روز آلمان به چکسلواکی اولتیماتوم داد که بد.ن مقاومت، تسخیر نظامی به دست آلمان را بپذیرند. جالب آنکه در این روزها، هیتلر رهبران اسلواک را تحت فشار روانی شدید گذاشت و با فراخواندن آنها به برلین، خواست  که از چکها جدا شوند، و گرنه با هر دو منطقه کاری میکند که از تعلل خود پشیمان شوند. آلمانها کاری کردند که "تیسو" رهبر اسلواکها با همکاری خودشان پیش نویس تلگرامی را تهیه کند که از براتیسلاوا به برلین بفرستد، و از هیتلر درخواست کند که حمایت و حراست از کشور اسلواک را به عهده گیرد. در همان شب، ریبن تروپ پیش نویس اعلامیه استقلال اسلواکی را تهیه کرد و دستور داد آن را به زبان اسلواکی ترجمه کنند. در 14 مارس 1939، این اعلامیه در پارلمان نازی خوانده شد و تحت فشار و تهدید اقلیت آلمانی پارلمان تصویب شد. زیرا کارمازین رهبر این اقلیت اعلام کرد که اگر در اعلام استقلال تاخیر پیش آید، آلمانها اسلواکی را اشغال خواهند کرد. در نتیجه، کشور اسلواکی در 14 مارس 1939 متولد شد.

    اینک، عملا کشور چکسلواکی از بین رفته بود. هاشا، رییس جمهور این کشور از هیتلر درخواست ملاقات کرد. هیتلر شامگاه 14 مارس، او را به حضور پذیرفت. او به دلیل بیماری قلبی به جای هواپیما با قطار وارد برلین شده بود، و اطلاع پیدا کرد که آلمان چند شهر مرزی این کشور را اشغال کرده است. قبل از این واقعه،آلمانی های مقیم چک سعی کرده بودند با ایجاد بلوا و آشوب در شهرهای مختلف این کشور، چکها را به تقابل بکشانند، ولی پلیس چک دستور داشت که مقابله نکند. ولی زراد خانه تبلیغاتی گوبلز، خبر های متعدد در مورد حملات متعدد چکها به آلمانی ها جعل و منتشر می کرد.

    هیتلر در ساعت یک نیمه شب، هاشا رییس جمهور سالخورده و بیمار  و شوالکوفسکی وزیر خارجه چک را به حضور پذیرفت. علاوه بر هیتلر، ریبن تروپ، وایس زکر، گورینگ و کایتل حضور داشتند. هاشا در آغاز با خفت و خواری با هیتلر برخورد کرد و نهایتا اعلام کرد که سرنوشت چکسلواکی در دست هیتلر است، و هاشا حاضر است هواداران بنش را از دستگاه دولتی بیرون نماید. هیتلر در پاسخ ضمن برشمردن اعمال زشت بنش، اعلام کرد که اگر کشور چکسلواکی هنوز وجود دارد، تنها ناشی از شیوه اندیشه صادقانه هیتلر است. ولی با اعمال انجام شده از هواداران بنش، پس از پیمان مونیخ، کار از کار گذشته و در 12 مارس، فرمان حمله به چکسلواکی صادر شده است، و 6 صبح حمله گسترده آغاز میشود. اگر چکسلواکی مقاومت کند، مقاومت با قدرت محض آلمان خرد خواهد شد، ولی اگر تسلیم شود، آلمان به چکسلواکی، خودمختاری اعطا خواهد کرد. هاشا گفت از نظر من وضع روشن است. مقاومت بی فایده است، ولی زمان برای ابلاغ این تصمیم به سراسر کشورش خیلی کم است. هیتلر به او گفت سعی کند در این فرصت باقیمانده، این مسئله را حل کند. در ادامه و پس از رفتن هیتلر، گورینگ و ریبن تروپ، فشار بر هاشا و شوالکوفسکی را اضافه کردند. آن دو میگفتند که با امضای سند تسلیم تا ابد ملعون ملت خواهند شد. ولی دو آلمانی با بیرحمی، سندها را برای امضای آنان روی میز میگذاشتند، به زور قلم به دستشان میدادند. تهدید به بمباران پراگ میکردند. هاشا از فشار عصبی غش کرد، و دکتر مورل پزشک مخصوص هیتلر با تزریق، او را به هوش آورد. پس از به هوش آمدن، هاشا با خط تلفن مخصوصی با کابینه چک مذاکره و توصیه خود در مورد تسلیم را به آنها گفت. سپس در ساعت 4 به هیتلر مراجعه کرد، و متن تسلیم را امضا کرد. ساعت 6 بامداد، سربازان آلمانی به خاک چکسلواکی سرازیر شدند؛ و شامگاه همان روز، شخص هیتلر فیروزمندانه وارد پراگ شد. در ظهر همان روز رادیو برلین، اعلامیه هیتلر مبنی بر اینکه در پاسخ تجاوزات وحشیانه و ترور چکها دست به این عمل زده است را پخش کرده بود. هیتلر برای آرام کردن افکار عمومی انگلیس و فرانسه، نویرات معتدل را حاکم کشور تحت الحمایه جدید ساخت، و تاسیس ممالک تحت الحمایه بوهم و موراوی را اعلام کرد. دو رهبر سودتی – هنلاین و کارل هرمان – را به ریاست "اداره کشوری" و "وزارت کشور" منصوب کرد، و هیملر نیز در مقام رییس پلیس آلمان، فرانک را به ریاست پلیس گماشت. در آینده، فرانک در 1946به حکم یک دادگاه چکسلواکی اعدام شد. هنلاین در 1945 قبل از دستگیری به دست نیروهای مقاومت چکسلواکی خود کشی کرد. شوالکوفسکی که نماینده چکسلواکی تحت الحمایه در برلین شد، در یکی از بمباران های متفقین در 1944 در برلین کشته شد. هاشا در مه 1945 به وسیله چکها توقیف شد، ولی قبل از محاکمه در گذشت.

