اهمیت فیلیپ سیمور هافمن بودن

 رفتگان - فیلیپ سیمور هافمن (2014-1967)

     پس از دوازده شب روز 2 فوریه پس از بازگشت از یک مهمانی سر وقت اینترنت رفتم، و ناگهان جا خوردم. خبر مرگ دو هنرپیشه مشهور، یکی کاملا فعال و دیگری قبلا فعال را خواندم . فیلیپ سیمور هافمن و ماکسیملیان شل. پس از مدتها تعطیلی مطالبی که زیر سرفصل "رفتگان" در وبلاگ مینوشتم، تصمیم گرفتم در همین پایان شب چند خطی در مورد فیلیپ سیمور هافمن بنویسم و در چند روز آینده نیز در اولین فرصت در مورد ماکسیملیان شل خواهم نوشت.

    برای فیلیپ سیمور هافمن با توجه به شرایط سنی اش پیش بینی راه درازی میکردم. او هنوز 46 سال داشت و طبعا نقش آفرینی های متعددی میتوانست داشته باشد. نقشهای او به قیافه و تیپ خوب او و یا چابکی اش ربط نداشت. نقشهایی بود که برای یک هنرپیشه 60 ساله هم ایفای آن موضوعیت داشت. هریسون فورد نبود که وقتی در یک اکشن مانند قسمت چهارم ایندیانا جونز و یا Cowboys & Aliens بازی میکند قابل باور نباشد، و قالب مناسب تری برای ایفای نقش نداشته باشد. او جواهری بود که در هر زمان و در هر فیلم درخشش خاص خود را داشت.

    از نظر من پنج هنرپیشه برتر مرد سینما عبارت بوده اند از : مارلون براندو، جک نیکلسون، آل پاچینو، رابرت دونیرو، داستین هافمن. تدریجا سیمور هافمن برایم به عنوان ششمین نام این لیست مطرح شده بود. ضمن اینکه به دلایل متعدد او را از تمام اینها اندیشمند تر می یافتم، و اعتقاد داشتم با هر چه پربارتر شدن کارنامه اش به قلل رفیع تری در بازیگری (و شاید کارگردانی) دست خواهد یافت. او در زمانه خوبی پا به عرصه سینما گذاشت، زمانه ای که ستارگان سینما لازم نبود بازیگرانی خوش اندام، خوش تیپ و جذاب باشند. او اگر چهل سال زودتر به دنیا آمده بود ممکن بود در بهترین حالت سرنوشتی مانند ارنست بورگناین داشته باشد که بتواند بر حسب اتفاق شاه نقشی مانند "مارتی" که نیاز به هنرپیشه ای غیر جذاب و بد هیکل داشته باشد، به دست آورد و بدرخشد و در ادامه به دلیل نبودن نقشهای مشابه، به یک هنرپیشه درجه دوم و البته معتبر تبدیل شود (ر.ک. به مطلب مربوط به ارنست بورگناین به نام "خداحافظ مارتی" در ستون رفتگان همین وبلاگ).

    در مورد خیلی از هنرپیشه های بزرگ میتوانم به دقت بگویم که آنها را از چه زمانی شناخته ام، در موردشان خوانده ام و یا در فیلمها دیده ام، ولی در مورد او نمیتوانم چنین بگویم، و وقتی به سالهای قبل فکر میکنم میبینم او تدریجا در ذهن من نفوذ کرد و به مرور برای من شاخص شد. جالب آنکه وقتی به معتبرترین فرهنگ بازیگران چاپ شده در ایران، یعنی "دانش نامه سینمایی" انتشارات روزنه کار به سرپرستی بهزاد رحیمیان (چاپ 1383) مراجعه کردم، دیدم اثری از او در بین 1703 بازیگر مطرح تاریخ سینما نبوده است. در حالیکه طبق اطلاعات سایت imdb او در آن زمان حدود 13 سال بود که بازی میکرده و چند فیلم مطرح نیز در کارنامه اش به چشم میخورد. نفوذ تدریجی او در ذهن مخاطبانش باعث عمق بیشتر این تاثیر بر ذهن مخاطب میشد. او در نزدیکترین فاصله با مخاطب به سر می برد، او "براد پیت" نبود که برای تماشاگر سینما به عنوان یک سوپرمن خوش سیما که میبایست همانند یک ستاره از فاصله دور به او نگاه کرد مطرح باشد. او همان مرد تنهایی است که در فیلم Jack Goes Boating وقتی عاشق میشود، تنهاترین و یا معمولی ترین تماشاگر، چیزی از خود در وجود او می بیند. اگر در فیلم Master نقش یک رهب فرقه مذهبی را بازی میکند، هرگز او را کسی نمی پنداریم که قیافه و یا هیکلش برای او کاریزما ایجاد میکند. وقتی برت لنکستر در 1960 در "المر گنتری" نقش یک رهبر مذهبی را بازی کرد، او هنوز "برت لنکستر" خوش سیمای ورزیده جذاب بود، و تفاوت زیادی با سیمور هافمن داشت.

   او در سالهای اول بازیگری خود در فیلمهای مشهوری مانند Boogie Nights(1996) ، The Big Lebowsky (1998) ، Magnolia (1999)، The Talented Mr. Ripley(1999) ، Cold Mountain(2003) و چندین فیلم دیگر بازی کرد که  بسیاری از علاقمندانش اگر این فیلم ها  را در سالهای بعد ندیده باشند، ممکن است او را در آن فیلم ها به یاد نیاورند (شاید ماگنولیا استثنا باشد). ولی فیلم "کاپوتی" فرصتی را که هافمن برای درخشش نیاز داشت به او داد. چه چیزی بهتر از بازی کردن در قالب "ترومن کاپوتی" که از نظر فیزیکی نیز به هافمن شباهت دارد، و هرگز از نظر چهره نیز مورد اقبال نبوده است.هافمن با کاپوتی درخشید و اسکار گرفت و از آن پس علاقمندان سینما او را شناختند، و سینمای تجاری و روشنفکرانه آمریکا هر دو سعی کردند از استعداد و شهرت او بهره گیرند. او در فیلم تجاری Mission: Impossible (3) نقش "بدمن" ماجرا را مقابل تام کروز بازی کرد و شاید خاطره "بدمن" این فیلم از "تام کروز" آن ماندگارتر باشد. فیلم بعدی او اثر تلخ و جذاب سیدنی لومت یعنی Before The Devil Knows You’re Dead بود که بازی او در نقش یک قهرمان تراژیک، آن را به اثری ماندگار بدل کرد. Charlie Wilson’s War محصول 2007 به کارگردانی مایک نیکولز یکی از کارهای ضعیفتر کارگردانش است، علیرغم حضور تام هنکس و جولیا رابرتز در نقشهای اصلی، این سیمور هافمن است که تنها نقطه روشن فیلم است و به خاطر آن کاندید اسکار بهترین هنرپیشه مرد نقش دوم شد. فیلم بعدی او Synechdoche, New York اثر غامض ولی دوست داشتنی فیلیپ کافمن است که شاید اگر هافمن نبود امکان ساخت نمی یافت و هرگز نمیتوان این فیلم پیچیده را بدون هافمن تصور نمود.

    سپس نوبت Doubt محصول 2008 میشود، که بازی درخشانی از او دیدیم و کاندید اسکار نقش دوم شد. گرچه بزرگترین نقطه قوت این فیلم درکنار فیلمنامه خوبش، بازی خوب بازیگران آن است که مریل استریپ، ایمی آدامز و ویولا دیویس علاوه بر هافمن به خاطر آن کاندید اسکار شدند. در فیلم جذاب The Invention Of Lying هافمن در نقش هنرپیشه غیر اصلی چندان فرصت درخشش پیدا نکرد، و اهمیت فیلم به طور عمده محصول فیلمنامه و ایده بدیع آن است. پس از آن بود که اولین فیلم خود را کارگردانی کرد، همان فیلم Jack Goes Boating که در بالا به آن اشاره شدو شاید بتوان آن را  اثری از نوع رمانتیک رئالیستی نام نهاد. فیلمی کاملا برازنده هافمن که هنرپیشه اول آن هم میبایست خود او باشد. The Ides Of March دیگر صحنه هنرنمایی او بود، و بازی او در این فیلم سیاسی که بر مبنای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ساخته شده، یکی از شاخص ترین نقاط فیلم است. Moneyball  دیگر فیلم او بود که آن را ندیده ام. اثر بعدی او The Master بود که در بالا به آن اشاره کردم و بازی خوب او و یواکین فونیکس در این فیلم ماندگار است. آخرین فیلمی که از او دیدم A Late Quartet است که بازی خوبی در نقش یک موزیسین ارائه میدهد. او در قسمت دوم The Hunger Games نیز بازی کرده است، و متاسفانه نمیتواند در قسمت سوم این مجموعه که قرار بود بازی کند، هنرنمایی کند که مایه تاسف است.

    شمایل سینمایی هافمن مردی بود تنها، متفاوت، در عمق وجود غمگین، خسته و ناهمساز با دوروبر خود. شاید این شمایل انعکاسی از واقعیت وجودی او بود که در نوع مرگش نیز متجلی شد. و شاید به همین دلیل است که او به مرور زمان به هنرپیشه ای مولف بدل شد، هنرپیشه ای که نقش را از صافی وجود خود رد میکرد و این است اهمیت "فیلیپ سیمور هافمن" بودن. از مرگ او بسیار متاسفم زیرا سینما فیلمهای زیادی را که با وجود او میتوانست درخشش بیشتری داشته باشد از دست داد، و خوشحالم که زندگیش کارنامه ای پربار در عالم سینما بر جای گذاشت، و برای ما دوستداران سینما لحظه هایی فراموش نشدنی رقم زد. یاد دوره کوتاه حضور او در سینما گرامی. 

