پرسپولیس مرد! زنده باد پرسپولیس.

    دیشب (15/2/1392)، تیم فوتبال پرسپولیس در فینال جام حذفی در یک استادیوم پر از تماشاگر در شرایطی که چندان شایسته پیروزی در این بازی نبود، بازی را در ضربات پنالتی باخت و جام را از دست داد. ضمن تاسف بار بودن این خبر برای هواداران پرسپولیس این مسئله فی نفسه حاد نیست. زیرا پرسپولیس در چند سال اخیر علیرغم سوابق درخشان قدیمی اش، به دلیل مدیریتهای ناکارآمد، ناکامی های زیادی را تجربه کرده و این هم روی آن. ولی یک مسئله از این مهمتر بود. خداحافظی غریبانه مهدوی کیا و اعلام خداحافظی ناگهانی علی کریمی. از نظر من به عنوان یک هوادار قدیمی پرسپولیس، این مورد مهمتر بود، و به همین دلیل مرگ این بیمار رو به موت را اعلام میکنم. زیرا مهدوی کیا و کریمی آخرین رگهای ارتباط با آن چیزی بودند که پرسپولیس را پرسپولیس کرد. و چون هرگز یک نام نمیتواند به تنهایی وارث یک سابقه و یک هویت باشد، به همین دلیل مرگ کامل هویت "پرسپولیس" را اعلام میکنم. من قبل از شروع مسابقات این فصل دومطلب در مورد پیش بینی وضعیت تیمهای استقلال و پرسپولیس و سپاهان با توجه به فعالیت آنها در بازار نقل و انتقال نوشتم که در آدرس زیر میتوانید بخوانید، و نظر آغاز فصل من را ببینید و با نتایج پایان فصل مقایسه کنید:

http://mehranafshar.blogfa.com/post-107.aspx

http://mehranafshar.blogfa.com/post-108.aspx

    در مطلب زیر تعریف خودم را از هویت پرسپولیس توضیح خواهم داد، و سپس انحرافات فعلی از هویت پرسپولیس و دلایل از بین رفتن کامل این هویت را بازخواهم گفت.

   از سال 1347 به طور مستمر پیگیر اخبار ورزشی بوده ام، ولی جالب آنکه در آن مقطع بیشتر هوادار ایران بودم و دو تیم پیکان (بعدا پرسپولیس) و تاج را یکسان دوست داشتم، و با تناقضی هم روبرو نبودم. سال اول دبیرستان در تاریخ 28/10/1349 با سئوالی که در آن روز برای اولین بار از زمان آغاز سال تحصیلی (حدود 4 ماه) بچه ها از یکدیگر میکردند، یعنی پرسپولیسی هستی یا تاجی روبرو شدم. به خوبی آن صحنه جلوی چشمم است. در پاسخ آن همکلاسی گفتم فرقی ندارد، وقتی که گفت نمیشود باید یکی را بگویی، با چند ثانیه تفکر، اسم "تاج" را به زبان آوردم. در آن لحظه بی اختیار یاد قهرمانی تاج در جام باشگاههای آسیا افتادم، و این پاسخ را دادم. ولی در ساعت بعد ذهنم روی این مسئله درگیر بود، بیشتر فکر کردم. بازی رو در روی پیکان – تاج و برد با اقتدار دو بر هیچ پیکان، بازیهای زیبای بهزادی، کلانی، آشتیانی، مهراب شاهرخی و بعد پروین و حمایت مشهود سازمان تربیت بدنی از تاج (تیمسار خسروانی رییس سازمان تربیت بدنی رییس باشگاه تاج بود)، قهرمانی تاج در آسیا با سه یار کمکی و در خاک ایران را به یاد آوردم و بعد از دو ساعت به این نتیجه رسیدم که اگر قرار بر انتخاب باشد، پرسپولیس را انتخاب میکنم و این را به آن کسی که به او پاسخ دیگر داده بودم و پس از آن به سایر دوستان گفتم و این آغاز مسیری شد که به مرور زمان و با پیگیری مستمر در مسائل و اخبار ورزشی و خواندن دقیق مجلات ورزشی آن زمان و دیدن فوتبالهای متعدد داخلی و خارجی به علاقه ای عمیق تر و آگاهانه تر تبدیل شد و البته به موازات آن به نفرتی عمیق از باشگاه تاج ( و نه تاجی ها) بدل شد، همین دیدگاه و نگرش در سالهای آتی و بخصوص پس از رفتن به دانشگاه مرا به سمت مبارزه برای عدالت و نفرت از هر نوع بی عدالتی و حق کشی کشاند، و در صحنه اجتماع هم جهت گیری مرا معلوم کرد. حتی امروز که در مقیاس اجتماعی کاری در این زمینه نمیتوانم بکنم، سعی کرده ام در محدوده اقتدار حرفه ای و خانوادگی چنین رویکردی داشته باشم. این است که به مرور زمان آن نفرت از باشگاه تاج و یا استقلال (ونه تاجی ها و استقلالی ها) به علت حفظ و تداوم همان هویت قبلی این باشگاه و تلاش برای تعیین نتایج در خارج از زمین فوتبال سر جایش باقی مانده ولی آن علاقه و شور نسبت به پرسپولیس رو به افول بوده است، زیرا آن موجودی که به نام پرسپولیس باقی مانده هرگز ادامه دهنده آن مسیر نبوده است. البته در این مقاله نمیخواهم وارد حوزه باشگاه "تاج" شوم  و سعی میکنم با توجه به چهارچوبی که برای خودم تعیین کردم بیشتر در زمینه "پرسپولیس" صحبت کنم، گرچه اشاره به "تاج" در این مطلب اجتناب ناپذیر است. ضمنا دلیل اهمیت تاریخ 28/10/1349 این بود که روز قبل از آن، بازیکنان پرسپولیس در نیمه نهایی باشگاههای ایران (آن زمان مسابقات پشت سر هم در دو گروه 4 تیمی برگزار میشد) در زمانی که بازی با داوری یکطرفه ارشد برازنده 1 بر 1 مساوی بود، و برازنده دو بازیکن پرسپولیس (بهزادی و کلانی) را اخراج کرد، با داور درگیر شدند و زمین مسابقه را ترک کردند، و مهراب شاهرخی و حسین کلانی 2 بازیکن ملی پوش پرسپولیس به مدت یک سال و همایون بهزادی نیز چند جلسه محروم شد.

   شاهین قبل از ابلاغ انحلال به سردمداری خسروانی (از نظر خسروانی بهترین روش برتری بر رقبا حذف سازمان باشگاه بود، کاری که با دارایی، شعاع و ..... هم شد، چون پاس وابسته به شهربانی و عقاب وابسته به نیروی هوایی بود، آنها را نتوانست حذف کند، لیگ ایده آل خسروانی با حضور باشگاههای تاج تهران، دیهیم تهران، نگهبان، تاج آبادان، تاج نوشهر و... بود)، پرسپولیس (به مدت کوتاه)، پیکان و بعد دوباره پرسپولیس ماوای بازیکنانی شدند که محبوبیتی چشمگیر و استثنایی بین فوتبال دوستان پیدا کردند. بازیکنانی برجسته که بعضی از آنها نظیر بهزادی، کلانی، مهراب شاهرخی، عزیز اصلی نقشی محوری در اولین پیروزی خاطره انگیز فوتبال ایران (قهرمانی جام ملتهای آسیا) داشتند. همه آنها اسوه تعصب تیمی بودند، به پیشنهادات مالی و یا تحصیلی و غیره باشگاه تاج توجه نکردند، و به دلیل ایستادگی مقابل زور حاکم بر سازمان تربیت بدنی محبوب مردم شدند. قطعا آنها باید برای پیروز شدن نسبت به تیمهایی که لابی بالا داشتند، دو چندان تلاش میکردند. این مسئله ریشه بروز محبت نسبت به پرسپولیس در بین هواداران بود. کافی است در ایران تعصب تیمی داشته باشی، فوتبال را نسبت به بقیه هجومی تر بازی کنی، و ترا در جبهه مظلوم بدانند، آن زمان دوست داشتنی میشوی. در سال 1348 پیکان تهران خیلی قوی بود، زیرا با ترکیب بازیکنان خوب شاهین و شکوفا شدن آشتیانی جوان، اوج گرفتن برادران وطنخواه و از همه مهمتر مربیگری آلن راجرز انگلیسی فوتبالی یک سر و گردن بالاتر از رقبا بازی کرد و در سیستم برد 2 امتیازی با 3 امتیاز برتری نسبت به تاج و کسب 26 امتیاز از 15 بازی قهرمان تهران شد، و در دیدار رو دررو با تاج که آخرین مسابقه دو تیم بود و حالت فینال داشت، تاج را دو بر صفر شکست داد(آمار این بازی در دربی ها محسوب نمیشود). اختلاف کلاس به حدی بود که داوری هم کاری از پیش نمی برد. با انحلال پیکان توسط خیامی مدیر ایران ناسیونال، این بازیکنان به پرسپولیس  آمدند، و تاریخ مستمر پرسپولیس از این زمان آغاز شد. اولین صحنه نبرد مسابقات باشگاههای ایران در سال 49 بود که  در بالا اشاره شد. در مسابقات باشگاههای تهران در سال 1349-50 پرسپولیس با امتیاز مساوی با تاج به خاطر تفاضل گل ناشی از برد 6 بر صفر تاج مقابل افسر (یکی از تیمهای زیرمجموعه تاج) در آخرین دیدار که یک روز پس از آخرین بازی پرسپولیس بود، دوم شد. در این زمان واقعه ای رخ داد که به نقطه عطفی برای پرسپولیس تبدیل شد، و آن برکناری خسروانی در مرداد 1350 از مدیریت تربیت بدنی و انتصاب تیمسار امجدی به این سمت بود. در متن حکم انتصاب امجدی (که فکر کنم توسط شاه امضا شده بود) تاکید بر عدم جانبداری باشگاهی توسط سازمان تربیت بدنی شده بود. مسابقات باشگاههای ایران در سال بعد (که هسته اولیه جام تخت جمشید بود) با حضور 8 تیم  و به صورت دوره ای رفت و برگشت برگزار شد. مسابقاتی که برای اولین بار پس از مدتها بدون اعمال نفوذ داوران انجام شد. پرسپولیس تاج را با نتایج 1- 4 و 0-2 شکست داد. تاج حتی دوم هم نشد و پس از پاس سوم شد. پرسپولیس با 13 برد و یک شکست (در مسجد سلیمان) اول شد. بهترین خط حمله و دفاع و گلزن (صفر ایرانپاک) هم متعلق به پرسپولیس بود. پاس با 24 امتیاز و فقط دو شکست 2 بر صفر مقابل پرسپولیس دوم شد، و تاج که این بار داوران را در خدمت خود نداشت، با فاصله زیاد و با 18 امتیاز در رده سوم قرار گرفت، در یک فوتبال سالم جایگاه واقعی تیمها مشخص شد و همین سلامت باعث قهرمانی تیم ملی در جام ملتهای آسیا (1972) و راهیابی تیم فوتبال به بازیهای المپیک مونیخ شد. جالب اینکه قبل از آغاز همین مسابقات به دلیلی که سالهای بعد از انقلاب فهمیدم مشکل اخلاقی بوده، پرسپولیس، عزیز اصلی دروازه بان تیم ملی را که از دارایی به این تیم آمده بود کنار گذاشت و به جای او از هادی طاووسی دروازه بان قدیم خود استفاده کرد.

    در سال 1352 فدراسیون فوتبال به سرپرستی کامبیز آتابای روی کار آمد. این فدراسیون تا زمان انقلاب سر کار بود و رنسانس فوتبال ایران در این دوره رقم خورد. میتوانم بگویم سلامت نسبی در این دوره بر فوتبال ایران حاکم بود. جام تخت جمشید با نظم و ترتیب بسیار مناسبی برگزار میشد، و فوتبال در کل ایران سامان میگرفت. دیگر برای حضور در تیم ملی لازم نبود بازیکنان در باشگاههای بزرگ تهران بازی کنند. یادم است یکی از تصمیمات آتابای در سال 1352 خیلی سرو صدا به پا کرد، و مردم از آن حمایت ویژه کردند. طبق مصوبه فدراسیون فوتبال، اقمار یک باشگاه حق حضور در یک دوره مسابقات با حضور یکدیگر را ندارند. این باعث شد از تبانی های متعدد باشگاه تاج تهران با "تاج" های شهرستانها و نیز حضور همزمان تاج تهران و اقمار تهرانی اش در یک دوره مسابقه جلوگیری شود. تماشاچیان در امجدیه با شعار "زنده باد آتابای بت شکن" از این تصمیم حمایت کردند. در 5 دوره جام تخت جمشید، پرسپولیس با دو قهرمانی و سه نایب قهرمانی پر افتخارترین تیم بود، و پاس با دو قهرمانی، دو مقام سوم و یک مقام چهارم در رده دوم و تاج با یک قهرمانی، یک نایب قهرمانی و سه مقام چهارم در رده سوم قرار داشتند. در تاریخ پرسپولیس، دهه 50 قدرتمندترین دهه این تیم است. نتیجه فوتبال اکثرا وسط میدان تعیین میشد. فدراسیون مستقل بود. پرسپولیس تیمی هجومی بود. تعصب بازیکنان پرسپولیس و پاس به باشگاهشان ونظم داخلی در این دو باشگاه خیلی بیش از تاجی ها بود. تماشاچی پرسپولیس سه-چهار برابر تاج بود. هویت پرسپولیس در این دهه به خوبی شکل گرفت. هرگز بازیکنان نمیتوانستند برای باشگاه تعیین تکلیف کنند، عزیز اصلی باشی یا صفر ایرانپاک باید حد خود را بدانی. این بستر نسبتا پاک فوتبال آن دوره، جولانگاه تیمهای مردمی مثل پرسپولیس و تیمهای منضبط مثل پاس بود، طبعا این جا عرصه قدرت خسروانی ها و باشگاه تاج نبود. تیم ملی نیز بهترین نتایج تاریخش را گرفت. جالب آنکه تاجیهای این دوره (که خیلی شان هم در همان زمان جام تخت جمشید به باشگاههای دیگر رفتند)، پاک ترین تاجیهای تاریخ هستند گرچه اکثرشان الان دور و بر باشگاه نیستند. امثال حجازی، روشن، نصراله عبدالهی، عادلخانی، غلامحسین مظلومی، کارگرجم، کارو حق وردیان، آندرانیک اسکندریان، حسن نظری که اکثر بازیهایشان در بهترین و سالم ترین دوره فوتبال ما بوده است.

    دهه 60 وضع دیگری داشت، در آشفته بازار سالهای اول این دهه، امثال علی پروین سعی کردند با حضور در میدان، پوچی طرحهایی نظیر طرح 27 ساله ها را نشان دهند. و با رفتن علی عبده، باشگاه پرسپولیس به قولی در صندوق عقب ماشین علی پروین به کارش ادامه داد. تیمی پر تعصب، کم پول و پر تماشاگر در فوتبالی نسبتا سالم ولی بدون کوچکترین برنامه و چشم اندازی. در این زمان دو قدرت اصلی فوتبال پرسپولیس و استقلال (تاج سابق) بودند. در سالهای انتهایی این دهه، همواره استقلال بازیکنانی بهتر و نیمکتی قوی تر داشت ولی فوتبال فیزیکی و آمیخته به تعصب پرسپولیس، باعث شد این تیم 5 فصل پی در پی قهرمان تهران شود. در آن دهه لیگ ایران نداشتیم. هویت مردمی پرسپولیس بر دوش مربی و بازیکنان و حمایت تماشاگران حفظ شد. استقلال نیز در این دهه از تیمی درباری به تیمی مردمی بدل شد.

    دهه 70 تا حدودی حکایتی مشابه دهه 60 داشت. گرچه تفاوتهایی هم وجود داشت. کم کم ساختارهای جدید فوتبال شکل میگرفت. لیگی به نام آزادگان به وجود آمد. تیم ملی کم کم شکل بهتری به خود گرفت. ارتباط فوتبال ما با فوتبال اروپا شکل گرفت. بازیکنان ما در لیگهای اروپایی بازی کردند و..... . در این دهه نیز فدرت اصلی دو تیم پرسپولیس و استقلال بودند و بیشترین قهرمانی متعلق به پرسپولیس بود. ( 4 قهرمانی)، و بقیه هم نایب قهرمانی و یک مورد رده سوم بود. استقلال نیز یک یا دو بار قهرمان شد، ولی رده پایین تر از دوم و سوم نیز داشت که آمار دقیق آن در ذهنم نیست. در این دهه نیز در مجموع شرایط کثیفی بر فوتبال حاکمیت نداشت. یک تفاوت اصلی بین استقلال و پرسپولیس وجود داشت. پرسپولیس در این دهه دو صاحب داشت. پروین و عابدینی. هر یک از آنها کار خود را میکرد. پروین با اقتدار در مقابل بازیکنان و باشگاه عمل میکرد. تعصب باشگاهی جدی در پرسپولیس وجود داشت. بازیکن سالاری نبود. سختگیری داخلی در تیم زیاد بود. سکوهای تماشاچیان یکدست بود. اکثر بازیکنان در اروپا موفق بودند.بازیکنان پرسپولیس بیش از اینکه تکنیکی باشند، میبایست دونده و سختکوش باشند. استقلال متفاوت بود، در سکوها چند دستگی وجود داشت. حجازی، پورحیدری، عبدالهی و در اواخر دهه قلعه نویی هر یک هوادارانی داشتند، و با نتیجه نگرفتن هر یک، دیگری را صدا میکردند. ستارگان تیم علیه مربیان توطئه میکردند. باخت 4-3 به سایپا در زمان حجازی (که استقلالیها امروز فراموش کرده اند چقدر زجرش داده اند) نمونه این حرکات بود. طبعا در این دوره که هنوز جریانات فوتبال کثیف نبودند، و پرسپولیس در دست اهلش بود، پرسپولیس هم در صدور بازیکن موفق بود و هم در تیم ملی بیشترین عضو را داشت، و هم در سطح باشگاهی موفقترین تیم بود. و البته تیم ملی هم دوران خوبی داشت.

    اینک به دهه 80 و آغاز لیگ برتر می رسیم. پول زیاد وارد فوتبال شد. فوتبال کم کم به دست نا اهلان و غیر فوتبالی ها افتاد. از دوره سوم لیگ برتر پروژه کنار زدن پروین و مدیریت تربیت بدنی جدی شد. پدیده ای به نام "غمخوار" مدیر پرسپولیس شد و از این زمان، هویت زدایی پرسپولیس آغاز شد. پروین و روشهای او از بین رفت، بدون اینکه چیز بهتری جایگزین آن شود. یک سری مدیر کار نابلد و اکثرا غیر فوتبالی (به جز انصاری فر و مصطفوی قالتاق و در عین حال استقلالی) هر کدام مدتی روی کار آمدند و موفق شدند طی چند سال هویت مردمی را از باشگاه بگیرند. بازیکن سالاری در باشگاه حاکم شد. بازیکنی که سه چهار فصل بیشتر در تیم بازی نمیکند کاپیتان میشود و بسیاری بی بند و باری ها که در پرسپولیس قابل تحمل نبود. آخرین حلقه های ارتباط باشگاه با گذشته پر شور این تیم، کریم باقری و علی کریمی و مهدوی کیا بودند. اگر دقت کنید مربیان اکثرا نالایق این باشگاه با این سه به نوعی مشکل داشتند. پس از افشین قطبی و کرانچار که استفاده  خوبی از باقری میکردند، تدریجا او را کنار گذاشتند و همین مطلب برای مهدوی کیا و علی کریمی نیز صادق است. بخصوص این مسئله برای مهدوی کیا خیلی جدی تر است. مهدوی کیا به دلیل تداوم در فوتبال آلمان و خصوصیات فردی خود میتوانست در آینده باشگاه چه به عنوان مربی و چه به عنوان نیروی ستادی در چارت تشکیلاتی باشگاه نقش خوبی داشته باشد. ولی متاسفانه گل محمدی سعی کرد او را بازی ندهد، و نهایتا این مسائل به تراژدی خداحافظی او ختم شد.

