کتاب - باکونین و آنارشیسم جمع گرا :

باکونین و آنارشیسم جمع گرا – نویسنده : برایان موریس ترجمه: سعید فیض اله زاده – چاپ اول: 1389 – انتشارات: کتاب آمه – 223 صفحه 

    شاید خواندن و یا نوشتن در مورد کتابی در مورد باکونین در این روزگار چیز عجیبی باشد. من کتاب را به توصیه دوست عزیزی خواندم، و باید بگویم از آن لذت بردم. باکونین برای من و بسیاری از هم نسلانم سمبل آنارشیسم بود. آنارشیستها را هم که به عنوان هرج و مرج طلب میشناختیم، و حساب کار آنها هم از نطر ما معلوم بود. اگر روزگاری در کتابی در مورد جنگهای داخلی اسپانیا میخواندیم که آنارشیستها در اسپانیا قدرت داشتند، شاید ته دلمان تعجب میکردیم مگر این مشنگ ها میتوانستند در جایی قدرت داشته باشند، تازه اینها اون موقعی که در قرن نوزدهم و قبل از رشد مارکسیسم قوی تر بودند، باعث منحل شدن انترناسیونال اول شدند.

    یکی از خاصیتهای این کتاب این است که در یک حجم کم میتواند افکار خواننده را در مورد باکونین و آنارشیسم نظم دهد. کتاب به دو قسمت تقریبا مساوی تقسیم میشود. قسمت اول درباره زندگی باکونین با تاکید بر دوران و افکار و نزدیکان فکری و مخالفین او است، و نیمه دوم، خلاصه ای از نظریات او از خلال آثارش و در مقایسه با افکار مارکسیستی و لیبرالی را مطرح میکند. در ادامه خلاصه ای از برخی مطالب کتاب را عنوان میکنم تا دوستان در مورد کتاب و باکونین بیشتر بدانند.

    میخائیل الکساندرویچ باکونین فرزند یک مالک ثروتمند در 1814 در 150 مایلی شمال مسکو به دنیا آمد. اهمیت تاریخی او در نظریه سوسیالیسم آزادیخواهانه اوست. او روشنفکری آکادمیک نبود، بلکه حتی روشنفکر ستیز هم بود. زندگی آشفته ای داشت، با قرض گرفتن از دوستان و پس ندادن روزگار میگذراند. سیگار و چای و مشروبات الکلی را به افراط مصرف میکرد. وقت شناسی، نظم، مال و منال، امنیت مالی و راحتی برایش مفهومی نداشت. به قول هرتسن، دوست نزدیکش: " فعالیتش، تنبلی اش، اشتهایش، جثه غول آسایش، همه چیزش مافوق بشری بود. او آفریده شده بود که خانه به دوشی بزرگ باشد، آواره ای بزرگ." انسانی دوست داشتنی بود. الهام بخش مهری عمیق در بین دوستانش. خوش مشرب و با گذشت و در دوستی وفادار بود. اگر دشمنانش در صف انقلابیون بودند –انقلاب عشق او بود – بلند نظرانه تحسینشان می کرد. در روابط شخصی سلطه جو بود، ولی صادقانه اعتراف میکرد:" با وجود شیفتگی ام به آزادی، میل شدیدی به خودکامگی دارم.". از 1840 پس از 4 سال خواندن فلسفه به آلمان رفت، با افکار فوئر باخ و هگل، آشنایی کامل پیدا کرد. در 1844 به پاریس قبله گاه انقلابیون آن روزگار رفت. در همین زمان به علت افکار انقلابیش در روسیه از مقام اشراف زادگی خلع و اموالش مصادره و غیابا به تبعید با اعمال شاقه در سیبری محکوم شد. از پاریس نیز در 1847 اخراج و به بروکسل رفت، که مارکس نیز در آن به سر میبرد. با آغاز انقلاب 1848 پاریس، به این شهر بازگشت. برای بسط انقلاب در اروپا در شرایطی که مشی سیاسی او، پان اسلاویسم بود، به پراگ رفت. در 1849 به درسدن رفت. در شورشی که در این شهر علیه شاه در گرفت، علیرغم اینکه با انگیزه های بورژوایی شورش موافقت نداشت شرکت کرد. پس از سرکوب شورش ، یک سال را در زندانهای ساکسون گذراند، پس از یک سال به زندانی در اتریش منتقل شد، و سپس به روسیه تحویل شد. تا 1857 در سن پترزبورگ زندانی و سپس با وساطت مادرش  در 1857 به سیبری تبعید شد.در 1858 با دختری 18 ساله و لهستانی در سیبری ازدواج کرد. زندگی مشترک آنان توام با نوعی توافق بود تا عشق. با توجه به ضعف قوه جنسی باکونین، عشق او به همسرش افلاتونی بود، و تا آخر عمر ازدواجش پابرجا ماند. در 1861 توانست سیبری را ترک کند، و از طریق ژاپن و امریکا به لندن رفت. در 1863 به نبرد استقلال لهستانی ها علیه روسیه پیوست. برای هم داستان کردن لژیونی از روسها و جمع آوری نیرو برای این قیام به استکهلم رفت. در سوئد مورد استقبال رادیکالهای سوئد قرار گرفت، ولی لهستانی ها شکست خوردند. مجددا به لندن باز گشت و با مارکس ملاقاتی دیگر داشت. در 1864 به ایتالیا رفت و تا 1867 در این کشور ماند. در این دوره ناسیونالیسم را کنار گذاشت و مکتب سوسیالیسم انقلابی را پی ریخت. در این دوره ایده ایالات متحده اروپایی را مطرح کرد.(جایش خالی که ویزای شینگن، پارلمان اروپا و واحد پول مشترک اروپا را ببیند). در 1868 به ژنو رفت و به عضویت شاخه بین الملل اول در آمد. در سخنرانی که در همین سال داشت، کمونیست بودن خود را انکار کرد، و گفت: " من از کمونیسم بیزارم، زیرا ضد آزادی است. انسانیت بون آزادی برای من قابل تصور نیست. من کمونیست نیستم، زیرا کمونیسم تمام نیروهای دولتی را به نفع دولت می بلعد و فرو میدهد."