کتاب - استانبول :خاطرات و شهر

    استانبول: خاطرات و شهر – اورهان پاموک- ترجمه : شهلا طهماسبی – انتشارات نیلوفر – چاپ اول :1391- 495 صفحه

    "استانبول: خاطرات و شهر" اولین اثری بود که از اورهان پاموک نویسنده ترکیه ای و برنده جایزه نوبل 2006 خواندم. از پاموک زیاد شنیده بودم و تا حدودی با دیدگاههایش در مورد مسائل مختلف آشنا بوده ام به نظر میرسد این کتاب میتواند مدخل خوبی برای شناختن دنیای پاموک و خواندن بقیه آثار او باشد. شهر "استانبول" به دلایل فرامتنی نیز برایم جذابیت زیادی دارد. شهری است که سفرهای متعددی به آن داشته ام. در خیلی از قسمتهای آن پیاده روی کرده ام. در بازار سنتی آن گشته ام و از همه مهمتر بسفر را چه از خطوط ساحلی و چه از داخل آب و یا از روی پل و چه در روز و چه در شب دیده ام. حدود دو سه سال است که میگویم اگر امروز برای محل زندگی خود حق انتخاب داشتم، استانبول را انتخاب می کردم. پس در همین نقطه مشخص میشود که تمایل من به خواندن کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" دلایل فرامتنی نیز دارد. و طبعا با دوبلین در آثار جویس و یا سن پطرزبورگ در آثار داستایوسکی و یا لندن در آثار چارلز دیکنز چنین ارتباطی را نمیتوانم برقرار کنم.

    کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" عملا یک حالت دوگانه دارد. از یک طرف خاطرات نویسنده در حدود 22 سال اول زندگی او است و از طرف دیگر در مورد شهری است که او تقریبا سراسر عمر خود را در آن گذرانده است، و به همین دلیل اسم کتاب با هوشمندی زیاد انتخاب شده است و به دو وجه "خاطرات" و "شهر" اشاره دارد. همین دیدگاه، این "خود زیست نگاری" را از موارد مشابه نظیر سارتر در "کلمات"، ویکتور ارافیف در "استالین خوب" و یا مواردی از نویسندگان ایرانی نظیر احسان طبری در "دهه نخستین" و یا "رحیم نامور" در سایه های گذشته" جدا می سازد. زیرا اینها همگی به راوی و اطرافیانش توجه زیاد دارند. و بعضی دیگر که نظیر "رومن به روایت پولانسکی" به گذشته رومن پولانسکی از کودکی و جوانی تا آغاز میانسالی میپردازند، گرچه به محیط اطراف توجه ویژه نشان می دهند، ولی به دلیل متفاوت بودن محیط اطراف هرگز روی یک شهر خاص متمرکز نمی شوند، مضاف آنکه در این آثار اگر به محیط اطراف توجه می شود آن بخش که مستقیما به راوی مربوط میشود، مورد تاکید است. در حالی که در " استانبول: خاطرات و شهر" به استانبول از جنبه های مختلف توجه میشود و حتی میتوان با حذف صفحاتی از کتاب که مربوط به خاطرات نویسنده است، آن را به عنوان یک تک نگاری در مورد استانبول در نظر گرفت، و چه هوشمندانه است انتخاب عکسهای فصل اول که اولی عکس راوی در کودکی است که به یک محور اصلی کتاب یعنی کودکی پاموک اشاره دارد. دومی چشم اندازی وسیع از استانبول است که به دومین محور اصلی کتاب اشاره دارد، و سومی پاموک حدودا دو ساله در آغوش مادر است که از بالکن خانه شان شهر را نگاه میکند و عملا به دو ریشه خود اشاره دارد. در حقیقت در همان آغاز در می یابیم که دو کاراکتر اصلی کتاب، راوی و شهر استانبول هستند.

    پاموک در کتاب به جنبه های تاریخی استانبول اشاره چندانی ندارد، او بیشتر به جنبه های اجتماعی شهر و تحولات آن در اواسط قرن بیستم و بخصوص دهه های پنجاه و شصت میلادی اشاره دارد. این جنبه از تاریخ شهرها جذابیت خاصی دارد که جای آن معمولا در کتابهای تاریخی  نیست و اگر کسی بخواهد در مورد این جنبه ها جدا از حافظه افراد تحقیق کند، یکی از بهترین ابزارها صفحات غیر سیاسی روزنامه های شهر و اخبار روز آنها است. مسایلی نظیر آتش سوزی کشتی ها در بسفر و ایجاد آتش سوزی در بخشی از شهر و یا برخی قتلهایی که در بسفر اتفاق افتاده از این دست هستند، اینها چیزهایی هستند که خاطرات جمعی مردم یک شهر را بیان میکند و پاموک به خوبی به تصویر کشیده است. گذشته از آن پاموک به استانبول از منظر نویسندگان و روزنامه نگاران ترک از یک طرف و هنرمندان مسافر در استانبول از طرف دیگر پرداخته و سعی کرده با مجموعه اینها تصویری از شهر در دوره کودکی و نوجوانی خود بدهد. به نظر می رسد پاموک سعی کرده ذهنیت خود در آن دوره در مورد شهر را به خواننده القا کند و این امر با توجه به اینکه پاموک صرفا به این دوره از عمر خود پرداخته و خواسته تاثیرات ذهنی شهر در آن دوران بر خودش را بگوید کاملا پذیرفتنی است و من برخی لغزشهای تفکری را که در کتاب می بینم فرض میکنم که تفکر آن زمان پاموک چنین بوده و این نمیتواند یک جکم دقیق و علمی باشد. مثلا آنچه که در مورد الزام تحصیلات در دوره عثمانی جهت گرفتن مقامهای بالا و عدم این الزام در شرایط دوران جمهوری میگوید جای تردید زیاد دارد.

    از نظر پاموک استانبول در آن زمان دوران انحطاط خود را که آغاز آن مقارن سقوط دولت عثمانی بوده است، میگذرانده است. سیاه و سفید دیدن شهر و اینکه گذشته آن را رنگی می داند نیز تداوم این تفکر است، مضاف بر اینکه تاکید زیادی بر حزن استانبول دارد. سیاه و سفید بودن شهر برای من قابل تصور است. در سال 1988 به عنوان مسافر ترانزیت 18 ساعت در استانبول بودم. شهری که در مقایسه با تهران سال 1366 نیز چندان سرآمد نشان نمی داد. شهری با بوی زغال سنگ و دود حاصل از این سوخت در فضا. طبیعی است که در دوره ای که پاموک میگوید این مشکلات حادتر بوده است. و طبعا همه اینها با استانبول امروز که طی 12 سال اخیر شاهد تغییرات و ترقی آن بوده ام تفاوت دارد. قطعا پاموک در مورد استانبول امروز متفاوت خواهد نوشت، و یا شاید نوشته باشد و من نخوانده باشم.

    استانبول را معمولا از سه منظر متفاوت دیده اند. اول از چشم غربی که شهری است که به عنوان دروازه ورود به شرق جلوه می نماید، شهری که از نظر معماری و مردم و آثار تاریخی و مناره های متعدد مساجدش به اندازه کافی شرقی است تا برای آنها کاملا شرقی جلوه کند. از چشم مردم خود شهر، شهری است پر از خاطره های فردی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی. نمادی برای حکومت عثمانی و یا دولت ترکیه و افتخاری برای ترکیه. حال یا مانند پاموک به عنصر "حزن" برتری می دهند، یا مانند برخی دیگر به جلال قدیمی شهر و یا مانند گروهی دیگر به عنوان یک شهر "پست مدرن" و .... . از چشم شرقی، استانبول به عنوان دروازه ورود به غرب شناخته میشود، شهری که به علت معماری قسمت اروپایی بخصوص محله هایی نظیر گالاتا، سلطان احمد، تقسیم، کوچه های تنگ و سنگفرش، نماسازی قدیمی خانه ها که شهرداری اجازه تغییر آنها را نمی دهد و فقط داخل آنها میتواند معماری مدرن داشته باشد، به علت کلیساهای قدیمی، پوشش توریستها و مردم غیر سنتی ترکیه، رستورانها و کافه هایی که صندلی هایشان در پیاده رو چیده شده و در آنها مشروبات الکلی هم سرو میشود، گردشگاهها و پیاده روهای اطراف بسفر (که از زمین تا آسمان با اطراف رود دجله در شهر بغداد فرق میکند)، و... به اندازه کافی غربی است تا برای آنها غربی جلوه کند. جالب آنکه این شهر تنها کلان شهری است که در دو قاره جای دارد و به خوبی میتواند نقش مرز یا بهتر بگویم ارتباط دهنده شرق و غرب را بازی کند. ونقش محوری بسفر جای تاکید دارد که ساحل شرقی آن آسیایی و غرب آن اروپایی است. گرچه امروز همین قسمت آسیایی از نظر مدرنیته و حتی فرهنگ ساکنان از قسمت اروپایی غربی تر جلوه میکند. پاموک در کتاب نشان میدهد که به دو دسته اول یعنی به چشم غربی و به چشم ترکی توجه دارد و اثری از چشم شرقی در کتاب او نیست.