   خداحافظی مهدوی کیا و کریمی میخهای آخر بر تابوت پر افتخار ترین و مردمی ترین تیم ایران بود. در فوتبال دهه 80 که کثافت به طور فزاینده ای از کلیه روابط و مسائل آن می بارد، هیچ جایی برای تعصب باشگاهی، تعیین نتیجه در داخل میدان، داشتن یک تیم ملی مقتدر و.... نمی ماند. اینجا رودخانه ای جاری نیست که محل شنای ماهی های زیبا با عضلات قدرتمند باشد، بلکه گودال آبی گل آلود است که پشه ها در آن تخمگذاری میکنند و نهایتا قورباغه ای در آن صدا میکند. نه، این فوتبال عرصه جولان پرسپولیس مردمی و محبوب نیست. عرصه زد وبند و تزویر و ریا و پشت هم اندازی و دزدی و مانند آن است. در باشگاه بزرگی مانند بایرن مونیخ شاهد حضور مقتدر امثال بکن باوئر، رومینیگه، هونس در جلوی صحنه و بسیاری از ستارگان باشگاه در رده های بعدی هستیم و آن وقت آقای "شیرینی" که معلوم نیست چه سوابقی دارد باید سرپرست پرسپولیس باشد. باشگاهی که بیشترین تعداد تحصیلکرده را از زمان شاهین به بعد در دامان خود داشته، هیئت مدیره و مسئولینی غیر فوتبالی دارد. باشگاهی که به دلیل فرهنگ حاکم بر آن بیشترین لژیونر را در اروپا داشت، اینک حتی نمیتواند به قطر و امارات بازیکن صادر کند. (در اینجا باید به نکته جالبی اشاره کنم. لژیونرهای موفق ما در اروپا یا پرسپولیسی بوده اند یا پاسی، زیرا استقلال به دلیل حاکم بودن فرهنگ بازیکن سالاری و در آوردن امتیازات متعدد در خارج از جریان فوتبال هرگز نتوانسته یک لژیونر به اروپا صادر کند، بهترین بازیکن آنها که جباری است بویی از فرهنگ حرفه ای نبرده و حتی در تمرینات نیز حضوری مستمر ندارد، و با چنین روشهایی در فوتبال باشگاهی درجه 2 اروپا نیز کاره ای نخواهد بود.).

    با این شرایط بر جبین این پرسپولیس بی هویت نور رستگاری نمیتوان دید، و این تیم در مقطع فعلی و در این فوتبال کثیف نمیتواند به عنوان یک باشگاه مردمی مطرح باشد. تماشاچی پرسپولیس خیلی پای این باشگاه ایستاده است، زیرا باشگاه از تاریخچه ای غنی و در عین حال کم زد و بند برخوردار است. چرا تماشاچیان استقلال در بازی برگشت به تیمشان چنین لطمه زدند، زیرا اکثرشان ریشه ای عمیق در باشگاه ندارند، و باشگاه کمتر حالتی مردمی داشته است. آنها تا نوک بینی شان را میبینند و حداقل در فوتبال دنبال عدالت نبوده اند. نکته جالبی را بگویم، چند سال پیش با یک جوان 24 ساله استقلالی سرسخت در مورد یکی از بازیهای بیرون زمین آن روز استقلال ( که بسیار هم واضح بود) صحبت کردم.پاسخ جالبی به من داد. او گفت که برای بردن استفاده از هر حربه ای مجاز است. وای بر باشگاه و فرهنگ حاکم بر باشگاهی که یک جوان 24 ساله روشنفکر ( و عرفا آرمان خواه) را وادار به این تفکر میکند. من به عنوان یک پرسپولیسی قدیمی هرگز از این نوع بردن خوشحال نمیتوانستم باشم. تلاش مستمر برای بند و بست، پیگیری فرهنگ تطمیع بازیکن تیم رقیب برای تاثیر در نتیجه مورد نظر ما، انتخاب داور دلخواه برای بازی حساس (آخرین آنها ترکی برای استقلال- فولاد) و بسیاری موارد مشابه، چیزی است که شاید برای هواداران تاج و استقلال تازگی نداشته باشد، ولی برای یک تیم مردمی چنین قهرمانی هایی زیبنده نیست. ولی کجا است آن تیم مردمی؟ من همینجا اعلام میکنم در حال حاضر پرسپولیس مرده ای بیش نیست. زیرا هویت خود را از دست داده و به اعتقاد من تاروزی که هویت جدیدی مناسب شرایط جدید به دست نیاورد، و یا به هویت واقعی خود برگردد، زنده نخواهد شد. در حالت اول من ترجیح میدهم از چنین تیمی حمایت نکنم، جون نمیتوانم جنین راحت بی عدالتی را تایید کنم، و در حالت دوم تولد دوباره این باشگاه را اعلام خواهم کرد، و این چیزی است که با واقعیتهای دور و بر نمیخواند، و یک نوع خیال پردازی است. و مجددا تیتر مقاله را در این جا تکرار میکنم: "پرسپولیس مرد، زنده باد پرسپولیس". البته مرگ پرسپولیس و مرگ باشگاههای مردمی و تعمیق فساد فوتبال در عین حال به مفهوم ضعف تیم ملی خواهد بود.

     ضمنا برای من جالب است که بسیاری از دوستان روشنفکر و عدالت طلب استقلالی ما وقتی به فوتبال می رسد، به عمق مسائل توجه نمیکنند، و دلخوش به پیروزیهای سطحی، مرگ تدریجی فوتبال را نمیبینند، و با تعابیری نظیر "قهرمانی های پرسپولیس در عصر یخبندان" (این تعبیر را از یکی از باسوادترین هواداران این باشگاه که خیلی هم مورد علاقه من است شنیدم)، و امثالهم شریک و قدردان کثافت فوتبال فعلی میشوند، و از مرگ سریع ارزشها خوشحال هم میشوند. این نوع قهرمانی ها ارزانی خودتان و این گودال گل آلود باد.  بیله دیگ بیله چغندر. قهرمان ما هم باید به فوتبالمان بیاید. 

پرسپولیس رویانیان، استقلال دکتر حاج فتل، سپاهان اصفهان (قسمت دوم)

           در ادامه مطلب روز گذشته، قسمت دوم و نهایی آن را در ادامه میخوانید.

استقلال دکتر حاج فتل

استقلال در فصل نقل و انتقالات حضوری موفق و در عین حال متفاوت با پرسپولیس داشت. بنیان تیم استقلال به دلیل ترکیب کهکشانی سال گذشته، بنیانی قوی بود، و یارگیری نیز از آغاز با نظر قلعه نویی انجام شد. در نتیجه، حاصل کار برای استقلال، ترکیبی مناسب تر و کم ریسک تر نسبت به پرسپولیس است. قلعه نویی در استقلال، نقشی مشابه پروین دهه 60 و 70 برای پرسپولیس بازی میکند. او موفق ترین مربی ایرانی در دهه اخیر است. گرچه از نظر فنی (همانند پروین) بار زیادی ندارد، ولی لابی های فوتبال ایران را به خوبی میشناسد. به خوبی میداند که میباید در مقابل مشکلات داوری جو سازی کند تا بتواند کنترل اوضاع را در دست داشته باشد. همان کاری که دنیزلی در فصل گذشته به آن توجهی نکرد، و پرسپولیس بابت آن لطمات زیادی خورد. در مسائل مرتبط با پشت پرده فوتبال که در ایران از خود فوتبال مهم تر است، قلعه نویی کاملا مسلط است. به خوبی میتواند با اعضای هیئت مدیره لابی کند. یا قلدری با بازیکنان برخورد میکند. دیگر جباری نمیتواند علیه او مصاحبه کند، زیرا میداند قلعه نویی مانند مظلومی و فتح اله زاده بزدل نیست که جلوی جباری خبردار بایستند، و او را کنار میگذارد، و اگر فتح اله زاده هم از جباری حمایت کند، قلعه نویی با فتح اله زاده درگیر میشود. قلعه نویی بابت آمدنش به استقلال به فتح اله زاده بدهکار نیست که مجبور باشد به او باج دهد. استقلال با قلعه نویی در لیگ ایران شانس اول قهرمانی است، ولی در آسیا شانس کمتری دارد. البته آمدن هنکه و استفاده درست از او و نیز حضور صالح در صورتیکه قلعه نویی بتواند در این زمینه هماهنگی لازم را ایجاد کند میتواند باعث غنای فنی استقلال شود. بزرگترین مزیت قلعه نویی نسبت به پروین، توانایی او در استفاده از دستیاران متعدد است.

    طبق جدول سایت ورزش 3، استقلال تاکنون 10 نفر ورودی (بدون احتساب مجیدی و نکونام)، و 10 نفر خروجی داشته است. برخی خروجی های استقلال بر خلاف پرسپولیس، بازیکنان شاخصی بوده اند، نظیر تیموریان، شریفات و در درجه بعد شیرزاد و یوسفی. ولی اکثر وارده های شاخص استقلال بازیکنانی هستند که یا در این تیم  ریشه دارند و یا با مربی آن کار کرده اند، نظیر صادقی، اکبر پور، بائو، جانواریو، بیک زاده که حداقل دو تا چند فصل در استقلال بوده اند و یا مانند توزی در تیم  قلعه نویی بازی کرده اند. تنها نکونام است که اگر بیاید سابقه بازی در استقلال نداشته است، ولی او هم در تیم ملی با قلعه نویی کار کرده و به دلیل سابقه زیاد در تیم ملی، با بسیاری از بازیکنان استقلال همبازی بوده است. ضمنا او فقط یک نفر است، و قطعا با تیم هماهنگ خواهد شد.البته منوچهری نیز در استقلال نبوده است، ولی بنا به قرائن و نحوه ورود او به استقلال او به این تیم علاقه دارد. این مسئله بزرگترین نقطه قوت تیم فعلی استقلال است، که بر خلاف پرسپولیس هندوانه نبریده نیست. به نظر من در ترکیب تیمی استقلال تنها نقطه ضعف در پست دروازه بانی است که رحمتی جانشینی در خور ندارد. اگر محمدی در این پست حاضر بود، برای استقلال نقطه فوت خوبی بود، ولی اگر رحمتی در انبوهی بازیهای این فصل تیم ملی و لیگ و جام باشگاههای آسیا دچار آسیب دیدگی یا افت روحی شود، دست استقلال در این پست چندان پر نیست. فارغ از این قضیه، استقلال مشکل نا آشنایی اکثر بازیکنان باهم و مربی با آنان را که در پرسپولیس مشکل عمده ای است ندارد. در مورد تعدد بازیکنان ملی پوش نیز مشکل استقلال کمتر است. ملی پوشهای فعلی استقلال عبارتند از: رحمتی، منتطری، حیدری، عمران زاده، جباری. ممکن است تحت شرایطی از برهانی، بیک زاده، میداوودی هم دعوت به عمل آید. میبینیم که استقلال بر خلاف پرسپولیس کمتر از مسائل تیم ملی متاثر خواهد بود، و این امر در این فصل، نقطه قوت تعیین کننده ای برای استقلال خواهد بود.

    با توجه به مسائلی که گفته شد استقلال از نظر ترکیب بازیکنان و مربی شرایط خیلی مناسبی دارد. بزرگترین ریسک استقلال در این فصل، فتح اله زاده و هیئت مدیره اند. فتح اله زاده به دلیل خودشیفتگی و تلاش برای زیاد صحبت کردن، همواره استاد به حاشیه بردن تیم است. ولی در این فصل، دیگر مظلومی نیست که تمکین کند. قلعه نویی خود را بالاتر از فتح اله زاده میداند و مقابله میکند، بخصوص آنکه هیئت مدیره و بخصوص رسولی نژاد را که معاون وزیر است در کنار خود دارد. از طرفی، در صورتیکه ایران در المپیک دچار مشکل شود، زیر پای وزارت ورزش سست است، و تغییر در وزارت ورزش میتواند تغییر معاون وزیر یعنی رسولی نژاد را در پی داشته باشد. آن وقت فرض کنیم تعادل قوا طوری شود که واعظ آشتیانی به استقلال برگردد. در آن صورت ترکیب او و قلعه نویی چیز عجیبی خواهد شد. به هر صورت مدیریت استقلال برای اینکه تیمش فصل موفقی را پشت سر بگذارد، فقط یک چاره دارد. حمایت از قلعه نویی و تامین مالی بازیکنان. در این حالت استقلال شانس اول قهرمانی لیگ است.

    سپاهان اصفهان

    سپاهان تیمی است که مربی و مدیریت فصل گذشته خود را حفظ کرده است. این تیم 9 نفر ورودی و 10 نفر خروجی دارد. این تیم بازیکنان بزرگی را از دست داده است. رحمان احمدی، بنگر، جلال حسینی، جانواریو، سید صالحی، بیک زاده، برونو سزار که همگی از ارکان تیم سال گذشته بودند. مهمترین واردات این تیم خلعتبری، غلامی، زنید پور، فرشید طالبی، محمد باقر صادقی و کلاه کج هستند. این یعنی افت سپاهان از نظر بازیکن، بخصوص آنکه در پست دروازه بان، تجربه صادقی خیلی کمتر از احمدی است و دو دفاع میانی قدرتمند این تیم نیز به پرسپولیس رفته اند. به نظر من کرانچار در ده بازی اول برای جا انداختن ترکیب جدید مشکلات زیادی خواهد داشت. بخصوص آنکه مسابقات یک چهارم نهایی جام باشگاههای آسیا نیز از اواخر شهریور در راه است. حذف سریع سپاهان باعث افت روحی این تیم و باقی ماندنش نیز باعث خستگی بازیکنان خواهد شد. در مجموع اگر سپاهان در لیگ، نتیجه ای بهتر از استقلال یا پرسپولیس بگیرد، میبایست به مدیریت و مربیگری این تیم تبریک گفت، زیرا مسئولیت هرگونه عدم نتیجه گیری استقلال و پرسپولیس با این ترکیب و بر اساس مطالبی که گفته شد به عهده مدیریت خواهد بود.

    از نظر من با ملاحظات فوق، شانس استقلال برای قهرمانی در این فصل بیشتر از بقیه است. پرسپولیس در صورت توانایی جمع کردن حاشیه ها دومین شانس قهرمانی است و در صورت حفظ استخوانبندی خود در سال بعد میتواند شانس اول قهرمانی باشد. سپاهان برای قهرمان شدن نیازمند لغزش رقیبان است. همانگونه که لغزش استقلال کهکشانی باعث قهرمانی سپاهان در سال گذشته شد.

پرسپولیس رویانیان، استقلال دکتر حاج فتل، سپاهان اصفهان (قسمت اول)

فصل نقل و انتقالات امسال نسبت به سال گذشته خبر سازتر بود. در فوتبال کم محتوای پر حاشیه ما فصل نقل و انتقالات شاهد بازار گرمی فوتبالیستها، کرکری خواندن مدیران و بی برنامگی همیشگی آنها بوده است. چه بسا قراردادهایی که بسته میشوند، و باشگاهها از انجام تعهدات خود عاجز میمانند، و یا فوتبالیستهایی که میدانند آسیب دیده اند، ولی با مبلغ بالایی قرارداد می بندند، و در طول فصل دست باشگاه را در پوست گردو میگذارند. به طور خلاصه در فوتبال ما مدیران و مربیان و بازیکنان اکثرا از یک جنسند، هر کدام میخواهند از این سفره باز و بی در و پیکر، لقمه ای بردارند، و چیزی که مطرح نیست، تماشاچی و هوادار است.

   اصلی ترین دلیل خبرسازتر بودن این فصل نسبت به فصل گذشته، حضور فعال رویانیان در این بازار بود. سال گذشته فتح اله زاده به دلیل بی تحرکی ذاتی کاشانی و مشکلات سپاهان، در بازار نقل و انتقالات ترکتازی کرد، و استقلال کهکشانی را ایجاد کرد. گرچه به دلیل حضور یک سر مربی متوسط مانند مظلومی و حواشی که خود فتح اله زاده و هیئت مدیره و جباری در تیم راه انداختند، نتیجه ای در خور این بازیکنان نگرفت. در این فصل هر سه این باشگاهها با خیال راحت از دور زدن قانون من در آوردی سقف قرارداد (که سال گذشته در مورد آن مطلبی در همین وبلاگ نوشتم) سعی کردند بدون محدودیت و بدون توجه به درآمدهای آتی با بازیکنان درجه یک قرارداد ببندند. در این مطلب که قبل از آغاز بازیها نوشته میشود سعی میکنم بدون تعصب باشگاهی دیدگاههای خود را در مورد تیمهایی که این سه باشگاه بسته اند بدهم. ضمنا توجه داشته باشید که اگر میگویم "پرسپولیس رویانیان"، به این دلیل است که هویت باشگاه پر سابقه و غیر دولتی پرسپولیس را کاملا متمایز از هویت فعلی این باشگاه میدانم که با رویانیان یک وضع پیدا میکند، و با کاشانی و یا مصطفوی وضعیتی کاملا متفاوت، و هیچ کدام از اینها با ریشه های باشگاه همخوانی ندارد. در مورد استقلال  نیز همین نظر را دارم. این استقلال با هویت خود تعریف نمیشود، بلکه با حضور فتح اله زاده یا قریب یا اولیایی تعریف میشود. و نام "دکتر حاج فتل" را به همین دلیل عنوان کردم. فتح اله زاده موجودی خود شیفته است که اخیرا مانند خیلیهای دیگر برای خود مدرک دکترای جعلی دست و پا کرده و حسب حال مخاطب از القاب دکتر و حاجی استفاده میکند و میگوید تماشاچیان میتوانند مرا "فتل" صدا بزنند. و آن قدر خود را مهم میپندارد که اکثرا عکس خود را در صفحه اول روزنامه اش میگذارد، و به راحتی این مسئله را قبول دارد، و میگوید پولش را خودم میدهد و حق دارم عکسم را صفحه اول بگذارم. یادم نمی آید که حتی خسروانی بنیانگزار باشگاه تاج که بودجه بی حسابی دستش بود، یک دهم "فتل" عکس خود را روی جلد تاج ورزشی گذاشته باشد. ولی در مورد سپاهان وضع فرق میکند. هویت این باشگاه تقریبا مشخص شده و شکل گرفته است. و یک هسته تفکری مشخص بر آن حاکم است. ساکت رفت و رحیمی آمد، ولی سپاهان همان سیستم سالهای اخیر را ادامه میدهد. البته کل بحث نقل و انتقال نیز در چارچوب کوچک فوتبال ما میگنجد، که کلیه بازیکنان اروپاییش را از دست داده. آخرین آنها جواد نکونام بود، که اوساسونا دیگر او را نخواست. جالب آنکه به جز عقیلی و تیموریان دیگر حتی در شیخ نشینها هم بازیکنی نداریم. که این هنوز از نتایج سحر است.

  پرسپولیس رویانیان

   پرسپولیس در این فصل بر خلاف فصل گذشته در بازار نقل و انتقال به لطف ریخت و پاشهای رویانیان با قدرت عمل کرد. متاسفانه عملکرد مدیران پرسپولیس در چند فصل گذشته به نحوی بوده که وضعیت این باشگاه را در بازار نقل و انتقالات به حالت مضحکی در آورده بود. بر اساس آمار سایت شبکه 3، چهارده بازیکن جدید به پرسپولیس آمده اند و 14 نفر نیز از این تیم رفته اند. خریدهای رویانیان مرا یاد شیخ های عرب می انداخت که در بازار نقل و انتقال اروپا اختلال ایجاد کردند، و ستاره های فوتبال را با قیمتهای عجیب و غریب به منچستر سیتی یا پاری سن ژرمن انتقال دادند. اگر به اسامی بازیکنانی که از پرسپولیس رفتند نگاه کنیم، میبینیم که رفتن هیچ یک از آنها برای این باشگاه، تاسف بار نیست، ولی تعدادی از بازیکنانی که جذب شده اند، میتوانند برای این تیم مفید باشند. ولی یک تیم را فقط بازیکنان نمیسازد. بزرگترین ریسک پرسپولیس در این فصل، مدیریت آن است. رویانیان به جز پولی که صرف آوردن بازیکنان و مربی گرانقیمت به باشگاه کرد. درمدیریت یک باشگاه ورزشی، فاقد صلاحیت و تجربه لازم است. انتصاب تازه از راه رسیده ای به نام "شیرینی" به سرپرستی تیم فوتبال، مثال خوبی از این نحوه مدیریت است. مانوئل ژوزه مربی پرسپولیس تجربه خوبی دارد، و اگر از طرف باشگاه و هواداران حمایت شود، قطعا نتیجه کارش در دراز مدت بهتر از مربیان داخلی است.