    در ژوئیه 1870 جنگ فرانسه و آلمان در گرفت. با شکست فرانسه و رسیدن وضع انقلابی در فرانسه، او به لیون رفت و برای کمیته انقلابی لیون تبلیغ کرد. با شکست این قیام، او به لوکارنو گریخت. در این شهر، باکونین با انفلابیون ایتالیا و اسپانیا ارتباط خوبی برقرار کرد، و به همین دلیل بین الملل کارگری در این دو کشور رشد خوبی داشت. در 1872 به هلند رفت، و در کنگره 1872 لاهه طبق شرح مفصل کتاب، به دلیل تضاد عمیق آنارشیستها و کمونیستها، بین الملل اول منحل شد. سپس به لوکارنو برگشت و تا 1874 را در این شهر گذراند. در 1874 به شورش بولونا در ایتالیا پیوست. به دلیل شکست این شورش در هیئت مبدل یک کشیش به سوئیس بازگشت. در 1876 به  ایتالیا رفت و پس از باز گشت به سویس در ژوئیه 1876 در برن بر اثر آسم و ناراحتی قلبی به کما رفت و در گذشت.  

    زندگینامه بسیار پرماجرا و پر شور و شری است، و بسیار مناسب برای ساختن یک سریال در مورد اروپای قرن نوزدهم. برای پرهیز از طولانی شدن این مطلب در مورد قسمت دوم کتاب در یادداشتی دیگر حدود دو هفته بعد، این مطلب را ادامه خواهم داد.   

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل19

فصل 19 -  جنگ نشسته در غرب :

    در زمانی که آلمان، لهستان را اشغال میکرد، در جبهه غرب خبری نبود. ارتش فرانسه در مقابل 26 لشکر ارتش آلمان مستقر در غرب، حتی یک گلوله هم شلیک نکرد. ارتش انگلیس نیز حضور کمرنگی داشت. تا 11 اکتبر یعنی 3 هفته پس از پایان جنگ در لهستان، فقط 4 لشکر انگلیس در فرانسه بود. چرچیل این کمک را "یاری سمبولیک" نامید. نخستین تلفات انگلیس در جنگ، 9 دسامبر اتفاق افتاد، یعنی بیش از 3 ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم. پس از جنگ جهانی، ژنرالهای آلمانی در محاکمات نورنبرگ گفتند که متفقین غربی هنگام حمله آلمان به لهستان فرصت طلایی را از دست دادند، بیش از 100 لشکر فرانسوی به کمک انگلیس میتوانستند 26 لشکر آلمانی را از پا در آورند، و منطقه "رور" را از آلمان پس بگیرند.

    عدم واکنش متفقین غربی، و تسخیر لهستان، هیتلر را به اقدام جهت صلح با انگلیس و فرانسه ترغیب کرد. پس از تیترهای روزنامه های آلمان در مورد اینکه پس از شکست لهستان، دیگر متفقین چیزی برای جنگیدن ندارند. در روز 28 سپتامبر، آلمان و شوروی اطلاعیه مشترکی در مورد اینکه پایان دادن به حالت جنگ میان آلمان و متفقین، به سود همه ملل جهان خواهد بود، صادر کردند.

    هیتلر مجددا از طریق داهلروس سوئدی، مذاکره با انگلیس را آغاز کرد، و پیغام داد که انگلیسی ها باید خود را با این واقعیت وفق دهند که لهستان دیگر برنخواهد خاست، و علاوه بر آن حاضر است که وضع موجود باقیمانده اروپا و از جمله امنیت انگلیس و فرانسه و کشورهایی نظیر هلند و بلژیک را تضمین کند. ضمنا نظر هیتلر این بود که موسولینی مذاکرات صلح را آغاز کند. در عین حال در همان روز سفر داهلروس به انگلیس، فرماندهان نیروهای مسلح را به کاخ خود خواند و گفت مصمم است که هرچه زودتر در غرب به حمله بپردازد. زیرا ارتشهای فرانسه و انگلیس، هنوز آماده نیستند و تاریخ 12 نوامبر را به عنوان تاریخ حمله تعیین کرد.