    روتنی نیز با چراغ سبز آلمان در 15 مارس، ضمیمه خاک مجارستان شد. چمبرلن در پاسخ اعتراض نمایندگان پارلمان انگلیس مبنی بر عدم وفاداری انگلیس به تضمین مرزهای چکسلواکی در کنفرانس مونیخ، اعلام کرد به دلیل بیانیه اسلواکها و تقاضای آنها از هیتلر در این مورد نمیتوان کاری کرد، و این بیانیه عملا به حیات چکسلواکی پایان داده است. و به همین دلیل هم اعتراض نیم بندی به هیتلر در این باره کرد. فرانسه اعتراض جدی تری کرد، ولی با برخورد گستاخانه وایس زکر معاون وزیر خارجه آلمان روبرو شد، که حتی یادداشت اعتراض این کشور را نمیپذیرفت و نهایتا اعلام کرد که هیتلر به تقاضای هاشا، چکسلواکی را اشغال کرده است. چمبرلن طی چند روز با اعتراضات گسترده از طرف مطبوعات، حزب خود و نیمی از کابینه روبرو شد و دانست که باید مسیر خود را اصلاح کند، و نطق مهمی علیه آلمان ایراد کرد، به طوری که سفیر آلمان در لندن به برلین نوشت که اندیشه بریتانیا در مورد آلمان از بیخ و بن دگرگون شده است.

در این هنگام بر اروپاییان آگاه و آنان که نبرد من را خوانده بودند، یک نکته روشن بود. هدف بعدی آلمان، لهستان است.   پایان فصل 13}                                                                                                                                                                                             

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل1331

فصل 13- چکسلواکی از میان می رود :

        در 9 نوامبر 1938، تحولی جدی در برخورد با یهودیان در آلمان رخ داد. ابتدا به بهانه حادثه ای در سفارت آلمان در پاریس، مقامات نازی، یک حرکت ضد یهودی گسترده در سراسر آلمان رخ داد. کنیسه ها، خانه ها و مغازه های یهودیان، به آتش کشیده شد. 36 نفر نیز کشته شدند. سپس دولت تصمیم گرفت یهودیان را از اقتصاد آلمان حذف کند. تمام موسسات تجاری و اموال آنان، از جمله جواهر و آثار هنری را، به آریایی ها انتقال دهند. جماعت یهود به عنوان غرامت این غارت، یک میلیارد مارک جریمه شد. گرچه قبلا نیز آزار یهودیان اتفاق افتاده بود، ولی آنها یا در اردوگاههای کار و یا توسط پیراهن قهوه ای ها اتفاق افتاده بود، ولی در 9 نوامبر اولین بار بود که مقامات دولتی رسما به این اقدام دست زدند. ویلیام شایرر در این باره چنین میگوید:

    " وقتی به گذشته مینگریم، به سهولت میبینیم: وقایع هراس انگیز 9 نوامبر نشانه های شوم تضعیف مرگ آوری بود که سر انجام، دیکتاتور و نظام وملت او را، به فنای کامل کشید. شواهد جنون و جاه جویی هیتلر را در صدها صفحه این روایت دیده ایم. لیکن تاکنون، در مراحل خطیر ترقی خویش و در مراحل بحرانی کشور خود، معمولا توانسته بود بدان مهار زند....ولی اینک هیتلر عنان نفس از کف می نهاد. جنون عظمت جویی او، رفته رفته بر او تفوق می یافت..... هیتلر بود که بر کشتار 9 نوامبر مهر تایید و تصویب زد تا آغازش کنند... از این پس، فرمانروای مطلق رایش سوم، از آن خویشتن داری که قبلا او را بارها رهانیده بود، کمتر نشان می داد. و گرچه نبوغ وی و ملت وی به فتوحات حیرت انگیز دیگر می انجامید، تخم زهر آگین نابودی خود خواسته آتی دیکتاتور و مردم او، اکنون کاشته شده بود. بیماری هیتلر مسری بود، ملت آن را میگرفت. بسیاری از آلمانی ها از دوزخ 9 نوامبر دچار نفرت از یهودیان شدند. لیکن، نه رهبران کلیساهای مسیحی و نه ژنرال ها و نه هیچیک از نمایندگان دیگر آلمان، بلافاصله لب به اعتراض آشکار گشود."      

