سفر به سرزمین نوادگان خوب چنگیز خان

سفر – مغولستان

    چند هفته پیش، شرایطی پیش آمد که برای یک سفر کاری به مغولستان بروم. مغولستان کشوری است که ایران در آن سفارت ندارد، و اصولا تابحال کسی را ندیده بودم که به مغولستان رفته باشد، پس فرصت را غنیمت شمرده و گفتم که این سفر هم فال است و هم تماشا. جالب آنکه کمی قبل برای دومین بار رمان "خداحافظ گاری کوپر" را خوانده بودم، و مطلبی نیز در مورد آن در همین وبلاگ نوشته بودم. از نظر "لنی" دو نقطه در جهان (که البته غریب و دور از دسترس است)، ویژگی خاص دارند. ماداگاسکار که میبایست از آن پرهیز کند، و مغولستان خارجی که عملا برایش حکم سرزمین های ناشناخته را داشت. زمانی که قرار شد به مغولستان بروم، هنوز کتاب به خوبی در ذهن من بود، و بی اختیار با شنیدن نام مغولستان، کلمه "مغولستان خارجی" برایم تداعی شد. گرچه جالب است که بگویم، واقعا اسم سرزمینی که رفتم، مغولستان خارجی بود. زیرا مغولستان داخلی، یکی از استان های کشور چین، و مغولستان خارجی، نام  کشوری است که مرکز آن شهر "اولان باتور" به معنی "قهرمان سرخ" است.

    مغولستان کشوری پهناور به مساحت 1،556،000 کیلومتر مربع (فقط 90 هزار کیلومتر مربع کمتر از ایران)، و با جمعیت 2،750،000 نفر است. جمعیت اولان باتار پایتخت این کشور حدود یک میلیون و سیصد هزار نفر است. از شمال به روسیه و از 3 طرف دیگر به چین محدود است. جالب آنکه اگر به نقشه نگاه کنیم، میبینیم در یک نقطه از غرب، این کشور با قزاقستان همسایه است. به دریا راه ندارد.حداقل ارتفاع آن از سطح دریا 560 متر و بلندترین نقطه آن 4374 متر ارتفاع دارد. قسمت اصلی این کشور، صحرای گبی و ناحیه کوهستانی است، و به دلیل خشک و سرد بودن اکثر نقاط آن خیلی کم جمعیتند ( اگر دوستان فیلم زیبای بازگشت (The Way Back) به کارگردانی پیتر وایر را دیده باشند، با قسمتی از طبیعت مغولستان آشنا هستند).

    اولان باتار شهری سرد است. زمستانهای بسیار سرد دارد. میانگین حداقل دمای روزانه در ماههای ژانویه و فوریه معادل 32 درجه زیر صفر است. در این روزها که ما بودیم و در مجموع گرمترین زمان سال بود، در بعد از ظهر دمای هوا در زیر آفتاب، 25 درجه ، ولی شبها به حدود 10 درجه  بالای صفر میرسید و در چند روز اقامت خود شرایط هوایی مطلوبی را تجربه کردم و هرگز در هتل، نیاز به استفاده از سیستم سرمایش پیدا نکردم.

    فرودگاه بین المللی اولان باتار، "چنگیز خان" نام دارد. پروازهای خارجی این فرودگاه، فقط از طریق مسکو، برلین، پکن، سئول، بانکوک و اوزاکا است. پرواز ما از طریق مسکو بود، ولی در زمان رفت 13 ساعت و در برگشت، 11 ساعت در مسکو توقف داشتیم، ولی اگر بخواهیم از سالن ترانزیت فرودگاه مسکو خارج شویم، به ویزای توریستی روسیه احتیاج داریم و ما برای پرواز رفتمان، این ویزا را گرفته بودیم. از نظر من با توجه به این که قبلا مسکو را دیده بودم. بهترین نوع استفاده از این چند ساعت، رفتن به میدان سرخ و کرملین است. طبق بررسی که قبلا انجام داده بودم، ارزان ترین وسیله رفتن به آنجا استفاده از ترن فرودگاه است. بلیط این ترن 320 روبل (تقریبا 10 دلار)، و هر نیم ساعت یک ترن به طرف شهر میرود، طول زمان سفر (بدون ایستگاه میانی)، 35 دقیقه است، و به بلاروسکایا میرود. از آنجا به ایستگاه متروی بلاروسکایا رفتیم، و با سوار شدن مترو با بلیط حدودا 2 دلاری، 3 ایستگاه بعد در کنار بلشوی تئاتر مسکو پیاده شدیم و از آنجا با چند دقیقه پیاده روی به میدان سرخ رسیدیم. متاسفانه در آن روز خاص (10 ژوئن) میدان سرخ را بسته بودند، و به دلیل تعطیلی یکشنبه، آن حوالی بر خلاف همیشه سوت و کور بود، پس از یک ساعن خیابان گردی باران شدیدی شروع شد که هر لحظه شدیدتر میشد. مرکز خرید GOHM در این شرایط بهترین پناهگاه بود، و طبعا چه پناهگاه زیبایی. این هم از شانس بد بود که پس از 7 سال به مسکو برگشته بودم، و به علت بسته بودن میدان سرخ و باران و تعطیلی خیلی چیزهایی را که میخواستن ببینم ندیدم.