    از فرانسه خبر میرسید که مردم فرانسه و بعضی اعضای هیئت دولت این کشور هوادار صلح اند، ولی هیتلر نگران پاسخ چمبرلن بود. ولی چمبرلن در سخنرانی خود در مجلس عوام در 12 اکتبر، پیشنهادهای هیتلر را مبهم و نامشخص خواند، و گفت برای جبران لطمات وارده به لهستان و چکسلواکی نیز هیچ صحبتی نشده است. به قولهای دولت کنونی آلمان اعتماد نمیتوان کرد، و آلمان باید با عمل تعهد خود را به صلح نشان دهد نه با حرف.

    علیرغم تلاشهای صلح، 2 روز قبل از این سخنرانی، هیتلر ژنرال ها را احضار کرد. وی قصد مشورت نداشت بلکه میخواست دستورات لازم را برای ادامه جنگ بدهد. برخی فرازهای صحبت او چنین است:"به منظور تهاجم میبایست از طریق بلژیک، هلند و لوکزامبورگ، تدارکات لازم فراهم آید..... مقصود اول شکست دادن ارتش فرانسه و متفقین او خواهد بود...... در عین حال میبایست در هلند و بلژیک و شمال فرانسه،پایگاههایی برای آمادگی نبرد هوایی و دریایی با انگلیس به دست آورد....... هدف جنگی آلمان، امحای نظامی نهایی غرب است، طوری که هرگز نتوانند مانع استحکام دولتی و پیشرفت بیشتر آلمان در اروپا شوند...... زمان، به سود غرب است، و اقدام سریع در لهستان، موجب پیروزی شد.....نمیتوان به بیطرفی پردوام شوروی دل بست.... امید حمایت ایتالیا از آلمان، به حیات موسولینی وابسته است، در اینجا نیز زمان عامل مهمی است. چنان که در مورد بلژیک و هلند چنین است و میبایست قبل از اینکه متفقین آنها را ناگزیر به ترک بیطرفی کنند، در مورد آنها اقدام  کرد.... جنگ طولانی برای آلمان خطرات بزرگ دارد، زیرا بیطرفان مساعد و نامساعد (شوروی، ایتالیا و آمریکا) ممکن است به جناح مخالف کشیده شوند، چنان که در جنگ جهانی اول کشیده شدند.... به علاوه منابع محدود خواروبار و مواد خام  نیز نقطه ضعف دیگر آلمان است..... تاکتیکهای جنگی نیز به وضوح در طرح هیتلر مشخص شده بود..... نیروی دریایی نیز میبایست آمادگی حمله به ناوگان انگلیس را داشته باشد." مخالفت نظامیان ارشد و شخص براو خیچ در مورد حمله به غرب و اشاره آنها به کمبود فولاد و تانک روی هیتلر کوچکترین تاثیری نداشت. او میگفت انگلیس فقط پس از یک شکست آماده گفتگو خواهد شد.

    بار دیگر دسایس برخی مقامات ارشد نظامی علیه هیتلر شروع شد. آنها میدانستند دستگیری هیتلر قبل از حمله به غرب، آخرین شانس آلمان برای "صلح پاکیزه" است، ولی علیرغم عزم بک و هامرشتاین برای اجرای توطئه علیه هیتلر، هالدر و براوخیچ در آخرین لحظات علیرغم اینکه مخالفت بسیاری از ژنرالها را شاهد بودند، خود را کنار کشیدند. و تماسهای پنهانی برخی رهبران این گروه با متفقین بی نتیجه ماند. بد بودن شرایط جوی به دفعات باعث تعویق حمله به غرب شد.

     به موازات این مسائل، حکومت وحشت نازیان در لهستان برقرار شده بود. دستور در مورد لهستان چنین بود :" قصد بازسازی لهستان را نداریم. لهستان نباید کشور نمونه با معیارهای آلمانی شود. نباید گذاشت روشنفکران لهستانی به عنوان طبقه فرمانروا، موقعیت خود را تثبیت کنند. سطح نازل زندگی باید حفظ شود. بردگان ارزان..... سازمان زندگی مردم لهستان، یکسره باید متلاشی شود! "

    درست پیش از آن که حمله به لهستان صورت گیرد، هیتلر به ژنرالهای خود گفت که پس از اشغال هر کشور حوادثی رخ خواهد داد که خوشایند ذائقه شان نخواهد بود، و به آنان هشدار داد که در این گونه امور مداخله نکنند و فقط به وظایف نظامی خود بپردازند. اس. اس. و گشتاپو مامور سرکوب بودند، و در هر واحد نظامی، کمیسرهای اس. اس سهم جدی در این امر داشتند. نابودی یهودیان یکی از مهمترین سرفصلهای این سرکوب بود. لهستان پس از اشغال "فرمانداری کل لهستان" نامیده شد، و هانس فرانک، فرماندار کل آن شد. زیس – اینکوارت نیز معاون او شد. فرانک نمونه یک گانگستر روشنفکر نازی بود. هیملر و هیدریش، از جانب هیتلر مامور از میان بردن یهودیان بودند. کار فرانک، گذشته از تحصیل خواربار و ملزومات و کار اجباری از لهستان، ریشه کن کردن روشنفکران بود. نازیان برای این اقدام، اسم رمز "آرام سازی استثنایی" را گذاشتند. ظرف چند ماه چندین هزار روشنفکر لهستانی کشته شده یا در معرض آن بودند. فرانک در سالگرد شکست لهستان، در یک نطق برای نازیان مقیم لهستان اعلام کرد :" قادر نبودم ظرف یک سال، تمام جهودها و شپش ها را بکشم. ولی در مسیر زمان و به شرط آنکه کمکم کنید، به این هدف خواهم رسید..... تیرباران کردن یا مسموم نمودن سه و نیم میلیون جهود در این فرمانداری کل، کار مشکلی است، ولی قادریم اقداماتی معمول داریم تا به طریقی به نابودی آنان بیانجامد.".

