روزگار خوش مریضی

یکشنبه و دوشنبه مریض بودم و سر کار نرفتم. اونهایی که من رو میشناسند میدونند که مریض شدن من اتفاقی است نادر، و از اون طرف سر کار نرفتنم هم همین طور. بالاخره یک ویروس آنفلوانزا بود که سهم من شد. شنبه شب تا ساعت 3 بیدار ماندم، و یکشنبه صبح بیدار شدم ، سعی کردم مریضی را نادیده بگیرم، و بعد از لباس پوشیدن موقع صبحانه دیدم وضعم خرابه. مرتب فکر جلساتی که اون روز داشتم، و قرار بود تا 11 شب ادامه داشته باشه، بودم. از یک طرف دیگر دیدم تصور رانندگی و حتی رفتن به پارکینگ برایم سخته. بالاخره به خودم گفتم فرض کن مرده ای، بالاخره دنیا بدون تو کار خودش را میکند، پس بر احساس خود مهم بینی فائق آمدم، و زدم بر طبل بیعاری. با یک تلفن همه قرارهامو کنسل کردم، و موبایل را هم خاموش کردم. بعد از خوردن قرص و دوا که به مدد مریض بودن فریبا قبل از من همه در دسترس بود، و احتیاجی به سئوال از پزشک نبود، جایتان خالی بعد از عمری تا ظهر خواب راحتی کردم. قیافه آیدا هم بعد از دیدن من در خانه دیدنی بود، صحنه عجیبی می دید. بعد از ظهر هم ساعت 2 فوتبال پرسپولیس با فجر سپاسی بود که این دفعه متناسب با شان فوتبال باشگاهی ما 80 دقیقه اش را خواب بودم. جالب آنکه عصر هم بعد از یک ساعت دوباره خوابیدم و فکر کنم تا فردا صبح به جز یک ساعت برای شام بقیه اش را خوابیدم. بعد از عمری شبها کم خوابیدن خیلی کیف داشت.

    فردا صبح که بیدار شدم، دیدم که نه هنوز وضعم خرابه و نیاز به استراحت دارم. یک روز مرخصی ام را تمدید کردم. البته حوالی ظهر جلسه ای بود که باید می رفتم و کاریش نمیشد کرد، ولی بقیه روز را که دیگر نیاز به خواب نداشتم و حالم هم کمی بهتر شده بود، با (به قول خودم) ورق زدن فیلمهای زیادی که چند روز قبل خریده بودم و یه مقداری خوندن کتاب گذراندم. صبح سه شنبه هم حالم خوب شد و سر کار رفتم. امشب به این فکر میکردم که این جور مریضی های بی خطر هم نعمت بزرگیه که من سالها ازشون محروم بودم. کسر خوابم که جبران شد، چندین و چند ساعت وقت آزاد که برایم جور شد. دو سه روز غذا نخوردن و بی اشتهایی که برای من خیلی هم مفیده. کار هم که فرار نمیکند. عجب موهبتی را از دست داده بودم، و همه هم شاخ تو جیبم میگذاشتند که عجیبه تو مریض نمیشی. بابا مگه بد منو میخواین که دوست ندارین مریض بشم.

   از این لحظه به تمام دوستان اعلام میکنم پس از گذشت دو ماه از این تاریخ، هر وقت مبتلا به سرماخوردگی و آنفلوانزا شدند با من تماس بگیرند. من به عیادتشان می روم، دستشان را میگیرم. اگر عذر شرعی نداشته باشد، رویشان را میبوسم تا شاید ذره ای از این موهبت که سالها از آن بهره نبرده بودم، استفاده کنم. در نتیجه با توجه به این که دو ماه بعد خیلی نزدیک عیده، و با در نظر گرفتن تعطیلات سال نو، از تاریخ 20 فروردین 1392 منتظر دعوت دوستان ویروسی هستم.   

اول مهر

امروز اول مهر بود، روزی پر معنی در زندگی هر یک از ما. روزی که یاد بچگی و نوجوانی خودمان و بعد یاد بچه هایمان و بعد هم شاید مانند امروز که برای من جز یک خاطره، مفهومی ندارد. چند تا از اول مهرهایم را با شما تقسیم میکنم.