    پاموک به بسفر نگاهی ویژه دارد. البته از منظر بیرونی نیز جدا ساختن بسفر و استانبول امکان پذیر نیست، ولی پاموک تا حدودی به این دو هویتی جداگانه می بخشد. در توصیف شهر استانبول به "حزن" و سیاه و سفید بودن شهر تاکید می کند، ولی در بسفر به عنصر "زندگی" توجه دارد و آن را مالامال از این عنصر می بیند. چیزی که برای امروز استانبول از نظر من مفهوم ندارد و در هر دو آنها زندگی را میبینم، گرچه حزن هم نوعی زندگی است ولی به نظر می رسد پاموک بسفر را رنگی میبیند.

    ذهن  پاموک در شهراستانبول قدم می زند و دنبال خاطرات و در حقیقت هویت خود می گردد، و از طرفی در مرور خاطرات و شناسایی هویت خود در شهر گذر میکند. اینها خوشبختی کسی است که در استانبول زندگی میکند. متاسفانه برای ما تهرانی ها چنین امکانی فراهم نیست، شاید 90% فضاهایی که خاطرات جوانی مرا تشکیل میداده اند از بین رفته و یا دچار دگرگونی های مفرط گشته اند که دیگر اثری از هویت قبلی خود ندارند. استانبول شهری است که خاطرات قدیم را حفظ کرده و جالب آنکه درجا هم نزده، در نتیجه پاموک توانسته چنین ترکیبی را ایجاد کند که حتی من توریستی که این شهر را چهل پنجاه سال بعد از زمان وقوع اتفاقات دیده ام، کاملا با فضای آن ارتباط برقرار میکنم، ولی نمیتوانم به فرزندان خودم کوچه و خیابان و فضای خاطرات قدیم خود را نشان دهم.

    پاموک در بعضی قسمتها چون یک روانکاو به گذشته و کودکی خود پرداخته و از این نظر این کتاب با "کلمات" سارتر شباهت پیدا میکند. او با دیدگاهی متاثر از روانشناسی فرویدی (من در حد اطلاعات اندک خود از روانشناسی چنین استنباطی کرده ام) با صراحت قابل ملاحظه ای (بخصوص در مقیاس شرقی ها) به بیان رویاهای سکسی خود می پردازد.

    در مجموع کتاب برای من جذاب بود، ولی باید بگویم از آن انتظار بیشتری داشتم. عنصر "روده درازی" و "تکرار" در کتاب به چشم می خورد. شاید این همان ویژگی "شرقی" است که در پاموک وجود دارد. ضمن اینکه پاموک همانند یک "غربی" سعی کرده کمتر از عنصر "احساس" در نوشته اش استفاده کند، و این امر بخصوص در فصل 35 (اولین عشق) کاملا بارز است. از نظر من اگر پاموک در عنصر اول کمی غربی تر و در عنصر دوم کمی شرقی تر عمل میکرد به جذابیت کتاب افزوده می شد. در انتها میبایست از ترجمه خوب خانم شهلا طهماسبی یاد کنم که به خوبی حق مطلب را ادا کرده اند.

کتاب - فیلم کوتاهی درباره دیگران

    فیلم کوتاهی درباره ی دیگران (مکالمه با ژان کلود کاری یر درباره ی سینما و مکالمه با عباس کیارستمی درباره ی ژان کلود کاری یر) – محسن آزرم –چاپ اول 1392- نشر زاوش – 156 صفحه + تصاویر

    " فیلم کوتاهی درباره ی دیگران" کتابی است خواندنی و جذاب که به همت محسن آزرم منتشر شده و قطعا برای علاقمندان سینما و فیلم بینان (حتی آنها که غیر حرفه ای هستند) جذاب و قابل استفاده است.

    قسمت اصلی کتاب شامل مصاحبه محسن آزرم با ژان کلود کاری یر است. ژان کلود کاری یر یکی از مشهورترین فیلمنامه نویسان جهان است، و در ایران نیز چنین مرتبه ای دارد. آشنایی من با کاری یر از اواخر دهه 60 و از طریق نشریه "سروش" که در آن زمان، پس از مجله فیلم بهترین مطالب سینمایی را داشت، شروع شد. البته در آن زمان بیشتر بر اینکه کاری یر فیلمنامه های لوییس بونوئل را می نوشت، تاکید بود. به مرور زمان و به طور گذرا مصاحبه هایی با کاری یر را شاهد، و گاهی در تیتراژ فیلمها شاهد نامش بودیم. و به مرور دانستم که او در زمان حیات بونوئل برای کارگردانهایی مشهور دیگری نیز فیلمنامه نوشته است. این کتاب اولین کتاب مستقلی است که در مورد او به زبان فارسی چاپ شده است.   ژان کلود کاری یر متولد 1931 در فرانسه و دارای مدرک کارشناسی ادبیات و کارشناسی ارشد تاریخ است، و در 26 سالگی اولین رمانش به نام "مارمولک" را نوشته است. اولین فیلمنامه اش "خاطرات یک مستخدمه" را در 1964 برای بونوئل نوشته است. علاوه بر این، پنج فیلمنامه دیگر برای بونوئل نوشته است ( بل دوژور، راه شیری، جذابیت پنهان بورژوازی، شبح آزادی، میل مبهم هوس). علاوه بر او برای کارگردانانی مانند لویی مال، ژاک دوره، مارکو فرری، پاتریس شرو، فیلیپ دوبروکا، فولکر شلوندورف، ژان لوک گدار، کارلوس سائورا، آندری وایدا، پیتر بروک، ناگیسا اوشیما، فیلیپ کافمن، میلوش فورمن، ژان پل راپنو، جاناتان گلیزر، عتیق رحیمی هم فیلمنامه نوشته که نشان از گستردگی کار او دارد. همسر او نهال تجدد ایرانی است و در فیلم "کپی برابر اصل" کیارستمی نیز بازی کرده است.

   مصاحبه محسن آزرم با کاری یر هم خواندنی است و هم برای دوستداران سینما بسیار مفید است. صحبتهای عمومی جالبی از زبان یکی از شایسته ترین صاحب نظران در مورد مقایسه فیلم و رمان، فیلمنامه اقتباسی در مقایسه با فیلمنامه اوریژینال، نحوه همکاری فیلمنامه نویس و کارگردان، تفاوت فیلمنامه و داستان و ضرورت تسلط فیلمنامه نویس به روند فیلمسازی (اشاره میکنم به مثال جالب فیلم سیرانو دوبرژاک) و اینکه آیا فیلمنامه اثری است هنری یا نه، که همگی از مسائل مهم و مورد بحث در این محدوده است. علاوه بر این توضیحات مبسوطی در مورد دوره همکاری او با بونوئل، میلوش فورمن، فیلم سبکی تحمل ناپذیر هستی و میلان کوندرا، آموزش فیلمنامه نویسی، نگرش او به هالیوود در مقایسه با سینمای اروپا، فرهنگ مشرق زمین و سینمای کیارستمی نیز در کتاب مطرح شده که برای علاقمندان سینما خواندنی است.

    بخش اول کتاب نیز مصاحبه ای با کیارستمی در مورد کاری یر است که جالب است، بخصوص از این نظر که کیارستمی کمتر تن به مصاحبه با ایرانیان داده است.

    ضمن اینکه چهره اصلی کتاب، ژان کلود کاری یر است، باید تاکید کنم که نقش محسن آزرم در این کتاب بسیار برجسته است. او به عنوان یک مصاحبه گر متخصص در امر سینما، به خوبی توانسته به بحث با کاری یر جهت دهد و او را به حرف زدن بکشاند. آزرم از یک طرف فروتنانه بر خلاف بسیاری از همکاران خود سعی نکرده دانش خود را به رخ کاری یر و خواننده بکشد و از طرف دیگر با توجه به احاطه ای که به سینما دارد، به بهترین وجهی کاری یر را به سخن گفتن واداشته است. مصاحبه او با کیا رستمی هم باز به همین علت که توانسته از این کارگردان (از نظر من متفرعن) حرف بکشد، نشان از هوش بالای آزرم دارد.

    کتاب علیرغم حجم کم خود، بسیار با وسواس تقسیم بندی و چاپ شده است. به غیر از دو مصاحبه اصلی، فصلی با عنوان پی نوشتها دارد که حجم زیادی را به خود تخصیص داده، بسیاری از این پی نوشت ها برای خوانندگانی که سابقه زیادی در خواندن مطالب سینمایی ندارند، لازم است و کتاب را برای آنها نیز خواندنی میکند. بخشی از آنها برای خوانندگان خاص نیز مفید است. سرگذشت کاری یر و منتخب فیلم شناسی و کتاب شناسی کاری یر نیز در انتهای کتاب به جامع شدن آن کمک زیادی کرده است. منتظر کارهای بعدی محسن آزرم هستم.    

روایتی از جنگ بر ضد جنگ

 زندگی، جنگ و دیگر هیچ – نویسنده: اوریانا فالاچی مترجم: لیلی گلستان- انتشارات امیرکبیر – چاپ دوازدهم(1389) – چاپ اول(1350)- 534 صفحه-65000 ریال     

     این کتاب را به جهت همراهی با برخی دوستان مجددا دست گرفتم. قبلا آن را در تابستان 1355 خوانده بودم، در حال و هوای آن زمان کتابی بود خواندنی و مطرح، و به عنوان یکی از معدود کتابهای ضد جنگ منتشر شده در بازار محدود کتاب آن زمان معروف بود.