    پس از راندن یهودیان و برخی لهستانیها از خانه های خود، آلمانی هایی که تابعیت بیگانه داشتند و از ممالک به خطر افتاده بالتیک( خلاصه فصل 18) و مناطق دوردست لهستان آمده بودند جایگزین آنها شدند. در فوریه 1940، آلمانی ها در نزدیکی شهر کراکو، شهرک باتلاقی مفلوکی به نام آشوویتس را در نظر گرفتند، و در ژوئن 1940، آشوویتس رسما به عنوان اردوگاه کار اجباری برای زندانیان سیاسی لهستانی افتتاح شد. روسای این اردوگاه، یوزف کرامر و رودولف فرانتس هس بودند. هس آدمکشی بود که قبلا در آلمان به 5 سال حبس محکوم شده بود و در 1946 در دادگاه نورمبرگ گفت بر نابودی دو میلیون و نیم انسان در آشوویتس نظارت کرده است. صرفنظر از پانصد هزار نفر دیگر که از گرسنگی مرده اند.

   

    ارتش سرخ در 30 نوامبر 1930 به فنلاند حمله کرد. هیتلر ناچار بود با این حمله مخالفت نکند. با محاصره دریایی آلمان توسط انگلیس، شوروی بنادر خود را در سواحل اقیانوس منجمد شمالی و دریای سیاه و اقیانوس آرام در اختیار آلمان گذاشت تا رایش بتواند از این راه، مواد خام را که بسیار نیازمند آن بود وارد کند. علاوه بر آن، شوروی نفت و غله را به آلمان صادر میکرد، جالب آنکه روسها به ازای آن، مواد جنگی، حتی رزمناو از آلمان میگرفتند. در پایان سال 1939، استالین شخصا در مذاکرات شوروی با هیئت بازرگانی آلمان در مسکو دیدار کرد. کارشناسان اقتصادی آلمان، او را سوداگری سرسخت یافتند که حیرت و ترسی آمیخته به احترام عمیق در بینندگان برمی انگیخت و بر دقایق و جزئیات مطالب، آن چنان مسلط و آگاه بود که آلمانی ها را گیج و مبهوت می ساخت. آلمانیها دریافتند که به استالین نه میتوان توپ زد و نه آنکه فریبش داد، بر عکس، او به نحو هراس انگیزی از آلمانی ها طلبکاری میکرد. سرانجام 11 فوریه 1940، پیمان بازرگانی بین دو کشور مبادله شد.

    سال شوم 1939 در شرایطی پایان گرفت که در زمین، نبردی در نگرفته بود، هواپیماهای بمب افکن نیز اعلامیه بر سر مردم می ریختند، ولی نیروی دریایی انگلیس و آلمان، در حال مبارزه بودند و زیردریایی های آلمان به ناوهای بریتانیایی حمله میکردند، و هیتلر نیز به خاطر شرایط آب و هوایی، حمله به غرب را به تعویق می انداخت.

                                              { پایان فصل 19}

کتاب – ببر سفید- نویسنده : آراویند آدیگا. ترجمه : مژده دقیقی – چاپ اول: 1389ک انتشارات نیلوفر- 286 ص

    ببر سفید، رمانی است که به صورت یک گزارش فرضی در 8 فصل توسط مردی به نام بالرام حلوایی به عنوان یک کارآفرین هندی به عالیجناب ون جیابائو از دفتر نخست وزیری چین در زمان نوشتن رمان (حدود 2007) که قرار است سفری به بنگلور داشته باشد روایت میشود. میتوان گفت این گزارش، هرگز به مقام عالیرتبه چینی ارائه نشده است، و اصولا نقش مرد چینی به جز چند جا که روحیات و یا روشهای چینی ها با هندیها مقایسه میشود مطرح نیست، بلکه این گزارش در حقیقت رمانی است که تا حدودی به صورت طنز، ویژگیهای جامعه و مردم هند را اعم از ثروتمندان و فقرا به ما نشان میدهد.

    در این رمان، به خوبی تضادهای عمیق درون جامعه هند را میبینیم. چیزی که در فیلم SLUMDOG MILLIONAIRE به زبان سینما دیده میشد، در این کتاب به زبان ادبیات و طبعا با استفاده از ظرفیتهای بالای کلام در تک گویی های راوی داستان و در گستره ای وسیع تر و عمیق تر میبینیم.