    پرسپولیس این فصل در مرحله فعلی مانند هندوانه نبریده است. مدیریت، مربیان و اکثر بازیکنان این تیم ریشه ای در گذشته پرسپولیس ندارند، و حد اقل اینکه هارمونی این مجموعه ماهها طول خواهد کشید. اگر هواداران حوصله نکنند و یا حواشی دامن این تیم را بگیرد، قطعا اوضاع خراب خواهد شد. تنها چاره پرسپولیس برای موفق بودن در این فصل، دادن اقتدار کامل فنی و مدیریت داخلی تیم به مانوئل ژوزه است، اگر جز این شود، قطعا پرسپولیس ضربه خواهد خورد. اگر پرسپولیس یکی دو شکست در اوایل فصل بخورد، اختلافات داخلی پیش خواهد آمد، و خیلی از پیشکسوتان نیز پشت مربی را خالی خواهند کرد و مصاحبه هایی علیه او خواهند کرد. اگر در این شرایط، مدیریت باشگاه و هواداران از ژوزه حمایت کنند، او میتواند همانند کرانچار در سپاهان، پس از مدتی با استفاده از تیمکت قوی خود، تیم را به موفقیت برساند. به نظر من یارگیری پرسپولیس چند اشکال داشته است، که در ادامه توضیح می دهم.

1-    بزرگترین مشکل در پست هافبک دفاعی است. "ده سوسا" برزیلی جهت این پست خریداری شده است، ولی به دلیل سوابق بازیکنان خارجی پرسپولیس و بی نظمی هایشان هنوز نمیتوان به این بازیکن اعتماد داشت. جایگزین او نیز سامان آقا زمانی است که هنوز در حد پرسپولیس نشان نداده است، احتمال دارد در صورت استفاده از فشنگچی در دفاع چپ، در این پست از پولادی هم استفاده شود. پرسپولیس در فصل قبل در این پست از مازیار زارع، بادامکی و  آقا زمانی استفاده کرد. من هنوز بضاعت پرسپولیس را در این پست بالاتر از فصل قبل نمیدانم. شاید اگر پرسپولیس در این پست، فرزاد آشوبی را به خدمت میگرفت در این فصل موقعیت بهتری داشت.

2-    پرسپولیس در فصل قبل بیشترین لطمه را از دروازه بان هایش خورد، در این فصل نیز در این پست نگرانیهایی وجود دارد. صرفنظر از شهاب گردان که احتمالا دروازه بان اصلی این تیم خواهد بود، نیلسون دروازه بان برزیلی 36 ساله نیز ناشناخته است، و مشکل بازیکنان خارجی را نیز دارد. البته حضور دروازه بان جوانی مانند عابد زاده خوب است. گرچه از او هنوز شناختی نداریم. به نظر من پرسپولیس میبایست آودوکیچ را که در فصل قبل امتحان خوبی داده بود حفظ میکرد، و از او و گردان به تناوب استفاده میکرد.

3-   مشکل دیگر پرسولیس کمبود بازیکن سرعتی است، و فقط میتوانم از رضایی و تا حدودی انصاری فر نام ببرم. به عنوان مثال خلعتبری میتوانست گزینه مناسبی باشد.

4-    تعداد زیاد بازیکنان ملی پوش نیز دیگر ریسک پرسپولیس به خصوص در سالی که مسابقات متعدد ملی پیش رو است، خواهد بود. گردان، ماهینی، حسینی، بنگر، پولادی، علی کریمی، نوری، انصاری فرد، قاضی، رضایی،نوروزی، فشنگچی 12 نفر بازیکنی هستند که پتانسیل حضور در لیست تیم ملی و اردوها را دارند. مسائل مختلفی نظیر خستگی در اردوها، مسائل روحی و روانی ناشی از نتایج تیم ملی و مانند آن میتوانند برای این تیم مشکلات زیادی ایجاد کنند. یادآوری میکنم که در مسابقات مقدماتی جام جهانی 1998 که استخوان بندی اصلی تیم ملی را بازیکنان پرسپولیس تشکیل میدادند، عملا پرسپولیس از مسابقات لیگ کنار کشید. تعدد ملی پوشان همواره باعث بروز مشکلاتی برای تیم میگردد.

در پایان به نکته دیگری نیز باید اشاره کنم. انتقادات زیادی از باشگاههای بزرگ در مورد نداشتن تیمها جوان و نوجوان میشود. گرچه قبول دارم که باشگاههای بزرگ ما دنبال پشتوانه سازی نیستند، ولی حتی اگر این کار را میکردند به خاطر قانون غلط الزام حضور بازیکنان سرباز در تیمهای نظامی، ارتباطشان را با این جوانان از دست میدادند. مگر ذوب آهن از چند سال پیش بازیکن 17 ساله ای به نام محسن مسلمان را در ترکیب خود نداشت. او اینک دو فصل است که در ذوب آهن بازی نمیکند و یا احسان حاج صفی که در سپاهان تربیت شد، دوفصل است که در تراکتور سازی بازی میکند. باید توجه داشت که قوانین من در آوردی ایران خود به خود باشگاهها را به دوری از پشتوانه سازی تشویق میکند.

 به دلیل طولانی شدن مطلب، ادامه آن را فردا خواهم نوشت.  

    تماشاگران فوتبال در 4 دهه مختلف  (قسمت اول)  

این روزها بحثهای زیادی در مورد ویژگیهای تماشاگران ایرانی میشود. در این یادداشت سعی من بر این خواهد بود که با استفاده از تجارب شخصی خود، کمی در مورد نحوه حضور تماشاچیان فوتبال در استادیومها و نحوه برخورد آنها با تیمها در دوره های مختلف صحبت کنم. جالب آنکه حضور من در ورزشگاهها، هرگز یک حضور مداوم نبوده است. بلکه در مقاطعی به صورت نسبتا پیوسته و پس از گسستگی زیاد مجددا به صورت نسبتا پیوسته صورت گرفته است، و همین گسستگی های زمانی میتواند تصویر روشن تری از دوره های مختلف بدهد. به دلیل طولانی بودن مطلب آن را در دو یا سه قسمت خواهم نوشت.

    من در 3 دوره متفاوت به تماشای مسابقات فوتبال رفته ام.

    دوره اول، حد فاصل سالهای 1352 تا 1356 در دوران نوجوانی که به استادیومهای امجدیه (شهید شیرویه امروز)، آزادی و پس از قبولی دانشگاه شیراز (پهلوی آن زمان) به استادیوم ارتش سوم شیراز می رفتم. در تهران تماشاچی بازی های پرسپولیس (شامل یک دربی) و در شیراز به تماشای بازیهای تیم برق شیراز می رفتم. کلیه بازی هایی که در این دوره دیدم در چهارچوب جام تخت جمشید بودند. در این دوره حدودا 15 بار برای تماشای فوتبال به ورزشگاه رفتم. البته تماشای بازیهای آسیایی تهران برای رشته های غیر فوتبالی جای دیگری دارد که موضوع این بحث نیست، ولی شاید برای نشان دادن تصویر یک دوران، روزی در مورد آن بنویسم.

    دوره دوم، در سال 1367 با پروژه ای در ورزشگاه آزادی درگیر بودم، و با لطف مسئول ورزشگاه در آن زمان، امکان تماشای مسابقات را از جایگاه ویژه یا سکوهای خاص وجود داشت، و تماشای فوتبال در استادیوم برای من که دیگر از  دوره نوجوانی خارج شده و حال و هوای دیگری پیدا کرده بودم، ممکن شد. در این دوره چهار بازی در چارچوب جام باشگاههای تهران از تیم پرسپولیس دیدم. جالب آنکه به علت احتمال ازدحام زیاد، و فرض اینکه حضور من باعث عدم حضور یک هوادار فعال میشود، مسابقه پرسپولیس- استقلال را ندیدم.

     دوره سوم، در سالهای 1377 و 1378 بود، این بار، حضور من به خاطر بردن پسرم به ورزشگاه بود. در این دوره نیز حدود 5 بازی از پرسپولیس در چارچوب جام آزادگان یا جام حذفی را دیدم.

    حال فضای ورزشگاهها را در هر دوره به تفکیک تصویر میکنم. در دوره اول، به جز یک بازی دربی، بقیه بازیها را در ورزشگاه 30 هزار نفری امجدیه میدیدم. بعضی روزها فقط یک بازی و بعضی وقتها دو بازی برگزار میشد. تماشاچیان قبل از بازی پرسپولیس، مثلا یک بازی از تیم پاس یا  هما می دیدند، و بعد، بازی پرسپولیس شروع میشد. حداقل تماشاچی حاضر در ورزشگاه در یک روز وسط هفته، 25 هزار نفر بود. یادم میآید که برای بازی پرسپولیس- ملوان در جام دوم تخت جمشید که ساعت سه و نیم بعدازظهر پنجشنبه یک روز پاییزی سال 1353 برگزار میشد، ساعت سه و ده دقیقه به ورزشگاه رسیدم، و احتمال داشت که بلیط به آخر صفیها نرسد، و بلیط پنج تومانی را در بازار سیاه به 7 تومان خریدم. میتوان گفت در آن روز 90 درصد ورزشگاه پر بود. پس از افتتاح ورزشگاه آزادی، فقط دربی ها و بازیهای مهم ملی در این ورزشگاه برگزار میشد. دربی بازی رفت جام سوم تخت جمشید را در یک روز جمعه اردیبهشت 1354 در این ورزشگاه  دیدم. تعداد تماشاچی، به گفته مجلات آن موقع حدود  60 تا 65 هزار نفر بود. تماشاچیان پرسپولیس نیز بیش از دو برابر تاجی ها بودند. هنوز این همه بزرگراه و مسیر دسترسی در اطراف ورزشگاه نبود. میبایست به میدان انقلاب میرفتیم و از آنجا با اتوبوسهای مخصوص ورزشگاه به استادیوم میرفتیم.رفت و آمد نسبت به امروز مشکل تر بود، و جمعیت تهران نیز کمتر از یک سوم امروز بود. همه آمارها حاکی از کاهش چشمگیر تماشاگر نسبت به آن روزگار است.

     به یاد نمی آورم که هرگز تماشاچیان پرسپولیس بازیکن خودی و یا مربی را هو کنند، و یا شعاری علیه او بدهند. بگذارید مثالم را از بازیهایی بزنم که پرسپولیس در آن ناموفق بود. در همان بازی ملوان بازی 2-2 مساوی تمام شد، در حالی که پرسپولیس بعد از تاج در مقام دوم قرار داشت و برای ماندن در کورس قهرمانی به پیروزی در این بازی نیاز داشت. پرسپولیس گل اول را در دقیقه 12 زد، یک گل در نیمه اول و یک گل در اوایل نیمه دوم خورد، که در آن اشتباه جدی هادی طاووسی دروازه بان پرسپولیس کاملا مشهود بود. هیچ شعاری علیه طاووسی داده نشد، و تماشاچیان نزدیک من میگفتند اشکال طاووسی این است که در زیر نورافکن دیدش ضعیف میشود و بازیش افت پیدا میکند. تیم پرسپولیس در شرایط عقب بودن تشویق میشد تا بالاخره گل مساوی را زد. پس از آن پرسپولیس مرتبا حمله میکرد، و دروازه بان ملوان می درخشید. کسی به بازیکنان ملوان توهین نمیکرد، و فقط چند مورد آن هم نه به صورت شعار جمعی بلکه متلکهایی از سوی یکی دو نفر علیه غفور جهانی بازیکن شاخص ملوان گفته میشد. محمد بوقی بوق میزد و تماشاچیان، پرسپولیس را تشویق میکردند. در پایان بازی نیز از نظر تماشاچیان پرسپولیس سر بود، و با بد شانسی مساوی کرده بود، و انتقادی از کسی نداشتند، فقط آرزوی دروازه بانی در حد ناصر حجازی را داشتند و میگفتند اگر ما حجازی را داشتیم، همیشه قهرمان میشدیم. یک قسمت از زیر جایگاه نیز در اختیار تماشاچیان تاجی بود. اگر توهینی بود نثار آنها و باشگاه تاج و علی جباری کاپیتان تاج میشد. البته شعار علیه جباری نسبت به شعارهای امروز شاید رقیق تر بود. مثلا یک عده از هواداران، شعار تاجی ها را تکرار میکردند. " جباریه، جباریه، جباری" و بعد گروه دیگری پاسخ میدادند :"پیرزنه، پیرزنه، پیرزن" که کنایه از موی بلند جباری و حالت کلی قیافه او بود. البته شعارهای علیه تاج، رکیک تر بود . رایج ترین آن: "تاج نامرد" با آهنگی شبیه "علی دایی" امروز بود که هم کنایه ای به زدوبندهای خسروانی رییس باشگاه تاج علیه سایر تیمها و حق کشی های داوری در زمان ریاست او بر سازمان تربیت بدنی بود، و شاید شیطنتی هم علیه شاه. رکیک ترین شعار علیه تاج هم این بود. "هر چی درخت کاجه، همش تو ... تاجه". بد نیست بعضی شعارهای تاجی ها علیه پرسپولیس را بگویم. وقتی تماشاچیان پرسپولیس، یک صدا فریاد میزدند :"پرسپولیس". تاجی ها با هم فریاد می زدند: "هیچ گهی نیس." . پرسپولیسی ها کم کم یاد گرفتند در پاسخ این شعار بگویند: "تو تیم تاج فراوونه، تو تیم تاج فراوونه.". شعار دیگر تاجیها علیه پرسپولیسیها و در پاسخ به شعار مشابه آنها در مورد درختان کاج بود: "هر چی تفنگ پلیسه، همش تو ... پرسپولیسه.". ( خوشم می آید که هر دو طرف از کیسه خلیفه میبخشیدند). البته گفتن لنگی ها هم از همان موقع رواج داشت.

     موضوع دیگر شعارها ، انتقاد از داور بود، که در این مورد شعارهای دو طرف یکسان بود. البته باید بگویم که پس از کنار رفتن خسروانی از ریاست سازمان تربیت بدنی، مشکلات داوری یکطرفه به نفع باشگاه تاج و علیه حریفانش تقریبا حل شد. و به خصوص در سالهای جام تخت جمشید، مشکل داوری جهت دار خیلی کم بود، و بسیار کمتر از امروز. ولی برخی تماشاچیان بی تاب بودند، و به محض دیدن تصمیم خلاف میلشان، علیه داور  شعار معروف :" شیر سماور، تو ... داور" را سر میدادند. گاهی هم "تیر و تبر" جای شیر سماور را میگرفت، ولی متاسفانه مورد استعمالش یکی بود.  باید اعتراف کنم که امروز به دلیل پخش مستمر تلویزیونی و برنامه هایی مانند 90، تماشاچیان احاطه بیشتری بر قوانین دارند. در آن روزگار دانش داوری خیلی ضعیف تر از امروز بود، و البته داوران هم به دلیل نبودن دوربین در بسیاری از بازیها نسبت به امروز از بسیاری انتقادات مصون تر بودند. ضمنا باید اعتراف کنم که هرگز در این دوره، زنی را به عنوان تماشاچی در ورزشگاه ندیدم. البته من همیشه روبروی جایگاه می نشستم، و شاید خانمها در زیر یا بغل جایگاه می نشستند.

    حال به دربی میپردازم که در ورزشگاه آزادی دیدم. بد نیست کمی از شرایط آن دوره بگویم که برای امروزیها بهتر قابل قیاس باشد. دربی ششمین بازی پرسپولیس در جام سوم تخت جمشید بود. جام اول تخت جمشید را پرسپولیس برده بود، و جام دوم را تاج. برای پرسپولیسی ها از دست دادن جام دوم خیلی ناگوار بود. همایون بهزادی دیگر بازی نمیکرد و در جام سوم مربی تیم و جانشین آلن راجرز انگلیسی شده بود. پرسپولیس استارت شایسته ای در جام سوم نداشت. از 5 بازی 6 امتیاز گرفته بود. آن زمان بردها دو امتیازی بود ، و پرسپولیس 2 برد، 2 مساوی و یک باخت تا روز سوم داشت. در آن زمان، باختهای تیمهای بزرگ کمتر از امروز اتفاق میافتاد. پرسپولیس در جام اول بدون باخت قهرمان شد و در جام دوم هم 3 باخت داده بود. اگر پرسپولیس در دربی باخت دوم را تجربه میکرد، پدیده ای خارق العاده و بی سابقه بود.

    پرسپولیس بازی را هجومی آغاز کرد. فشار تماشاچیان پرسپولیس روی تیم خود زیاد بود. تاکتیک رایکوف مربی تاج نیز معمولا دفاعی بود، و سعی میکرد با ضد حمله گل بزند. تاج در نیمه اول دو گل به همین روش به بهرام مودت دروازه بان پرسپولیس زد، و حملات پرسپولیس به نتیجه ای نرسید. تماشاچیان پرسپولیس مدت محدودی بعد از گل دوم ساکت بودند، و ذز بقیه بازی تیم خود را تشویق و تاجی ها را هم هو میکردند. در دقیقه حدود 50، صفر ایرانپاک که در آن فصل در غیاب بهزادی و با افول نسبی کلانی، بهترین مهاجم پرسپولیس بود، روی یک ضربه کرنر که توسط پروین (یا آشتیانی) زده شد. گل پرسپولیس زده شد. ورزشگاه از شادی هواداران پرسپولیس منفجر شد، ولی تاج به همان روش گلهای اول و دوم یعنی ضد حمله و تک به تک شدن مهاجم تاج پس از دریافت پاس عمقی با دروازه بان پرسپولیس گل سوم را هم زد. پرسپولیسی ها  فهمیدند در این روز کاری از دستشان بر نمی آید، ولی تا پایان، علیرغم شرایط نامناسب شان در جدول، هرگز شعاری علیه مربی کم تجربه و یا بازیکنان و یا خط دفاعی شان ندادند، تماشاچیان فکر میکردند جانشینان کاشانی و بیوک وطنخواه نیاز به فرصت دارند تا در این پست جا بیافتند. حتی وقتی در دقیقه 90، ضربه آزاد و دوضرب، داخل محوطه جریمه نصیب پرسپولیس شد، و داور خارجی یک بار نیز حکم به تجدید ضربه داد، تماشاچیان مشتاقانه شاهد صحنه بودند. انگار نه انگار که در هر حال پرسپولیس میبازد. نکته جالب بعد از این بازی، اینکه تاجیها روی پرسپولیسی ها، در پاسخ 6 تایی ها  لقب 3 تاییها گذاشتند.

    پرسپولیس در هفته بعد، یک بازی ضعیف مقابل هما داشت و در آن بازی نیز بدون گل مساوی شد. یعنی از 7 بازی صاحب 7 امتیاز شد، و عملا وضع بدتر شد. بیوک وطنخواه کاپیتان سال قبل،  (فکر کنم قبل از بازی با هما ) جانشین همایون بهزادی شد. سالها بعد خواندم بهزادی در اعتراض به عدم تحرک تعمدی باشگاه در پیگیری شکایت او از دوپینگ بازیکنان تاج در دربی، استعفا داد. جالب آنکه هواداران کماکان پشت تیم را خالی نکردند، تا جایی که پرسپولیس بعد از بازی با هما، 8 برد پیاپی به دست آورد و در همان نیم فصل با 23 امتیاز قهرمان نیم فصل شد، و در پایان فصل نیز فکر کنم با 44 امتیاز و بدون هیچ شکست دیگری قهرمان شد.