    پس از مونیخ، هیتلر سعی کرد سازمان نظامی خود را طوری آماده نگاه دارد که بتواند در زمان مناسب، قسمت باقیمانده چکسلواکی را اشغال نماید، و این کشور را از نقشه جهان محو نماید. حکومت پراگ، پس از معاهده مونیخ، به اسلواکی خودمختاری پردامنه ای داد. آلمان فکر میکرد جدایی اسلواک، باعث تضعیف بیشتر چکها و نیز اسلواکها شده و به همین دلیل، به استقرار آلمان در شرق اروپا خواهد انجامید. اینجا بود که برای اولین بار طمع آلمان به سرزمینهای غیر آلمانی نشین، خود را نشان داد.   

    چک ها بر سر یک دوراهی باقی مانده بودند. جنبش جدایی طلب در اسلواک (به تحریک آلمان)، و روتنی (به تحریک مجارستان) به چنان مرحله ای رسیده بودند که اگر به دست دولت مرکزی خرد نمی شدند، چکسلواکی متلاشی میگشت. و اگر هم موفق میشدند، هیتلر پراگ را اشغال میکرد. نهایتا دولت چکسلواکی تصمیم به مقابله گرفت، و دکتر هاشا، رییس جمهور چکسلواکی، دولت خود مختار روتنی و اسلواکی را در 10 مارس 1939 برکنار کرد، و در اسلواکی حکومت نظامی برقرار کرد. هیتلر در 11 مارس تصمیم گرفت بوهم و موراوی را با اولتیماتوم تسخیر کند. در همان روز آلمان به چکسلواکی اولتیماتوم داد که بد.ن مقاومت، تسخیر نظامی به دست آلمان را بپذیرند. جالب آنکه در این روزها، هیتلر رهبران اسلواک را تحت فشار روانی شدید گذاشت و با فراخواندن آنها به برلین، خواست  که از چکها جدا شوند، و گرنه با هر دو منطقه کاری میکند که از تعلل خود پشیمان شوند. آلمانها کاری کردند که "تیسو" رهبر اسلواکها با همکاری خودشان پیش نویس تلگرامی را تهیه کند که از براتیسلاوا به برلین بفرستد، و از هیتلر درخواست کند که حمایت و حراست از کشور اسلواک را به عهده گیرد. در همان شب، ریبن تروپ پیش نویس اعلامیه استقلال اسلواکی را تهیه کرد و دستور داد آن را به زبان اسلواکی ترجمه کنند. در 14 مارس 1939، این اعلامیه در پارلمان نازی خوانده شد و تحت فشار و تهدید اقلیت آلمانی پارلمان تصویب شد. زیرا کارمازین رهبر این اقلیت اعلام کرد که اگر در اعلام استقلال تاخیر پیش آید، آلمانها اسلواکی را اشغال خواهند کرد. در نتیجه، کشور اسلواکی در 14 مارس 1939 متولد شد.

    اینک، عملا کشور چکسلواکی از بین رفته بود. هاشا، رییس جمهور این کشور از هیتلر درخواست ملاقات کرد. هیتلر شامگاه 14 مارس، او را به حضور پذیرفت. او به دلیل بیماری قلبی به جای هواپیما با قطار وارد برلین شده بود، و اطلاع پیدا کرد که آلمان چند شهر مرزی این کشور را اشغال کرده است. قبل از این واقعه،آلمانی های مقیم چک سعی کرده بودند با ایجاد بلوا و آشوب در شهرهای مختلف این کشور، چکها را به تقابل بکشانند، ولی پلیس چک دستور داشت که مقابله نکند. ولی زراد خانه تبلیغاتی گوبلز، خبر های متعدد در مورد حملات متعدد چکها به آلمانی ها جعل و منتشر می کرد.