    سپس به فرودگاه برگشتیم. پرواز تهران –مسکو حدود سه ساعت و ربع است، و پرواز مسکو- اولان باتار حدود 7 ساعت بود. ما ساعت 5/8 شب به وقت مسکو به طرف اولان باتار پرواز کردیم، و ساعت 5/7 صبح به وقت اولان باتار به این شهر رسیدیم. اختلاف 4 ساعته بین زمان مسکو و اولان باتار وجود دارد، جالب انکه در کل مسیر هوا روشن بود. در کراسنویارسک هواپیما برای سوختگیری توقف کرد. طبیعت کراسنویارسک مانند اکثر نقاط روسیه زیبا است. جنگلهای انبوه کاج، دور تا دور شهر و فرودگاه را محاصره کرده است. به بالای مغولستان که رسیدیم دیگر از سر سبزی خبری نبود، تا چشم کار میکرد کوههای خشک دیده میشد. کلیه پروازهای رفت و برگشت ما به جز پرواز اولان باتار- مسکو با ایرفلوت بود. ولی هواپیمای آن ایرباس 321 بود و به خصوص در دو پرواز رفت، فاصله صندلی ها مطلوب بود.

    به اولان باتار که رسیدیم، مسافران مغولی و اروپایی و امریکایی به راحتی وارد شدند. اکثر کشورهای اروپا و آمریکا در ورود به فرودگاه، مهر اقامت 30 روزه و بدون هزینه در پاسپورتشان ثبت میشود. برای برخی کشورهای آسیایی و ایران با اخذ 90 دلار، ویزای یک ماهه صادر میشود، ولی این قانون در حال حاضر برای ایرانی ها کاربرد ندارد، و ایرانی ها باید قبلا تقاضای ویزا بدهند، زیرا تشریفات کنترل ایرانی ها حدود 10 روز طول میکشد. چون مغولستان در ایران سفارت ندارد، و نزدیکترین جا برای این کار، آنکارا است. البته قبلا برای ما اقدام شده بود و با یک تشریفات 15 دقیقه ای پر کردن فرم و  پرداخت 90 دلار، ویزای مغولستان روی پاسپورت من خورد.

    شهر اولان باتار، دارای خیابانهایی است که اکثرا کم عرض و دارای آسفالت بد و پر چاله چوله اند. شهر سازی آن، شبیه دهه چهل شهرهای نیمه بزرگ ایران است. ولی در آن ساختمانهای مدرن نیز ساخته شده است، و تضاد بین مجموعه های مسکونی قدیمی دوره کمونیستی و ساختمانهای نوساز به خوبی مشهود است. از درخت و گل کاری نیز نشان زیادی در شهر دیده نمیشود. ترافیک سنگینی دارد. اتومبیل ها اکثرا ساخت 5 سال اخیر و ساخت کارخانجات معتبر نظیر تویوتا، هیوندای، بنز و ب.ام.و  میباشند. درصد اتومبیلهای S.U.V. نسبتا بالا است. رانندگی بدی دارند، و به مقررات نیز کم توجه اند. هر جا هم که دلشان خواست پارک میکنند.