    بدترین خاطره من از تماشای بازیهای پرسپولیس، اولین بازی پرسپولیس با شهباز در جام چهارم تخت جمشید بود. بازی در یک روز وسط هفته (فکر کنم دوشنبه) در اوایل بهار 1355 در امجدیه با حضور حدود 25 هزار نفر برگزار شد. شهباز، همان شاهین بود که مجددا اجازه حضور در مسابقات را گرفته بود، حسین کلانی گلزن پرسپولیس که همیشه از بازیکنان خیلی محبوب من بود، به خاطر ادای دین به دکتر اکرامی به شهباز رفته بود. جالب آنکه دو تا از ستارگان تاج یعنی غلامحسین مظلومی و رضا عادلخانی نیز به این باشگاه رفته بودند. من از سال قبل که شهباز در تدارک صعود به جام تخت جمشید بود، فکر میکردم که پس از آمدن شهباز به جام تخت جمشید، ما پرسپولیسی ها باید شهباز را هم ( البته به اسم شاهین) تشویق کنیم. وقتی گوینده ورزشگاه در آغاز بازی مانند همیشه اعلام کرد "شماره 8 مهندس حسینعلی کلانی" و من آماده تشویق بودم که ناگهان صدای "هو" عده نه چندان کمی از پرسپولیسی ها را شنیدم، بهت زده شدم. کلانی یکی از بهترین گلزنهای ملی و باشگاهی بود. یک سال به خاطر پرسپولیس از پاییز 1349 تا پاییز 1350 از فوتبال محروم شده بود. در مجموع 6 گل به تاج زده بود. دیگر باید برای پرسپولیس چکار میکرد. حالا هم که به خانه خودش باشگاه شاهین برگشته بود. بگذریم که عملا شاهین منشا قدرت و محبوبیت پرسپولیس بود. جوان تر از آن بودم که بازیهای قدرت را درک کنم، ولی از آن روز فهمیدم مسائل فوتبال به این سادگی و پاکی که من می پندارم نیست. این آخرین باری بود که برای تماشای یک بازی پرسپولیس به ورزشگاه رفتم. البته خود بازی هم در مجموع سرد و کم حادثه بود و بدون گل به پایان رسید. لازم است بگویم که تماشاچیان تاجی نیز همین معامله را با مظلومی و عادلخانی کردند. البته آنها را کمتر از پرسپولیسی ها مستحق سرزنش میدانم، زیرا برای تاجیها، شاهین خانه دشمن بود، و خسروانی زمانی که بر راس تربیت بدنی بود، این باشگاه را منحل کرده بود. جالب آنکه در پایان این فصل، پاس اول، پرسپولیس دوم، شهباز سوم و تاج چهارم شدند.

    در تابستان همین سال در دانشگاه پهلوی شیراز قبول شدم، و به شیراز رفتم. در آن زمان، تیم برق شیراز در جام تخت جمشید حضور داشت. اسکلت این تیم چند تن از بازیکنان تیم ملی جوانان دست پرورده حشمت مهاجرانی نظیر غلامحسین پیروانی، علیرضا قشقاییان، کلانتری، دره شوریان، برخی بازیکنان شیرازی و تک و توک بازیکنان خوزستانی و بوشهری و یک بازیکن اصفهانی (توتونچی) و دروازه بانی تهرانی (نادر فریادشیران) بود. یک مربی با کلاس به اسم عباس رضوی هم داشتند که بعد از انقلاب در احتمالا مجارستان مربیگری کرد، و در بازگشت مجدد به ایران در مدت محدود مربیگری خود ناموفق بود. در آن زمان بازیهای شیراز در استادیوم ارتش سوم با گنجایش تقریبا 10 هزار نفر برگزار میشد که معمولا بین 6 تا 8 هزار نفر به استادیوم می آمدند. تماشاچیان شیرازی خیلی با تهرانی ها فرق داشتند. به کسی توهین نمیکردند، بازیکنان خود را صمیمانه و بعضا با الفاظ دوستانه مخصوص شیرازی ها تشویق میکردند. خیلی با بازیکنان رفتار خودمانی داشتند. مثلا "الیاس عبدالهی" را "الو" میگفتند، به پیروانی نیز از همان زمان "غلام" میگفتند که بعدها شد "شاغلام". برق شیراز در مجموع زیبا بازی میکرد، با توجه به میانگین سنی پایین آنها، فکر میکنم در صورت ادامه جام تخت جمشید کم کم جزء 3 تیم بالای جدول میشد. اهل ضد فوتبال و حتی بازی دفاعی هم نبود. در ورزشگاه همه برق را تشویق میکردند، و تنها گروهی که تیم مقابل را تشویق میکردند، سربازان بودند که حدود 400 تا 500 نفر بودند که معمولا در گوشه جنوب شرقی ورزشگاه می نشستند، و احتمالا به خاطر دوری از خانه و از لج شیرازیها، گهگاه تیم مقابل را تشویق میکردند، و تماشاچیان شیرازی، یک صدا و بدون عصبانیت فریاد میزدند : "آش ش ش ش ". بهترین مثالی که شخصا شاهد آن بودم و تفاوت آن زمان با امروز را نشان می دهد، بازی برق شیراز با تاج تهران در فروردین 1356 و در جام پنجم تخت جمشید بود. تاج با تمام قدرت خود و با حضور ستاره آن زمان خود حسن روشن، 3 بر یک مغلوب برق شیراز شد، ولی اثری از تشویق تاج به جز از طرف همان سربازان که این بار کمی باحرارت تر بودند، ندیدم. در حالی که امروز شاهدیم که در بازیهای پرسپولیس یا استقلال در شیراز، طرفداران تیم شیرازی در اقلیتند. به هر صورت این بازی، آخرین بازی بود که قبل از انقلاب در ورزشگاه دیدم، و پس از آن سیر وقایع و گرایش من به مسائل سیاسی، فضای ذهنی دیگری را رقم زد که پاسخگوی آن ورزشگاهها نبودند.

   در مورد دوره اول به اندازه کافی پرچانگی کردم. فقط باید با گفتن یک نکته قسمت اول این مطلب را تمام کنم. تماشاچیان ایرانی هرگز در آن زمان برای تشویق تیم خود، سرودی نداشتند. یادم می آید پی از قهرمانی پرسپولیس در جام باشگاههای ایران در سال 51-1350 آهنگی برای این تیم ساخته شد به نام "پرسپولیس همیشه بازم برنده میشه"، ولی این آهنگ گرچه توسط برخی هواداران و به طور فردی زمزمه میشد، هیچگاه به صورت سرود در نیامد، و جمعیت آن را نخواند.  

  مروری کلی بر تیمها در پایان نیم فصل لیگ برتر

       نیم فصل یکی از ضعیفترین و کم تماشاچی ترین دوره های لیگ برتر فوتبال ایران پایان پذیرفت. برخی ویژگیهای اساسی این نیم فصل که به این امر انجامیده، عبارت بودند از:

-         ضعف یارگیری تیمهایی که به علت رعایت نسبی طرح 350 میلیون تومان، یاران خوبی جذب نکردند و یا مانند باشگاههای اصفهانی ستاره های خود را از دست دادند.

-         مشکلات مالی اکثر تیمها و عقب افتادن حقوق بازیکنان و مربیان.

-         تفاوت سطح نه چندان جدی تیمها و اختلاف ناچیز امتیازات در رده های مختلف (به جز تیم اول). دلیل این امر افزایش قدرت تیمهای رده پایین نیست، بلکه ضعف تیمهای مقتدرتر است.

-         درصد بالای نتایج مساوی و محافظه کاری تیمها که به این امر می انجامد. بیش از یک سوم بازیها به نتیجه مساوی رسیده است، در حالیکه در انگلستان فقط 21 درصد نتایج، مساوی است.

-         ضعف اکثر مربیان و مدیران باشگاهها و کادر سرپرستی تیمها.

-         مشکلات ورزشگاهها.

-         مشکلات داوری.

-         عدم تعصب بازیکنان نسبت به باشگا هها.

-         قدرت گرفتن انگل هایی به اسم لیدر دور و بر باشگاهها و در ورزشگاهها.

-         حاشیه های فراوان تیمها که عمدتا ناشی از مسائل فوق میباشند.

هدف این مقاله تحلیل این امر نیست، بلکه مروری است گذرا بر شرایط تیمهای مختلف با نگاه به جدول رده بندی نیم فصل، با استفاده از جدول رده بندی نیم فصل امسال و پایان فصل گذشته به نقل از سایت "ورزش3". سایر موارد از انچه در ذهن دارم نقل میگردد.

1-    استقلال (36 امتیاز) – قبل از آغاز فصل با یارگیری خوب استقلال، صدر نشینی و حتی قهرمانی این تیم قابل پیش بینی بود. عدم ترس استقلال از قانون سقف قراردادها و حتی پشتگرمی استقلال به این قانون، به دلیل حضور فتح اله زاده در راس فدراسیون و رابطه خوب او با عزیز محمدی و چیره دستی فتح اله زاده در ترکاندن بمبهای واقعی و بعضا ترقه، این امکان را برای استقلال فراهم کرد و در اکثر دوره نقل و انتقالات استقلال در این زمینه بدون نگرانی و با دست باز عمل کرد. و ضمنا از ابتدای فصل قابل پیش بینی بود که اگر استقلال در این فصل، ضربه ای بخورد از داخل باشگاه است. پاشنه های آشیل استقلال میتوانست حاشیه سازیهای فتح اله زاده، تضاد بین او و مظلومی، تضاد بین ستارگان تیم بخصوص با توجه به حضور کرار و ولید علی، آسیب دیدگی احتمالی جباری، آسیب دیدگی احتمالی رحمتی، عدم صید مدافع خوب و خروج برخی مدافعان قدیمی استقلال نظیر صادقی، کوشکی و شکوری باشد. گرچه برخی از این عوامل استقلال را در مقاطعی آزار داد، ولی از یک طرف دامنه بحرانها محدود بود، و از طرف دیگر رقبا کم توان بودند. به اعتقاد من بزرگترین برگ برنده استقلال در این فصل پس از تشکیل یک تیم کهکشانی، حضور موفق و آرام کننده منصور پور حیدری است. او بزرگترین نعمت برای استقلال است، و من بسیاری از موفقیتهای استقلال در این فصل را به حساب او و در بین بازیکنان به حساب جباری، رحمتی و مجیدی میگذارم. به نظر من استقلال در نیم فصل دوم نیز با توجه به حاشیه امنیت 6 امتیازی، دلیلی برای قهرمان نشدن ندارد، و در صورت بروز مسائل فوق و به مشکل خوردن استقلال، از بین رقبا تنها به سپاهان شانس حضور در کورس قهرمانی را میدهم.

2-    سپاهان (30 امتیاز) – کاهش چشمگیر بودجه این تیم و تاثیرات روانی قانون 350 میلیون تومان در آغاز فصل باعث از دست دادن قلعه نویی و چند نفر از ستاره های آن شد. سپاهان با زرنگی خاص اصفهانی ها در یک چهارم آخر دوره نقل و انتقالات به پوشالی بودن قانون پی برد، در اینجا بود که کمی بازار را به دست گرفت، و توانست حسینی مدافع فصل قبل خود را از چنگ فتح اله زاده در آورد، و در این راه حضور تاج در فدراسیون فوتبال، کمک بزرگی بود. تغییر مدیریت قوی و چند ساله این تیم (استعفای ساکت) نیز ضربه بزرگی بود. حاشیه های ناشی از حضور بوناچیچ هم مشکل زا بود. حذف پر حاشیه این تیم از جام باشگاههای آسیا علیرغم پیروزی در دیدار رفت و برگشت مقابل السد گرفتاری بعدی بود. ولی به نظر میرسد با حضور کرانچار و ایجاد ثبات نسبی در مدیریت تیم، برخی مشکلات حل شده اند و نتایج خوب سپاهان در دیدارهای آخر این تیم را تدریجا به رده دوم رساند. سپاهان اگر گرفتار مشکل مدیریتی و یا مشکلات مالی نشود، حداقل میتواند مقام دوم خود را حفظ کند، و در صورت لغزش استقلال نیم نگاهی به قهرمانی داشته باشد. جالب آنکه این تیم تاکنون بهترین خط دفاعی را داشته است.

3-    نفت تهران (30 امتیاز) – تیمی است که نسبت به بضاعت خود بهترین نتیجه را گرفته است. احتمالا طرح 350 میلیون را رعایت کرده است. این تیم تا آخرین روزهای نقل و انتقالات ممکن بود از اراک سر در آورد. یکی از بزرگترین نقاط قوت تیم، هماهنگی بازیکنان پس از 3 سال بازی در کنار هم و کنترل خوب فرکی بر این تیم است. من قبلا فرکی را مربی قابلی نمیدانستم، ولی حضور چند سال اخیر او در نفت موفقیت آمیز بوده است. امروز میگویم فرکی نشان داد با استفاده از نظم و ترتیبی که در مکتب پاس تهران آموخته میتواند در بسیاری از باشگاهها مربی موفقی باشد، ولی شاید انتخاب او به عنوان نفر دوم کادر تیم ملی در سالیان متمادی چندان درست نیست. کما اینکه به نظر نمیرسد او بتواند در تیمهای پر ستاره و پر حاشیه استقلال و پرسپولیس و حتی سپاهان به اندازه نفت، موفق باشد. به هر حال فکر میکنم فرکی و نفت هر دو به هم مدیونند، زیرا هیچ یک بدون دیگری در حال حاضر چنین جایگاهی نداشت. من پیش بینی میکنم که نفت با حفظ جایگاه فعلی در پایان فصل کار بزرگی انجام خواهد داد، و چندان امیدی به رسیدن این تیم به رده اول یا دوم را ندارم. مگر حاشیه ها و یا بی پولی برای استقلال و سپاهان مشکل جدی ایجاد کنند، مشکلی که تیم ارزان نفت با بازیکنان بی ادعایش کمتر با آن مواجه خواهد بود. نفت در فصل گذشته رده سیزدهم بود.

4-   تراکتور سازی (29 امتیاز) – از تراکتور سازی با قلعه نویی و این بازیکنان، انتظار بیشتری میرفت. به نظر میرسد قلعه نویی داخل باشگاه و با هواداران تبریزی با مشکلاتی روبرو است. با تسلطی که تا به حال قلعه نویی در لیگ برتر نشان داده ، فکر کنم راههای موفقیت در این لیگ و مقابله با بازیکن سالاری را بلد است. تیمهای او ممکن است در بازیهای بین المللی نتایج خوبی نگیرند، ولی قلعه نویی در بازیهای داخلی و شناسایی کلیه مسیرهای موفقیت در آن متخصص است. احتی توانایی دارد با اعتراضاتش، شرایط داوری را در وسط یک مسابقه به نفع تیمش در آورد. به اعتقاد من، اعتماد مدیران تراکتور سازی به قلعه نویی میتواند این تیم را در این فصل به رده های بالاتر و حتی قهرمانی برساند. آنها نباید نگران باشند که قلعه نویی بازیکنانی نظیر کیانی را از تیم کنار بگذارد. قلعه نویی در استقلال و بعد در سپاهان، بازیکنان بزرگتری را گوشمالی داد. این جزئی از روش مربیگری او است، و باشگاهی که او را استخدام میکند باید به این نکته توجه داشته باشد. تراکتور سازی فصل گذشته در رده پنجم قرار گرفت.

5-    صبای قم (29 امتیاز) – مانند نفت، این تیم نیز بهترین نتیجه را با توجه به بضاعت خود گرفت. من قبلا ویسی را زیاد جدی نمیگرفتم، ولی به نظر میرسد او نیز علیرغم برخی صحبتهای حاشیه ای، مربی خوبی است و توانسته با استفاده از جمعی بازیکن جوان و با انگیزه در کنار رضا عنایتی، تیم موفقی بسازد. و در این فصل با توجه به مشکل مالی اکثر تیمها، تیم کم حاشیه او که به پول زیادی هم نیاز ندارد، تا به حال خوب درخشیده است. نمیدانم رفتن بازیکن با تجربه ای از صبا به استقلال، آیا میتواند در حرکت این تیم در نیم فصل دوم خللی ایجاد کند یا نه، ولی حد اقل میتوانم بگویم نفت و صبا توانستند یک رویکرد را برای تیمهای کم بودجه نشان دادند، و همین میتواند مهمترین خاصیت این دو مربی و این دو تیم باشد. این تیم در پایان فصل گذشته در رده دهم قرار گرفت.

6-    ذوب آهن (24 امتیاز) – با فاصله امتیازی نسبتا زیاد از صبای قم، ذوب آهن قراردارد. تیم سوم سال گذشته و تیم رده بالایی سالهای اخیر، پس از تغییر مدیریت و حتی بازداشت مدیر قبلی به اتهامات مالی و مشکلات جدی مالی این فصل و از دست دادن خلعتبری، در این فصل شرایط دشواری را میگذراند. ابراهیم زاده حریف این مشکلات نیست، و وقتی حداقل آرامش در تیم حاکم نباشد، دیگر از مسائل فنی نمیتوان صحبت کرد. با توجه به سیاستهای دولت، دورنمای روشنی برای ذوب آهن وجود ندارد. مشکلات مالی حتی به آنجا رسیده بود که ذوب آهن میخواست در برخی از رشته های ورزشی، تیمهایش را منحل کند. اینها همه مشکلات باشگاهداری دولتی است که میتواند حتی یکی از تیمهای نسبتا با ریشه را فلج کند. من در نیم فصل دوم به تحول این ذوب آهن با این شرایط روحی امیدی ندارم. گرچه افول یکی از قطبهای لیگ در چند سال اخیر ناراحت کننده است.

7-    داماش گیلان (23 امتیاز) – داماش در این فصل به لیگ برتر آمد. عابدینی خریدهای خوبی کرده بود. داماش در 5-6 بازی اول با دینورزاده که تجربه لیگ برتر را نداشت، خوب نتیجه نگرفت، و این امر موجب روی کار آمدن ابراهیم قاسم پور شد. قاسم پور بهتر کار کرد، و تیم را بالا کشید و فاصله آن را تا صدر جدول کم کرد، ولی پس از مسائل مرتبط با اختلاس سه هزار میلیاردی مشخص شد سرمایه باشگاه از طریق اختلاس و کانالهای مرتبط با بانک آریا تامین شده و حسابهای داماش مسدود شد. پس از این مشکلات مالی، داماش در هفته های اخیر نتایج بدتری گرفت. ولی به هر صورت رده هفتم برای این تیم، خوب است و به احتمال زیاد با در نظر گرفتن مسائل مالی و حاشیه هایی که در تیم و در ارتباط آن با تماشاگرانش دیده میشود، آرزوی داماش میبایست ماندن در این رده میباشد، و گرنه رده داماش احتمالا دو رقمی خواهد بود و خطر سقوط نیز برای این تیم متصور است. بخصوص رفتن مهدوی کیا و محمدی به این تیم لطمه زیاد خواهد زد.

8-    صنعت نفت آبادان (23 امتیاز) – این تیم در سال گذشته در رده نهم ایستاده بود، و تیم فصل گذشته آن با این فصل، یک فرق بزرگ داشت. تیم فصل قبل با مربی پرتغالی خود که به نظرم اسمش کاسیمیرو بود، در بازیهای خانگی خوب امتیاز میگرفت و در خارج از خانه ناموفق بود و بعضا باختهای سنگینی در خارج از خانه داشت. کما اینکه تفاضل گل(18-) این تیم در فصل گذشته تا تیم 16 جدول دیده نمیشد. حواشی فصل گذشته موجب برکناری مربی پرتغالی و استخدام غلام پیروانی شد. ولی در زمان پیروانی که همان چند بازی آخر فصل بود، شاهد تفاوت چشمگیری نبودیم. در این فصل روند تیم کاملا بر عکس بود. اکثر امتیازات این تیم، خارج از خانه به دست آمد. مثلا تیمی که در هفته شانزدهم استقلال را در آزادی شکست داد. در هفته هفدهم در آبادان مقابل سایپا، چهار بر صفر شکست خورد. این نشان دهنده روند ناسالم ارتباط تیم با تماشاچیان است. در حالی که آبادان همیشه جهنمی برای تیمهای مقابل بوده است. البته قرار گیری در این نقطه از جدول با بضاعت صنعت نفت چندان جای انتقاد ندارد، ولی این تیم اگر درست مدیریت میشد میبایست از نفت تهران خیلی بهتر کار کند. تعداد زیاد طرفداران و جهنمی که میتوانند برای تیمهای مقابل درست کنند، بزرگترین نقطه قوت تیم میبایست باشد که امسال نیست. گلزن برجسته ای به اسم فونیکه سی بزرگترین نقطه قوت این تیم در نیم فصل بوده است.