    هیتلر در ساعت یک نیمه شب، هاشا رییس جمهور سالخورده و بیمار  و شوالکوفسکی وزیر خارجه چک را به حضور پذیرفت. علاوه بر هیتلر، ریبن تروپ، وایس زکر، گورینگ و کایتل حضور داشتند. هاشا در آغاز با خفت و خواری با هیتلر برخورد کرد و نهایتا اعلام کرد که سرنوشت چکسلواکی در دست هیتلر است، و هاشا حاضر است هواداران بنش را از دستگاه دولتی بیرون نماید. هیتلر در پاسخ ضمن برشمردن اعمال زشت بنش، اعلام کرد که اگر کشور چکسلواکی هنوز وجود دارد، تنها ناشی از شیوه اندیشه صادقانه هیتلر است. ولی با اعمال انجام شده از هواداران بنش، پس از پیمان مونیخ، کار از کار گذشته و در 12 مارس، فرمان حمله به چکسلواکی صادر شده است، و 6 صبح حمله گسترده آغاز میشود. اگر چکسلواکی مقاومت کند، مقاومت با قدرت محض آلمان خرد خواهد شد، ولی اگر تسلیم شود، آلمان به چکسلواکی، خودمختاری اعطا خواهد کرد. هاشا گفت از نظر من وضع روشن است. مقاومت بی فایده است، ولی زمان برای ابلاغ این تصمیم به سراسر کشورش خیلی کم است. هیتلر به او گفت سعی کند در این فرصت باقیمانده، این مسئله را حل کند. در ادامه و پس از رفتن هیتلر، گورینگ و ریبن تروپ، فشار بر هاشا و شوالکوفسکی را اضافه کردند. آن دو میگفتند که با امضای سند تسلیم تا ابد ملعون ملت خواهند شد. ولی دو آلمانی با بیرحمی، سندها را برای امضای آنان روی میز میگذاشتند، به زور قلم به دستشان میدادند. تهدید به بمباران پراگ میکردند. هاشا از فشار عصبی غش کرد، و دکتر مورل پزشک مخصوص هیتلر با تزریق، او را به هوش آورد. پس از به هوش آمدن، هاشا با خط تلفن مخصوصی با کابینه چک مذاکره و توصیه خود در مورد تسلیم را به آنها گفت. سپس در ساعت 4 به هیتلر مراجعه کرد، و متن تسلیم را امضا کرد. ساعت 6 بامداد، سربازان آلمانی به خاک چکسلواکی سرازیر شدند؛ و شامگاه همان روز، شخص هیتلر فیروزمندانه وارد پراگ شد. در ظهر همان روز رادیو برلین، اعلامیه هیتلر مبنی بر اینکه در پاسخ تجاوزات وحشیانه و ترور چکها دست به این عمل زده است را پخش کرده بود. هیتلر برای آرام کردن افکار عمومی انگلیس و فرانسه، نویرات معتدل را حاکم کشور تحت الحمایه جدید ساخت، و تاسیس ممالک تحت الحمایه بوهم و موراوی را اعلام کرد. دو رهبر سودتی – هنلاین و کارل هرمان – را به ریاست "اداره کشوری" و "وزارت کشور" منصوب کرد، و هیملر نیز در مقام رییس پلیس آلمان، فرانک را به ریاست پلیس گماشت. در آینده، فرانک در 1946به حکم یک دادگاه چکسلواکی اعدام شد. هنلاین در 1945 قبل از دستگیری به دست نیروهای مقاومت چکسلواکی خود کشی کرد. شوالکوفسکی که نماینده چکسلواکی تحت الحمایه در برلین شد، در یکی از بمباران های متفقین در 1944 در برلین کشته شد. هاشا در مه 1945 به وسیله چکها توقیف شد، ولی قبل از محاکمه در گذشت.

    روتنی نیز با چراغ سبز آلمان در 15 مارس، ضمیمه خاک مجارستان شد. چمبرلن در پاسخ اعتراض نمایندگان پارلمان انگلیس مبنی بر عدم وفاداری انگلیس به تضمین مرزهای چکسلواکی در کنفرانس مونیخ، اعلام کرد به دلیل بیانیه اسلواکها و تقاضای آنها از هیتلر در این مورد نمیتوان کاری کرد، و این بیانیه عملا به حیات چکسلواکی پایان داده است. و به همین دلیل هم اعتراض نیم بندی به هیتلر در این باره کرد. فرانسه اعتراض جدی تری کرد، ولی با برخورد گستاخانه وایس زکر معاون وزیر خارجه آلمان روبرو شد، که حتی یادداشت اعتراض این کشور را نمیپذیرفت و نهایتا اعلام کرد که هیتلر به تقاضای هاشا، چکسلواکی را اشغال کرده است. چمبرلن طی چند روز با اعتراضات گسترده از طرف مطبوعات، حزب خود و نیمی از کابینه روبرو شد و دانست که باید مسیر خود را اصلاح کند، و نطق مهمی علیه آلمان ایراد کرد، به طوری که سفیر آلمان در لندن به برلین نوشت که اندیشه بریتانیا در مورد آلمان از بیخ و بن دگرگون شده است.

