کتاب - باکونین و آنارشیسم جمع گرا :
باکونین و آنارشیسم جمع گرا – نویسنده : برایان موریس ترجمه: سعید فیض اله زاده – چاپ اول: 1389 – انتشارات: کتاب آمه – 223 صفحه
شاید خواندن و یا نوشتن در مورد کتابی در مورد باکونین در این روزگار چیز عجیبی باشد. من کتاب را به توصیه دوست عزیزی خواندم، و باید بگویم از آن لذت بردم. باکونین برای من و بسیاری از هم نسلانم سمبل آنارشیسم بود. آنارشیستها را هم که به عنوان هرج و مرج طلب میشناختیم، و حساب کار آنها هم از نطر ما معلوم بود. اگر روزگاری در کتابی در مورد جنگهای داخلی اسپانیا میخواندیم که آنارشیستها در اسپانیا قدرت داشتند، شاید ته دلمان تعجب میکردیم مگر این مشنگ ها میتوانستند در جایی قدرت داشته باشند، تازه اینها اون موقعی که در قرن نوزدهم و قبل از رشد مارکسیسم قوی تر بودند، باعث منحل شدن انترناسیونال اول شدند.
یکی از خاصیتهای این کتاب این است که در یک حجم کم میتواند افکار خواننده را در مورد باکونین و آنارشیسم نظم دهد. کتاب به دو قسمت تقریبا مساوی تقسیم میشود. قسمت اول درباره زندگی باکونین با تاکید بر دوران و افکار و نزدیکان فکری و مخالفین او است، و نیمه دوم، خلاصه ای از نظریات او از خلال آثارش و در مقایسه با افکار مارکسیستی و لیبرالی را مطرح میکند. در ادامه خلاصه ای از برخی مطالب کتاب را عنوان میکنم تا دوستان در مورد کتاب و باکونین بیشتر بدانند.
میخائیل الکساندرویچ باکونین فرزند یک مالک ثروتمند در 1814 در 150 مایلی شمال مسکو به دنیا آمد. اهمیت تاریخی او در نظریه سوسیالیسم آزادیخواهانه اوست. او روشنفکری آکادمیک نبود، بلکه حتی روشنفکر ستیز هم بود. زندگی آشفته ای داشت، با قرض گرفتن از دوستان و پس ندادن روزگار میگذراند. سیگار و چای و مشروبات الکلی را به افراط مصرف میکرد. وقت شناسی، نظم، مال و منال، امنیت مالی و راحتی برایش مفهومی نداشت. به قول هرتسن، دوست نزدیکش: " فعالیتش، تنبلی اش، اشتهایش، جثه غول آسایش، همه چیزش مافوق بشری بود. او آفریده شده بود که خانه به دوشی بزرگ باشد، آواره ای بزرگ." انسانی دوست داشتنی بود. الهام بخش مهری عمیق در بین دوستانش. خوش مشرب و با گذشت و در دوستی وفادار بود. اگر دشمنانش در صف انقلابیون بودند –انقلاب عشق او بود – بلند نظرانه تحسینشان می کرد. در روابط شخصی سلطه جو بود، ولی صادقانه اعتراف میکرد:" با وجود شیفتگی ام به آزادی، میل شدیدی به خودکامگی دارم.". از 1840 پس از 4 سال خواندن فلسفه به آلمان رفت، با افکار فوئر باخ و هگل، آشنایی کامل پیدا کرد. در 1844 به پاریس قبله گاه انقلابیون آن روزگار رفت. در همین زمان به علت افکار انقلابیش در روسیه از مقام اشراف زادگی خلع و اموالش مصادره و غیابا به تبعید با اعمال شاقه در سیبری محکوم شد. از پاریس نیز در 1847 اخراج و به بروکسل رفت، که مارکس نیز در آن به سر میبرد. با آغاز انقلاب 1848 پاریس، به این شهر بازگشت. برای بسط انقلاب در اروپا در شرایطی که مشی سیاسی او، پان اسلاویسم بود، به پراگ رفت. در 1849 به درسدن رفت. در شورشی که در این شهر علیه شاه در گرفت، علیرغم اینکه با انگیزه های بورژوایی شورش موافقت نداشت شرکت کرد. پس از سرکوب شورش ، یک سال را در زندانهای ساکسون گذراند، پس از یک سال به زندانی در اتریش منتقل شد، و سپس به روسیه تحویل شد. تا 1857 در سن پترزبورگ زندانی و سپس با وساطت مادرش در 1857 به سیبری تبعید شد.در 1858 با دختری 18 ساله و لهستانی در سیبری ازدواج کرد. زندگی مشترک آنان توام با نوعی توافق بود تا عشق. با توجه به ضعف قوه جنسی باکونین، عشق او به همسرش افلاتونی بود، و تا آخر عمر ازدواجش پابرجا ماند. در 1861 توانست سیبری را ترک کند، و از طریق ژاپن و امریکا به لندن رفت. در 1863 به نبرد استقلال لهستانی ها علیه روسیه پیوست. برای هم داستان کردن لژیونی از روسها و جمع آوری نیرو برای این قیام به استکهلم رفت. در سوئد مورد استقبال رادیکالهای سوئد قرار گرفت، ولی لهستانی ها شکست خوردند. مجددا به لندن باز گشت و با مارکس ملاقاتی دیگر داشت. در 1864 به ایتالیا رفت و تا 1867 در این کشور ماند. در این دوره ناسیونالیسم را کنار گذاشت و مکتب سوسیالیسم انقلابی را پی ریخت. در این دوره ایده ایالات متحده اروپایی را مطرح کرد.(جایش خالی که ویزای شینگن، پارلمان اروپا و واحد پول مشترک اروپا را ببیند). در 1868 به ژنو رفت و به عضویت شاخه بین الملل اول در آمد. در سخنرانی که در همین سال داشت، کمونیست بودن خود را انکار کرد، و گفت: " من از کمونیسم بیزارم، زیرا ضد آزادی است. انسانیت بون آزادی برای من قابل تصور نیست. من کمونیست نیستم، زیرا کمونیسم تمام نیروهای دولتی را به نفع دولت می بلعد و فرو میدهد."
در ژوئیه 1870 جنگ فرانسه و آلمان در گرفت. با شکست فرانسه و رسیدن وضع انقلابی در فرانسه، او به لیون رفت و برای کمیته انقلابی لیون تبلیغ کرد. با شکست این قیام، او به لوکارنو گریخت. در این شهر، باکونین با انفلابیون ایتالیا و اسپانیا ارتباط خوبی برقرار کرد، و به همین دلیل بین الملل کارگری در این دو کشور رشد خوبی داشت. در 1872 به هلند رفت، و در کنگره 1872 لاهه طبق شرح مفصل کتاب، به دلیل تضاد عمیق آنارشیستها و کمونیستها، بین الملل اول منحل شد. سپس به لوکارنو برگشت و تا 1874 را در این شهر گذراند. در 1874 به شورش بولونا در ایتالیا پیوست. به دلیل شکست این شورش در هیئت مبدل یک کشیش به سوئیس بازگشت. در 1876 به ایتالیا رفت و پس از باز گشت به سویس در ژوئیه 1876 در برن بر اثر آسم و ناراحتی قلبی به کما رفت و در گذشت.
زندگینامه بسیار پرماجرا و پر شور و شری است، و بسیار مناسب برای ساختن یک سریال در مورد اروپای قرن نوزدهم. برای پرهیز از طولانی شدن این مطلب در مورد قسمت دوم کتاب در یادداشتی دیگر حدود دو هفته بعد، این مطلب را ادامه خواهم داد.