     واحد پول مغولستان، توگروگ نام دارد، هر دلار آمریکا معادل 1320 توگروگ است. در نتیجه با قیمت دلار آزاد، هر توگروگ معادل 12 ریال است. بزرگترین اسکناس مغولستان، 20 هزار توگروک است که حدودا معادل 24 هزار تومان است. روی همه اسکناسهایشان نیز عکس "چنگیز خان" وجود دارد. اکثر بانکها ارز را تبدیل میکنند. جالب آنکه خرید با دلار، روبل و یا یورو در فروشگاههای بزرگ امکانپذیر است. دستگاههای ATM نیز به وفور دیده میشوند. اینترنت کاملا در دسترس و بدون فیلتر است. تاکسی نیز ارزان است. شخصی ها نیز کار مسافرکشی را انجام میدهند. هزینه تاکسی به ازای هر کیلومتر، 1000 توگروگ است. جالب آنکه با وجود ترافیک، این هزینه چندان فرق نمیکند. در نتیجه، قیمت تاکسی خیلی کمتر از تهران بود.

    مغولستان، در قرنهای اخیر تحت تسلط چین بوده است. ولی در 1921 با حمایت شوروی، اعلام استقلال میکند و حکومت آن نیز کمونیستی میشود. در 1990 همراه با فروپاشی شوروی حکومت این کشور نیز تغییر میکند، و مجلس و سیستم جمهوری برقرار میشود. اتفاقا در روزهایی که ما بودیم، نزدیک انتخابات مجلس بود، و دو حزب چپ با سمبل های قرمز و دموکرات (راست) با سمبل های آبی رقابت داشتند. و من در اولان باتار نیز شاهد رقابت قرمز و آبی بودم.

    رستورانهای زیادی در اولان باتار وجود دارد، و تنوع منوی رستورانها زیاد است، و گیر آوردن غذای خوب کار راحتی است. قیمت غذا تقریبا معادل رستورانهای ایران است. مشروبات الکلی نیز به وفور در مغازه ها و رستوران ها به فروش میرسد. ودکای محبوب آنها نیز "چنگیزخان" نام دارد. یک وعده در یک رستوران اصیل مغولی نهار خوردیم. رستوران تمیز و مرتب و مدرنی بود. به هر نفر یک چراغ گاز رومیزی با قابلمه کوچک میدادند. از منوی متنوع آن، میبایست گوشتهای ورقه نازک گوساله، گوسفند، خوک یا اسب سفارش داد. علاوه بر آن سبزیجات بسیار متنوعی قابل سفارش بود. انواع سس و چاشنی نیز قابل سفارش بود. مایع پایه غذا نیز در 6 گزینه قابل سفارش بود. پس از اینکه کلیه این سفارشات، میز را پر میکرد. تدریجا گوشتها را در مایع که به جوشیدن رسیده بود، میریختیم و سبزیها گیاهان را نیز حسب مورد، درسته و یا خرد کرده در آن میریختیم و پس از مدتی، آنها را از قابلمه به ظرف خودمان میریختیم و عمل پخت را با بقیه مواد روی میز انجام میدادیم. شاید حدود یک ساعت سرگرم این قضیه بودیم. غذایی خوشمزه و داغ و در مجموع مفید خوردیم، که مثلا نسبت به فاندو خیلی بیشتر سرمان را گرم میکند. به عنوان مثال قیمت یک وعده آن برای 3 نفر ما حدود 58 هزار تومان شد.

    توریستهای اروپایی و آمریکایی برای تورهای طبیعت گردی به مغولستان می آیند. محیط بکر و طبیعت ویژه این کشور، برای آنها جاذبه زیادی دارد. در شهر هتل های مدرن زیادی وجود دارد. ما در هتلی به اسم BAYANGOL اقامت داشتیم . هتل خوب و تمیزی بود و سرویس آن نیز مناسب بود.کرایه اتاق نیز برای هر شب اقامت و صبحانه، 165 هزار توگروگ بود.

    قهرمان ملی مردم مغولستان، چنگیزخان است. او برای آنها نماد روح مغول و عظمت کشورشان است. مجسمه های بزرگ او در نقاط متعددی دیده میشود. نام فرودگاه، بهترین هتل، ودکا، عکس پشت اسکناس و...... همگی چنگیزخان است. مجسمه و یا تمثال او در دفتر اکثر مدیرانی که با آنها جلسه داشتم وجود داشت. ولی باید بگویم بر خلاف تصوری که ما ایرانی ها در مورد درنده خویی مغولها داریم. مردمی بسیار دوست داشتنی، مهمان نواز، ساده و بی شیله و پیله دیدم. بهیچوجه نمیتوانم آنها را با مردم کشورهای حاصل از فروپاشی شوروی مقایسه کنم. بودن در کنار آنها برای من لذت بخش بود. دخترها و خانمها در مجموع خوش لباس و آلامد بودند. پوششهای خانمها همه نوع شامل شلوار کوتاه، مینی ژوپ، دامن معمولی و شلوار بود. در مجموع اثری از پوشش سنتی در میان آنها نبود.