در این هنگام بر اروپاییان آگاه و آنان که نبرد من را خوانده بودند، یک نکته روشن بود. هدف بعدی آلمان، لهستان است.   پایان فصل 13}                                                                                                                                                                                             

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان - خلاصه فصل 12 - قسمت دوم

فصل 12- در راه مونیخ :  (قسمت دوم)

    بنش با آگاهی از شرایط جهانی بر آن شد که امتیازات لازم را به سودتی ها بدهد، و در ملاقات با برخی رهبران آنها همه خواسته های آنان در مورد خودمختاری را پذیرفت، ولی هنلاین به دستور آلمان، گفتگوها را گسست، از نظر او تنها راه حل اعطای سودت به آلمان بود. روز 10 سپتامبر گورینگ در اجتماع حزبی در نورنبرگ سخنرانی پرستیزی علیه چکسلواکی ایراد کرد و گفت یک تکه کوچک اروپا، نژاد بشر را به ستوه آورده است. این نژاد نکبت زده گورزاد (چک ها) بر مردمی با فرهنگ، بیداد روا میدارد. دولت چکسلواکی دانست که خطر جنگ تقریبا قطعی است. بین مردم ماسکهای ضد گاز توزیع شد. یهودیان نیز بر آن بودند که تا حد امکان به نقاط امن تر بروند. چمبرلن پس از مذاکره با دالادیه نخست وزیر فرانسه به این نتیجه رسید که برای حصول صلح باید سودت را به آلمان داد، و از هیتلر خواست که با او ملاقات داشته باشد، که منجر به سفر 15 سپتامبر 1938 چمبرلن به برچسگادن آلمان اقامتگاه کوهستانی هیتلر شد.

    هیتلر پس از یک مونولوگ طولانی که روش همیشگی او در مذاکرات بود، ضمن انتقاد شدید از رفتار گستاخانه دولت چکسلواکی با دولت آلمان، خواستار برگشتن سودت به آلمان شد، و گفت برای این کار از جنگ و درگیری ابا ندارد، گرچه باعث تاسف او خواهد شد. چمبرلن پاسخ داد شخصا با این مسئله موافق است، ولی باید تایید دولتهای انگلیس و فرانسه را بگیرد. چمبرلن از هیتلر قول گرفت که تا گفتگوی بعدی دست به اقدام نظامی نزند، یکی دو روز بعد، در مورد هیتلر محرمانه گفته بود: " بر خلاف خشونت و بیرحمی که در چهره او دیدم، او را مردی یافتم که وقتی قول داد، میتوان به او اعتماد کرد."

    در همین زمان 36 لشکر برای حمله به چکسلواکی و دفاع از غرب آماده بودند. حتی برخی مخالفان مانند ژنرال بک و ژنرال فون هامراشتاین احضار و به فرماندهی ارتش های اول و چهارم منصوب شدند. از طرف دیگر آلمان سعی کرد مجارستان، لهستان و اسلواکها را علیه دولت چکسلواکی وارد معرکه کند.  هیتلر نیز جلسه ای با نخست وزیر مجارستان داشت، و ضمن سرزنش مجارستان بابت رفتار مردد، گفت اگر مجارستان در مورد چکسلواکی سهمی طلب میکند باید هم اینک به آلمان بپیوندد، و دو خواسته آلمان را اجابت کند، اول اینکه بی درنگ خواستار رفراندوم در مورد اراضی تحت ادعای خود توسط چکسلواکی شود، و دیگر آنکه هیچ یک از مرزهای جدیدی را که برای چکسلواکی پیشنهاد میشود تضمین نکند. همچنین دولت لهستان نیز به تحریک هیتلر در 21 سپتامبر از چکسلواکی خواست که در منطقه تشن که یک اقلیت بزرگ لهستانی زندگی میکند، رفراندوم برگزار کند. روز بعد مجارستان نیز چنین خواسته ای مطرح کرد.