9-    پرسپولیس (22 امتیاز) – حضور پرسپولیس در این رده محصول مشترک کاشانی، کمیته فنی خلق الساعه، استیلی، سوء مدیریت سازمان ورزش و سعی آن بر از بین بردن هویت پرسپولیس است. شاید رویانیان در این بین تقصیر زیادی نداشته باشد، ولی او توانایی و تجربه حل این مشکلات را ندارد، و اگر هم با احتمال بسیار کم بتواند مشکلات این تیم را حل کند، قاعدتا از اهرمهایی استفاده کرده که استفاده از آن مایه مباهات پرسپولیسی ها نبوده و در شان نام پرسپولیس نخواهد بود. من مشکل اصلی پرسپولیس در این فصل را ضعف یارگیری و کمبود بازیکن نمیدانم. مگر آنهایی که آمدند چه کردند؟ پرسپولیس با این بضاعت و با این تماشاچیان و با همین بازیکنان میتوانست حد اقل تا رده دوم بالا بیاید. این تیم هیچ برنامه تاکتیکی ندارد. در بسیاری از بازیها شاهدیم توپ به خوبی تا کنار محوطه جریمه تیم حریف به حرکت در می آید، ولی ناگهان با یک پاس بی هدف به داخل محوطه از دست میرود. ضربات کرنر و ضربات آزاد همگی بدون برنامه و باری به هر جهت است. گل ها اکثرا تصادفی و یا با اشتباه تیم حریف به دست می آیند. دفاع و دروازه بان تیم نیز مکمل خوبی برای هم هستند و به کمک هم باعث به گل رسیدن تیم متقابل میشوند. مشکل روحی و روانی نیز محور مشکلات تیم است. در مورد این تیم میتوان ساعتها صحبت کرد که جای آن اینجا نیست. ولی به نظر من ورود دنیزلی میتواند یک شوک جدی به تیم بدهد و باعث رفع برخی مشکلات فنی و روحی گردد. پرسپولیس با توجه به مشکلات سایر تیمها که در بالا عنوان شد، ممکن است بتواند به رده سوم یا دوم هم برسد، ولی این مسئله چیزی از انتقادات من از شرایط تیم را کم نمیکند. زیرا در آن صورت حداکثر میتوان گفت در شهر کورها، یک چشم پادشاه است.

10-                        سایپا (21 امتیاز) – سایپا در فصل گذشته یازدهم شد و در این فصل با مجید صالح دهم شد. با توجه به بضاعت سایپا در فصل گذشته و این فصل، انتظار بیشتری از این تیم میرفت. گرچه این رده نیز بهترین رده سایپا در بخش عمده نیم فصل بود، و نزدیک بودن تیمها در این قسمت جدول و پیروزی درخشان این تیم بر صنعت نفت آبادان موجب قرار گیری سایپا در این رده شد. و گرنه حتی با مساوی با صنعت نفت در رده 13 قرار میگرفت. در مورد رده نهایی سایپا در پایان فصل نمیتوان چیزی گفت و با قرار گرفتن این تیم در رده پنجم و یا پانزدهم، من تعجب نمیکنم، زیرا سایپا هنوز علیرغم بضاعت قابل قبول خود، شخصیت تیمی مناسبی پیدا نکرده است.

11-                        فولاد اهواز (21 امتیاز) – تیم ششم جدول سال گذشته در این فصل شرایط خوبی را تجربه نکرده است. فصل گذشته فولاد یک تیم خوب با دو مهاجم برجسته به نام رضا نوروزی و آرش افشین بود، و ورزشگاه اهواز نیز برای مهمانان خطرناک بود. جلالی تیم خوبی بسته بود و به نظر میرسید فولاد در این فصل با توجه به حفظ بازیکنان اصلی خود، از مدعیان باشد، ولی هرگز چنین نشد. حاشیه های فولاد را نمیشناسم، ولی مشکل فولاد را تنها گل نشدن پنالتی های متعدد این تیم نمیدانم. مشکل چیز دیگری است که اگر حل شود، دیدن فولاد در 5 رده اول عجیب نخواهد بود.

12-                        شاهین بوشهر (20 امتیاز) – تیم چهاردهم فصل گذشته در این فصل کماکان همان خط قبلی را طی میکند. مشکل مالی طاقت فرسا، تماشاچیان پرشور، مربیان متعدد، مدیرعاملهای گوناگون، نتیجه گیری ضعیفتر در بازیهایی که چربش با شاهین است و... . به نظر میرسد مشکل مالی خیلی حاد شده و چند بازیکن ممکن است در نیم فصل از این تیم جدا شوند. شاهین اگر مشکل مالی نداشت، به راحتی میتوانست رتبه یک رقمی داشته باشد.

13-                        شهرداری تبریز (20 امتیاز) – این تیم که در فصل گذشته دوازدهم شده بود، نیز روند مشابه سال قبل را طی میکند. با این بضاعت و کم تماشاگر بودن این تیم، بقا در لیگ برتر نیز غنیمت است، چه رسد کسب رتبه های بالاتر.

14-                        راه آهن (16 امتیاز) – راه آهن با این بازیکنان لیاقت رده بالاتر را دارد. رکورد 13 مساوی این تیم استثنایی است. فکر میکنم در صورت تمرکز دایی بر امور این تیم و خارج شدن ذهن او از پرسپولیس، راه آهن در نیم فصل دوم رده بالاتری را به دست آورد، بخصوص اینکه مدیرانی که این باشگاه را خیداری کرده اند، اصلا دنبال حاشیه سازی و مطرح کردن خود نیستند. این تیم در فصل گذشته پانزدهم شده بود.

15-                        فجر سپاسی (16 امتیاز) – با آمدن یاوری شانس این تیم برای بقا در لیگ بیشتر شد، ولی نمیتوان کتمان کرد که فجر سپاسی و مس رفسنجان، کم بضاعت ترین تیمهای لیگ بوده اند و اگر سقوط نکنند، جای تقدیر دارد.

16-                        مس کرمان (16 امتیاز) – قرار گرفتن تیم هفتم سال گذشته در این رده و با این بازیکنان و این مربی جای تعجب دارد. مرفاوی با توجه به نتایج ضعیف آغاز فصل از این تیم اخراج شد و بلاژوویچ جانشین او شد. او در آغاز نتایج خوبی گرفت و مس شروع به دور شدن از منطقه خطر کرد، ولی با نتایج ضعیف هفته های اخیر این تیم در رده های پایینتر قرار گرفت. با توجه به اسامی بازیکنانی که احتمال دارد در نیم فصل از مس بروند، به نظر میرسد مس با حاشیه های زیاد و مشکلات مالی مواجه است، و سرنوشت این تیم در پایان فصل منوط به روشن شدن این مسائل است.

17-                        ملوان (15 امتیاز) – قرار گرفتن تیم هشتم سال گذشته در این رده تعجب آور است. بخصوص آنکه ترکیب تیم نسبت به سال گذشته، تغییرات کمی داشته است. مشکل اصلی ملوان، مشکل مالی است و به نظر میرسد غلامی دیگر توانی برای ادامه کار خود ندارد. جای تاسف دارد که این مجموعه با توانایی مناسب فنی در این رده بایستد. امیدوارم کمی از مشکلات ملولن حل شود، و این تیم ریشه دار سقوط نکند.

18-                        مس سرچشمه (12 امتیاز) -  هر چه در مورد فجر سپسای گفتم در مورد این تیم نیز صادق است، و باید به این نکته اعتراف کرد که حضور شرفی در این تیم، شوک مناسبی ایجاد کرد. ولی در صورت عدم تقویت تیم در نقل و انتقالات نیم فصل، این تیم کمترین شانس را برای باقی ماندن در لیگ برتر خواهد داشت.

 

 رفتگان –  سوکراتس (1954-2011) :

   

     سوکراتس کاپیتان و بازی ساز تیم ملی فوتبال برزیل در جامهای جهانی 1982 و 1986 بود. یعنی دهه 60 معروف. زمانی که پخش مستقیم تلویزیونی تقریبا موضوعیت نداشت. برای هم نسلان من که 3 جام جهانی 1970 تا 1978 را پخش مستقیم میدیدند، البته در هر دوره نسبت به دوره قبل، تعداد بازی های پخش مستقیم بیشتر میشد. ولی جام 1982 حال و هوایی جدید داشت. تراکم وقایع و اخبار انقلاب و جنگ و جو کلی جامعه، مدتها ما را از پیگیری مسائل فوتبالی بازداشته بود. در همان سال 1357، جام جهانی 1978 آرژانتین که ایرا ن نیز برای اولین بار در آن شرکت داشت، آخرین خاطره جمعی ورزشی نسل ما است.

    پس از آن ناگهان با جام جهانی 1982 مواجه شدیم. ذکر نحوه پخش این بازیها نیز برای جوانان امروز جالب است. حتی فینال جام جهانی پخش مستقیم نشد. یادم است همزمان با انجام بازی نیمه نهایی بین آلمان و فرانسه که ساعت ده و نیم شب به وقت تهران انجام میشد، اخبار ورزشی ساعت ده ونیم شبکه 2 به فاصله 2 دقیقه پس از گل دقیقه 20 لیت بارسکی برای آلمان، این گل را نشان داد، و گفت این بازی در حال حاضر با نتیجه یک بر صفر به نفع آلمان جریان دارد، و ما را با حسرت دیدن این بازی مواجه کرد، تازه بسیار خوشبخت بودیم که این بازی پنجشنبه شب انجام شد، و ظهر جمعه تلویزیون آن را پخش کرد، و من که نتیجه را نمیدانستم، توانستم یکی از زیباترین بازیهای جام جهانی 1982 را که پس از مساوی 3 بر 3 در ضربات پنالتی به نفع آلمان تمام شد، ببینم.

    پس از دوری چند ساله از پیگیری اخبار ورزشی تا حدودی شاهد تغییر قوا و قدرتهای اصلی فوتبال شدیم که برایمان تدریجی نبود. هلند غول فوتبال دهه 70 در این جام نبود. آلمان، غول دیگر فوتبال دهه 70 کماکان قدرت مطرح بود. فرانسه که در دهه 70 تیمی مطرح نبود، با میشل پلاتینی و یک خط میانی استثنایی به قدرت جدیدی بدل شده بود. انگلستان نسبت به دوران افول دهه 70 که منجر به عدم حضورش در جام جهانی 74 و 78 شده بود، به تیمی مطرح بدل شده بود. برزیل نیز پس از جام جهانی 1970 که با درخشش و به طور قاطع قهرمان شده بود، با ارائه یک فوتبال غیر برزیلی در جام 1974 و سپس با پیشرفت نسبی و نه در حد نام برزیل در جام 1978 ظاهر شده بود. 

    با دیدن بعضی بازیهای جام جهانی 1982 اسپانیا به طور غیر زنده ناگهان با برزیل قدرتمندی مواجه شدیم. تیمی که مربی به اسم تله سانتانا داشت، و فوتبالی بسیار زیبا بازی میکرد. زیباتر از کلیه تیمهای آن دوره. در دور مقدماتی تیم قدرتمند شوروی را 2 بر یک ، و اسکاتلند را ( که نسبت به امروز خیلی قویتر بود) با نتیجه 4 بر یک، و تیم زلاند نو را 4 بر صفر شکست داد. ذر این جام برای اولین بار نام سوکراتس را شنیدم. در جام جهانی 1978 بازی نمیکرد، و در جام 1982 ناگهان با او به عنوان کاپیتان و بازیگردان برزیل  آشنا شدم. از نظر من بهترین بازیکن برزیل در آن جام، "ادر" بود، و پس از او سوکراتس و فالکائو و بعد زیکو بهترین بازیکنان این تیم بودند، که فوتبالی یک سر و گردن بالاتر از سایر تیمها بازی میکردند. تیمی سراسر هجومی که موقعیتهای گل فراوانی تولید میکرد، و جالب آنکه مهاجم نوک آنها فوتبالیستی با قیافه بامزه و خوش خنده به نام سرجبنهو بود که اکثر موقعیتهایش را گل نمیکرد و میخندید، و البته چند گل هم زد. از نظر من تیم برزیل 1982 سرزنده ترین تیم این کشور پس از برزیل 1970 تاکنون بوده است. قهرمانی جام، برازنده این تیم بود.

    جام جهانی 1982، اولین جامی بود که با 24 تیم برگزار شد. دو تیم اول 6 گروه به مرحله بعد صعود میکردند، و در آن مرحله به 4 گروه 3 تیمی تقسیم میشدند، که تیم اول هر گروه به نیمه نهایی می آمد. برزیل در گروه سختی با تیمهای آرژانتین و ایتالیا هم گروه شد، ولی به نطر نمی آمد این دوتیم بتوانند برای برزیل مشکلی درست کنند. مخصوصا وقتی که برزیل آرژانتین را 3 بر یک شکست داد، خیال طرفداران برزیل راحت شد، زیرا با توجه به پیروزی 2 بر یک ایتالیا بر آرژانتین، یک مساوی با ایتالیا برای صعود برزیل به نیمه نهایی کافی بود. ایتالیا که در مرحله مقدماتی با 3 مساوی و مانند همیشه ناپلئونی به مرحله بعد صعود کرده بود، و امیدی به آن نمیرفت. بازی ایتالیا با برزیل، با درخشش زیاد پائولو روسی و موقع شناسی او و زدن 3 گل توسط این پدیده با پیروزی 3 بر 2 ایتالیا تمام شد، و برزیل علیرغم برتری در بازی، مغلوب فرصت طلبی ایتالیاییها شد. شاید اگر این بازی 10 بار انجام میشد، برزیل 8 بار پیروز میشد، ولی مهم این است که برزیل بازی اصلی را باخت. جام جهانی 1982 در مرحله نیمه نهایی با غروبی زودرس مواجه شد. برزیل و سوکراتس از جام خداحافظی کردند، و دل فوتبالدوستان را به درد آوردند.  در جام جهانی بعد هم، برزیل تا یک چهارم نهایی بالا آمد، و در این مرحله و در زیباترین بازی آن جام، پس از تساوی یک بر یک با فرانسه، برزیل در ضربات پنالتی حذف شد، جالب آنکه یک پنالتی را سوکراتس گل نکرد. البته برزیل 1986 ضعیف تر از برزیل 1982 بود، و حذف آن نیز متاثر کننده، گرچه تیم پیروز، دیگر مظهر فوتبال دفاعی نبود، و تیمی بود که در زیباترین بازی جام، برزیل را حذف کرده بود، و حذف هر یک از این دو ناراحت کننده بود.

    چیزی که در آن زمان برای ما جالب بود، دانشجوی پزشکی بودن و سپس دکتر شدن سوکراتس بود، و شاید اسم سوکراتس (سقراط) بر همین اساس روی او گذاشته شده بود. سوکراتس بر خلاف بسیاری از فوتبالیستهای برزیلی زمان خود به جز یک سال که در تیم فیورنتینا بازی کرد، همواره در برزیل بود (شاید به خاطر تحصیل پزشکی). ظاهرا افراط در خوردن مشروب موجب ناراحتیهای جسمی متعدد و نهایتا مرگ او  در 57 سالگی بر اثر عفونت روده گردید.

     متاسفانه ما ایرانیها به دلیل پخش مختصر مسابقات فوتبال در دهه 60، که مقارن با دوران اوج سوکراتس بود، از او خاطرات زیادی نداریم، ولی برای من برزیل 1982 همواره مفهوم دیگری دارد، و این تیم را بدون سوکراتس نمیتوانم تصور کنم، یاد او همیشه برایم گرامی است.

رفتگان – جو فریزر (2011-1944):

    یکی از ویژگیهای بالا رفتن سن، حجم بالای خاطرات است، و به اعتقاد من انسان تا وقتی  خاطره و تخیل داشته باشد میتواند علیرغم شرایط جسمی خود، از داشتن قوای مغزی لذت ببرد. هدف از این مقدمه افزودن قسمت جدیدی به این وبلاگ، با عنوان "رفتگان" بود. حجم بالای خاطرات، میتواند منجر به نوشتن چند خطی در مورد رفتگان مشهور یا نسبتا مشهور گردد. قصد من از نوشتن این مطالب، زندگینامه این شخصیتها نیست، بلکه خاطرات شخصی من از آنها که بعضی شان میتواند خاطره جمعی نسل ما باشد، و برای دوستان نسل خودم یادآور این خاطرات مشترک خواهد بود، و برای دوستان جوان تر، شریک شدن در خاطرات نسل قبل و بیشتر آشنا شدن با فضایی که شاید در کتابهای تاریخی نتواند تصویر شود، و شاید به نوعی تاریخ شفاهی نسل ما باشد. سعی من در این نوشته ها که بعضا ممکن است بسیار کوتاه باشد، صادق بودن است و به همین دلیل به هیچ وجه به این ضرب المثل عمل نخواهم کرد که :"پشت سر مرده حرف نباید زد.". به علاوه دنبال پیدا کردن اطلاعات از سایتها و ارائه مطالب تحقیقی نخواهم بود، بلکه سعی خواهم کرد کلیات آن چه در ذهن دارم روی  کاغذ بیاورم، ولی در مورد آنچه که یقین ندارم، حتما در متن قید خواهم کرد، ولی آنچه از این شکیات قابل تحقیق باشد، به آن توجه خواهم داشت.

    برای صحبت در مورد جوفریزر میبایست فضای دوران قهرمانی او را در ایران تصویر کنم. در دوره نوجوانی من، بوکس حرفه ای آن هم در رده فوق سنگین (+81 کیلوگرم، که معمولا در ایران به عنوان سنگین وزن مطرح میشد) در ایران بسیار پر طرفدار بود، حداقل از زمان 8 سالگی خود تا 20 سالگی (زمان انقلاب) چنین بود. بعد از این تاریخ، دیگر بوکس حرفه ای چندان در بین ما مطرح نبوده است، شاید در دوره ای ( در حدود سالهای 1370 و بعد از آن) چیزهایی در مورد تایسون، فورمن 46 ساله و رقبای آنها میشنیدیم، ولی الان حدود 10 سال است من که پیگیر اخبار ورزشی نیز هستم، قهرمان سنگین وزن بوکس جهان را نمی شناسم، پس طبعا اکثر ایرانی ها نیز بعد از انقلاب، پیگیر اخبار بوکس نیستند. در مورد نسل قبل از خودم هم فکر میکنم قبل از محمد علی کلی، چندان پیگیر اخبار جهانی این ورزش نبودند. ولی در دوره ای که من بحث میکنم، شاید مسابقات بوکس سنگین وزن به اندازه جام جهانی فوتبال بین مردم طرفدار داشت . در سال 1349 (1970)، مسابقات جام جهانی فوتبال در مکزیک برگزار شد، و اولین دوره جام جهانی بود که به علت راه اندازی ماهواره اسدآباد در همدان، امکان پخش مستقیم تلویزیونی فراهم بود. در همین سال مسابقه بسیار مهم کلی – فریزر نیز برگزار شد، و من بهیچوجه نمیتوانم بگویم که اقبال مردم نسبت به تماشای فوتبال و تعقیب اخبار آن بیش از بوکس بود. و جالب آنکه انگار بوکس حرفه ای در دسته سنگین وزن خلاصه میشود، و اصولا گهگاه در مجله کیهان ورزشی و بعد از 1349 دنیای ورزش خبرهای بسیار کوتاهی در مورد قهرمان جهان سایر دسته ها ذکر میشد. فکر میکنم دلیل اصلی این اقبال عمومی، شخصیتی کاریزماتیک، خوش چهره، مسیحی مسلمان شده و مخالف جنگ ویتنام و یک بوکسور خوش استیل و خوش فکر به نام "محمد علی کلی" بود. اگر محمد علی را به عنوان شخصیت مثبت بوکس فرض کنیم، جو فریزر لایق لقب "بد من" است.