    اول مهر 1343- اولین روز مدرسه. دبستان خشایار نزدیک خانه مان. با ذوق و شوق و با روپوش آبی آسمانی به مدرسه رفتم. آغاز دورانی جدید. آغاز دوره دبستان و یک الگوی تکرار شونده. ذوق و شوق در روزهای اول. خستگی تدریجی از مشقهای زیاد (بچه های امروز نمیتوانند این دوره را تصور کنند). خوشحالی اواخر اسفند به خاطر تعطیلات عید نوروز. غصه عصر سیزده بدر. خوشحالی زایدالوصف آخرین امتحان. گرفتن کارنامه در اول تیر. تابستان عزیز. از شهریور هم انتظار برای آغاز مدرسه. چون در آن موقع تفریحات خیلی کمتری از بچه های امروز داشتیم، و کم کم حوصله مان از تعطیلی سر می رفت. از کلاس پنجم دبستان تا ششم دبیرستان که کتابهای درسی را اواخر شهریور از مغازه میخریدم، یک سرگرمی لذت بخش هم قبل از اول مهر داشتم. ورق زدن تک تک و دقیق کتابها و دیدن مطالبی که باید در سال بعد بخوانم (هنوز هم در برخورد با کتابهایی که تازه خریده ام، چنین میکنم). اکثر وقتها با دیدن تیترها و عناوین فصلهای کتاب و یا فرمولها بر خود میبالیدم که در این سال تحصیلی چقدر باسواد میشوم. روزهای اول نیز هیجان خرید دفترهای درسهای مختلف و لوازم التحریر خاطرات زیبایی را برایم رقم می زد.

    اول مهر 1355- سال اول دانشگاه پهلوی شیراز. در تهران بودم. البته پنجشنبه بود و من که تا 25 شهریور در دانشگاه انگلیسی زبان، کلاسهای فشرده زبان انگلیسی گذرانده بودم، حیفم می آمد سینماهای تهران و فامیل و دوستان قدیم را ول کنم و به شیراز بیایم. بچه ها در سال اول دانشگاه را خیلی جدی گرفته بودند، و از سحر یا صبح زود 29 شهریور برای انتخاب کلاسهای بهتر در صف ثبت نام و انتخاب واحد ایستاده بودند، و من که از قبل دیده بودم که میتوان تا یک هفته با پرداخت روزانه 200 ریال جریمه تاخیر ثبت نام کنم، روز سوم مهر با سلام و صلوات به شیراز آمدم و جریمه تاخیرم را پرداخت کردم و ثبت نام کردم. از قبل هم میدانستم ساعتهایی که من کلاس میخواهم به درد کسی نمیخورد، و برای من جا خواهد بود. زیرا بچه ها دنبال ساعت خوب صبحگاهی بودند، و من دنبال کلاسهای یک تا پنج بعد از ظهر. دیگر مفهوم اول مهر عوض شده بود و میشد تا حدی آن را مدیریت کرد.

    اول مهر 1357- فقط تقویم، اول مهر را نشان میداد. خبری از کلاس رفتن نبود. فقط اعتصاب و بحثهای سیاسی، و جمع کردن کمک برای زلزله طبس.تا اسفند 1357 هم خبری از دانشگاه نبود.

   اول مهر 1359- دانشگاهها به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل شده بود، برای اولین بار بعد از سال 1343 این روز برایم روزی بود مانند سایر روزها. جالب آنکه به قدری غرق سیاست و انقلاب و جنگ بودم که نه افسوسی خوردم و نه احساس ناراحتی کردم. فکر میکردم اول مهر سوسول بازیه.

   دفترچه زندگی من ورق خورد. اول مهرها مفهوم خود را از دست دادند. ازدواج، دست کشیدن از فعالیت سیاسی، جنگ، آغاز جدی کار ساختمانی، سفرهای متعدد کاری، پاکسازی از دانشگاه، بازگشت به تهران، بچه دار شدن و.... همگی مسیر زندگیم را عوض کرد، و اول مهر برایم مفهوم ویژه ای نداشت. تا اینکه در سال 68 با رییس جمهور شدن هاشمی رفسنجانی نامه برگشت من و فریبا به دانشگاه به دستمان رسید. باید اعتراف کنم چندان خوشحال نشدم. داشتم در حرفه خودم کار میکردم و تجربه خوبی پیدا کرده بودم. رفتن به دانشگاه آن هم در شهری دیگر، مشکلات زیادی داشت، ولی همیشه مزه زندگی به همین مشکلات اونه.