    چمبرلن در 16 سپتامبر با هیئت دولت و با حضور لرد رانسیمن فرستاده انگلیس به چکسلواکی برای میانجیگری، جلسه داشت. رانسیمن به خاطر ساکت کردن آلمانها از خواسته های هیتلر هم جلوتر رفت، و این باعث شد کابینه، نظر چمبرلن را که به هیتلر داده بود تایید کند. دالادیه به همراه بونه وزیر خارجه فرانسه به لندن آمدند و آنها نیز نظر چمبرلن را تایید کردند. بونه نیز در آینده مانند چمبرلن همواره فکر ساکت کردن هیتلر بود. 19 سپتامبر پیشنهادهای انگلیس و فرانسه به دولت چکسلواکی ارائه شد، و طبق آن تمام مناطقی که بیش از 50 درصد آلمانی سودتی دارد  میبایست به آلمان واگذار شود، و در یک تضمین بین المللی، مرزهای جدید چکسلواکی از تعرض مصون باشد. پیشنهادها روز بعد توسط دولت چکسلواکی رد شد. در پاسخ، توضیحاتی مستدل ارائه شده بود که این پیشنهادها دیر یا زود، چکسلواکی را به زیر سلطه آلمان خواهد کشید. ضمنا تعهدات فرانسه نسبت به چکسلواکی و ریسکهای پذیرش پیشنهادها برای فرانسه مطرح شده بود و نهایتا پیشنهاد شده بود که مسئله سودت به حکمیت ارجاع شود. این پاسخ، باعث شد انگلیس و فرانسه به چکسلواکی اعلام کنند در صورتیکه چکسلواکی اصرار بر یادداشت خود داشته باشد، آنها به سرنوشت این کشور علاقه نشان نخواهند داد. لیتوینوف وزیر خارجه شوروی در نطقی در همین روز اعلام کرد که شوروی به پیمان خود با چکسلواکی وفادار است. بنش خوشحال شد، و همان روز با سفیر شوروی در پراگ دیدار کرد، ولی معلوم شد که این مسئله نیز راه به جایی نمیبرد، زیرا پیمان با شوروی مشروط بر همکاری فرانسه بود. حال که فرانسه پیمان شکسته بود، عملا شوروی تعهدی نداشت. در نتیجه، دولت چکسلواکی تسلیم شد و طرح انگلیس و فرانسه را پذیرفت. روز بعد کابینه چکسلواکی تسلیم شد و ژنرال سیرووی، رییس دولت جدید شد.

    چمبرلن و هیتلر در 22 سپتامبر در گدسبرگ دیدار مجددی با هیتلر داشت. چمبرلن خواسته های هیتلر را پذیرفته بود، و حتی در مورد مناطق مخلوط که چند اقلیت در آن حضور داشتند، حق تعیین سرنوشت را به کمیسیون 3 نفره شامل نمایندگان آلمان، چکسلواکی و یک نفر بیطرف می سپرد. هیتلر در کمال شگفتی پاسخ داد:" متاسفم، ولی پس از حوادث چند روز گذشته، این طرح به هیچ دردی نمیخورد." . چمبرلن توضیح داد که برای صلح، علیرغم تمام فشارهای مخالفین به زحمت خواسته های سنگین هیتلر را به بقیه قبولانده است، و حیات سیاسی خود را به مخاطره افکنده است. ولی هیتلر همه چکسلواکی را میخواست. چمبرلن در آلمان مسئله را به فرانسه و چکسلواکی اعلام و دست چکسلواکی را برای اقدام نظامی باز گذاشت. هدف هیتلر انهدام چکسلواکی با اقدام نظامی بود. قبول طرح چمبرلن، سودت را به او میداد و کشور چک را عملا از میان میبرد، ولی هیتلر می اندیشید که به یک اقدام نظامی نیازمند است تا هم  بنش و دولت او را خوار و خفیف کند و هم بزدلی دولتهای غربی را برملا کند. پس از یک دور مذاکره بی نتیجه دیگر، هیتلر با مشاهده ناامیدی زیاد چمبرلن، در آخرین لحظه سعی کرد به او یک امتیاز بدهد. گفت فقط به خاطر او حاضر است برای تخلیه سرزمین سودت از چک ها، تاریخ اول اکتبر را تعیین کند. جالب آنکه چمبرلن باز هم تحت تاثیر قرار گرفت، و از هیتلر تشکر کرد و گفت این پیشنهاد را با بقیه در میان می گذارد. در موقع خداحافظی، چمبرلن بر به وجود آمدن صمیمیت بین خود و  هیتلر تاکید کرد، و هیتلر نیز گفت که مسئله چک، آخرین تقاضای ارضی او در اروپا است. در بازگشت، چمبرلن نتوانست دولت خود را متقاعد کند. فرانسه نیز خواسته ها را رد کرد. نهایتا چمبرلن موافقت کرد به هیتلر اطلاع دهد که دولت فرانسه تعهد خود به چکسلواکی را محترم میشمرد، و در آن صورت انگلیس نیز در کنار فرانسه به جنگ با آلمان بر خواهد خاست. چون قرار بود هیتلر در 26 سپتامبر سخنرانی داشته باشد، چمبرلن قبل از آن برای هیتلر نامه ای خصوصی فرستاد. هیتلر با خواندن نامه خیلی عصبانی شد و سخنرانی بسیار تندی و در یک حالت غیر عادی خشم و غضب و هیستریک علیه بنش و چکها کرد.