    اوریانا فالاچی در آن زمان، شاید مشهورترین خبرنگار بین ایرانیان بود، و کتابهایش نیز پرفروش بودند. کتابهایی نظیر نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، یک مرد، مصاحبه با تاریخ و همین کتاب فعلی مشهورترین کارهایش بودند. گروههای چپ ایران چندان علاقه ای به کارهای او نداشتند، زیر از نظر آنها نباید انتقادی به مارکسیسم می شد، و اصولا آثار نویسندگان غیر مارکسیست معاصر را ندرتا توصیه میکردند. و بیشتر خوانندگانش دانشجویان و روشنفکرهای جوان بودند، زیرا بسیاری از بزرگترها نیز کتابهای او را به علت ژورنالیستی بودن و داشتن لحن احساساتی توصیه نمیکردند. این یادداشت در دو قسمت است، قسمت اول مربوط به دو فصل اول و قسمت دوم مربوط به بقیه کتاب (یازده فصل)

دو فصل اول

   پیام اصلی کتاب در دو فصل اول، پوچی جنگ و نبودن دشمنی فردی بین سربازان دو جبهه و تشابه روشها در میدان جنگ و پشت جبهه است. منفجر کردن یک رستوران در سایگون، و ریختن بمب بر سر مردم بیگناه یک دهکده هر دو ترور کور هستند و هیچ تفاوت ماهوی باهم ندارند، طبعا در جنگ، هر یک از دو طرف با تمام امکانات خود در صدد پیروزی است. ویت کنگ ها نمیتوانند بروند آمریکا و بر سر مردم آنها بمب بریزند ، پس ناچارا در سایگون به ترور کور دست میزنند. به قول یکی از ویت کنگ ها برای ما دشمن فرانسوی، آمریکایی، چینی و کره ای فرقی ندارد. ما از میهنمان دفاع میکنیم و اگر هم روزی آنها از کشورمان بروند با آنها دوست خواهیم بود. منطقی است بسیار ساده و قابل پذیرش. آمریکایی ها هم وقتی با واقعیت ویتنام روبرو میشوند یا از ترس جانشان و یا با درک تفاوت جنگ بین دولتها و جنگ بین مردم، میفهمند ویتنام جای آنها نیست. منطقی که این کتاب نشان می دهد، و شاید در زمان نوشته شدن کتاب، کمتر از امروز مورد پذیرش عمومی بود، در دنیای امروز کاملا پذیرفته شده و عمیقا درک شده است.

    در این زمینه حدود دو سال پیش در وبلاگم مطلبی نوشتم که تجربه ای از یک شب در رم بود، آنچه در آن شب به ذهنم رسید، زمانه ما را خیلی جلوتر از زمان نوشتن کتاب نشان می دهد. لینک آن را میگذارم. http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx

    نمیتوان در مورد این کتاب نوشت و از وضعیت تفکری مارکسیسم که از یک طرف، وجه غالب جنبشهای آن زمان و از طرف دیگر ایدئولوژی حاکم بر ویت کنگ ها بود، غافل شد. مطابق آموزه های مارکسیستی جنگها دو نوعند: جنگهای امپریالیستی و جنگهای مردمی (جنبش های آزادی بخش). نوع اول نوع تکامل یافته جنگهای قرون قبلی (قبل از امپریالیسم) است که صرفا دعوای طبقه حاکمه کشورها برای دستیابی به ثروت بیشتر است. نظیر جنگ جهانی اول، جنگهای قرن 19 فرانسه و آلمان. جنگهای ناپلئون و .... . طبقه کارگر این کشورها در این جنگها هیچ منفعتی ندارد، وظیفه کمونیستها حضور فعال در پشت جبهه و آگاه ساختن طبقه کارگر از پوچی این جنگ است، و احزاب کمونیستی میبایست از تضعیف قوای حاکمه ناشی از جنگ و افزایش نارضایی عمومی استفاده کرده و همانند شوروی در 1917 ضربه کاری را بر طبقه حاکم وارد کنند. انقلاب نافرجام 1918 آلمان، به قدرت رسیدن کمونیستها در اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم، قدرت گرفتن جنبش های کمونیستی در ایتالیا و یونان پس از جنگ جهانی دوم از این دسته اند.

    نوع دوم جنگها، جنگهای مردمی است. همانند مبارزات آزادی بخش در ویتنام، کوبا، الجزایر و... . در این حالت جنگ ماهیت مردمی دارد، و احزاب کمونیست داخلی باید سعی کنند در این جنگها در جلوی صف قرار بگیرند و اردوگاه جهانی سوسیالیسم نیز باید از این جریانات حمایت کنند. البته سویه دیگر جنبش های آزادی بخش، نیروی مقاوم در مقابل جنبش است، که در جنگ ویتنام تا پایان دهه 50 فرانسه و پس از آن آمریکا بوده است. این جنگها ماهیتا مترقی است، زیرا نیروهایی که در جهت مثبت حرکت تاریخ قدم برمی دارند (جنبشهای آزادی بخش) یک طرف آن هستند و طرف مقابل که میخواهد جلوی حرکت تاریخ را بگیرد، طرف مرتجع است. در نتیجه، دولت آمریکا در جنگ ویتنام طرف مرتجع بوده است. طبیعی است که فارغ از تئوریهای مارکسیستی نیز با توجه به حق مردم ویتنام در مورد تعیین سرنوشت خویش میتوانیم در جنگ ویتنام حق را به ویت کنگ ها بدهیم، و طبعا سمپاتی کامل ما علیرغم مخالفت با ماهیت جنگ با ویت کنگ ها است (آیا حق دارم این را با افعال اول شخص جمع بگویم؟). بین جنگ ویتنام و جنگهای مثلا عراق – کویت تفاوت زیادی وجود دارد. این جنگها از نوع اول در تئوری مارکسیسم است و امثال ما هیچ علاقه ای به برنده شدن یک طرف ندارند.

بقیه کتاب

        به دنبال یادداشت قبلی، کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" را تمام کردم و باید بگویم خیلی بیشتر از انتظاری که داشتم لذت بردم و از آن استفاده کردم. خواندن کتابی که در مورد یک مسئله روز نوشته شده و به طور دقیق و با آدرس، وقایع بین نوامبر 1967 تا اکتبر 1968 را نقل کرده، پس از 45 سال گذشت از وقایع قطعا جالب است و میتوان از منظر زمان به مسائل و علاوه بر آن ارزیابیهای نویسنده نگریست.

    به نظرم می آید که اوریانا فالاچی در زمان نوشتن یادداشتها، 3 دوره مختلف را تجربه کرده، در دوره اول نگاهی غمخوارانه به ویت کنگ ها دارد، و به طور صریح طرف مقابل را محکوم میکند. در دوره دوم که پس از حادثه کشتن چهار خبرنگار (به ظاهر توسط ویت کنگ ها) پیش می آید، فالاچی معترض روشهای ویت کنگ ها میشود و حالت غمخوارانه خود را از دست میدهد و به نوعی سرخوردگی می رسد. در دوره سوم که سنتز تز و آنتی تز قبلی است به دیدگاهی کامل تر در مورد وقایع می رسد و در آخرین فصل کتاب که به اعتقاد من درخشان ترین فصل کتاب است، جمع بندی خود از وقایع را که بر اساس حدود ده ماه مشاهده پیگیر اتفاق افتاده بیان میکند. ارتباط این نتیجه گیری و وقایع مطرح شده کاملا قابل ردیابی است، و شاید بزرگترین مزیت فالاچی و یا فرانسوا که او هم خبرنگاری است با تجربه ای بیشتر و دنیادیده تر این است که در چهارچوب یک ایدئولوژی حرف نمی زنند و قضاوت نمیکنند. شاید به جای ایدئولوژی کلمات آنها بر زمینه ای دیگر به زبان می آید، دوست داشتن انسانها و ناراحت بودن از رنج آنها.

    این زمینه که در دهه های بعد شاید به وجه غالب جریان روشنفکری جهان بدل شد، در این کتاب مشهود است و به همین علت احترامی بیش از قبل برای فالاچی قائل خواهم بود.

    کتاب به خوبی و با دقتی سینمایی زشتیهای جنگ را تصویر میکند، و میبینیم که : "در ورود به ویتنام کوچکترین چیزی آدم را به هیجان می آورد، ولی بعد خیلی زود همه چیز عادت میشود و میگذرد." (ص 21) نویسنده در آغاز که به ویتنام می آید برای ثابت کردن عقیده ای است که همیشه به آن معتقد بوده، یعنی پوچی و احمقانه بودن جنگ و اینکه جنگیدن ، قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. (ص 24) به مرور فالاچی با نظراتی جدید از طرفین نبرد آشنا میشود، نظیر اینکه :"تنها نقطه مثبت جنگ این است که دوستان جدیدی پیدا میکنی و بقیه جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست." (ص 56) و یا از قول یک کاپیتان آمریکایی در مورد یکی از ویتنامیهایی که کشته: "فکر میکنم که اگر روزی او را در باری در نیویورک می دیدم شاید از او خوشم می آمد و شاید هم درباره کمونیسم و کاپیتالیسم با او بحث میکردم و شاید او را به خانه دعوت میکردم." (ص 48)

    یکی از جملات جالب کتاب که از زبان یک ویت کنگ در مورد اشغالگران وطنش  (در این مقطع آمریکایی ها) میشنویم، این است: " هنگام جنگ از آنها متنفرم، ولی بعد از جنگ دیگر نفرتی نسبت به آنها حس نمیکنم و به این فکر میکنم که آنها هم بیگناهند چون به هر حال بشر هستند. فکر میکنم بعضی از آنها داوطلبانه آمده اند ولی اغلبشان نمیدانند چرا می جنگند، و اینکه نمیدانند چرا میجنگند و چرا کشته میشوند، باید چیز وحشتناکی باشد."(ص108). این دیدگاه که از زبان یک ویت کنگ کم سواد نقل میشود نشانه آموزش صحیح رهبران ویتنام شمالی است، آنها تخم کینه همیشگی علیه اشغالگران را در ذهن ویت کنگها نکاشته اند. میدانند نبرد با اشغالگران یک مسئله دائمی نیست، و روزی باید با همین اشغالگران به داد و ستد و ارتباط مشترک برسند. مگر امروز آمریکا و فرانسه همکاران تجاری دولت فعلی ویتنام نیستند و توریستهای آمریکایی مرتبا از ویتنام دیدن نمی کنند؟ حال اگر قرار بود همواره به آمریکا و فرانسه به عنوان دشمن نگاه شود، امروز ویتنامی ها چه وضعی داشتند. کشوری درگیر مشکلات قدیمی خود که همواره بهترین راه، پشت سر گذاشتن آن است. باید اعتراف کرد که ویتنامی ها در دوران جدید مرهون این دیدگاه صحیح هوشی مین و مسئولین بعدی کشور هستند. 