    اول مهر 1369- شیراز. این اول مهر برای 3 نفر از خانواده 4 نفری ما ویژه بود. من و فریبا برای اولین بار بعد از اول مهر 1358 به دانشگاه میرفتیم. آیدا هم به کلاس اول میرفت. فقط آریا که کمتر از دو ماه داشت، اول مهر را با دوری مادر تجربه میکرد. نکنه همین بود که آریا از کلاس دوم به بعد هیچ وقت از اول مهر خوشش نمی آمد و دلش میخواست همون اول مهر جمعه باشه. رفتن پدر و مادر و بچه اولشان به طور هم زمان به مدرسه، از اون چیزاییه که به قول بعضی ایمیلها "فقط در ایران اتفاق میافته".

   با تمام شدن درس من و فریبا، اول مهرها با دور تسلسل جدیدی آغاز شد. آیدا از دبستان به راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. آریا هم از سال 75 وارد تیم شد، و تا اول مهر 86، اول مهرها برای من به عنوان پدر مفهوم ویژه داشت، برای بچه ها هم همان دور تسلسل بچگی ما شروع شده بود، ولی با یک فرق بزرگ. اونها شهریور دیگه از تعطیلی حوصله شان سر نرفته بود و برای اول مهر لحظه شماری نمیکردند. با تمام شدن دانشگاه آیدا و خارج رفتن آریا، سالها است اول مهر برای من معنی مشخصی نداره.نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. باید اعتراف کنم همین الان هم خیلی دلم میخواست درس میخواندم و شوق اول مهر را تجربه میکردم. ولی در عین حال باید بگویم که خوشحالم که چند ساله با اول مهر ارتباط ویژه ای ندارم. این همه چیز توی دنیا هست که میشه با اونا ارتباط ویژه داشت که اول مهر توشون گمه. وقتی با اول مهر ارتباط نداری، یعنی دیگه نگران درس و مشق خودت و بچه ها نیستی. ولی بالاخره زندگی پر از این هیجان ها و نگرانی ها و خوشحالی است که خیلیاشون تاریخ روشون نیست. به نظر من مهمترین روز زندگی امروزه که باید ازش استفاده کنیم، حالا میخواد اول، دوم یا سی ام هرماهی که میخواد باشه. ولی خوب امروز اول مهره، پس زنده و پاینده باد اول مهر.    

نظر - ملاحظاتی در مورد یک عکس یا فیلم کوتاه :

    این روزها در سایتها و محافل مختلف، بحث داغی در مورد دو عکس از گلشیفته فراهانی در گرفته است، و شاهد آرا و نظرات مختلف در این مورد هستیم. به اعتقاد من ، اکثرا در این مورد مسائل را سیاه و سفید میبینند، در این زمینه ملاحظاتی به نظرم رسید که در مطلب زیر اشاره خواهم کرد:

1-    طبعا گلشیفته فراهانی به عنوان یک زن عاقل و بالغ کاملا در مورد اعمال و تصمیمات خود، مختار است و چون در ایران زندگی نمیکند، تعهدی به قوانین ایران نداشته و کاری که کرده از نظر قوانین و از آن مهمتر، عرف هنری کشور اروپایی که در آن زندگی میکند کاملا طبیعی بوده و مانعی ندارد.

2-    بهتر است ابتدا از منظر هنری به مسئله نگاه کنیم، زیرا گلشیفته یک هنرمند است، و هیچگونه  رسالت سیاسی نداشته و ادعای آن را هم مطرح نکرده است.

3-    در دنیای سینما، یک هنرپیشه (بخصوص تازه از راه رسیده) در صورتیکه بخواهد در بازار رقابت، حداقل جایگاهی کسب کند، باید در نقشهایی که به او پیشنهاد میشود بازی کند. در صورتیکه بخواهد در این مورد بد ادایی در آورد، ادامه راه او خیلی مشکل میشود.

4-    در سال 1356 گوگوش در فیلم "در امتداد شب" به کارگردنی پرویز صیاد بازی کرد. این فیلم تا آن زمان به عنوان پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شناخته شد. در صحنه ای از این فیلم و در نور کم شومینه در اتاقی تاریک، برای اولین بار بالاتنه کاملا لخت گوگوش دیده میشد. در نظر خواهی هایی که در مجلات و روزنامه های آن زمان انجام شد، کلیه نظرهای ابراز شده از طرف خانمها و اکثریت نظرهای آقایان نشانگر رویکرد منفی به این مسئله بود، و آن هم در زمانی که برهنگی در سینمای ایران، مسئله حادی نبود. آنها میگفتند ما از گوگوش که مانند دختر و یا خواهرمان دوستش داریم، چنین توقعی نداریم. گرچه گروهی از آقایان و پسرها به همین علت فیلم را دیدند. آینده معلوم میکرد گوگوش و یا تهیه کنندگان آثارش به کدام جهت میرفتند ( که به دلیل وقوع انقلاب این آزمون هرگز انجام نشد، و البته گوگوش آنقدر اعتبار داشت که در صورت مخالفت با برهنگی، نقشی را در فیلمی از دست ندهد). گرچه استنباط من این است که گوگوش راهی را میرفت که محبوبیتش کم نشود.