    جالب است که نمیتوان راجع به  جو فریزر صحبت کرد، و قبل از او از محمد علی صحبتی به میان نیاورد. حتی در مطلبی در مورد مرگ فریزر. به اعتقاد من این بزرگترین تراژدی زندگی فریزر بود، او همزمان با محبوبترین بوکسور تاریخ جهان مشهور شد، و ناچارا نقش "بدمن" را بازی کرد. شاید در زمانه ای دیگر میتوانست نقش مثبت بگیرد، ولی متاسفانه هیچ وقت نتوانست از نقش "بدمن" بیرون آید. اکثر هنرپیشه ها دوست دارند در فیلمها نقش مثبت بازی کنند، ولی گهگاه شاه نقش منفی در یک فیلم خوب، خیلی بیش از نقش مثبت در یک فیلم ضعیف در خاطر میماند. جو فریزر شاه نقش منفی را به خوبی بازی کرد.

    فریزر قهرمان سنگین وزن المپیک توکیو (1964) شد، و پس از آن وارد دنیای حرفه ای شد. برای دوستان جوان باید بگویم در آن زمان، بازیهای المپیک فقط مختص ورزشکاران آماتور بود، و قهرمانان بوکس المپیک فضای بسیار مناسبی برای ورود به مشتزنی حرفه ای داشتند. کما اینکه محمد علی کلی که در آن زمان "کاسیوس کلی" نام داشت، قهرمان المپیک رم (1960) و جورج فورمن قهرمان المپیک مکزیکو (1968) بودند. جالب آنکه در هر 3 المپیک بعد، تئوفیلو استیونسون کوبایی قهرمان المپیک شد که به علت اینکه قهرمانان کوبایی نمیتوانستند حرفه ای شوند، هرگز نتوانست با بزرگان بوکس حرفه ای مسابقه دهد، و حسرت این رویارویی برای علاقمندان مشت زنی باقی ماند.

   تقریبا همزمان با ورود فریزر به دنیای حرفه ای مشتزنی، محمد علی که 4 سال قبل حرفه ای شده بود با غلبه بر سونی لیستون قهرمان وقت جهان، قهرمان مشت زنی حرفه ای شد، ولی امتناع محمدعلی از انجام خدمت سربازی به علت مخالفت او با جنگ ویتنام به علت اعتقادات مذهبیش باعث شد او در سال 1967 از مقام قهرمانی جهان خلع شود، و برای تعیین قهرمان جهان، مسابقات متعددی برگزار شد، و نهایتا در اوایل سال 1970، فریزر با غلبه بر "جیمی الیس" عنوان قهرمانی جهان را به دست آورد و جانشین "محمد علی" شد.

    محمد علی بالاخره بخشیده شد، ولی عنوان قهرمانی جهان خود را از دست داده بود، و اولین مسابقه خود را در اواخر 1970 با ناک اوت کردن جری کواری به پایان رساند. نهایتا کلی با یک پیروزی دیگر بر اسکار بوناونا میبایست برای به دست آوردن مجدد قهرمانی جهان با "جو فریزر" مسابقه دهد. مسابقه ای که عنوان "مسابقه قرن" را به خود گرفت و در مارس 1971 انجام گردید. ویژگی این مسابقه این بود که هیچ یک از دو بوکسور تا آن تاریخ نباخته بودند. ما ایرانیها اکثرا و شاید تماما طرفدار "محمد علی" بودیم. فریزر را غاصب عنوان قهرمانی و سمبل زشتی ها و باند بازیهای مشت زنی میدانستیم. مخالفت "محمد علی" با جنگ ویتنام و مسلمان بودنش (یادآوری میکنم که در آن زمان اثری از بنیادگرایی نبود) و ایستادگی اش بر سر عقیده خود، او را از کثافتهای مشت زنی حرفه ای مبرا میکرد. او محبوب مردم بود. بازی این دو، در مدیسون اسکوئر گاردن نیویورک، حدود ساعت  15/7 صبح به وقت تهران انجام میشد و خیلی تاسف خوردم که به علت حضور در مدرسه نتوانستم آن را به طور مستقیم ببینم. یادم می آید که تنها تلویزیون مدرسه در سالن تجمع ساختمان شبانه روزی البرز وجود داشت، و در ازدحام پشت پنجره آن، وضعیت مسابقه توسط بچه های جلوی پنجره برای بقیه گزارش میشد، تا اینکه زنگ خورد و ما با دلخوری سر کلاس رفتیم. و مسابقه را شب در خانه در پخش مجدد دیدیم. در 3 راند اول، محمد علی برتر بود، و بعد کم کم فریزر بهتر شد، و به مرور محمد علی مجددا خود را یافت، ولی فریزر پرنفس تر بود و حتی در راند 15 (راند آخر) محمد علی ناک دان شد. بازی با امتیاز به سود "فریزر" پایان یافت، و فریزر قهرمانی جهان را حفظ کرد، ولی این باعث نشد او را دوست بداریم، زیرا کماکان او غاصب بود. "محمد علی" یک رجزخوان حرفه ای بود و همیشه یکی دو ماه قبل از هر مسابقه، رجزخوانی را آغاز میکرد. جالب آنکه چون با فریزر بد بودم، رجزهایش را هم دوست نداشتم.

    تقریبا 2 سال بعد در ژانویه 1973، جو فریزر در راند دوم یک مسابقه 15 راندی توسط جورج فورمن ناک اوت شد. این خبر باعث خوشحالی زیاد من و بسیاری از ایرانیان شد. فورمن تا آن تاریخ اکثریت قریب به اتفاق مسابقاتش را با ناک اوت به پایان برده بود. و دو بوکسور بدون شکست تا آن تاریخ به مصاف هم رفتند. "بدمن" داستان توسط شخصی غیر از قهرمان داستان شکست خورده بود. جورج فورمن برای ما "بد من" نبود، و من او را قوی تر از "محمد علی" میدانستم. و بالاخره در ژانویه 1974 نبرد مجدد کلی و فریزر در نیویورک برگزار شد، خوشبختانه این بازی در حدود ساعت 6 صبح به وقت تهران انجام میشد، و آن را به طور مستقیم دیدم. این بازی را " محمد علی" با امتیاز برد، و من خوشحال شدم که "بدمن" مستقیما از قهرمان شکست خورد، ولی راستش هنوز راضی نشده بودم، زیرا از یک طرف برد محمد علی قاطع نبود، و از طرف دیگر محمد علی قهرمان جهان نبود و فورمن به نظر شکست ناپذیر می آمد. بعدها وقتی محمدعلی در مسابقه ای در "زئیر" در کمال شگفتی و با استفاده از هوش سرشارش، در اکتبر 1974 جورج فورمن را ناک اوت کرد، خوشحالی ما ایرانیها افزون تر شد. صحنه نهایی فریزر و هلاک شدن "بدمن" برای من در اکتبر 1975 اتفاق افتاد، زمانی که " محمد علی" در دفاع از عنوان قهرمانی خود در مانیل در راند 14، فریزر را ناک اوت کرد. بازی بعدی فریزر با فورمن بود که در ژوئن 1976 اتفاق افتاد، و در راند پنجم ناک اوت شد. دیگر از نظر من، فریزر به حقش رسیده بود و به تاریخ پیوسته بود. این آخرین باری بود که اسم فریزر را به عنوان بوکسور حرفه ای شنیدم، گرچه در رزومه او، تنها یک بازی دیگر و آن هم پس از 5 سال در 1981 با "فلوید کامینگز" ثبت شده که نتیجه آن مساوی بود.

    بعدها فقط یک خبر دیگر از فریزر و آن هم در حدود 5-4 سال پیش شنیدم، و آن پیروزی دختر "فریزر" بر دختر "محمدعلی" در مسابقات مشتزنی حرفه ای زنان بود. جالب آنکه وقتی این خبر را شنیدم، یاد فیلم "1900" برتولوچی افتادم که در آن شاهد درگیری های رابرت دونیرو و ژرار دوپاردیو از دوران کودکی تا 76 سالگی شان بودیم. اینجا نیز درگیری دائمی کلی و فریزر تا مبارزات دخترانشان هم ادامه پیدا کرده بود.  

 همانگونه که میبینیم کارنامه ورزشی فریزر درخشان است. قهرمانی المپیک، 32 برد، 4 شکست و یک مساوی. جالب آنکه 4 شکست او فقط مقابل فورمن و محمدعلی، دو نابغه مشت زنی اتفاق افتاده و نتیجه مساوی نیز مربوط به یک مسابقه آن هم بعد از 5 سال دوری از رینگ و احتمالا به خاطر غم نان بوده است. امروز که بین این 3 قهرمان کم نظیر مشتزنی نگاه میکنم، نگاهم به فریزر غمخوارانه است. او نه استعداد و هوش و خوش چهره بودن و خوب حرف زدن و کاریزمای محمد علی را داشت و نه قدرت فراوان ذاتی جورج فورمن را. او برای رسیدن به این کارنامه ورزشی و به دلیل نداشتن بسیاری از استعدادهای آن دو، مجبور به زحمت و تمرین خیلی بیشتری از آن دو شد. او شاید یکی از سخت کوش ترین  قهرمانان مشتزنی تاریخ بود. جالب آنکه او روزی پس از دوران قهرمانی در مورد "محمدعلی" چنین گفت:" از اینکه چنین بوکسورهایی در دوران من بوده اند خیلی خوشحالم. می دانم که او نیز خوشحال است که من در دوران او بوده ام." . اینجا باید بگویم من هم خوشحالم که این دوران را از نزدیک و روز به روز تجربه کرده ام . یاد همه آن مسابقات و مبارزات و قهرمانان گرامی. 

ورزش - حکایت شیث و نصرتی

    قضاوت حاد

    شنبه گذشته در بازی داماش گیلان با پرسپولیس، بین شیث رضایی و نصرتی بازیکنان پرسپولیس اتفاقی افتاد که فکر نکنم هیچ یک از تماشاگران حین تماشای مسابقه در تلویزیون و یا استادیوم متوجه آن شده باشند (من که بازی را ندیدم ولی در اینترنت هم با دور آهسته متوجه آن شدم). در هفته گذشته در تلویزیون و رادیو و مطبوعات ایران مخالفت گسترده ای علیه این حرکت مشاهده شد. حتی فردوسی پور در برنامه 90 به طور جدی آن را محکوم کرد، و کارشناس هنرمند و هنر دوستی مانند حمید صدر نیز این مسئله را تقبیح کرد. در فیسبوک نیز نظریاتی مخالف این حرکت درج شد. در پیامهای رادیویی مردم  نیز مخالفت گسترده آنها را با این مسئله میشنیدم. حتی چند نفر در اظهار نظر خود بر محو این دو نفر از فوتبال تاکید میکردند. رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال نیز بر اینکه شواهدی دال بر دست داشتن بازیکنانی دیگر در این موضوع به دست آمده تاکید کرد، گویی که توطئه ای علیه مملکت اتفاق افتاده و یک شبکه در آن شناسایی شده اند.

    نگاه من به این مسئله با جو غالب متفاوت است و شاید از نظر اکثر کسانی که با آن مواجه میشوند سهل گیرانه باشد که البته درست میگویند. به نظر من در بررسی این امر توجه به دو نکته مهم است، یکی خود عمل و دیگری محل آن. خود عمل، در شوخی هایی که پسرها در سنین جوانی بین خود دارند ( حداقل در زمان جوانی خود من ) عمل عجیب یا زشتی نبود، و بین دوستان صمیمی بروز آن عجیب نبود، باید اعتراف کنم در دوره جوانی در خوابگاه دانشجویی دانشگاه بین المللی خود و در میان دانشجویانی که بالاترین رتبه ها را در زمان خود (قبل از انقلاب) کسب کرده بودند و مثلا جزء فرهیختگان و فرهیخته زادگان زمان خود بودند و یا بین دانش آموزان دبیرستان البرز زمان دکتر مجتهدی و بین دکترها و مهندسین آینده از این قبیل شوخی ها را به دفعات دیده و حتی مرتکب شده ام. این موارد تا حدودی اقتضای سن و جوانی میباشد، و حتی مسئولین سختگیر دبیرستان قائل به انضباط البرز با دیدن چنین چیزهایی، تا حد امکان وانمود میکردند که چیزی ندیده اند و یا نشنیده اند. این گونه شوخی ها در صورتیکه در جای خود انجام گردد نه نشانه انحراف اخلاقی است و نه نشانه انحراف جنسی، صرفا یک شوخی است، و در سنین بالاتر دیگر به چشم نمیخورد. بعضی کامنت ها را در هفته گذشته خواندم که این بازیکنان را "گی" میخواندند، نمیدانم زمانه خیلی عوض شده و یا برخی دوستان فراموشکار شده اند و یا محکوم کردن بسیار ساده شده است. البته وضع دخترها فرق میکند و بین آنها این فضاها محدود تر است، ولی بد نیست یک جوان قدیمی کمی در مورد این فضا صحبت کرده باشد.  

    حال می رسیم به محل آن. از نظر من اگر مشکلی در این قضیه باشد از این ناحیه است. انجام بسیاری از کارها که در خلوت مجاز است، در انظار عمومی غیر اخلاقی، غیر مجاز و حتی غیر قانونی است. در قوانین بسیاری کشورها جریحه ساختن عفت عمومی، جرم و قابل پیگیری قضایی است. آیا این عمل چنین بوده است. به نظر من نه. اگر این دو کاری میکردند که برخی تماشاگران چه در استادیوم و چه در تلویزیون متوجه این کار میشدند، مصداق جریحه دار کردن افکار عمومی را قبول داشتم. ولی وقتی صرفا به دلیل وجود دوربینهای متعدد و امکان پخش اسلوموشن، این عمل قابل مشاهده باشد مصداق جریحه دار شدن افکار عمومی را نمی پذیرم. فرض کنیم دو جوان با هم قرار گذاشته اند در خیابان با هم یک شوخی بکنند که کسی متوجه نشود. خود این فضا شوخی بین آنها را برایشان جذاب و حتی هیجان انگیز میکند. اینها ممکن است موفق باشند، ولی وای به حالشان اگر یک دوربین مخفی از بالای تیر چراغ برق حرکت آنها را ثبت کرده باشد. درست است، بازیکنان فوتبال در این رده باید بدانند که اگر مخفیانه و پشت به دوربین، دست در دماغشان بکنند، دوربین دیگری از زاویه دیگر این حرکت را ضبط و در اختیار تماشاگران میگذارد. کارشان بسیار سخت است ولی دستمزد زیادی برای کارشان میگیرند و باید به این جزئیات بیشتر توجه کنند. دیگر شیث و نصرتی و بسیاری از بازیکنان ما باید فهمیده باشند که در چه شرایط سختی باید همه چیز را رعایت کنند، و حداقل در حین مسابقه، و حتی در شلوغی و ازدحام شادی پس از گل، کوچکترین حرکت خلاف عرفی نکنند، زیرا دوربینها و شبکه های تلویزیونی و اینترنت، بیرحمانه این حرکات را به وضوح ثبت میکنند و آبروی آنها را میبرند. چه کسی میتواند بگوید پیشکسوتانی که در فوتبال ما به عنوان بازیکنان خوش اخلاق مطرحند در زمان خود در شادیهای بعد از گل از این شوخیها با هم نکرده بودند.

    من با این نحوه عمل رسانه ها در ذهن خود مسئله دارم. بارها شده که دوربینها خطای عمدی یک بازیکن علیه بازیکن تیم رقیب را که خارج از بازی و دور از دید داور انجام شده است و در جریان بازی برای او جریمه ای نداشته را ثبت کرده اند، و این عمل باعث محرومیت این بازیکن از یک یا چند بازی شده است. این موضوع از نظر من استفاده درست از دوربین است، زیرا عملی را که فی نفسه و حتی در خلوت محکوم بوده است نشان میدهد. ولی میبینیم که فلان عکاس حرفه ای با دوربین بسیار قوی خود از خلوت فلان ستاره سینما و یا فلان آدم مشهور فیلم یا عکسی تهیه میکند و به قیمت گزاف به فروش  میرساند. بارها شاهد عکسهایی بوده ام که با دوربینهای بسیار قوی از هنرپیشه های مشهور و حتی خانمهای سیاستمدار خوشنام در حال پیاده شدن از ماشین گرفته شده و لباس زیر آنها را نشان داده و حتی آن نقطه مشخص را بزرگنمایی میکند. بگذریم از فیلمهایی که از خلوت دو نفر تهیه شده و در اینترنت پخش میشود (مانند فیلم زهره امیر ابراهیمی که عملا آتیه کاری او را خدشه دار کرد). امیدوارم روزی برسد که افکار عمومی و قوانین، پخش کنندگان و توزیع کنندگان تصاویری که صحنه ای را که فی نفسه و در خلوت جرم نیست را به معرض نمایش عمومی میگذارند محکوم کند و انتشار این تصاویر را مشروط به اجازه شخصی که از او فیلم گرفته شده بدانند. میدانم که از آن روز داریم دورتر و دورتر میشویم. به هر صورت این از مضرات پیشرفت تکنولوژی است که ما طرفداران تکنولوژی باید آن را قبول کنیم، ولی حداقل باید در قضاوت ها و رفتارمان به این مسئله توجه کنیم.

    هفته گذشته دو مورد جالب توجه در باشگاه پرسپولیس اتفاق افتاد. یکی همین مسئله که عملا به عنوان مهمترین مسئله فوتبال و مملکت ما بزرگنمایی شد و دیگر برکناری محمود خردبین سرپرست قدیمی تیم فوتبال این باشگاه که یکشنبه رسما برکنار و سه شنبه رسما و مجددا به همین سمت منصوب شد. اگر افکارعمومی و مقامات بالای ورزش کمی واقع بین تر بودند، قباحت عمل دوم دهها بار از عمل اول بیشتر بود. عمل دوم از نظر مدیریتی و بی توجهی به آبروی افراد عملی غلط بود که علنی و بدون حضور هیچ عامل خارجی و یا دوربین اضافی توسط باشگاه رسما اعلام شد، و خیلی با عمل اول که یک شوخی بین دو جوان همبازی اتفاق افتاد متفاوت است.

    من این اقبال عمومی در مورد محکوم کردن این دو نفر در هفته گذشته را با همان روانشناسی اجتماعی که عمل لینچ کردن را در بین مردمانی که در شرایط عادی آرام، متدین و بعضا درستکار هستند یکی میدانم. مگر کسانی که در زمانهای قدیم سنگسار میکردند قاتل بودند. خیر، آنها مردم کوچه و بازار بودند که در لحظه و بر اساس خشم جمعی چنین میکردند. همانهایی که وقتی عیسی به آنها گفت هر کدام که گناه نکرده اید، به زن روسپی (مریم مجدلیه) سنگ بزنید، و آنقدر درستکار بودند که هیچ کس سنگ نزد. وقتی در برنامه 90 نقطه نظرات غلام پیروانی را در این مورد شنیدم، احترامم نسبت به او افزایش یافت. زیرا او اولین کسی بود که بر نبردن آبروی افراد و گناهکار بودن همه آدمها تاکید کرد.

    اینجا روی سخنم با دوستان عزیزی است که در هفته گذشته به انحای مختلف این عمل را محکوم کردند. دوستان من، بیایید ما که دم از آزادی و دموکراسی و تعقل میزنیم، از نظر روانشناسی اجتماعی خود را از سطح لینچ کنندگان بالاتر بیاوریم، و بیشتر به عمق قضایا توجه کنیم. ذکر چند نکته در انتهای این مطلب لازم است:

1-     نوشتن این مطلب بهیچوجه تایید شخصیت ورزشی شیث و نصرتی نیست. شیث رضایی بازیکنی است که ناهنجاریهای زیادی دارد و اگر من در آغاز فصل مربی پرسپولیس بودم هرگز با او قرارداد نمی بستم، زیرا او از بازیکنانی است که کار گروهی یک مجموعه را مختل میکند. نصرتی را هم هرگز به عنوان کاپیتان تیم انتخاب نمیکردم. کاپیتان تیم باید مظهر باشگاه و سابقه آن و ایجاد کننده روحیه تیمی باشد، که در مورد او به دلایل مختلف چنین نیست.