    فالاچی به اعتقاد من صداقت زیادی در بیان وقایع داشته، وقتی همراه با یک خلبان بمب افکن جهت آگاهی از تجربه بمب انداختن روی سر مردم، در هواپیما است و خطر را حس میکند، دعا میکند :"خدای من! کاری کن که اندی آنها را بکشد."(ص 153) " با افتادن هر یک از آنها (ویت کنگ ها)، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد." (ص 153)، اینجا است که میبینیم حضور در جنگ مستلزم بروز خودخواهی هایی است که در زمان صلح از نظر همه نکوهیده است. به همین دلیل به نظر من کسانی که در عمرشان نجنگیده اند نباید سربازان را قضاوت کنند، جنگ زمینه زشتی است که هر فرد میتواند لغزشهای متعددی بر خلاف تفکر و اعمال خود در زمان صلح داشته باشد، و بهترین راه جلوگیری از این پدیده شوم و ضد انسانی است. خوشبختانه میزان جنگ در تمدن فعلی بشری کاهش یافته است.

    خواندن دفتر خاطرات دو ویت کنگ بسیار جالب و در عین حال حزن انگیز است. به خوبی با عمق ذهن کسانی که از روی اختیار یا اجبار میجنگند آشنا میشویم. یکی از گویا ترین جملات این خاطرات این بود: "حالا که پنج ماه است در ارتش هستم، حس می کنم تمام چیزهایم را برای وطن فدا کرده ام: خانواده ام، کارم، خوشبختی ام." به راستی جنگ گزاف ترین بها برای این عزیزترین داشته های بشری است.

    وقتی فالاچی بیشتر با عمق جنگ آشنا میشود و فجایع مختلف را میبیند، میفهمد که نباید فقط از نازیها در جنگ دوم متنفر باشد، جمله ای میگوید که : "اگر قرار باشد محاکمه نورنبرگ را محاکمه ای شرعی و قانونی بدانیم، باید محاکمه دیگری را هم برگزار کنیم: این بار باید روی نیمکتهای متهمان، پسران شجاع بنشینند، همان پسران شجاعی که دستور می دادند حتی یک موجود زنده را هم در دهکده باقی نگذارید حتی یک مرغ را." در حقیقت محکوم اصلی جنگها، مسببان شروع آن هستند، و گرنه وقتی جنگ شروع میشود، دیگر غول از چراغ جادو بیرون میآید. بسیاری از صفات خفته که در قالب تمدن و زندگی روزمره و فرهنگ و اخلاق در بشر و طی قرون و اعصار به داخل قوطی رفته ناگهان سر بیرون می آورد، این مسئله دیگر مهاجم و مدافع نمی شناسد، بستگی به این دارد که زور چه کسی بیشتر می رسد. ما در فیلمهای مختلف جنایات نازیها را که طرف مغلوب جنگ جهانی دوم بوده اند به وفور دیده ایم. ولی آیا در چند فیلم به تجاوزهای متعدد متفقین به زنان و دختران و حتی بچه های آلمانی در اواخر جنگ جهانی اشاره شده است. چقدر در مورد آمار تعداد بچه های حرامزاده و دو رگه آلمانی که در 1946 به دنیا آمده اند، برایمان گفته اند. کمتر از 20 سال است که به نسل کشی ارتش سرخ شوروی در کاتین لهستان اشاره میشود. البته محاکمه نورنبرگ گامی ضروری برای مجازات خاطیان بوده، ولی این جنایات توسط نظامیانی خرده پا تر اتفاق می افتد، و البته شاید به دلیل برخی طبایع نهفته بشر قابل محاکمه نباشد. سردمداران حکومتها موظفند این غول را در چراغ جادو نگاه دارند.

    سپس به فصل درخشان نهایی (یازدهم) کتاب می رسیم که به طور مستقل نیز خواندنی است، و به خوبی تفکرات آرمانگرای زمان نوشتن کتاب را منعکس میکند و نویسنده نهایتا به فلسفه زندگی می رسد و با جمله ای بسیار زیبا و ساده و حتی عامیانه آن را بیان میکند :" زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد، بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم." (ص534). باید بگویم که این تشابه زیادی با دیدگاه شخصی من در مورد زندگی دارد، و بی اختیار یاد شعر جاودانه سیاوش کسرایی می افتم: " آری، آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش ...."

    در انتها کتاب را به عنوان یکی از بهترین آثار ادبیات جنگ که با نمایش زشتی، در جستجوی زیبایی است می دانم و به بخشی از دیالوگ فالاچی و فرانسوا اشاره میکنم : " فالاچی- ..هرچه که تعریف و تشریح کنی و گزارش بنویسی، باز آنها به کشته شدن و کشتن ادامه خواهند داد. فرانسوا، این شغل من به هیچ دردی نمی خورد.     فرانسوا- تشریح و نشان دادن حماقتهای بشر هرگز بی فایده نبوده، البته اگر به بشر ایمان داشته باشیم.

 آنچه بود که او گفت و خیلی دلم می خواهد حرفهایش درست از آب در بیاید." (ص498)

    با فاصله گرفتن از آن زمان به نظر می آید حرفهای فرانسوا درست بوده است.

    در پایان باید از ترجمه شیوا و دلنشین لیلی گلستان تقدیر کرد، گرچه در یکی دو جا با ارائه معادل "مرد" به جای man به معنای بشر تغییری در مفاهیم ایجاد شده است.

پرسپولیس مرد! زنده باد پرسپولیس.

    دیشب (15/2/1392)، تیم فوتبال پرسپولیس در فینال جام حذفی در یک استادیوم پر از تماشاگر در شرایطی که چندان شایسته پیروزی در این بازی نبود، بازی را در ضربات پنالتی باخت و جام را از دست داد. ضمن تاسف بار بودن این خبر برای هواداران پرسپولیس این مسئله فی نفسه حاد نیست. زیرا پرسپولیس در چند سال اخیر علیرغم سوابق درخشان قدیمی اش، به دلیل مدیریتهای ناکارآمد، ناکامی های زیادی را تجربه کرده و این هم روی آن. ولی یک مسئله از این مهمتر بود. خداحافظی غریبانه مهدوی کیا و اعلام خداحافظی ناگهانی علی کریمی. از نظر من به عنوان یک هوادار قدیمی پرسپولیس، این مورد مهمتر بود، و به همین دلیل مرگ این بیمار رو به موت را اعلام میکنم. زیرا مهدوی کیا و کریمی آخرین رگهای ارتباط با آن چیزی بودند که پرسپولیس را پرسپولیس کرد. و چون هرگز یک نام نمیتواند به تنهایی وارث یک سابقه و یک هویت باشد، به همین دلیل مرگ کامل هویت "پرسپولیس" را اعلام میکنم. من قبل از شروع مسابقات این فصل دومطلب در مورد پیش بینی وضعیت تیمهای استقلال و پرسپولیس و سپاهان با توجه به فعالیت آنها در بازار نقل و انتقال نوشتم که در آدرس زیر میتوانید بخوانید، و نظر آغاز فصل من را ببینید و با نتایج پایان فصل مقایسه کنید:

http://mehranafshar.blogfa.com/post-107.aspx

http://mehranafshar.blogfa.com/post-108.aspx

    در مطلب زیر تعریف خودم را از هویت پرسپولیس توضیح خواهم داد، و سپس انحرافات فعلی از هویت پرسپولیس و دلایل از بین رفتن کامل این هویت را بازخواهم گفت.