5-    آدری هیپبورن در دهه 60 میلادی، یکی از زیباترین و پولسازترین هنرپیشه ها بود. در سال 1356 خاطره ای از استانلی دانن کارگردان فیلم "دو همسفر" (1967) با بازی ادری هیپبورن و آلبرت فینی خواندم که میگفت برای صحنه ای از فیلم که آلبرت فینی میبایست آدری را در آغوش بگیرد و به بالا ببرد، از آدری خواستم که بالا تنه اش را لخت کند، آدری سعی کرد مرا قانع کند که این صحنه را با لباس بازی کند، ولی من بر نظر خود پافشاری کردم. آدری به ناچار قبول کرد، و صحنه را گرفتیم ولی من با دیدن صحنه به آدری گفتم من اشتباه کردم، حالت صورت تو با لختی بالاتنه ات تناسبی نداشت، و صحنه با لباس فیلمبرداری شد، و فیلم به همین ترتیب نمایش داده شد.

6-    در دهه 60 هنرپیشه زن جوانی بود به اسم "تیوزدی ولد" که در فیلمهایی نظیر "قمارباز سین سیناتی" بازی میکرد. دو هفته پیش در کتاب  خاطرات "رومن پولانسکی" خواندم که نقش زن اول فیلم مکبث (1971) به تیوزدی ولد پیشنهاد شد، ولی او حاضر نشد در این نقش که طبق فیلمنامه میبایست در یک صحنه کاملا لخت و از پشت نشان داده میشد بازی کند. آیا بازی در فیلمی از پولانسکی نمیتوانست برای این هنرپیشه تازه کار، یک فرصت استثنایی برای شهرت باشد، و آیا همین امتناع(ها) علامتی به تهیه کنندگان هالیوود نبود که دور اسم تیوزدی ولد قلم قرمز بکشند و بگویند او که هنوز مشهور نشده چنین شرط و بیع میکند، وای به وقتی که مشهور شود.

7-    یادم می آید "پروانه معصومی" که پس از بازی در "رگبار" و "غریبه و مه" به عنوان هنرپیشه ای با ظاهری معصوم و بازیگری توانا مطرح شده بود، در سال 1355 در مصاحبه ای با "زن روز" گفت منعی برای بازی در صحنه های س.ک.س.ی در خود نمیبیند، فقط باید این صحنه در فیلم حالت تحمیلی نداشته باشد. یادآوری میکنم که او در آن زمان متاهل بود.

8-    هنرپیشه های زن متعددی برای بازی در فیلمهایی اسکار گرفتند که در همان فیلم، در صحنه هایی لخت شده بودند. ( هالی هانتر در "پیانو" و یا هال بری " در "Monster's Ball "). اینها جزئی از همان زندگی است که اینها با نشان دادن آن روی پرده سینما اسکار گرفتند. 

9-    من به جز اطلاعات کلی، خبری از سوابق قضیه و چگونگی گرفتن فیلم یا عکس از گلشیفته  توسط عکاس فیگارو ندارم. و حتی شنیده ام که این عکس توسط فیگارو حذف شده بود، و بعدا از طریق یوتیوب منتشر شده بود. ولی با دیدن عکس و مقایسه حالت صورت گلشیفته با بالاتنه عریانش، بخصوص در عکس سمت چپ میتوانم بگویم که اگر موضوع عکس چیزی مانند """""شرم دختر شرقی" بود، عکسی بود گویا، ولی اگر موضوع عکس، نشان دادن بدن برهنه یک زن با تاکید بر جنبه های اروتیک آن بود، بهترین راه حذف عکس بود. کوچکترین اثری از اغواگری در صورت گلشیفته دیده نمیشود.