    راوی که از کاست "شیرینی پز" میباشد با ذکر خاطره ای از دوران کودکی خود در مدرسه ای در یکی از شهرهای کوچک دورافتاده هند، به بازرس مدرسه اشاره میکند که او را مانند یک ببر سفید متمایز از محیط دور و برش میداند. این تمایز در چیست؟ در ادامه داستان، نویسنده با ارائه یک تئوری درخشان، این تمایز را نشان میدهد. او صدها مرغ و خروس را تصویر میکند که در بازار دهلی به طور فشرده در یک قفس چپانده شده اند، همدیگر را نوک می زنند و روی هم می رینند و یکدیگر را هل میدهند تا جایی برای نفس کشیدن باز شود. گرچه شاهد کشته شدن سایر مرغ و خروسها به دست قصاب هستند ولی هیچ تلاشی برای بیرون آمدن از قفس نمیکنند. راوی مردم فقیر هند را به این مرغ و خروس ها تشبیه می کند اما خود را چنین نمیداند و در خود ظرفیت بیرون آمدن از قفس را میبیند. در قسمتهای مختلف کتاب شاهد ویژگیهای ببر سفیدمان هستیم. بدون تفاوت ظاهری یا هوشی یا تحصیلی، او شاید به دلیل جدایی فکری خود از آداب و رسوم و سنتهای دیرپای جامعه "کاستی" هند، همواره از کنار دستیهایش متمایز است. و این را در جای جای کتاب در برخورد با فاصله او با هم صنفانش میبینیم. او هرگز در عادات تاریخی هم صنفانش شریک و یا درگیر نمیشود. جالب آنکه ارباب او نیز به قول راوی جزء 10 درصد اربابهای خوب هند است، ولی علیرغم این مسئله در همان ابتدای داستان، راوی دستش را رو میکند. او سر ارباب خود را بریده است، و اینک به عنوان یک کارآفرین مطرح است.

    کتاب بسیار جالبی است، و فکر میکنم خواندن آن برای دوستان، جذاب و دلنشین باشد. ترجمه کتاب نیز بسیار شیوا است.

فیلم - تاون - کارگردان: بن افلک

Film- The Town- directed by: Ben Affleck (2010)

    نویسنده فیلمنامه و کارگردان و هنرپیشه اصلی " تاون "  بن افلک است. فیلم در باره یک گروه سارق بانک است و با یک سرقت بانک آغاز میشود، و سپس با ایجاد رابطه عاطفی بین سردسته گروه (بن افلک) و زنی که مدیر داخلی بانک بوده (ربکا هال) ادامه پیدا میکند، و به دزدیهای دیگر و روابط داخلی اعضای گروه (بخصوص بین بن افلک و جرمی رنر که دوستی عمیقی باهم دارند) و نیز تعقیب سارقین توسط پلیس میپردازد. قبل از دیدن با توجه به چیزهایی که قبلا خوانده بودم، انتظار بیشتری از فیلم داشتم، ولی پس از دیدن فیلم آن را پایینتر از تصور خود دیدم.

    اگر بخواهم این فیلم را با یک اثر به طور کلی مشابه مقایسه کنم، میتوانم از فیلم مخمصه (The Heat)، اثر مایکل مان و با شرکت رابرت دونیرو و آل پاچینو اسم ببرم. ولی مخمصه بسیار قوی تر است. رابرت دونیرو نسبت به بن افلک شخصیت سمپاتیک تری دارد، و آل پاچینو (پلیس) نیز بسیار فراتر از جان هم بازیگر نقش پلیس تاون قرار میگیرد. و باید گفت یکی از بزرگترین نقاط ضعف "تاون"، ضعف نقش پلیس در فیلمنامه و بازیگری است. جالب آنکه یکی از قویترین صحنه های مخمصه، تنها صحنه ای است که دزد و پلیس باهم ملاقات دارند. بگذریم از اینکه این ملاقات، اولین صحنه مشترک دو غول سینمای معاصر بود. ولی مشابه این صحنه در تاون بهیچوجه چنین تاثیر گذاری ندارد.

    از نظر من، زمان 150 دقیقه نسخه ای که من دیدم، زیاد بود و فیلم نیاز به کوتاه تر شدن زمان دارد. جالب آنکه زمان نسخه اولیه 4 ساعت بوده و تهیه کننده حد اکثر با 130 دقیقه موافقت کرده، و نسخه سینمایی با این زمان پخش شده ، نسخه موجود احتمالا توسط بن افلک برای نمایش خانگی مونتاژ شده ولی ریتم آن در بعضی لحظات کند است.

    جرمی رنر که سال گذشته برای HURT LOCKER کاندید اسکار بود، در اسکار سال 2011 برای این فیلم کاندید اسکار و گلدن گلوب هنرپیشه نقش دوم مرد شد، که به نظر من شایسته نامزدی جایزه بوده است. علیرغم موارد فوق، فیلم به عنوان یک اثر قابل قبول به علاقمندان این ژانر توصیه میشود.  