    در همین اثنا فشارهای بین المللی علیه آلمان بسیار شدید شده بود. در خود برلین نیز عدم استقبال مردم از رژه نظامیان چشمگیر بود. دولتهای یوگسلاوی و رومانی به مجارستان هشدار دادند که اگر به چکسلواکی حمله کند، بر ضد مجارستان اقدام نظامی خواخند کرد. هیتلر خواستار کشیده شدن جنگ به بالکان نبود. از پاریس خبر رسید که فرانسه بسیج عمومی نظامی کرده است. و ظرف 6 روز 65 لشکر در مرز آلمان مستقر خواهند بود. ایتالیایی ها نیز مطلقا هیچ کاری نکرده اند تا فرانسه را در مرز ایتالیا به خود مشغول کنند. روزولت رییس جمهور آمریکا ضمن پیامی از هیتلرخواسته بود به حفظ صلح کمک کند، و چون هیتلر پاسخ داده بود که مقصر این وضع چکها هستند، روزولت پاسخ داد که فورا کنفرانسی با شرکت دولتهای درگیر در مسئله تشکیل شود، و گر نه با در گرفتن جنگ، از نظر جهانیان آلمان مسئول جنگ افروزی است. پادشاه سوئد به سفیر آلمان در استکهلم گفت که اگر آلمان ضرب الاجل خود را ده روز تمدید نکند، جنگ جهانی در خواهد گرفت و مسئول آن آلمان خواهد بود و با توجه به اتحاد کنونی دولتهای قدرتمند، آلمان حتما شکست خواهد خورد. در پراگ نیز بسیج عمومی شده بود و 800 هزار نفر ارتش آماده نبرد بود. تقریبا به میزان آلمانی های آماده جنگ، و نکته جالب آنکه جمع سپاهیان چکسلواکی و فرانسه، دو برابر آلمان بود. اینها همه با هم باعث شد هیتلر در نامه ای پاسخ چمبرلن را بدهد و قبول کند که در صورت سر عقل آمدن دولت چکسلواکی حاضر است از حمله دست بکشد. چمبرلن نامه ای به بنش نوشت، و اعلام کرد در صورتیکه چکسلواکی شرایط آلمان را نپذیرد، آلمانها حتما خمله خواهند کرد و نتیجه جنگ هرچه باشد، چکسلواکی زیان زیادی خواهد کرد. هیتلر با حیله گری چمبرلن را به جایی کشاند که او با دولت چکسلواکی طرف شود و آنها را مقصر بداند. حتی در جلساتی میگفت به خاطر ملتی کوچک که با همسایه ای نیرومند روبرو است هر اندازه همدردی داشته باشیم نمیتوانیم بپذیریم که امپراتوری بریتانیا را به مخمصه جنگ بیندازیم. چمبرلن سعی کرد کنفرانسی با حضور چهار دولت آلمان، فرانسه، انگلیس و ایتالیا در مورد مسئله سودت تشکیل شود. جالب آنکه از نظر او، شوروی نمیبایست در این کنفرانس شرکت داشته باشد. این کاملا بر خلاف نظر چرچیل بود که همواره معتقد بود حضور شوروی در جبهه ضد هیتلر الزامی است. کما اینکه قبلا هم پیشنهاد شوروی را در مورد کنفرانس در باره اشغال اتریش رد کرده بود. ولی چمبرلن حضور نمایندگان چکسلواکی را در کنفرانس تایید کرد و در شامگاه 27 سپتامبر با افزودن نام چکسلواکی ، پیشنهاد خود را برای هیتلر فرستاد. هیتلر چکسلواکی را نپذیرفت، و کنفرانس در 29 سپتامبر با حضور هیتلر، موسولینی، دالادیه و چمبرلن در مونیخ برگزار شد.

   مذاکرات در محیط بدون تنشی انجام شد، زیرا فرانسه و انگلیس آمده بودند تا توافق کنند. موسولینی به عنوان پیشنهاد، سند نهایی کنفرانس را که روز قبل از آلمانی ها گرفته بود ارائه کرد. عملا پیشنهادهای رد شده هیتلر در ملاقات دوم او با چمبرلن، اینجا آماده امضا بود. جز چند مشکل جزئی، مسئله ای وجود نداشت، و چمبرلن برای حل آنها حضور نماینده چکها را لازم میدانست. هیتلر حاضر به حضور در جلسه به همراهی چکها نبود، بالاخره هیتلر توافق کرد نماینده چک در اتاق کناری در دسترس باشد. در جلسه بعد از ظهر، سفیر چکسلواکی در برلین و یکی از اعضای ارشد وزارت خارجه در اتاق کناری بودند. اندکی پس از ساعت یک بامداد 30 سپتامبر "پیمان مونیخ" بین سران 4 دولت امضا شد، و به نمایندگان چکسلواکی نیز گفتند انگلیس و فرانسه در حد امکان به این کشور کمک کرده اند. پیمان مقرر می داشت که ارتش آلمان در اول اکتبر حرکت خود را به درون چکسلواکی آغاز کند و تسخیر سرزمین سودت تا 10 اکتبر انجام خواهد شد.