10-                    حال از همه این آسمان ریسمان بافتن ها میخواهم از منظر دنیای هنر، نتیجه گیری کنم. اگر هنرپیشه تازه کاری بخواهد در سینما موفق باشد، باید فرصتهای شغلی مناسب را از دست ندهد، به مرور زمان و یا حتی در فضای یک فیلم معلوم میشود توانایی ها و عدم توانایی هایش کجا است. "تیوزدی ولد" ها و "گلشیفته"ها با شرط گذاشتن در آغاز راه مشهور شدن قطعا در این رقابت راه به جایی نخواهند برد. استانلی دانن تشخیص داد که بدن لخت آدری هیپبورن چیزی به فیلم او اضافه نمیکند، و آدری هم علیرغم قدرت زیادش در سینمای آن زمان، حرف دانن را گوش کرد. برعکس موفقیت "شارون استون" در بازی در صحنه های س.ک.س.ی فیلم "غریزه اصلی" پیشنهادات متعدد بازی در اینگونه فیلمها را برای او به ارمغان آورد. این قاعده بازی است. اگر شارون استون لازم میبود در صحنه ای از فیلمی نقش یک راهبه را بازی کند، میبایست با همه توان بازی کند، و ممکن بود کارگردان این صحنه را در فیلم حفظ یا حذف کند.

11-                    باور دارم که بسیاری از مخالفتها از منظر سیاسی و حضور گلشیفته در جنبش سبز است. به نظر من شتر سواری دولا دولا نمیشود. اگر دوستان، خود را جزئی از دنیای مدرن میدانند، باید حساب خود را با دیدگاههای قبلی و رایج اجتماع  روشن کنند. مگر جین فاندا ( که در جامعه سنتی آمریکای دهه 70 زندگی میکرد) در اوج مخالفت با جنگ ویتنام در فیلم کلوت (1972) و بازگشت به خانه صحنه س.ک.س.ی بازی نکرد و برای همین فیلمها اسکار نگرفت. "ونسا ردگریو" که هم مبارزی آزادیخواه و هم زنی فمینیست بود، در فیلمهای زیادی لخت شد. اگر هم نگران تهمتها هستند که در هر حال قبل از این هم به شدیدترین وضعی اتفاق میافتاد. اگر هنرپیشه زن ایرانی بخواهد در سینمای جهان حضور داشته باشد، باید حاضر به بازی در این صحنه ها باشد. کما اینکه شهره آغداشلو نیز در فیلم "هتل آستوریا" یا چیزی شبیه به این اسم، صحنه ای در زیر دوش حمام دارد.

12-                    علیرغم همه این مسائل، دلم برای بهزاد فراهانی میسوزد. فارغ از هر نظر شخصی که داشته باشد، نمیتواند بایستد و حرفهایی در دفاع از دخترش بگوید، مگر اینکه دور بازی در سینما و تلویزیون و تئاتر ایران را خط بکشد، و یا بر عکس اگر حرکت دخترش را محکوم کند، بسیاری چیزهای دیگر را از دست میدهد. مگر اینکه ساکت بماند، ولی آیا میگذارند ساکت بماند؟

خانه پدری (1 )

    بالاخره تمام شد! منظورم این است که در آخرین روز تیر ماه 1390، آخرین آثار حیات انسانی از خانه باستانی پدری رخت بربست، و در مرداد ماه عملیات تخریب آن آغاز میشود. خانه ای که از حدود 1327 در مالکیت خانواده بود، و پس از چند بار نوسازی و احداث قسمتهای جدید در سالهای 1342، 1357 و بازسازی واحد ما در سالهای 1372 و 1378، بالاخره با خروج خانواده برادر و مادرم کاملا خالی شد، و قرار به تخریب و تبدیل آن به 20 واحد مسکونی همراه با شریک است. خانه ای که کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی من در آن گذشته و جزئی لاینفک  از زندگی و خاطرات و گذشته من است. از سال 1342 تا 1384 به جز مقطع حضورم در شیراز به خاطر تحصیل دانشگاهی همیشه در آن زندگی میکردم، و بعد از اون هم هر هفته برای دیدن مادرم اون جا میرفتم. خانه ای که همیشه میزبان دوستان من و دوستان بچه هایم بوده است. حداقل دونسل در زمین چمن آن فوتبال بازی کردند. جوان پر نفس دیروز در سالهای آخر در بازی فوتبال با دوستان پسرش سعی میکرد با استفاده از تجربه، کمتر بدود تا در مقابل این نوجوانان کم نیاورد.