   از سال 1347 به طور مستمر پیگیر اخبار ورزشی بوده ام، ولی جالب آنکه در آن مقطع بیشتر هوادار ایران بودم و دو تیم پیکان (بعدا پرسپولیس) و تاج را یکسان دوست داشتم، و با تناقضی هم روبرو نبودم. سال اول دبیرستان در تاریخ 28/10/1349 با سئوالی که در آن روز برای اولین بار از زمان آغاز سال تحصیلی (حدود 4 ماه) بچه ها از یکدیگر میکردند، یعنی پرسپولیسی هستی یا تاجی روبرو شدم. به خوبی آن صحنه جلوی چشمم است. در پاسخ آن همکلاسی گفتم فرقی ندارد، وقتی که گفت نمیشود باید یکی را بگویی، با چند ثانیه تفکر، اسم "تاج" را به زبان آوردم. در آن لحظه بی اختیار یاد قهرمانی تاج در جام باشگاههای آسیا افتادم، و این پاسخ را دادم. ولی در ساعت بعد ذهنم روی این مسئله درگیر بود، بیشتر فکر کردم. بازی رو در روی پیکان – تاج و برد با اقتدار دو بر هیچ پیکان، بازیهای زیبای بهزادی، کلانی، آشتیانی، مهراب شاهرخی و بعد پروین و حمایت مشهود سازمان تربیت بدنی از تاج (تیمسار خسروانی رییس سازمان تربیت بدنی رییس باشگاه تاج بود)، قهرمانی تاج در آسیا با سه یار کمکی و در خاک ایران را به یاد آوردم و بعد از دو ساعت به این نتیجه رسیدم که اگر قرار بر انتخاب باشد، پرسپولیس را انتخاب میکنم و این را به آن کسی که به او پاسخ دیگر داده بودم و پس از آن به سایر دوستان گفتم و این آغاز مسیری شد که به مرور زمان و با پیگیری مستمر در مسائل و اخبار ورزشی و خواندن دقیق مجلات ورزشی آن زمان و دیدن فوتبالهای متعدد داخلی و خارجی به علاقه ای عمیق تر و آگاهانه تر تبدیل شد و البته به موازات آن به نفرتی عمیق از باشگاه تاج ( و نه تاجی ها) بدل شد، همین دیدگاه و نگرش در سالهای آتی و بخصوص پس از رفتن به دانشگاه مرا به سمت مبارزه برای عدالت و نفرت از هر نوع بی عدالتی و حق کشی کشاند، و در صحنه اجتماع هم جهت گیری مرا معلوم کرد. حتی امروز که در مقیاس اجتماعی کاری در این زمینه نمیتوانم بکنم، سعی کرده ام در محدوده اقتدار حرفه ای و خانوادگی چنین رویکردی داشته باشم. این است که به مرور زمان آن نفرت از باشگاه تاج و یا استقلال (ونه تاجی ها و استقلالی ها) به علت حفظ و تداوم همان هویت قبلی این باشگاه و تلاش برای تعیین نتایج در خارج از زمین فوتبال سر جایش باقی مانده ولی آن علاقه و شور نسبت به پرسپولیس رو به افول بوده است، زیرا آن موجودی که به نام پرسپولیس باقی مانده هرگز ادامه دهنده آن مسیر نبوده است. البته در این مقاله نمیخواهم وارد حوزه باشگاه "تاج" شوم  و سعی میکنم با توجه به چهارچوبی که برای خودم تعیین کردم بیشتر در زمینه "پرسپولیس" صحبت کنم، گرچه اشاره به "تاج" در این مطلب اجتناب ناپذیر است. ضمنا دلیل اهمیت تاریخ 28/10/1349 این بود که روز قبل از آن، بازیکنان پرسپولیس در نیمه نهایی باشگاههای ایران (آن زمان مسابقات پشت سر هم در دو گروه 4 تیمی برگزار میشد) در زمانی که بازی با داوری یکطرفه ارشد برازنده 1 بر 1 مساوی بود، و برازنده دو بازیکن پرسپولیس (بهزادی و کلانی) را اخراج کرد، با داور درگیر شدند و زمین مسابقه را ترک کردند، و مهراب شاهرخی و حسین کلانی 2 بازیکن ملی پوش پرسپولیس به مدت یک سال و همایون بهزادی نیز چند جلسه محروم شد.

   شاهین قبل از ابلاغ انحلال به سردمداری خسروانی (از نظر خسروانی بهترین روش برتری بر رقبا حذف سازمان باشگاه بود، کاری که با دارایی، شعاع و ..... هم شد، چون پاس وابسته به شهربانی و عقاب وابسته به نیروی هوایی بود، آنها را نتوانست حذف کند، لیگ ایده آل خسروانی با حضور باشگاههای تاج تهران، دیهیم تهران، نگهبان، تاج آبادان، تاج نوشهر و... بود)، پرسپولیس (به مدت کوتاه)، پیکان و بعد دوباره پرسپولیس ماوای بازیکنانی شدند که محبوبیتی چشمگیر و استثنایی بین فوتبال دوستان پیدا کردند. بازیکنانی برجسته که بعضی از آنها نظیر بهزادی، کلانی، مهراب شاهرخی، عزیز اصلی نقشی محوری در اولین پیروزی خاطره انگیز فوتبال ایران (قهرمانی جام ملتهای آسیا) داشتند. همه آنها اسوه تعصب تیمی بودند، به پیشنهادات مالی و یا تحصیلی و غیره باشگاه تاج توجه نکردند، و به دلیل ایستادگی مقابل زور حاکم بر سازمان تربیت بدنی محبوب مردم شدند. قطعا آنها باید برای پیروز شدن نسبت به تیمهایی که لابی بالا داشتند، دو چندان تلاش میکردند. این مسئله ریشه بروز محبت نسبت به پرسپولیس در بین هواداران بود. کافی است در ایران تعصب تیمی داشته باشی، فوتبال را نسبت به بقیه هجومی تر بازی کنی، و ترا در جبهه مظلوم بدانند، آن زمان دوست داشتنی میشوی. در سال 1348 پیکان تهران خیلی قوی بود، زیرا با ترکیب بازیکنان خوب شاهین و شکوفا شدن آشتیانی جوان، اوج گرفتن برادران وطنخواه و از همه مهمتر مربیگری آلن راجرز انگلیسی فوتبالی یک سر و گردن بالاتر از رقبا بازی کرد و در سیستم برد 2 امتیازی با 3 امتیاز برتری نسبت به تاج و کسب 26 امتیاز از 15 بازی قهرمان تهران شد، و در دیدار رو دررو با تاج که آخرین مسابقه دو تیم بود و حالت فینال داشت، تاج را دو بر صفر شکست داد(آمار این بازی در دربی ها محسوب نمیشود). اختلاف کلاس به حدی بود که داوری هم کاری از پیش نمی برد. با انحلال پیکان توسط خیامی مدیر ایران ناسیونال، این بازیکنان به پرسپولیس  آمدند، و تاریخ مستمر پرسپولیس از این زمان آغاز شد. اولین صحنه نبرد مسابقات باشگاههای ایران در سال 49 بود که  در بالا اشاره شد. در مسابقات باشگاههای تهران در سال 1349-50 پرسپولیس با امتیاز مساوی با تاج به خاطر تفاضل گل ناشی از برد 6 بر صفر تاج مقابل افسر (یکی از تیمهای زیرمجموعه تاج) در آخرین دیدار که یک روز پس از آخرین بازی پرسپولیس بود، دوم شد. در این زمان واقعه ای رخ داد که به نقطه عطفی برای پرسپولیس تبدیل شد، و آن برکناری خسروانی در مرداد 1350 از مدیریت تربیت بدنی و انتصاب تیمسار امجدی به این سمت بود. در متن حکم انتصاب امجدی (که فکر کنم توسط شاه امضا شده بود) تاکید بر عدم جانبداری باشگاهی توسط سازمان تربیت بدنی شده بود. مسابقات باشگاههای ایران در سال بعد (که هسته اولیه جام تخت جمشید بود) با حضور 8 تیم  و به صورت دوره ای رفت و برگشت برگزار شد. مسابقاتی که برای اولین بار پس از مدتها بدون اعمال نفوذ داوران انجام شد. پرسپولیس تاج را با نتایج 1- 4 و 0-2 شکست داد. تاج حتی دوم هم نشد و پس از پاس سوم شد. پرسپولیس با 13 برد و یک شکست (در مسجد سلیمان) اول شد. بهترین خط حمله و دفاع و گلزن (صفر ایرانپاک) هم متعلق به پرسپولیس بود. پاس با 24 امتیاز و فقط دو شکست 2 بر صفر مقابل پرسپولیس دوم شد، و تاج که این بار داوران را در خدمت خود نداشت، با فاصله زیاد و با 18 امتیاز در رده سوم قرار گرفت، در یک فوتبال سالم جایگاه واقعی تیمها مشخص شد و همین سلامت باعث قهرمانی تیم ملی در جام ملتهای آسیا (1972) و راهیابی تیم فوتبال به بازیهای المپیک مونیخ شد. جالب اینکه قبل از آغاز همین مسابقات به دلیلی که سالهای بعد از انقلاب فهمیدم مشکل اخلاقی بوده، پرسپولیس، عزیز اصلی دروازه بان تیم ملی را که از دارایی به این تیم آمده بود کنار گذاشت و به جای او از هادی طاووسی دروازه بان قدیم خود استفاده کرد.