    در آمد اصلی کشور تا دهه قبل از طریق دامپروری بود. ولی تدریجا درامد حاصل از معادنف جای آن را گرفته و باعث ثروتمندتر شدن دولت و مردم شده است. زبان آنها مغولی است، و خط خود را با الفبای روسی مینویسند. مردم میانسال آن، به روسی مسلطند، ولی سواد انگلیسی جوان تر ها، چندان تفاوتی با ایران ندارد، و از این نظر نیز برای ما راحت تر از جمهوریهای شوروی بود.

    به هر صورت برای من سفر خوبی بود، و امیدوارم در سفر بعدی خود بتوانم با جاذبه های طبیعی آن آشنا شوم. در این نوشته به دلیل اینکه برای اکثر خوانندگان، امکان سفر به این شهر به وجود نخواهد آمد، سعی کردم آشنایی کلی با این کشور ایجاد کنم.  

فیلم – منهتن (1979)- MANHATTAN کارگردان، سناریست و بازیگر :وودی آلن

    منهتن پس از صحنه های داخلی، دومین فیلم دوره دوم فیلمسازی وودی آلن است، و تا حدودی هم به آنی هال که نقطه پایان اولین دوره فیلمسازی اش بود، شباهت دارد.

    وودی آلن در نقش ایساک، مردی 42 ساله و برنامه نویس مشهور تلویزیونی، است که همسرش جیل (مریل استریپ)، او را به خاطر زندگی با زنی دیگر ترک کرده است (این هم یکی دیگر از نشانه های پیشرو بودن آلن که برای اولین دفعات در سینمای آمریکا، رابطه زن با زن را مطرح کرده). جیل کتابی در مورد خودش مینویسد که در آن از روابط خصوصی خود و آیساک گفته و آیساک از این مسئله ناراحت است. آیساک دوست دختری 17 ساله به نام تریسی دارد (ماریل همینگ وی)، که طبعا او را چندان جدی نمیگیرد. در این هنگام با مری (دایان کیتون) که معشوقه دوست صمیمی متاهلش ییل (مایکل مورفی) است، آشنا میشود. رابطه آیساک و مری بدون اطلاع ییل، عمیق میشود، و شرایطی پیش می آید که رابطه ییل و مری به هم میخورد. آیساک که فکر میکند رابطه اش با مری موفق است، رابطه اش با تریسی راکه برای دیدن دوره موسیقی عازم لندن است، عملا قطع میکند. ولی رابطه مری و ییل مجددا برقرار میشود، و ییل زندگی زناشویی اش را به خاطر مری به هم میزند، و مری آیساک را ترک میکند. آیساک به طرف تریسی برمیگردد، و او را در حالی که عازم فرودگاه برای سفر به لندن است میبیند، ولی تریسی حاضر نمیشود به خاطر آیساک سفرش را بر هم زند، و در انتها به او میگوید که اگر از لندن برگشت و کسی را پیدا نکرده بود، حاضر است رابطه شان را تجدید کند. در انتها، آیساک مانند آلوی سینگر در فیلم آنی هال، سرخورده از شکست در روابط عاشقانه اش تنها میماند، و فیلم با تصاویری از نیویورک به پایان می رسد.

    همانگونه که از اسم فیلم بر میآید، نیویورک اصلی ترین زمینه فیلم است . گرچه در اکثر فیلمهای نیویورکی وودی آلن این زمینه وجود دارد، ولی در منهتن، حضور نیویورک خیلی پر رنگ است . تصاویر متعددی از نیویورک نشان داده میشود، و یکی از معروفترین صحنه های فیلم، صحنه ای است که قبل از سپیده دم، وودی آلن و دایان کیتون رو به پل بروکلین نشسته اند، و ما آنها را از پشت سر در حالیکه آنها و ما به پل نگاه میکنیم، نشان میدهد. در دیالوگها و مونولوگهای فیلم نیز این مسئله تاکید میشود. مثلا در مونولوگ نسبتا طولانی اول فیلم، آیساک در مورد نیویورک صحبت میکند، که هر پاراگراف آن با این عبارت شروع میشود :"او، نیویورک را می پرستید.". و در هر پاراگراف، پاراگراف قبلی را نقض میکند یا به عبارتی کامل میکند.  بد نیست این مقدمه را بنویسم .

   " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. آن را بی حساب چون بتی می پرستید. اوه نه. بی حسلب شیفته اش بود. اکنون برای او، فارغ از اینکه چه فصلی است، شهری بود که به صورت سیاه و سفید وجود داشت، و با آهنگهای زیبای جرج گرشوین می تپید." اوه، نه. حالا دوباره شروع کنم . " فصل اول – او همان قدر شیفته منهتن بود که شیفته هر چیز دیگری. او در هیاهو بزرگ شده بود، هیاهوی ازدحام و ترافیک. برای او نیویورک به معنی زنان زیبا و آدم های خیابان شناسی بود که انگار همه گوشه و کناره ها را میشناختند." نه مبتذله . زیادی مبتذله. نسبت به سلیقه من. بذار سعی کنم . عمیق ترش کنم.

  " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. برای او آنجا استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. همان فقدان درست کاری اری که سبب شده بسیاری از مردم راه آسان را برگزینند.شهر رویای او را به سرعت تبدیل می کرد به..." نه. زیادی داره عین موعظه میشه. یعنی می دونی ... بیا رو راست باشیم، من میخوام کتابم اینجا بفروشه.

  " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. هر چند آنجا برایش استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. زندگی در جامعه ای که احساسش تحت نفوذ مواد مخدر، موسیقی بلند و تلویزیون، جنایت و آشغال از بین رفته بود برایش دشوار بود." خیلی خشمگینه. من نمیخوام خشمگین باشم.

   " فصل اول – او به همان اندازه شهری که دوست داشت، خشن و رمانتیک بود. در پس عینک قاب سیاهش قوای جنسی یک گربه وحشی چنبره زده بود." اینو دوست دارم. " نیویورک شهر او بود، همواره هم خواهد بود."

  من این مقدمه را که قبل، هم زمان و بعد از آن، تصاویر متعددی از نیویورک را نشان میدهد، خیلی دوست دارم. شاید وودی آلن به دلیل اشاره ای که در مقدمه داشته برای اولین بار فیلمش را سیاه و سفید ساخته است. شروع فیلم، عشق و تعلق وودی آلن به شهرش را نشان میدهد. نمیتوانم تصور کنم که وودی آلن بتواند فیلمی در یک شهر کوچک بسازد. کما اینکه تا امروز میبینیم که اگر در نیویورک فیلم  نساخته، در پاریس و لندن و بارسلونا فیلم ساخته است. او شهر بزرگ و مسائل شهروندان شهرهای بزرگ را میشناسد و میتواند بیان کند.

    وودی آلن در فیلمهایش با رویای آمریکایی تسویه حساب کرده است. رویایی که میگوید شما بزرگ میشوید، عاشق میشوید و ازدواج میکنید. سگی در خانه دارید. بعد بچه ها را بزرگ میکنید. به یکدیگر وفادارید و وفادار باقی میمانید. جالب اینکه نیویورکی ترین کارگردان سینمای جهان، بیشترین فاصله را با رویای امریکایی در فیلمهایش نشان میدهد.