2-     من کاملا به غلبه بی فرهنگی و بی اخلاقی در فوتبال کشور معتقدم و به موضوع برنامه 90 در هفته بعد توجه و علاقه دارم ، ولی مسئله این هفته کمترین زمینه انجام این بحث است.      

فوتبال - حد اکثر قیمت بازیکن 350 میلیون تومان


     این روزها در فوتبال آشفته و بی بند و بار ما و در فصل نقل و انتقالات یک مشکل خودساخته بیش از همه مطرح است.بخشنامه ای که بر اساس آن سقف قیمت هر بازیکن 350 میلیون تومان تعیین شده است. دلایلی که قانونگذاران عنوان کرده اند، اینها است:

-          کاهش بودجه باشگاههای دولتی که عملا کلیه باشگاههای لیگ برتر را در بر میگیرد.

-          مبارزه با افزایش قیمت کاذب بازیکنان.

-          عدم تناسب دستمزد بازیکنان با سایر مشاغل.

   اصلی ترین دلایلی که در مصاحبه های آقایان عزیز محمدی و تاج و کفاشیان در این مورد شنیده ام، اینها هستند. ولی آیا برای مشکلات فوق، راه حل ابلاغ شده صحیح است؟ پاسخ من به این سئوال منفی است. به اعتقاد من دستمزد بازیکنان فوتبال مانند هر پدیده دیگر بر اساس قانون عرضه و تقاضا تعیین میگردد، و با توجه به امکان انتقال بازیکنان به خارج از کشور، این قانون عرضه و تقاضا صرفا در بعد داخلی عمل نمیکند. طبق اطلاعاتی که جسته و گریخته شنیده ام، در سال 89 قرارداد چند نفر از فوتبالیستهای شاخص، بالای 800 میلیون تومان در سال بوده است. حال چگونه میتوان بین این دریافتها و 350 میلیون تومان تناسب برقرار نمود. یا میبایست با پرداختهای زیر میزی مشکل را حل نمود، و یا بازیکنان به خارج از کشور میروند.

    سال گذشته به دلیل موجی که علیه ایرانیان در فوتبال امارات راه افتاد، کلیه بازیکنان ایرانی شاغل در امارات به ایران باز گشتند. ولی الان با توجه به این قانون شاهد انتقال بازیکنان شاخص ایرانی به لیگهای کم اعتبار هستیم. هادی عقیلی و محمد رضا خلعتبری به قطر رفته اند. بزودی بازیکنان آزاد دیگری به امارات، ازبکستان و شاید  به یاد 20 سال پیش کم کم به لیگهایی مانند سنگاپور و کشورهای ضعیف دیگر بروند. با در نظر گرفتن قیمت دلار، سقف قیمت بازیکنان ما حدود 300 هزار دلار است. پس اگر کشورهای خارجی حدود 500 هزار دلار در سال بپردازند، رفتن به آن کشورها به صرفه است. به اعتقاد من حداقل بیست، سی نفر از بازیکنان لیگ، چنین قیمتی دارند. پس اگر قانونگذار میخواسته بازیکنان ما به لیگهای خارجی ولو با کیفیت کمتر از لیگ برتر ایران بروند، با این قانون به هدف خود رسیده است.

    وقتی سقف قیمت، به طور کاذب پایین اعلام میشود، برای برخی تیمها که برای پرداخت زیر میزی راه حل پیدا میکنند، راههای فرار وجود خواهد داشت، ولی آنهاییکه بخواهند قانونمند عمل کنند عملا از گروه اول عقب میافتند، و با توجه به مجازاتهایی که برای تخلف از این قانون تعیین شده است، تیمهای دارای پارتی یا لابی از سایر تیمها به طور کاذب جلو میافتند.

    از نظر من بهترین راه حل مشکلاتیکه در ابتدای یادداشت نوشته شد، تعیین سقف بودجه باشگاههای دولتی است. باشگاهها خود باید هزینه هایشان را مدیریت کنند، و یا به راه حلهایی برای افزایش درآمد برسند. یک باشگاه ممکن است با خرید یک بازیکن یک میلیاردی، دو بازیکن بالای 600 میلیون و به همین تناسب بازیکنان ارزانتر تیم خود را بسازد و دیگری با بازیکنهای هم تراز ولی با محدوده قیمت 250 تا 350 میلیون تومان همین مقدار هزینه کند. چرا با ایجاد چنین محدودیتی میخواهیم با قوانین اولیه اقتصاد که در هر واحد عمومی اقتصاد در دانشگاه در همان جلسه اول تدریس میشود در بیافتیم. این کار قطعا به افت کیفیت لیگ، کوچ بازیکنان به لیگهای کم اهمیت، و ضعف باشگاههای ما در مسابفات آسیایی خواهد انجامید. وقتی تیمهای باشگاهی آسیا به ازای هر مرحله صعود در جام باشگاههای آسیا مبالغی از کنفدراسیون فوتبال آسیا پول میگیرند، قطعا باید حق داشته باشند، این پول را صرف خرید بازیکنان بهتر بکنند، و قانون سقف قیمت مانع این امر میشود. به طور کل این قانون مصداق "خسن و خسین هر سه خواهران معاویه بودند" است که با مجموعه عملکرد فدراسیون فوتبال کاملا همخوان است.

    اگر دل آقایان به حال بودجه مملکت میسوزد، بهتر است پیگیری کنند تا پول پخش تلویزیونی به باشگاهها پرداخت شود، و به علاوه باشگاهها موظف شوند تا سقف در صد معینی از بودجه تخصیص داده شده دولتی را صرف مخارج خرید بازیکن و مخارج جاری لیگ برتر کنند، و موظف باشند، حداقل درصدی از بودجه را صرف تیمهای پایه کنند. در این حالت، خودبه خود بازار نقل و انتقال بر اساس قانون عرضه و تقاضا شکل میگیرد، و با پرداخت حق پخش تلویزیونی باشگاهها انگیزه ارائه فوتبال زیباتر را پیدا میکنند. این یادداشت صرفا ورود اولیه یک نفر تماشاچی معمولی به این بحث است، و من در شگفتم کسانی که سالها است در مدیریت فوتبال کشور به سر میبرند چگونه با طرحهای عجیب و غریب، این فوتبال را به انحطاط میبرند. 

ورزش - بارسلونا فراتر از یک باشگاه

بارسلونا فراتر از یک باشگاه

    این هفته بازار فوتبال اروپا با فینال جام باشگاههای اروپا داغ بود، بارسلونا با نتیجه 1-3 منچستر یونایتد را شکست داد. به نظر میرسد این دو تیم شایسته ترین تیمهای اروپایی برای برگزاری فینال امسال بودند، و هر یک به طور قاطع در لیگهای خود قهرمان شدند، و صعود شایسته ای به فینال داشتند. در فینال منچستر یونایتد بازی جوانمردانه ای کرد.  فرگوسن تمام تدابیر تاکتیکی را هم که فکر میکرد اتخاذ کرد ولی بهیچوجه حریف بارسلون نشد. فرگوسن با شهامت تمام اعتراف کرد در عمرش با تیم به این خوبی بازی نکرده است. من به عنوان کسی که حدود 43 سال است فوتبال را به طور مرتب تعقیب میکند، و ضمنا دوستانم همه میدانند که من طی این سالها در اسپانیا همیشه طرفدار رئال مادرید و در انگلستان طرفدار منچستر یونایتد بوده ام، تصمیم گرفتم چند خطی راجع به بارسلونا بنویسم.

    ابتدا سعی میکنم با یاری حافظه، از باشگاههایی که در این 43 سال به طور محسوسی شاخص بوده اند یاد کنم تا بتوانم بارسلونا را با اونها قیاس کنم.

    اولین باشگاه شاخص در این دوره آژاکس بود. فوتبال باشگاهی هلند از سال 1969 مطرح شد. فاینورد روتردام که تیم پر شانسی نبود همراه با سلتیک گلاسکو اسکاتلند به فینال 1970 رسید. سلتیک در آن زمان شانس بیشتری داشت. 3 سال قبل هم جام را برده بود، ولی فاینورد قهرمان شد. در سال بعد آژاکس که هنوز سابقه خاصی نداشت همراه با تیم پاناتینایکوس یونان که صعودش به فینال یک شگفتی تمام عیار بود به فینال رسید و پیش بینی میشد آژاکس قهرمان شود که شد. هنوز خیلی ها باور نکرده بودند یک قدرت جدید فوتبال متولد شده است، یوهان کرویف کم کم معروف میشد، مربی آژاکس رینوس میشل هلندی بود و در سال بعد استفان کواچ رومانیایی جای او را گرفت. آژاکس همراه با انتر میلان به فینال سال بعد (1972) رسیدند، و آژاکس آن فینال را 0 – 2 برد. کم کم آژاکس را باور کردیم، ولی در دوره بعد جام باشگاههای اروپا فاصله فوتبال و نتیجه گیری آژاکس با سایر تیمها زیاد شد. در آن زمان بازیها با حضور 32 تیم (یک تیم از هر کشور و قهرمان اروپا در دوره قبل) به صورت حذفی برگزار میشد. بایرن مونیخ که در آن زمان غول فوتبال آلمان بود ( و آلمان هم در سال 1972 با فاصله زیادی از قدرتهای بزرگ اروپا قهرمان جام ملتهای اروپا شده بود. اشاره میکنم به برد 1-3 آلمان مقابل انگلیس در ویمبلی، و پیروزیهای 0 -3 و 1- 4 در نیمه نهایی و نهایی مقابل بلژیک و شوروی). 6 نفر ملی پوش آلمان  شامل ستارگانی چون بکن باوئر، گرد مولر، سپ مایر عضو بایرن مونیخ بودند، و همه چشمها به این دیدار بود، و جالب آنکه شانس دو تیم مساوی پیش بینی میشد. من هم که طبق معمول طرفدار آلمان و بایرن مونیخ بودم. آژاکس در بازی رفت در آمستردام کار را با نتیجه چهار بر صفر یکسره کرد، و بایرن در بازی برگشت با برد 1-2 فقط  کمی اعاده حیثیت کرد. میتوان گفت در این شب دنیا آژاکس را باور کرد و دانست این یک فوتبال دیگر است. سیستم بازی آژاکس  به 10-10 معروف شد.آژاکس در نیمه نهایی رئال مادرید را دو بر صفر شکست داد و در سانتیاگو برنابو نیز بازی 1-1 شد. وقتی آژاکس در فینال یوونتوس را فقط با یک گل دقیقه 5 شکست داد، نتیجه به عنوان یک شگفتی و برد کم گل آزاکس تلقی شد. انتقال کرویف و نیسکنس از آژاکس به بارسلونا باعث افول آژاکس و قدرت گرفتن بارسلونا پس از سالها در سایه رئال بودن شد. جالب آنکه این قدرت گرفتن یک سال قبل از کنار رفتن اسپانیا از سایه فرانکو اتفاق افتاد. تیم آژاکس در مدارس فوتبال این باشگاه شکل گرفت. نه خرید بزرگی وجود داشت و نه سرمایه چندانی. مربی بزرگی مانند رینوس میشل این سبک را پایه ریخت و استفان کواچ آن را قوام بخشید. آژآکس فقط دو بازیکن خارجی به نام هولشف اتریشی و بلانکنبورگ آلمانی داشت که دومی حتی در تیم ملی آلمان بازی داده نمیشد، و اولی در تیم اتریش بازیکنی معمولی بود. اینها فقط در سیستم گروهی آژاکس تعریف میشدند. متاسفانه رفتن دو ستاره اصلی آژاکس باعث تضعیف این تیم شد و آژاکس تا اوائل دهه 90 دیگر سر بلند نکرد. ولی تیم  ملی هلند در جام جهانی 74 راه آژاکس  را با رینوس میشل ادامه داد. مشکل فوتبال هلند مشابه مشکل اسپانیا در سالهای متمادی بود. عدم همدلی بازیکنان آژاکس و فاینورد، دو قطب اصلی فوتبال هلند. رینوس میشل بر مبنای تاکتیک آژاکس، تیم هلند را با ترکیب بازیکنان آژاکس و فاینورد و با ایجاد همدلی بین آنها شکل داد، و با فاصله زیادی بهترین تیم جام جهانی بود. گرچه در فینال مقابل تعصب و روحیه آلمان ( و نه فوتبال آن) کم آورد. به هر صورت فوتبال هلند از دهه 70 به یک قدرت بدل شد که آن را مرهون آژاکس و در درجه بعد فاینورد و بعدها آیندهوون است . گرچه در حال حاضر باشگاههای هلند به خاطر کمبود سرمایه، در مسابقات اروپایی شانسی ندارند، ولی تیم ملی هلند کماکان قدرتمند است و بازیکنان در مدارس فوتبال این کشور آموزش می بینند. و به اعتقاد من به واسطه کرویف و قدرت 35 ساله او در بارسا و مربیگری او در دهه 90، فرهنگ فوتبال آژاکس و هلند و مدارس آن با توان مالی بالاتر باشگاه بارسلونا و سوابق سیاسی و مبارزاتی و آزادیخواهانه کانالونیا ترکیب شد، و سنتز آن زیباترین فوتبال تاریخ است. گرچه در تیم فعلی بارسلونا حتی یک هلندی هم بازی نمیکند یا من به خاطر نمیاورم.

 در سالهای 74 تا 76، بایرن مونیخ در 3 دوره پیاپی قهرمان شد. ولی این قهرمانی باعث نمیشود بایرن مونیخ آن دوره را به عنوان یک قدرت برتر معرفی کنم. بایرن در سال 1974 پس از افول آژاکس و حذف آن توسط سزکا صوفیه به شایستگی قهرمان اروپا شد، ولی در سالهای 75 و 76 فقط با استفاده از تجربه چهره های باسابقه اش توانست با صعود میلیمتری از مراحل مختلف، و پیروزیهای عجیب در 2 فینال پی در پی با نتایج 2 بر صفر مقابل لیدز یونایتد انگلیس و یک بر صفر مقابل سنت اتین فرانسه در حالیکه بهیچوجه شایسته برد نبود، قهرمان شود. پیروزی بایرن مقابل لیدز که یکی از قدرتهای برتر آن زمان بود بسیار غیر مترقبه بود. دروازه بایرن تا قبل از اینکه در حدود دقیقه 60 و در اولین حمله جدی خود گل بزند، شاید بیش از 15 بار تهدید بسیار جدی شد. پس از آن نیز لیدز حملات زیاد داشت ولی باز هم بایرن گل زذ. شاید بایرن در آن بازی، فقط 3 موقعیت گل داشت. جالب آنکه در هر دو سال، بایرن در بوندس لیگا رتبه تقریبا دو رقمی به دست آورد. به هر صورت فوتبال آن بایرن بیشتر متفکرانه و نتیجه گرا بود، و بهیچ.جه زیبا نبود.

از 1977 تا سال 1984، لیورپول 4 بار قهرمان اروپا شد. جالب آنکه ناتینگهام فارست 2 بار و آستون ویلا نیز یک بار قهرمان شدند تا به استثنای هامبورگ در 1983، انگلیسی ها قهرمان شوند. تماشای بازیهای این دوره ها را به علت انقلاب و یا جنگ از دست دادیم، ولی مشخص بود که لیورپول تیم شاخص این زمان بود. بیل شنکلی و باب پیسلی از دهه 60 تا حدود 1984 مربیگری این تیم را بر عهده داشتند، و بسیاری از بازیکنان لیورپول دست پرورده باشگاه بودند، گرچه ستاره ای مانند کوین کیگان نیز به اوج گرفتن لیورپول کمک کرد. من فوتبال لیورپول این دوره را ندیدم، ولی هیچ گاه نشنیدم فوتبال لیورپول آن دوره را زیبا بنامند.

در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90، آ.ث. میلان به عنوان قدرت اصلی اروپا مطرح شد. ثروت برلوسکونی و 3 هلندی شاخص (گولیت، فان باستن و رایکارد – یادآوری میکنم در این زمان هر تیم ایتالیایی حد اکثر 3 بازیکن خارجی میتوانست داشته باشد.) و مربیانی مانند اریگو ساچی و کاپللو به همراه یک نسل از بازیکنان دست پرورده باشگاه نظیر مالدینی و کوستاکورتا این برتری را موجب شدند. جالب آنکه اکثرا جای پای هلندی ها در فوتبال زیبای اروپا دیده میشود.

در اوایل قرن 21 نیز کهکشانی های رئال با هزینه زیاد و تجمیع ستارگان در یک تیم و استفاده از استخوانبندی بازیکنان دست پرورده باشگاه توانستند 2 دوره قهرمان اروپا شوند و بازیهای زیبایی نیز ارائه میکردند. ولی افراط در خرید ستاره ها و محو شدن تدریجی استخوانبندی تیم از بازیکنان بومی، رئال را به تیمی بی هویت و بی ریشه تبدیل کرد.

البته تیمی مانند منچستر یونایتد با الکس فرگوسن نیز حدود 15 سال است در بالاترین سطح فوتبال اروپا حاضر است، و شاید اگر بارسلونا نبود، این مقاله در ستایش منچستر یونایتد می بود، ولی به دلیل اینکه میخواهم در ادامه راجع به بارسلونا صحبت کنم، از بحثهای تکراری در مورد منچستر یونایتد خودداری میکنم.

به نظر من تفاوت بین باشگاههای بزرگ اروپا کمی است، ولی بارسلونا با همه آنها تفاوت دارد، و این تفاوت کیفی است.زیرا بارسا فقط یک باشگاه نیست، یک هویت است، یک تاریخ است، شاید یک دولت است . نمیتوان در مورد بارسا گفت و به مبارزات آزادیخواهانه اسپانیا نیاندیشید، فرانکو را به خاطر نیاورد. روزی مقاله ای میخواندم که در آن ادعا میشد کاتالان ها بزرگترین ملت بدون دولت در اروپا هستند. آنها همواره ( یا اکثرا) در طول تاریخ مغلوب اسپانیایی ها بوده اند. در زمان زمامداری فرانکو دیکتاتور اسپانیایی و حامی رئال مادرید، هیچ فریاد مخالفی نمیتوانست بلند شود، و شاید بلندترین فریادی که در دوره دیکتاتوری میتوانست زده شود "زنده باد بارسلونا" بود. جورج اورول کتابی دارد به نام "درود بر کاتالونیا". آیا زنده باد بارسلونا ترجمه نام کتاب غیر مجاز اورول به زبان مجاز و فوتبالی نیست؟ با مقدار زیادی ملایم کردن بحث، به هم نسلان خود یادآور میشوم وقتی در سالهای 1349 تا 1355 در استادیوم فوتبال و یا در خیابان ها شعار " تاج نامرد" داده میشد ، عملا یکی از رادیکال ترین شعارهای مجاز ضد رژیم مطرح میشد. به بهانه اعتراض به موجود فرومایه ای به نام " خسروانی" و باشگاه تاج، این شعار از امیال سرکوب شده ملتی آماده بلند شدن خبر می داد.

همانگونه که در بالا گفتم، حضور کرویف که یک سال قبل از کناره گیری فرانکو اتفاق افتاد، در اوج گیری مجدد بارسلونا تاثیر زیاد داشت. کرویف در 1988 مجددا و این بار برای مربیگری به بارسا برگشت، وی سبک بازی بارسلونا را تغییر داد و  با استفاده از بازیکنان هلندی نظیر کومان و دانمارکی نظیر لادروپ و استویکوویچ در 1992 قهرمان اروپا شد، و مدرسه فوتبال بارسلونا نیز مورد توجه بسیار قرار گرفت. برای اوج گیری کاتالان ها همه چیز دست به دست هم میداد. خوان آنتونیو سامارانش کاتالان در 1980 به ریاست کمیته بین المللی المپیک رسید، و با پیگیری او میزبانی المپیک 1992 به بارسلونا رسید. عملا 1992 سال التیام زخم های دیرین کاتالان ها بود، آنها شایستگی خود را در دو جبهه نشان دادند، و اعتماد به نفس کاتالان ها احیا شد. به نظر من جوانه های فوتبال زیبای بارسلونا در این زمان زده شد.