فیلم – اینجا بدون من – کارگردان و فیلمنامه نویس (بهرام توکلی)-1389

مرز بین رویا و واقعیت

    این اولین فیلمی است که از بهرام توکلی میبینم. کارهای قبلی او " پابرهنه در بهشت" و " پرسه در مه" هستند، که هیچ کدام را ندیده ام. ولی بر اساس چیزهایی که در مجلات خوانده ام، پرسه در مه کاری قوی تر است که در اکران مورد استقبال واقع نشد، و فقط یرخی منتقدان نقد مثبت بر آن نوشته بودند. گرچه میتوان حدس زد مانند این یکی، خوش ساخت نبوده است. زیرا یک فیلم خوش ساخت ولو روشنفکری، اگر بتواند در تهران 100 هزار تماشاچی داشته باشد، با در نظر گرفتن قیمت بلیط، حدود 350 میلیون تومان فروش خواهد داشت، و قطعا روشنفکران و دانشجویان با تبلیغ شفاهی خود، دیدن فیلم را توصیه میکنند. همانند اتفاقی که برای اینجا بدون من افتاد، و رقم فروش آن تدریجا سیر صعودی داشته است.

    فیلم، اقتباسی از باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز است. من نمایشنامه ویلیامز را نخوانده ام و تاتر و یا فیلم آن را نیز ندیده ام. در نتیجه نمیتوانم فیلم را با نمایشنامه مقایسه کنم، ولی یک چیز را با قطعیت میتوان گفت. فضای فیلم به عنوان یک فیلم ایرانی که تصویری از یک خانواده در ایران معاصر را بدهد. کاملا باورپذیر است و این نشان میدهد که توکلی توانسته اثر ویلیامز را به خوبی با شرایط ایران تطبیق دهد.

    به نظر من عمده ترین بحث فیلم مرز بین رویا و واقعیت است. راوی داستان که نقش او را صابر ابر بازی میکند جوانی است که به ناچار در انبار یک کارخانه بزرگ کار میکند، و کوچکترین علاقه ای به کار خود ندارد. علاقه اصلی این جوان فیلم وسینما است (توکلی به خوبی توانسته با اشاره به علاقه جوان به آرشیو 200 شماره ای مجله فیلمش، او را برای سینما دوستان ایرانی باورپذیرتر کند و حتی با در نظر گرفتن اینکه مجله فیلم سالی 16 شماره منتشر میکند، مشخص میشود او حدود 12 سال این مجله را میخواند.) . با علاقه او به سینما و داستان نویسی، تک گویی های او که داستان را روایت میکند، و گهگاه در مورد رابطه واقعیت و خیال صحبت میکند، توجیه میشود. و به همین دلیل وجود چندین پایان برای این فیلم کاملا طبیعی مینماید. شاید پایان واقعی فیلم، سفر او با اتوبوس به استانبول و جای گذاشتن مشکلات خانوادگی در تهران است، او در آغاز فیلم در این سفر، سیر وقایع را به صورت فلاش بک بیان میکند تا نهایتا به زمان حال و سوار اتوبوس شدنش میرسد، و میبینیم که موبایلی که در آغاز خاموش شده بود، زنگ میخورد و از این جا بقیه داستان ادامه پیدا میکند. شاید بقیه داستان، پایان های مختلف بر وقایع زندگی شان باشد که صابر ابر در ذهنش مجسم میکند. اولین پایان که شاید باورپذیرترین آنها باشد، زمانی است که مادر کارش را از دست میدهد، خواهر در اوج ناامیدی و درماندگی است، و مادر به گفته قبلی پسر در مورد باز کردن شیر گاز و بستن درز پنجره ها و خودکشی جمعی اشاره میکند، و به نظرش میرسد راه حل مشکلاتشان این است. اینجا با یک فاصله گذاری سینمایی( که جزئیاتش چون فیلم را یک بار دیده ام، یادم نمی آید) به صحنه ای میرسیم که دخنر، مادرش را بیدار میکند و میگوید رضا به او زنگ زده و با نامزدش به خاطر او به هم زده است. ادامه این ماجرا به یک پایان خوش می رسد، و بعد تصویری از صابر ابر در سالن سینما و یک تک گویی درخشان از او بابت ارتباط رویا و خیال در تاریکی های نورانی سینما را شاهد هستیم و با یک فید به صحنه نهایی میرسیم که در چند سال بعد خواهر را که میتواند راه برود (گرچه با زحمت) و بچه او و رضا را همراه با مادر در حال کباب درست کردن میبینیم ( تصویر یک خانواده خوشبخت). و صابر ابر را در یک صندلی تنها در حال تماشای این صحنه میبینیم، و دوربین روی صورت او زوم میکند و میبینیم صورت او از حالت متبسم به غمگین تغییر میکند. شاید در این لحظه او از جهان رویا به جهان واقعی باز گشته است. شاید صابر ابر در اتوبوس 3 پایان برای داستان خانواده اش نوشت، که اولی واقعی تر و تلخ تر و پایان بعدی یک پایان خوش و پایان سوم، پایانی به سبک فیلمهای فارسی دهه 40 بود.