    چمبرلن با خوشحالی به بریتانیا برگشت. وی فکر کرد که توانسته با مهارت، بریتانیا را از یک جنگ جهانی نجات دهد. موقعیت بنش و مردم چک به عکس بود. ژنرال سیرووی نخست وزیر جدید در سخنرانی رادیویی خود گفت که ما را تنها گذاشته اند. بنش در 5 اکتبر استعفا داد، و چون جانش در خطر بود به انگلیس گریخت. روز 30 نوامبر، دکتر امیل هاشا، رییس دیوان عالی کشور  که مردی محترم و 66 ساله و ضعیف النفس بود از جانب مجلس ملی رییس جمهور بازمانده کشور چکسلواکی شد. آنچه که در مونیخ از خاک چکسلواکی به آلمان داده نشده بود، در هیئت مشترک آلمان و سفرای انگلیس و فرانسه و ایتالیا و چکسلواکی در برلین با اکثریت آرا به آلمانی ها داده میشد. لهستان و مجارستان، پس از آنکه ملت درمانده چک را تهدید به حمله نظامی کردند، سعی کردند بخشهایی از خاک این کشور را به چنگ آورند. لهستان بخشی از سرزمین تشن به وسعت 2000 کیلومتر مربع را اشغال کرد، و مجارستان نیز ناحیه ای به وسعت 20 هزار کیلومتر مربع را تصرف کرد. پس از آن برلین این کشور نحیف را مجبور کرد حکومتی هوادار آلمان با تمایلات فاشیستی را سر کار آورد.

    پیمان مونیخ دستاوردهای بسیار زیادی برای هیتلر داشت. ژنرال های مخالف عملا نتوانستند هیتلر را سرنگون سازند و بالعکس قدرت او زیادتر شد. از نظر آنها چمبرلن با طرح کنفرانس مونیخ، تمام تلاشها و زمینه چینی های آنان را که با انگلیس نیز هماهنگ شده بود بر باد داد. قسمت بزرگ چکسلواکی نیز نصیب آلمان شده بود. در مدت 6 ماه، 10 میلیون نفر به جمعیت آلمان بدون خونریزی اضافه شده بود. ناحیه ای که راه را به سوی جنوب شرقی اروپا باز میکرد. برای اولین بار در تاریخ، نه تنها دولتهای اروپای مرکزی بلکه دولتهای انگلیس و فرانسه مقابل آلمان زانو زده بودند. هیتلر در زمانی کمتر از 5 سال، آلمان خلع سلاح شده و ورشکسته و آشوب زده را به جایگاه مقتدرترین ملت و دولت جهان کهن ارتقا داده بود. حیرت آور آنکه سردمداران انگلیس و فرانسه در نیافته بودند که در مونیخ چه کرده اند. فقط چرچیل با درایت خود این مسئله را به خوبی فهمید و در نطق 5 اکتبر خود در مجلس عوام گفت :" ما شکستی کامل و مطلق خورده ایم. در گرماگرم مصیبتی بزرگ هستیم. راه جنوب دانوب ..... راه دریای سیاه، گشوده شده است... تمام ممالک اروپای وسطا و دره دانوب، یکی پس از دیگری به منظومه پر وسعت نازی کشیده خواهند شد..... منظومه ای که از برلین، پرتو افکن است.... و مپندارید که این، پایان کار است، فقط آغاز آن است."

    پس از پایان جنگ جهانی دوم در باره کنفرانس مونیخ بحث زیادی شد. داوری تاریخ آن است که اگر ماجرای مونیخ رخ نمیداد و آلمان به چکسلواکی حمله میبرد. حتی اگر کودتای ژنرال ها علیه هیتلر موفق نمیشد، به زودی انگلیس و فرانسه و شوروی به جنگ کشیده میشدند، و آلمان با توجه به قدرتش در آن زمان جنگ را میباخت. کایتل، کسی که همواره مطیع هیتلر بود، در دادگاه نورنبرگ اظهار داشت که نظامیان از پیمان مونیخ بسیار شادمان شدند، آنها میدانستند که قوای آلمان برای شکافتن استحکامات مرزی چکسلواکی کافی نبود، و خطر حمله از غرب هم وجود داشت.

    دولتهای غربی از مونیخ دستاورد مثبتی به دست نیاوردند. آلمان به سرعت از نظر نظامی قدرتمند میشد. کشورش بزرگ شده بود. همسایه های شرقی اش تضعیف شدند. ارتش نیرومند چکسلواکی که میتوانست به دولتهای غربی کمک کند عملا از هم پاشید. کشورهای شرق اروپا دانستند پیمانهای حمایتگر عملا بی خاصیت هستند. شوروی دانست که باید خود به تنهایی برای حل مسئله آلمان چاره ای بیندیشد.     { پایان قسمت دوم فصل دوازدهم)