من تصور نمیکنم کاتالان ها علیرغم اینکه زبان مادری شان کاتالان، و ثروتشان نیز کم از مادریدی ها نیست، پیگیر جدایی از اسپانیا باشند، ولی آنها هویت خود را طلب میکنند و حتی وقتی اسپانیا جام جهانی فوتبال را فتح میکنند، پرچم خود را به میلیاردها بیننده نشان میدهند. عملا باشگاه بارسلونا ترجمان آرزوها و امیال کاتلان ها، عشق و شور و دلدادگی آنان است. چنین است که بارسلونا فراتر از یک باشپاه است و با این بنیان تاریخی است که زیباترین فوتبال دنیا را شاهدیم. به نظر من بازی با توپ، بازی بدون توپ و بازی خارج از زمین بارسلونا همگی با هم همخوان و زیباست. با افزایش اعتماد به نفس کاتالون ها تیم ملی اسپانیا هویت پیدا کرد و با بازیهای زیبا قهرمان جام ملتهای اروپا و جام جهانی شد. و اینجاست که میبینیم با حل مشکل اقلیت، و ایجاد امکان قدرت گرفتن اوست که اکثریت نیز به توانایی های کیفیتا متفاوتی دست پیدا میکند. با اوج گرفتن کاتالونیا است که مادرید هم میتواند اوج بگیرد، و آیا مثالی بهتر از این برای بازی برد- برد میتوان زد. متاسفانه در این مقطع مهم تاریخی، حضور مورینیو در رئال مادرید و برتری خواهی های کینه جویانه او میتواند این روند نزدیکی دشمنان دیرینه را مختل کند. دل بوسکه مربی تیم ملی اسپانیا نگرانی خود را بابت عمیق شدن تضاد بین رئال- بارسا بر اساس رفتار و گفتار مورینیئ اعلام نمود.

حال ممکن است بگویید تو چرا علیرغم همه این حرفها طرفدار رئال مادرید هستی؟ باید بگویم این یک علاقه ریشه دار از دوران کودکی است، ولی بالغ من با توجه به چیزهایی که گفتم میبایست طرفدار بارسلونا باشد، و از این لحظه در این زمینه کودک من به نفع بالغ کنار میرود، ولی باز کودکانه میگویم درود بر بارسلونا، درود بر فوتبال زیبا، زنده باد آزادی.  

ناصر حجازی مردی که از جنس زمانه نبود

     خبر ناراحت کننده بود ولی نه غیر مترقبه. چند روز بود میدانستیم او در کما است، و چند سال هم بود که میدانستیم سرطان دارد. ترجیح دادم قبل از خواندن یا شنیدن هر متنی در رثای او، چند خطی با یاری از حافظه ام در مورد او بنویسم. ضمنا باید تاکید کنم که از هواداران قدیم قرمزها هستم، گرچه از قرمز و آبی اسمی بیشتر نمانده، و این ویرانه ها جای کوچکترین سمپاتی یا به عکس نفرتی ندارند.

    تا آنجا که یادم میاید اولین بار اسم حجازی را در سال 1348 شنیدم. معتبرترین دروازه بان یا به قول آن زمان گلر ایران عزیز اصلی بود، او گلر تیم ملی قهرمان جام ملتهای آسیا در سال 1968 و باشگاه پرسپولیس بود. جالب آنکه یک سال قبل وقتی 10 سالم بود، این شایعه بین ما بچه ها رواج داشت که عزیز اصلی یک بار برای گرفتن یک توپ 8 متر پریده، و جالب تر آنکه به آن باور داشتیم. چقدر بچه های آن زمان نسبت به حالا ساده یا صادقانه بگویم ابله بودند. ما هر چیز که میشنیدیم باور میکردیم. نه میدانستیم رکورد پرش ارتفاع جهان کمی بیش از 2 متر است، و هنوز چند ماه به المپیک مکزیک مانده بود که باب بیمون با وزش باد موافق بیش از 8 متر بپرد، و رک.ردی برجا گذارد که حدود 20  سال پا برجا بماند، و تازه دروازه بان 8 متر بپرد که چیکار بکند.  بگذریم، از موضوع دور شدم ولی همیشه هر وقت اسم عزیز اصلی میاید یاد این موضوع میافتم.

    در آن زمان تا آنجا که یادم میاید دروازه بان اصلی باشگاه تاج، فرامرز ظلی و دروازه بانهای ذخیره اش ناصر حجازی و فرهنگ بادکوبه بودند. رایکوف یوگسلاو همزمان مربی تاج و تیم ملی شد. و در هر دو تیم دست به جوانگرایی زد. حجازی علیرغم اینکه ظلی، نیک نفس (پاس) و هادی طاووسی (پرسپولیس و پیکان) مدعی جانشینی عزیز اصلی در تیم ملی بودند، در جام عمران منطقه ای به عنوان دروازه بان تیم ملی انتخاب شد. این جام هر تابستان بین 3 تیم ملی ایران، ترکیه و پاکستان برگزار میشد، و وقتی بازیها در ایران برگزار میشد ایران اول میشد و ترکیه در زمانی که او یا پاکستان میزبان بودند اول میشد. در تابستان 1348، ایران در بازی اول 2- 4 پاکستان را برد، و در بازی بعد هم 0- 4 به ترکیه باخت. خوردن 2 گل از پاکستان و 4 گل از ترکیه که آن زمان یکی از ضعیفترین تیمهای اروپایی بود و چند ماه قبلش به لهستان 0 – 8 باخته بود، برای ایران خیلی بد بود و کاسه کوزه این گلها سر ناصر حجازی شکسته شد. ولی رایکوف پای او ایستاد، و حجازی در سال 1351 (1972) کاملا خودش را در تیم ملی تثبیت کرد. در مسابقه ایران- کره شمالی در مقدماتی المپیک 1972 مونیخ در پیونگ کیانگ ( که همه راضی بودند از توفان زرد بیشتر از 2 گل نخوریم)، با درخشش حجازی گل نخوردیم و بازی 0-0 شد. از همان پیونگ کیانگ هم تیم ملی برای جام ملتهای آسیا به بانکوک  رفت، و آنجا هم قهرمان شدیم. حجازی کاملا خودش را اثبات کرد. جالب آنکه بزرگترین رقیب حجازی در تیم ملی و تاج، منصور رشیدی بود. بین این دو نفر کرکری عجیبی وجود داشت و در بسیاری از بازیهای باشگاهی هر کدومشون یک نیمه در دروازه می ایستادند. من اون زمان حجازی را خیلی بیشتر از رشیدی دوست داشتم. هم از نظر ریخت و قیافه، هم از نظر رفتار و هم از نظر نحوه بازی. اگر بخواهم برای جوانان این نسل مثال بزنم، باید بگویم کاسیاس را با میرزاپور مقایسه کنید.

    حجازی در سال 54 یا 55 از تاج به شهباز ( شاهین با تغییر نام) رفت. حدس میزنم با رفتن حجازی به دانشگاه (رشته زبان انگلیسی مدرسه عالی ترجمه) و به وجود آمدن آگاهی سیاسی در او، ماندن در باشگاهی که توسط آدم فرومایه ای مانند تیمسار پرویز خسروانی اداره میشد مشکل بود، و او به بهانه هایی به شهباز رفت. حجازی یکی از شاخص ترین بازیکنان  باشگاه تاج بود، و در شرایطی که ما پرسپولیسی ها تو اون سن و سال سایه امثال غلامحسین مظلومی را با تیر می زدیم، هیچ وقت یادم نمیاد متعصب ترین قرمزها تو ورزشگاهها به حجازی کوچکترین توهینی کرده باشند. حجازی شاخص بود. از نظر پست بازی، رفتار، سر و وضع و تیپ وقیافه، تحصیلات، نحوه صحبت کردن، کمترین گل مفت را خوردن، ثبات و....

   در جام جهانی 1978 در بازی اول مقابل هلند 3 گل خورد که دو تای آن پنالتی بود، ولی یکی از بهترین بازیهای عمرش را کرد. بعد هم که انقلاب شد و آن حکایت معروف باشگاه منچستر یونایتد و بعد هم تعطیلی چند ساله فوتبال و برگشت او به باشگاه استقلال که دیگر در اون خبری از خسروانی نبود، و بعد هم تک و توک بازیهای اون در سالهای جنگ و طرح 27 ساله ها و بعد هم نفهمیدم کی از فوتبال دست کشید و برای مربیگری رفت بنگلادش، و یه هو دیدیم تیمی به نام محمدان بنگلادش به مربیگری حجازی سری توی سرها در آورد، و بعد از حجازی هم دیگه هیچ وقت اسمی از این تیم نشنیدیم. به ایران که برگشت در خیلی از باشگاهها مربیگری کرد ، در استقلال هم مربی بود، ولی به نظر من کمتر از استحقاق خودش نتیجه گرفت.

    من نمیتونم بگم حجازی از پورحیدری یا قلعه نویی در استقلال و یا پروین در پرسپولیس ضعیفتر بود.گرچه همه اونها چند تا قهرمانی به دست آوردند و حجازی هیچی. ولی مطمئنم اگر بنای کار در خارج از ایران بود، حجازی از همه اونها و یا بسیاری از مربیان دیگر ایرانی نتیجه بهتری میگرفت. به نظر من اون هرگز نتونست با زشتیهای فوتبال این مملکت و مدیرای بی لیاقت غیر فوتبالی و بازیکنان بی پرنسیپ این نسل کنار بیاد. همونجور که از یک موقعی با خسروانی هم کنار نیومد. فکر میکنید اگر حجازی این فصل جای پرویز مظلومی مربی استقلال بود، اون جوری میذاشت جلوی  فرهاد مجیدی یا مرتضی جباری تحقیر بشه. در فوتبال ما جایی برای درختهایی که میخواهند ایستاده بمیرند نیست. علی دایی هم مشکلات مشابهی دارد. خصوصیات او با حجازی خیلی فرق دارد، و احترام من برای حجازی چند برابر او است. و حتی معتقدم دایی برای مربیگری مناسب نیست، ولی وجه مشترک او و حجازی اینست که برای خودشان اصول دارند. دایی حاضر نشد به شیث رضایی یا کاشانی سواری بدهد. حجازی هم اهل این کارها نبود. او حاضر نشد مانند قلعه نویی در کثیفترین معادلات فوتبال مملکت شرکت کند یا با بردن تیم به جمکران دلهایی را به دست آورد.

    حجازی نان به نرخ روز بخور نبود، و گرنه حتما قبل از مایلی کهن مربی تیم ملی میشد. فکر کنم درآمد او از فوتبال خیلی کمتر از حداقل 30 مربی دیگر فوتبال ایران بود. در سالهای اخیر بعضا اظهار نظرهای عجیب و  نامعقولی را از او میشنیدیم. ولی من این هارو به حساب حجازی نمیگذارم. به حساب کسی میگذارم که در یک قفس گرفتار شده و از هر طرف که می رود به مانع میخورد، خیلی از واکنشهای این آدم ناشی از عصبیت میشود و من این را نه به حساب این آدم بلکه به حساب شرایطی میگذارم که در آن گرفتار است. حتما یادتان است که قبل از بیماریش به عنوان مدیر فنی در باشگاه استرادا در اسلواکی مشغول کار شد تا خودش را ثابت کند. مگر ما در ایران چند تا ناصر حجازی داریم که تازه باید خودشان را اثبات کنند.

    شاید اگر حجازی از بنگلادش به جای بازگشت به ایران به کشورهای دیگر میرفت، اولین مربی بزرگ بین المللی ایران میشد کما اینکه اگر به منچستر یونایتد هم میرفت اولین بازیکن بزرگ بین المللی ما میشد. ولی او ماند و رنج کشید و ذوب شد. شاید تنها تسکین برای بازماندگانش این باشد که هیچ فوتبالیستی در تاریخ ایران چنین محبوبیت و وجاهتی به دست نیاورد. قطعا در مراسم تشییع او، آبی ها و قرمزها و سبزها حاضر خواهند بود. کدام فوتبالیست دیگری چنین پایگاهی دارد. کدام فوتبالیستی را میشناسید که حاضر باشد مانند یک ماه پیش او، در مورد مشکلات مردمش سخن بگوید. یادش گرامی باد و امیدوارم روزی برسد که ورزشگاه باشگاه استقلال به نام او باشد و مجسمه اش در ورودی این باشگاه باشد، که نام او برای باشگاه استقلال اعتبار می آورد و نه نام استقلال برای او. 

داربى 69

    جمعه 23/7/1389 اصطلاحا روز داربی 69 بود. طبق معمول یک بازی متوسط از دوتیم پر هوادار تهرانی که بیشتر اسم و سابقه شان مطرح است تا شرایط امروزشان که گرفتار سیستم مدیریت تربیت بدنی هستند، که تازه اگر هم بخش خصوصی بودند در فوتبال بی حساب و کتاب ما چندان فرقی نمیکرد. مگر استیل آذین با این همه ستاره رده 16 نیست؟ از جار و جنجالهای معمول بر سر داوری و غیره اگر بگذریم، برخی فاکتها وجود دارند که تقریبا همه، صرفنظر از تعلق باشگاهی قبول دارند:

1-     گل پرسپولیس در دقیقه 5 سالم بود.

2-     بخشی از نیمه اول دست پرسپولیس و بخشی دست استقلال بود، ولی استقلال موقعیت گل بیشتری داشت.

3-     نیمه دوم دست پرسپولیس بود، و استقلال میانه میدان را به پرسپولیس واگذار کرده بود، ولی در ضد حمله دقیقه 92 که تنها موقعیت گل نیمه دوم استقلال بود، استقلال گل زد و برنده شد.

    حال، من میخواهم منصفانه با استفاده از این فاکتها در مورد این بازی اظهار نظر کنم.

    اگر پرسپولیس در دقیقه 88 گل می زد و داور قبول نمی کرد، و در دقیقه 92 گل میخورد، مشکل داوری با اهمیت تر بود. ولی پرسپولیس 85 دقیقه فرصت داشت گل دیگری بزند، آن هم به استقلالی که میانه میدان را در نیمه دوم به پرسپولیس واگذار کرده بود. پس چرا موفق نشد. برای اینکه پرسپولیس در این فصل از یک طرف گلزن ندارد، و از طرف دیگر برنامه های زیادی برای زدن گل ندارد. به بازی قبلی پرسپولیس با ملوان که تیمی با ارنج دفاعی نیست توجه کنیم. پرسپولیس حملات متعددی به دروازه ملوان داشت، ولی این حملات بوی گل نمیداد. گل اول پرسپولیس با ضربه غافلگیرانه غلامرضا رضایی و اشتباه دروازه بان ملوان به گل تبدیل شد و گل دوم نیز با ضربه ایستگاهی مازیار زارع به ثمر رسید. ولی حملات متعدد پرسپولیس نتیجه ای نداشت و اکثرا فاقد زهر کافی بود. روز جمعه هم همین وضع بود.موقعیتهای گل پرسپولیس علیرغم برتری چشمگیر بر استقلال در طول بازی کمتر از استقلال بود. آیا تیمی با بضاعت پرسپولیس نمیبایست از یک طرف گلزنی مانند محسن خلیلی را حفظ میکرد، و از طرف دیگر یک گلزن دیگر مانند عمادرضا یا هر کس دیگری را جذب میکرد؟ وقتی مشخص شد کریم انصاری فرد از سایپا نمیتواند به پرسپولیس بیاید، پرسپولیس چند هفته فرصت جبران داشت، ولی اقدامی نکرد. به هر صورت به عللی که گفتم پرسپولیس در این فصل، سخت گل می زند و بیشتر حریفان میبایست اشتباه کنند تا گل بخورند. وقتی میبینیم به دلایل مختلف دایی چشمش را روی سرمایه های قدیم پرسپولیس نظیر علی کریمی، مهرزاد معدنچی، جواد کاظمیان، پژمان نوری و ....... می بندد، میبینیم پرسپولیس میتوانست فصل بسیار موفقتری را داشته باشد.

    حال به مشکل مهم دیگر پرسپولیس، یعنی دفاع میانی میپردازیم، که ضعف آن برای همه مشخص است. در همین بازی قبلی ملوان زنگ خطر را به صدا در آورد، و در این بازی نیز مجددا شاهد این قضیه بودیم. در همان نیمه اول اگر میداوودی تک به تکش را به آسمان نمیزد و یا اگر برهانی از هر یک از موقعیتهای بالای 90 درصدش استفاده میکرد، پرسپولیس زودتر گل را خورده بود، و با توجه به مشکلات تهاجمی پرسپولیس ممکن بود استقلال بتواند در ضد حمله به گلهای بیشتری نیز برسد. من بیشتر از اینکه مشکل پرسپولیس در دفاع میانی را ناشی از افراد بدانم ناشی از مسائل تاکتیکی میدانم. و گرنه سپهر حیدری، نورمحمدی، شیث رضایی، شیری مهره های ضعیفی نیستند، ضمن اینکه میبایست به ترکیب دفاع میانی و مازیار زارع به عنوان هافبک دفاعی نیز توجه کرد، که بهیچوجه موفق نبوده است.

   یکی از مشکلات دیگر پرسپولیس نبودن بازیکن چپ پا در ترکیب تیم بود. البته پرسپولیس در لیست کامل بازیکنان خود شکوری و جلال اکبری را به عنوان چپ پا دارد، ولی آنها مهره های موثری نیستند. معدنچی میتوانست یک راه حل باشد که به او توجه نشد، و اشجاری نیز جذب استیل آذین شد. به مشکل گل خوردن پرسپولیس در 5 دقیقه پایانی نیز که همه اشاره داشته اند.

    البته گفتن اشکالات پرسپولیس  به مفهوم این نیست که استقلال بدون مشکل است، استقلال نیز مشکلات زیادی دارد، نظیر کمبود بازیکن چپ پا، مشکل ساختار دفاعی، یک دست نبودن تیم، نداشتن خط میانی مقتدر، و...... که بحث دیگری می طلبد. تیمی که نیمه مربیان را در مهمترین بازی فصلش کاملا به حریفش واگذار میکند، قطعا مشکلات زیادی در خود و تیم مربیگری دارد. استقلال برای گل زدن فقط یک پلان داشت. استفاده از پاس عمقی و فرار مهاجمان به قلب دفاع پرسپولیس. عملا پلان (ب) را از استقلال ندیدیم و احتمالا با این بضاعت مربیگری نمیتوانستیم ببینیم مگر در ضربه های آزاد. در همین جا میبایست به تاثیر داوری در نتیجه اشاره کنم. پرسپولیس علیرغم کلیه مشکلات گلزنی خود در دقیقه 5 گل زد، و چون در این حالت نیاز به گل نداشت، پلان (الف) استقلال کم اثر میشد، در این حالت استقلال به حملات احساسی دست میزد و محتمل بود که سرعت بالای رضایی و نوروزی در ضد حمله ها بلای جان استقلال شود، پس عملا داوری به استقلال کمک زیادی کرد، و استقلالیها باید مثل همیشه مدیون مرادی باشند، و پرسپولیسی ها برعکس.

    ولی واقعیت اینستکه این پرسپولیس و استقلال در مقابل ذوب آهن و سپاهان بسیار ضعیف تر هستند. به خصوص ذوب آهن با مدیریت کم حاشیه و یک مربی خوب و یک تیم یک دست شانس اول قهرمانی است. البته مشکل اصلی پرسپولیس و استقلال وابستگی آنها به سازمان ضعیف تربیت بدنی است که در کار روزمره خودش هم مانده، و مربیان بسیار خوب هم در این تیم ها مشکل دارند. مگر کرانچار که از پرسپولیس اخراج شد، به عنوان مربی تیم ملی بی نام و نشان مونته نگرو در هفته گذشته نتوانست با انگلستان در ویمبلی مساوی کند و سویس را شکست دهد، و در گروه انگلیس با 10 امتیاز از 4 بازی صدرنشین باشد. مشکل اصلی، سیستم حاکم بر این دو باشگاه مفلوک است. برای همین هم هواداران این دو باشگاه بهتر است خیلی موضوع را جدی نگیرند، و مانند این حقیر صرفا به عنوان تفریح و تفنن و به عنوان تداوم دوران بچگی به فوتبال این دو باشگاه و اصولا فوتبال ایران توجه کنند.