    فیلم، بسیار خوب است و توکلی تماشاگرش را جدی میگیرد و ذهن او را در تبیین فیلم به مشارکت میگیرد. باعث خوشحالی است که در سال 1389، به غیر از جدایی نادر از سیمین، فیلمی ساخته میشود که میتوانست در صورتی که در بسیاری سالهای دیگر ساخته میشد، عنوان بهترین فیلم سال را به خود بگیرد. مایه خوشوقتی است که پس از دو نسل خسته و زخم خورده قبلی کارگردانان، نسل جدیدی وجود دارد که کار سینما را از دهه 80 شروع کرده اند، و هنوز توان و انرژی خوبی برای ساختن فیلم در سینمای ایران دارند. از نسل دهه 40 ، برخی نظیر بیضایی، کیارستمی، تقوایی و نادری از مناسبات سینمای ایران خارج شده اند، برخی مانند کیمیایی فیلمهایی میسازند که بهتر بود نمیساختند، و برخی مانند مهرجویی تلاش مذبوحانه ای برای ماندن دارند. از نسل سینماگران دهه 60 نیز امثال مخملباف و جلیلی از مناسبات سینمای ایران خارج شده اند. کیانوش عیاری و حاتمی کیا نیز خسته مینمایند. برای زنده ماندن این سینما باید به امثال فرهادی و توکلی چشم داشت.

    بازیهای فیلم همگی خوبند. صابر ابر بهترین بازی فیلم را ارائه داده است. او پس از "درباره الی" بسیار بیش از قبل مطرح شده است. او همزمان در تاتر، سینما و تلویزیون فعالیت دارد، و جالب آنکه تاکیدی بر اجرای نقش اول و یا نقش کوچک ندارد. حالت چشمهای او و نگاه او به نظر من یکی از ابزار موفقیت او در بازیگری است. فاطمه معتمد آریا نیز مانند همیشه بازی خوبی ارائه داده و در نقش یک مادر دلسوز ولی سلطه جو به خوبی جا افتاده است. صحنه های مربوط به دیالوگهای او و صابر ابر از نقاط درخشان فیلم هستند. نگار جواهریان نیز بازی خوبی در یک نقش دشوار ارائه کرده است. پس از "طلا و مس"، این دومین بازی او در نقش یک معلول است، و امیدوارم سینمای ما او را به طور کلیشه ای در قالب این نقشها جا نیندازد. زمانی که "خوابگاه دختران" را میدیدم، هرگز فکر نمیکردم شاهد بازی یکی از بازیگران آینده دار سینمای ایران هستم. چهارمین بازیگر فیلم، پارسا پیروزفر نقش کوتاه تری دارد ولی بازی قابل قبولی دارد. خوشحالم که پیروزفر علیرغم سابقه تلویزیونی و چهره زیبایش توانست خود را از مناسبات مبتذل سینمای ایران دور نگاه دارد، و توانسته خودش را با کارگردانی و بازی تاتر و بازی در فیلمهای بهتر از همترازان تلویزیونیش متمایز نگاه دارد.  

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل18

     کتاب چهارم – جنگ، فیروزی های نخستین و نقطه عطف :

    فصل 18 – سقوط لهستان :

    در پنجمین روز حمله آلمان به  لهستان، ژنرال های ارشد آلمانی دانستند که کار لهستان تمام است. لهستان و جهان، تجربه ای از جنگ برق آسای آلمان نداشتند. هواپیماهای شکاری و بمب افکن، هواپیماهای اشتوکا (عمود رو). لشکرهای کامل تانک که روزانه تا 60 کیلومتر پیش روی میکردند. توپهای خودکار سنگین زن. سرعت زیاد پیاده نظام، ارتش عظیم یک و نیم میلیون نفری که با وسایل مخابراتی الکترونیکی شامل شبکه های پیچیده رادیویی، تلفنی و تلگرافی، هدایت و هماهنگ می شد. در تاریخ جنگهای جهان، چنین چیزی سابقه نداشت. در 48 ساعت، نیروی هوایی لهستان منهدم شد. عمده هواپیماهای آن کشور قبل از اینکه بتوانند از جا برخیزند، بمباران شدند، و تاسیسات فرودگاهها به آتش کشیده شدند. کراکو، دومین شهر بزرگ لهستان، روز 6 سپتامبر سقوط کرد، و همان شب دولت این کشور از ورشو به لوبلین گریخت. طی یک هفته ارتش لهستان مغلوب شد. آلمان به این مسئله قانع نبود، زیرا میخواست ارتش لهستان را در هم کوبد. از تاریخ 9 تا 17 سپتامبر، علیرغم مقاومت دسته های مجزای سربازان لهستانی، تمامی قوای لهستان به استثنای بخشی از آنها که در مرز شوروی مستقر بودند، به محاصره کامل آلمانی ها در آمدند.

مولوتف از طرف شوروی در پاسخ یادداشت 3 سپتامبر هیتلر در مورد حمله شوروی به لهستان (خلاصه فصل 17) در تاریخ 5 سپتامبر اعلام کرد که این کار در وقت مناسب صورت خواهد گرفت. روسها فکر میکردند تسخیر لهستان به دست آلمان ممکن است مدتها به طول انجامد، ولی مانند دیگر کشورها شاهد پیشرفت حیرت انگیز ارتش آلمان به داخل لهستان بودند.