    وقتی امروز در خانه قدم زدم، صحنه راه رفتن سالواتوره در ویرانه های سینما در بهترین فیلم عمرم، سینما پارادیزو برایم تداعی شد. خوشا به حال من که در زمانی به دنیا آمدم که برای بسیاری از تجاربم میتوانم یک معادل سینمایی پیدا کنم، نمیدانم اجدادم بدون سینما چگونه میتوانستند این قدر از تجاربشان لذت ببرند و بدانند که این تجربه مشترک انسانها است، و چه خوب است که انسان باشی و با سینما زندگی کرده باشی و در ویرانه های خانه قدیمی لذت ببری و در ذهن خود زمزمه کنی :" سینما پارادیزوی ما در آتش سوخت." ( اشاره به تیتر فراموش نشدنی مجله فیلم پس از آتش سوزی سینما آزادی)

    هفته آینده خانه پدری قرار است تخریب شود و مراسم تخریب آن تدریجی و بدون انفجار خواهد بود. پس نمیتوانیم مانند مردمی که در صحنه تخریب سینما پارادیزو روبروی آن در میدان شهر جمع شدند، جمع شویم و با صدای انفجار آن مانند آنها بلرزیم و تکان بخوریم و با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین آن اشکی از سر حسرت و افسوس بریزیم. ترجیح میدهم به جای اینکه شاهد این صحنه باشم، یک بار دیگر سینما پارادیزو را ببینم، و در صحنه تخریب سینما قطره اشکی بریزم. تخریب خانه دروس برای من نه تنها حزن انگیز نیست، بلکه شادی آفرین است. تولدی دوباره است. دیگر دوران خانه های بزرگ ویلایی گذشته و گرنه شاید با فروش واحدهای خانه دروس در سالهای بعد، خانه بزرگی میخریدم که برای نوه من، حکم همین خانه را میداشت و 50 سال بعد او هم در مورد این خانه مینوشت. به قول سعدی " هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت". ولی زمانه خیلی با زمان سعدی که هیچ با زمان پدر من تفاوت پیدا کرده. خبری از زمین بزرگ در تهران نیست. شاید نوه ای در کار نباشد، شاید اگر هم نوه ای باشد، ساکن این شهر یا کشور نباشد، و شاید های دیگر.

    شاید بعضی بگویند که خیلی بی احساسی که برای تخریب خانه ای که همه زندگیت در آن گذشته، شادی میکنی. از نظر من چنین نیست. خاطرات من در این خانه، اجزایی بسیار عزیزتر و دست نیافتنی تر از خود خانه را شامل میشوند. پدری قوی بنیه و سرزنده که 30 سال است از دست داده ام. مادری توانا که با سرعت همه کارهای خانه را انجام میداد، و همه ما را تر و خشک میکرد، و الان جسم نحیفش بدون کمک "واکر" نمیتواند حرکت کند. عموها و خاله هایی که آمدنشان به خانه نوید بخش خوشحالی و بازی کردن با بچه هایشان بود، و الان همگی چند سال است از دنیا رفته اند. برادران و عموزاده ها و خاله زاده هایی که تا چشم بزرگترها را دور میدیدند، هر کدوم به اقتضای سن و موقعیت شیطنتهایی میکردند، و الان به آدمهای مو سفید یا جو گندمی تبدیل شده انند و در اقصی نقاط دنیا پخش شده اند. پدر و مادر عزیز فریبا که اوقات بسیار خوبی را در این خانه با آنها گذراندم، و خیلی زود از کنار ما رفتند. بچگی، نوجوانی، جوانی خودم و برادرها. بچگی و شیطنتهای آیدا و آریای عزیزم و بازیهایی که با دوستاشون تو حیاط میکردند. خلاصه بگویم عزیز بودن خانه پدری به خودش نیست، به گذشته ای است که تو اون گذشته و مفهوم اصلی این گذشته با آدمها و نزدیکان و خودمون همراه است. اگر با حفظ خانه میشد همه اونها رو نگه داشت، فکر میکنم هر چی توان داشتیم، صرف حفظ خونه میکردیم. پس بهتره برای خراب شدن خونه پدری ( اون هم با تصمیم قبلی) هیچ غصه ای نخورم. نه اون گذشته برمیگرده، نه کودکی و جوونیمون برمیگرده و نه عزیرانمون که از دست دادیم، زنده میشن. باید دم را غنیمت شمرد و فکر آینده و خانه بعدی بود. چند سال دیگه اگه عمری باقی باشه، یاد همین روزا و تواناییهای زیاد این روزای خودم و فریبا میافتم. پس باید حالشو برد و یک بار دیگه سینما پارادیزو را دید.