    در سال 1352 فدراسیون فوتبال به سرپرستی کامبیز آتابای روی کار آمد. این فدراسیون تا زمان انقلاب سر کار بود و رنسانس فوتبال ایران در این دوره رقم خورد. میتوانم بگویم سلامت نسبی در این دوره بر فوتبال ایران حاکم بود. جام تخت جمشید با نظم و ترتیب بسیار مناسبی برگزار میشد، و فوتبال در کل ایران سامان میگرفت. دیگر برای حضور در تیم ملی لازم نبود بازیکنان در باشگاههای بزرگ تهران بازی کنند. یادم است یکی از تصمیمات آتابای در سال 1352 خیلی سرو صدا به پا کرد، و مردم از آن حمایت ویژه کردند. طبق مصوبه فدراسیون فوتبال، اقمار یک باشگاه حق حضور در یک دوره مسابقات با حضور یکدیگر را ندارند. این باعث شد از تبانی های متعدد باشگاه تاج تهران با "تاج" های شهرستانها و نیز حضور همزمان تاج تهران و اقمار تهرانی اش در یک دوره مسابقه جلوگیری شود. تماشاچیان در امجدیه با شعار "زنده باد آتابای بت شکن" از این تصمیم حمایت کردند. در 5 دوره جام تخت جمشید، پرسپولیس با دو قهرمانی و سه نایب قهرمانی پر افتخارترین تیم بود، و پاس با دو قهرمانی، دو مقام سوم و یک مقام چهارم در رده دوم و تاج با یک قهرمانی، یک نایب قهرمانی و سه مقام چهارم در رده سوم قرار داشتند. در تاریخ پرسپولیس، دهه 50 قدرتمندترین دهه این تیم است. نتیجه فوتبال اکثرا وسط میدان تعیین میشد. فدراسیون مستقل بود. پرسپولیس تیمی هجومی بود. تعصب بازیکنان پرسپولیس و پاس به باشگاهشان ونظم داخلی در این دو باشگاه خیلی بیش از تاجی ها بود. تماشاچی پرسپولیس سه-چهار برابر تاج بود. هویت پرسپولیس در این دهه به خوبی شکل گرفت. هرگز بازیکنان نمیتوانستند برای باشگاه تعیین تکلیف کنند، عزیز اصلی باشی یا صفر ایرانپاک باید حد خود را بدانی. این بستر نسبتا پاک فوتبال آن دوره، جولانگاه تیمهای مردمی مثل پرسپولیس و تیمهای منضبط مثل پاس بود، طبعا این جا عرصه قدرت خسروانی ها و باشگاه تاج نبود. تیم ملی نیز بهترین نتایج تاریخش را گرفت. جالب آنکه تاجیهای این دوره (که خیلی شان هم در همان زمان جام تخت جمشید به باشگاههای دیگر رفتند)، پاک ترین تاجیهای تاریخ هستند گرچه اکثرشان الان دور و بر باشگاه نیستند. امثال حجازی، روشن، نصراله عبدالهی، عادلخانی، غلامحسین مظلومی، کارگرجم، کارو حق وردیان، آندرانیک اسکندریان، حسن نظری که اکثر بازیهایشان در بهترین و سالم ترین دوره فوتبال ما بوده است.

    دهه 60 وضع دیگری داشت، در آشفته بازار سالهای اول این دهه، امثال علی پروین سعی کردند با حضور در میدان، پوچی طرحهایی نظیر طرح 27 ساله ها را نشان دهند. و با رفتن علی عبده، باشگاه پرسپولیس به قولی در صندوق عقب ماشین علی پروین به کارش ادامه داد. تیمی پر تعصب، کم پول و پر تماشاگر در فوتبالی نسبتا سالم ولی بدون کوچکترین برنامه و چشم اندازی. در این زمان دو قدرت اصلی فوتبال پرسپولیس و استقلال (تاج سابق) بودند. در سالهای انتهایی این دهه، همواره استقلال بازیکنانی بهتر و نیمکتی قوی تر داشت ولی فوتبال فیزیکی و آمیخته به تعصب پرسپولیس، باعث شد این تیم 5 فصل پی در پی قهرمان تهران شود. در آن دهه لیگ ایران نداشتیم. هویت مردمی پرسپولیس بر دوش مربی و بازیکنان و حمایت تماشاگران حفظ شد. استقلال نیز در این دهه از تیمی درباری به تیمی مردمی بدل شد.

    دهه 70 تا حدودی حکایتی مشابه دهه 60 داشت. گرچه تفاوتهایی هم وجود داشت. کم کم ساختارهای جدید فوتبال شکل میگرفت. لیگی به نام آزادگان به وجود آمد. تیم ملی کم کم شکل بهتری به خود گرفت. ارتباط فوتبال ما با فوتبال اروپا شکل گرفت. بازیکنان ما در لیگهای اروپایی بازی کردند و..... . در این دهه نیز فدرت اصلی دو تیم پرسپولیس و استقلال بودند و بیشترین قهرمانی متعلق به پرسپولیس بود. ( 4 قهرمانی)، و بقیه هم نایب قهرمانی و یک مورد رده سوم بود. استقلال نیز یک یا دو بار قهرمان شد، ولی رده پایین تر از دوم و سوم نیز داشت که آمار دقیق آن در ذهنم نیست. در این دهه نیز در مجموع شرایط کثیفی بر فوتبال حاکمیت نداشت. یک تفاوت اصلی بین استقلال و پرسپولیس وجود داشت. پرسپولیس در این دهه دو صاحب داشت. پروین و عابدینی. هر یک از آنها کار خود را میکرد. پروین با اقتدار در مقابل بازیکنان و باشگاه عمل میکرد. تعصب باشگاهی جدی در پرسپولیس وجود داشت. بازیکن سالاری نبود. سختگیری داخلی در تیم زیاد بود. سکوهای تماشاچیان یکدست بود. اکثر بازیکنان در اروپا موفق بودند.بازیکنان پرسپولیس بیش از اینکه تکنیکی باشند، میبایست دونده و سختکوش باشند. استقلال متفاوت بود، در سکوها چند دستگی وجود داشت. حجازی، پورحیدری، عبدالهی و در اواخر دهه قلعه نویی هر یک هوادارانی داشتند، و با نتیجه نگرفتن هر یک، دیگری را صدا میکردند. ستارگان تیم علیه مربیان توطئه میکردند. باخت 4-3 به سایپا در زمان حجازی (که استقلالیها امروز فراموش کرده اند چقدر زجرش داده اند) نمونه این حرکات بود. طبعا در این دوره که هنوز جریانات فوتبال کثیف نبودند، و پرسپولیس در دست اهلش بود، پرسپولیس هم در صدور بازیکن موفق بود و هم در تیم ملی بیشترین عضو را داشت، و هم در سطح باشگاهی موفقترین تیم بود. و البته تیم ملی هم دوران خوبی داشت.

    اینک به دهه 80 و آغاز لیگ برتر می رسیم. پول زیاد وارد فوتبال شد. فوتبال کم کم به دست نا اهلان و غیر فوتبالی ها افتاد. از دوره سوم لیگ برتر پروژه کنار زدن پروین و مدیریت تربیت بدنی جدی شد. پدیده ای به نام "غمخوار" مدیر پرسپولیس شد و از این زمان، هویت زدایی پرسپولیس آغاز شد. پروین و روشهای او از بین رفت، بدون اینکه چیز بهتری جایگزین آن شود. یک سری مدیر کار نابلد و اکثرا غیر فوتبالی (به جز انصاری فر و مصطفوی قالتاق و در عین حال استقلالی) هر کدام مدتی روی کار آمدند و موفق شدند طی چند سال هویت مردمی را از باشگاه بگیرند. بازیکن سالاری در باشگاه حاکم شد. بازیکنی که سه چهار فصل بیشتر در تیم بازی نمیکند کاپیتان میشود و بسیاری بی بند و باری ها که در پرسپولیس قابل تحمل نبود. آخرین حلقه های ارتباط باشگاه با گذشته پر شور این تیم، کریم باقری و علی کریمی و مهدوی کیا بودند. اگر دقت کنید مربیان اکثرا نالایق این باشگاه با این سه به نوعی مشکل داشتند. پس از افشین قطبی و کرانچار که استفاده  خوبی از باقری میکردند، تدریجا او را کنار گذاشتند و همین مطلب برای مهدوی کیا و علی کریمی نیز صادق است. بخصوص این مسئله برای مهدوی کیا خیلی جدی تر است. مهدوی کیا به دلیل تداوم در فوتبال آلمان و خصوصیات فردی خود میتوانست در آینده باشگاه چه به عنوان مربی و چه به عنوان نیروی ستادی در چارت تشکیلاتی باشگاه نقش خوبی داشته باشد. ولی متاسفانه گل محمدی سعی کرد او را بازی ندهد، و نهایتا این مسائل به تراژدی خداحافظی او ختم شد.

   خداحافظی مهدوی کیا و کریمی میخهای آخر بر تابوت پر افتخار ترین و مردمی ترین تیم ایران بود. در فوتبال دهه 80 که کثافت به طور فزاینده ای از کلیه روابط و مسائل آن می بارد، هیچ جایی برای تعصب باشگاهی، تعیین نتیجه در داخل میدان، داشتن یک تیم ملی مقتدر و.... نمی ماند. اینجا رودخانه ای جاری نیست که محل شنای ماهی های زیبا با عضلات قدرتمند باشد، بلکه گودال آبی گل آلود است که پشه ها در آن تخمگذاری میکنند و نهایتا قورباغه ای در آن صدا میکند. نه، این فوتبال عرصه جولان پرسپولیس مردمی و محبوب نیست. عرصه زد وبند و تزویر و ریا و پشت هم اندازی و دزدی و مانند آن است. در باشگاه بزرگی مانند بایرن مونیخ شاهد حضور مقتدر امثال بکن باوئر، رومینیگه، هونس در جلوی صحنه و بسیاری از ستارگان باشگاه در رده های بعدی هستیم و آن وقت آقای "شیرینی" که معلوم نیست چه سوابقی دارد باید سرپرست پرسپولیس باشد. باشگاهی که بیشترین تعداد تحصیلکرده را از زمان شاهین به بعد در دامان خود داشته، هیئت مدیره و مسئولینی غیر فوتبالی دارد. باشگاهی که به دلیل فرهنگ حاکم بر آن بیشترین لژیونر را در اروپا داشت، اینک حتی نمیتواند به قطر و امارات بازیکن صادر کند. (در اینجا باید به نکته جالبی اشاره کنم. لژیونرهای موفق ما در اروپا یا پرسپولیسی بوده اند یا پاسی، زیرا استقلال به دلیل حاکم بودن فرهنگ بازیکن سالاری و در آوردن امتیازات متعدد در خارج از جریان فوتبال هرگز نتوانسته یک لژیونر به اروپا صادر کند، بهترین بازیکن آنها که جباری است بویی از فرهنگ حرفه ای نبرده و حتی در تمرینات نیز حضوری مستمر ندارد، و با چنین روشهایی در فوتبال باشگاهی درجه 2 اروپا نیز کاره ای نخواهد بود.).