    نیمه شب 8 سپتامبر، ریبن تروپ پیام تلگراف محرمانه ای به "شولنبورگ" سفیر آلمان در مسکو فرستاد، و گفت آلمان مایل است از مقاصد نظامی دولت شوروی آگاه شود. مولوتف روز بعد اعلام کرد که شوروی تا چند روز آینده دست به حمله خواهد زد، و در همان روز ورود سربازان آلمان به ورشو را به دولت آلمان تبریک گفت. دولت شوروی دنبال دستاویزی برای توجیه حمله به لهستان در نظر مردم خود بود. نهایتا اعلام شد که چون لهستان از میان رفته است ، پیمان عدم تجاوز شوروی و لهستان عملا ملغی شده است. به این جهت لازم است شوروی منافع خود و اقلیتهای اوکراینی و بیلوروسی را حفظ کند. از 17 سپتامبر حمله شوروی به لهستان از هم پاشیده صورت گرفت. و در 18 سپتامبر در برست لیتوفسک به ارتش آلمان رسیدند. درست همان جایی که بلشویکهای تازه به قدرت رسیده 20 سال قبل اتحاد خود با دولتهای غربی را گسستند و با آلمان صلح کردند. در این هنگام پس از ابراز نگرانی استالین به شولنبورگ در مورد محترم شناختن خط مرزی بین آلمان و شوروی در لهستان که در پیمان مسکو تعیین شده بود، ریبن تروپ تایید کرد که خطوط مزبور از طرف آلمان محترم شمارده خواهد شد. اختلافات جزئی نیز بین دو شریک موقت وجود داشت. متن بیانیه  مشترک دو کشور در مورد تسخیر لهستان توسط آلمانها تهیه شد، ولی استالین به آن اعتراض داشت زیرا وقایع را بسیار بی پرده بیان میکرد. استالین متن فریبکارانه ای نوشت و آلمانی ها  را ناگزیر ساخت به آن رای دهند.

    آلمانها در نظر داشتند لهستان کوچک بازمانده ای بر اساس الگوی "دوک نشین بزرگ ورشو" که ناپلئون تاسیس کرده بود، بنیاد کنند، ولی روسها با این طرح مخالف بودند زیرا بخشی از سرزمینهایی که میتوانستند در لهستان تصاحب کنند از چنگشان خارج میشد. گرچه آلمان نیز در مورد توافق باحذف کامل لهستان نیاز به اصرار زیاد نداشت.

    استالین شخصا مذاکرات با آلمان را هدایت میکرد و نظرات خود را به شولنبورگ اعلام میکرد. او به آلمان گفت باقی گذاشتن لهستان کوچک مستقل خطا است. او پیشنهاد افزایش سهم آلمان از لهستان را داد، ولی در عوض خواست آلمان در مورد لیتوانی و حوزه بالتیک (لتونی، استونی و فنلاند) ادعایی نداشته باشد. استالین از یک طرف داشت دو استان را که آلمانها خود تسخیر کرده بودند به آنها می بخشید و ضمنا میدانست مردم لهستان مبارزات استقلال طلبانه خواهند داشت و این مسئله را به آلمانها حواله میداد. از طرف دیگر ممالک بالتیک را که پس از جنگ جهانی اول از روسیه گرفته شده بود به دست می آورد. روز 28 سپتامبر ریبن تروپ وارد مسکو شد، و قرار شد همان شب، پیمانی بین دو کشور منعقد شود. لیتوانی که به موجب پیمان مسکو حوزه نفوذ رایش بود به شوروی واگذار کردید. توافق شد دو لشکر ارتش سرخ و یک تیپ هوایی شوروی در خاک استونی مستقر شوند ولی سیستم حکومتی این کشور دست نخورده باقی بماند. گرچه هیتلر میدانست به زودی استونی از بین خواهد رفت و به همین دلیل فرمان تخلیه 86 هزار نفر آلمانی ساکن استونی فردای آن روز صادر شد. لتونی نیز به شوروی واگذار شد. مضاف بر آن طرفین متعهد شدند هر گونه آشوب لهستانیها در مناطق خود را سرکوب سازند، و در این زمینه با یکدیگر نیز همکاری نمایند.

    به این ترتیب لهستان نیز مانند اتریش و چکسلواکی از نقشه اروپا محو شد. جالب آنکه این چهارمین تقسیم لهستان به دست آلمان و روسها در تاریخ بود. گرچه اتریش در دفعات قبل حاضر بود.

    به گفته شایرر :" در لهستان، هیتلر جنگید و فاتح میدان گشت، لیکن ظفرمند بزرک تر، استالین بود که سربازان او به ندرت گلوله ای شلیک کردند. اتحاد شوروی، تقریبا نیمی از لهستان و خفه گاهی در ممالک بالتیک به چنگ آورد. این امر، آلمان را از دو هدف مهم بلند مدت آن کشور بیش از پیش جدا کرد: گندم اوکراین و نفت رومانی. اگر آلمان میخواست از محاصره اقتصادی انگلیس جان در برد، به هر دو نیاز بی اندازه داشت. استالین حتی ناحیه نفت خیز لهستان: بوریسلاو – درو گوبیچ را که هیتلر آرزومند و مشتاق تصاحب آن بود، مطالبه کرد و گرفت و از سر لطف پذیرفت که معادل محصول سالیانه آن به آلمان نفت بفروشد."

    هیتلر به این دلیل پیمان 28 سپتامبر آلمان و شوروی را پذیرفت که نمیتوانست در شرایطی که قوای انگلیس و فرانسه در غرب آلمان آماده جنگ بودند، با شوروی در افتد و میبایست جبهه شرقی خود را محکم میکرد.

                                                              { پایان فصل 18}