   یکی از صحنه های زیبای فیلم، اواخر فیلم یعنی جایی است که آیساک، سرخورده از شکست رابطه اش با مری، روی کاناپه لم داده و در حالیکه صدایش ضبط میشود، صحبتی را در مورد منهتن شروع میکند. ولی به سرعت به چیزهایی که ارزش زندگی را برای ما ایجاد میکند، اشاره میکند ( من به یاد تصنیف زیبای My Favorite Things  در فیلم The Sound Of Musics افتادم ). چیزهایی که آیساک میگوید قطعا علایق وودی آلن هستند. او چنین میگوید: "چیزهایی هستند که من فکر میکنم این ارزشو به زندگی میدهند. مثلا چی ؟ خب برای من : گروچو مارکس، ویلی میز (بیسبالیست معروف نیویورکی)، موومان دوم سمفونی ژوپیتر، قطعه Potato Head Blues اثر لویی آرمسترانگ، فیلمهای سوئدی، کتاب ارزش احساسات فلوبر، مارلون براندو، فرانک سیناترا، سیب و گلابی های حیرت انگیز اثر سزان، چهره تریسی ..." در اینجا است که در یکی از لحظات ناب سینمایی در حالیکه موسیقی پخش میشود( که حدس میزنم باید موومان دوم سمفونی ژوپیتر باشد)، آیساک با لبخندی خفیف، چیزی را در ذهنش مرور میکند. به طرف کشویش می رود و ساز دهنی خود را برمی دارد. و نهایتا به صحنه آخر فیلم که در بالا توضیح دادم می رسد. منهتن از این صحنه های زیبا کم ندارد. برای علاقمندان وودی آلن، دیدن این فیلم یک "باید" است. فیلمی که میتوان بارها دید و هر بار چیز جدیدی از آن دریافت. ضمنا در فیلم، بارها در مورد علاقه آیساک به فیلم "توهم بزرگ" اثر ژان رنوار صحبت میشود. این فیلم را ندیده ام و باید ببینم. ضمنا باید بگویم فیلم کاندید دو جایزه اسکار برای فیلمنامه و بهترین هنرپیشه زن نقش دوم "ماریل همینگ وی" بود.  

کتاب - همسایه ها – چاپ اول – 1353 – انتشارات امیر کبیر – 502 صفحه

همسایه ها را در سال 1357 خوانده بودم، در آن زمان و در سن بیست سالگی این رمان برایم جذابیت زیادی داشت. جذابیتی که عمدتا بر مضمون آن اتکا داشت. سه سال بعد، یعنی در سال 1360، داستان یک شهر را خواندم. کماکان برایم جذابیتی مشابه داشت. این دو رمان، از کارهای شاخص جریان چپ، در داستان نویسی ایرانی بودند. یادم می آید در سال 1360، در نقدی بر داستان یک شهر که در یکی از نشریات پر فروش چپ در ایران نوشته شده بود. از این کتاب به همراه همسایه ها به عنوان دو اثر شاخص که برای مبارزان درسهای زیادی دارد، یاد شده بود. در عین حال، از برخی پرده دری ها در توصیف روابط زن و مرد در رختخواب در این دو داستان انتقاد شده بود. این را نوشتم تا برخی دوستان جوان، با چهارچوب تفکری حاکم بر این جنبش در ایران که در همسایه ها نیز به خوبی مشخص است، آشنا شوند.

    بعد از این دو کتاب، دیگر هرگز کاری از احمد محمود نخواندم، و حتی برنامه خواندن آن را هم نداشتم، و فکر میکردم شاید کارهای او با حال و هوای امروزم چندان سازگار نباشد، تا اینکه در گروه کتابخوانی اینترنتی، قرار شد این کتاب را بخوانیم. و اینک خیلی خوشحالم که همسایه ها را دوباره خواندم، و شاید توانستم ارتباطی بهتر با احمد محمود نویسنده پیدا کنم. پس از این مقدمه، با توجه به اینکه مستند مربوط به زندگی "احمد محمود" به کارگردانی بهمن مقصودلو را ندیده ام، و کنجکاوی بیشترم در مورد احمد محمود، سری به کتابفروشی زدم، و دو کتاب با عنوانهای "دیدار با احمد محمود" به کوشش سارک، بابک و سیامک محمود (اعطا) – انتشارات معین – 1384 و " احمد محمود" به کوشش حبیب باوی ساجد – انتشارات افراز – 1388 را خریدم. کتابهایی که کمتر در مورد "همسایه ها" و بیشتر شامل گفتگوهایی با او و مقالاتی درباره او هستند. چکیده مختصر اطلاعات مندرج در این کتابها چنین است:

    اطلاعات کلی:

    احمد اعطا (محمود) (1310- 1381) متولد اهواز است. او فرزند اول از شش پسر و چهار دختر یک خانواده متوسط و کم درآمد شهری است. پدرش معمار سنتی، و خانواده مادری اش از نیلسازان سنتی دزفول بوده اند. در سال 1327 ازدواج کرد. پس از خواندن 6 کلاس دبستان و ترک تحصیل، به عنوان کار آموز در آموزشگاه فنی آبادان استخدام شد. ولی پس از گذراندن دوره مقدماتی پشیمان شد، و با ادامه تحصیل، دیپلم دبیرستان را در سال 1330 دریافت کرد. در این دوران او حرفه هایی مانند نانوایی، بزازی، بنایی، رانندگی، بارنویسی کشتی، منشیگری تجارتخانه و .... داشته است. از سال 32 تا سال 36، گرفتار زندان و تبعید بوده. زندان شدنش در اهواز و تبعیدش به بندر لنگه بوده. مدنی هم در زندان شیراز بوده است. قطعا رد پای تجربیات زندان اهواز او در "همسایه ها" و  تبعید او به بندر لنگه و تیرباران برخی افسران سازمان نظامی حزب توده در این شهر در "داستان یک شهر" به چشم میخورند.

    احمد محمود صرفنظر از مجموعه داستانهای متعدد، 5 رمان نوشته است که عبارتند از : همسایه ها (1353)، داستان یک شهر (1360)، زمین سوخته (1360)، مدار صفر درجه (1372)، درخت انجیر معابد (1379) . جالب آنکه خالد قهرمان همسایه ها، در داستان یک شهر پس از درس خواندن در دانشکده افسری به بندر لنگه تبعید میشود و در زمین سوخته در جنگ کشته میشود.

   نسخه اول رمان همسایه ها، سال 1342 آغاز شد و در 1345 به پایان رسید. چند صفحه از همسایه ها در "جنگ جنوب" در اهواز چاپ شد، و تدریجا صفحاتی از آن در مجله هایی مانند "پیام نوین" و "فردوسی" چاپ شد. محمود در همسایه ها تغییراتی داد، و خواست حق چاپ آن را به 4000 تومان بفروشد، و موفق نشد. در سال 1352، احمد محمود، دیداری با ابراهیم یونسی داشت، و در مورد همسایه ها صحبت کرد. یونسی که در آن زمان نزد انتشارات امیر کبیر اعتبار داشت، کتاب را خواند و خوشش آمد و چند پیشنهاد اصلاحی او هم توسط محمود در کتاب اعمال شد. امیر کبیر کتاب را در سال 53 در تیراژ 3000 جلد چاپ کرد (نسخه ای که من خواندم همین نسخه بود)، ولی کتاب گرفتار اداره سانسور شد، و با واسطه تراشی نهایتا اجازه چاپ گرفت، و خوب فروش رفت، ولی تا سال 1357 و اوجگیری انقلاب تجدید چاپ نشد، و نهایتا با تجدید چاپ، و برخی چاپ های غیر قانونی، حدود 150 هزار نسخه از کتاب چاپ شده است. در سال 1984 نیز کتاب به روسی ترجمه شده ، و در 50 هزار نسخه چاپ شد. ترجمه کردی و حتی آلمانی آن نیز انجام شده است. در اوایل انقلاب، مهرجویی و احمد محمود، فیلمنامه تلویزیونی آن را شروع کردند، و قرار بود که به صورت سریال تلویزیونی ساخته شود، که متاسفانه مورد تصویب قطب زاذه، رییس وقت رادیو تلویزیون قرار نگرفت.

    نظرات من در مورد کتاب

    همسایه ها روایتی است از زبان خالد در مورد خود، خانواده اش، همسایه هایش، محله اش، شهرش، نخستین تجارب ج.ن.سی اش، عاشق شدنش، ورودش به جریانهای چپ، زندان اقتادنش، هم بندانش و ..... در حد فاصل حدود 14 تا 18 سالگی. راوی، اول شخص مفرد است و صرفا وقایعی را روایت میکند که خود شاهد بوده و یا شنیده است. راوی در توضیح وقایع، دید امروز خود را ندارد، و علیرغم وحدت نثر داستان، سعی میکند مطالبی که مینویسد در حد شعور آن زمانش باشد. به عنوان مثال، در آثاری مانند "کلمات" نوشته ژان پل سارتر، "استالین خوب" نوشته ویکتور ارافیف، "دهه نخستین" نوشته احسان طبری و "سایه های گذشته" نوشته رحیم نامور، نویسنده با دید امروز خود، خاطرات گذشته را به یاد می آورد. البته همه این آثار، از نوع اتوبیوگرافی هستند، و این ساختار برای اتوبیوگرافی مناسب است. ولی همسایه ها یک رمان است، و به نظر من ساختاری که احمد محمود برای روایت رمان انتخاب کرده، مناسب است.

    نحوه روایت در همسایه ها گهگاه نشانه هایی از جریان سیال ذهن را بروز میدهد، فلاش بکهای جرقه واری به گذشته می زند که ممکن است از نظر خواننده بی ربط به نظر برسد، ولی درون ذهن خالد میتواند چنین فلاش بکهایی رخ دهد. روایت اکثرا حالتی از سینما و گردش دوربین را تداعی میکند. مثلا خالد در حین انجام یک عمل یا یک گفتگو یا حین تفکر، از عمل آن لحظه هر یک از همسایه ها در یک جمله چیزی میگوید. و در خلال این تک جمله ای ها و بعضا صفحاتی که به هر یک از همسایه ها اختصاص میدهد، ما با آنها نیز آشنا میشویم. اوج تصویر سازی شبه سینمایی احمد محمود در فصل سوم (صفحات 245 و 246 کتاب) در صحنه عروسی کرمعلی و بانو، دیده میشود. با آواز دهل (موسیقی متن)، صنم میرقصد. شعله های آتش زیر دیگ بالا کشیده اند. آشپز برنج را در دیگ خالی میکند. رحیم به رضوان نگاه غضبناک میکند، و سپس او را به طرف اتاق میکشد و هر جمله ادامه هر یک از این جریانات را بازگو میکند تا اینکه رضوان کشته میشود. صدای دهل و سرنا اوج میگیرد، و صنم هنوز میرقصد و پسر خاله رعنا، مچ رحیم خرکچی را میگیرد. در همین جا، داستان قطع میشود، و جمله بعد چنین است: "می روم ملاقات رحیم خرکچی. جلو میله های اتاق ملاقات غوغا است...".  این نوع نوشتن نمونه ای از تدوین وقایع موازی و کات و سپس صحنه بعدی در سینما است. شخصا نحوه روایت "همسایه ها" را جزء نمونه های شاخص در رمانهای فارسی میدانم، و باید بگویم از آن لذت بردم.

        سه فصل اول همسایه ها در زمان آزاد بودن خالد و سه فصل دوم در زندان میگذرد، ولی عملا در سه فصل دوم، همسایه ها بدل به هم بندان خالد میشوند. و نحوه روایت کماکان مشابه است، و جالب آنکه محمود در چهار صفحه اول کتاب، تمام همسایه ها را معرفی میکند و حسب نیاز، در زمانهای مختلف روی بعضی از آنها مکث بیشتری میکند.

    احمد محمود، شرایطی مانند خالد را از سر گذرانده، در نتیجه، روایتش از جذب یک جوان کم سواد به جریان چپ، و رشد تدریجی آگاهی او و عوض شدن دنیای او به دل می نشیند. تضاد بین عاشق شدن او و حضورش در جریان چپ، چیزی بود که همیشه مورد تاکید گروهها بود. در این نوشته، نمیخواهم وارد بحث در مورد نقد این نحوه تفکر شوم، بلکه مقصودم تاکید بر این نکته است که چون محمود آنچه را نوشته که تجربه کرده، داستانش بر دل می نشیند. به عنوان یکی از درخشان ترین نمونه های این تجربه، میتوانم به فلاش بکهای ذهن خالد در زندان در مورد گذشته و به خصوص قسمتهای کاملا متفاوت با فضای عینی و ذهنی فعلی او، مثلا یاد بلورخانم، مادرش و .... اشاره کنم. اگر کسی این دوران را گذرانده باشد، میداند که در برخی لحظات سخت و نگران کننده، نگاه به گذشته قبل از سیاسی شدن، چگونه است، و چگونه رنگ وقایع  گذشته برای فرد متفاوت از شرایط فعلی است.

    در پایان اولین نوشته خودم در مورد این کتاب، مجددا تاکید میکنم که از خواندن مجدد آن لذت بردم، لذتی عمیق تر از لذتی که در بیست سالگی بردم. فکر میکنم اگر احمد محمود ترس از سانسور نداشت، میتوانست رمان بهتری بنویسد، و اشارات دقیقتری به وقایع جنبش نفت بکند. باید رمانهای دیگر احمد محمود را در برنامه ام بگذارم.