    با این شرایط بر جبین این پرسپولیس بی هویت نور رستگاری نمیتوان دید، و این تیم در مقطع فعلی و در این فوتبال کثیف نمیتواند به عنوان یک باشگاه مردمی مطرح باشد. تماشاچی پرسپولیس خیلی پای این باشگاه ایستاده است، زیرا باشگاه از تاریخچه ای غنی و در عین حال کم زد و بند برخوردار است. چرا تماشاچیان استقلال در بازی برگشت به تیمشان چنین لطمه زدند، زیرا اکثرشان ریشه ای عمیق در باشگاه ندارند، و باشگاه کمتر حالتی مردمی داشته است. آنها تا نوک بینی شان را میبینند و حداقل در فوتبال دنبال عدالت نبوده اند. نکته جالبی را بگویم، چند سال پیش با یک جوان 24 ساله استقلالی سرسخت در مورد یکی از بازیهای بیرون زمین آن روز استقلال ( که بسیار هم واضح بود) صحبت کردم.پاسخ جالبی به من داد. او گفت که برای بردن استفاده از هر حربه ای مجاز است. وای بر باشگاه و فرهنگ حاکم بر باشگاهی که یک جوان 24 ساله روشنفکر ( و عرفا آرمان خواه) را وادار به این تفکر میکند. من به عنوان یک پرسپولیسی قدیمی هرگز از این نوع بردن خوشحال نمیتوانستم باشم. تلاش مستمر برای بند و بست، پیگیری فرهنگ تطمیع بازیکن تیم رقیب برای تاثیر در نتیجه مورد نظر ما، انتخاب داور دلخواه برای بازی حساس (آخرین آنها ترکی برای استقلال- فولاد) و بسیاری موارد مشابه، چیزی است که شاید برای هواداران تاج و استقلال تازگی نداشته باشد، ولی برای یک تیم مردمی چنین قهرمانی هایی زیبنده نیست. ولی کجا است آن تیم مردمی؟ من همینجا اعلام میکنم در حال حاضر پرسپولیس مرده ای بیش نیست. زیرا هویت خود را از دست داده و به اعتقاد من تاروزی که هویت جدیدی مناسب شرایط جدید به دست نیاورد، و یا به هویت واقعی خود برگردد، زنده نخواهد شد. در حالت اول من ترجیح میدهم از چنین تیمی حمایت نکنم، جون نمیتوانم جنین راحت بی عدالتی را تایید کنم، و در حالت دوم تولد دوباره این باشگاه را اعلام خواهم کرد، و این چیزی است که با واقعیتهای دور و بر نمیخواند، و یک نوع خیال پردازی است. و مجددا تیتر مقاله را در این جا تکرار میکنم: "پرسپولیس مرد، زنده باد پرسپولیس". البته مرگ پرسپولیس و مرگ باشگاههای مردمی و تعمیق فساد فوتبال در عین حال به مفهوم ضعف تیم ملی خواهد بود.

     ضمنا برای من جالب است که بسیاری از دوستان روشنفکر و عدالت طلب استقلالی ما وقتی به فوتبال می رسد، به عمق مسائل توجه نمیکنند، و دلخوش به پیروزیهای سطحی، مرگ تدریجی فوتبال را نمیبینند، و با تعابیری نظیر "قهرمانی های پرسپولیس در عصر یخبندان" (این تعبیر را از یکی از باسوادترین هواداران این باشگاه که خیلی هم مورد علاقه من است شنیدم)، و امثالهم شریک و قدردان کثافت فوتبال فعلی میشوند، و از مرگ سریع ارزشها خوشحال هم میشوند. این نوع قهرمانی ها ارزانی خودتان و این گودال گل آلود باد.  بیله دیگ بیله چغندر. قهرمان ما هم باید به فوتبالمان بیاید. 

کتاب - اتحادیه ی ابلهان

      اتحادیه ی ابلهان- نویسنده:جان کندی تول-ترجمه: پیمان خاکسار- چاپ سوم: 1391 (چاپ اول : 1391) – انتشارات به نگار – 467 صفحه

    حدود 20 روز پیش رمان اتحادیه ابلهان (Confederacy of Dunces) را تمام کردم. نویسنده این رمان که این روزها به طور جدی و گسترده مورد توجه جامعه محدود کتابخوان های ایران قرار گرفته، جان کندی تول (1937 – 1969) است. این رمان تنها کار او است، و به دلیل اینکه هیچ ناشری حاضر به چاپش نشد، خود را کشت. بعدها مادرش دست نوشته های او را نزد ناشران متعددی برد، تا نهایتا یکی از آنها حاضر به چاپ اثر میشود، و به محض انتشار در سال 1980 کتاب شهرت زیادی پیدا میکند و جایزه پولیتزر سال 1981 را از آن خود میکند. این کتاب از نظر خیلی ها جزء 10 اثر برجسته 30 سال اخیر بوده و در نظرسنجی سال 2005 مجله "تایم" از سوی نویسندگان آمریکایی جزء برترین آثار ادبی آمریکا در 25 سال اخیر قرار میگیرد. خود کتاب و نویسنده آن حکایت جالبی دارند که در مقدمه کتاب به آن اشاره دقیقتری میشود.

    اتحادیه ابلهان داستانی در مجموع کمیک و خنده دار است، اگر خواننده بتواند موج ذهنی خود را با اثر تنظیم کند میتواند لذت زیادی از خواندن آن ببرد. شخصيت اصلي كتاب «اتحاديه ابلهان» يك جوان چاق، بیعار و تحصيل كرده به نام «ايگنيشس» است كه با مادر فقيرش زندگي مي كند. اين جوان حدود سي ساله، فوق ليسانس فلسفه قرون وسطي را دارد، او كاري به جز خوردن و خوابيدن و نوشتن اراجيفي كه تصور مي كند دنيا را تغيير مي دهد، ندارد. گرچه در همین نوشته ها تضادهاي جامعه دهه 60 آمریکا (نیو اورلئان) را به خوبي نمایش می دهد. او با زمان و مکان خود سازگاری ندارد، ظواهر و روابط جامعه او را آزار می دهد و علیرغم بی خاصیت بودن خود، دنیای اطراف را مسخره میکند. جالب آنکه از دیدگاه خواننده، بی شعوری انسانهای اطراف، خود این سیکل را تشدید میکند. به دلیل الزام پرداخت خسارت تصادف مادرش مجبور میشود کار کند. ابتدا در دفتر یک کارخانه شلوار دوزی کاری پیدا میکند و پس از ماجراهای جالبی که طی آن میخواهد در کارخانه شلوغ بازی در آورد، از کارخانه اخراج میشود و تصادفا به عنوان یک فروشنده دوره گرد ساندویچ سوسیس مشغول کار میشود. در نهایت از این شغل نیز اخراج شده و روابطش با مادرش نیز سست تر میشود. کتاب مجموعه ای از شخصیتهای "ابله" را دور هم جمع کرده که اکثرا جذابیتی زیاد دارند، و کاریکاتوری از جامعه مصرف گرا و ضد کمونیست دهه 60 آمریکا ارائه میدهد که خواندنی است.

    ایگنیشس قهرمان داستان به نوعی کاریکاتوری از دن کیشوت است، گرچه دن کیشوت نیز در کتاب سروانتس خود همانند یک کاریکاتور تصویر شده، ولی دن کیشوت سروانتس اهل عمل و آرمانگرا بود، ولی ایگنیشس بی عمل و پر حرف و بیعار و آرمانش هم مسخره است. دن کیشوت مرثیه سرای پایان دوره پهلوانی بود، و این یکی گذشته ای موهوم و دور در قرون وسطی را جستجو میکند. شاید بتوان گفت ترکیب نقاط منفی دن کیشوت و ابلوموف و اضافه نمودن یک فرصت طلبی و دروغگویی جامعه سرمایه داری، نتیجه اش ایگنیشس می شود. این قهرمان ما یک هم دانشگاهی مونث هم دارد که عقاید رادیکالی دارد، و از طریق نامه با او در ارتباط است، و مرتبا با هم در حال کشاکش کتبی هستند و ایگنیشس در بسیاری موارد میخواهد حال او را بگیرد. مکاتبات این دو از نقاط جالب کتاب است. البته شخصیتهای کتاب به این دو سه نفر محدود نمیشود و ما با حدود 10-15 شخصیت مختلف طرفیم که هر کدام از آنها ویژگی های جالبی دارند. به نظر من میتوان از این کتاب یک مینی سریال 6-7 ساعته بسیار جالب ساخت و کارگردانی آن را هم بهتر است به برادران کوئن بسپاریم.

      سبک این رمان را میتوان پیکارسک دانست، و ایگنیشس به عنوان شخصیت محوری به گونه ای رفتار میکند که اعمالش مضحک بودن همه شرایط دور و بر را رو میکند. مثلا کارخانه شلوار دوزی سالها بدون نظم و ترتیب خاصی امورش را میگذراند، ولی همین بی ترتیبی در مجموعه ای از روشهای کلیشه ای صدایش در نمی آید، ولی حضور ایگنیشس و رفتار غیر عادی او مسیر جریان را عوض میکند و اصطلاحا بوی همه چیز در می آید. نمونه های دیگر این مسئله در بخشهای مختلف رمان به چشم می خورد، این امر کاملا در راستای سبک پیکارسک رمان قابل توجیه است.

    نکته جالب دیگر نیز که با سبک رمان همخوان است، پای فشردن شخصیتهای مختلف بر خواسته هایشان است، خواسته هایی که اکثرا از نظر خواننده احمقانه می نماید. مثلا همسر صاحب کارخانه شلوار دوزی که با خواندن یکی دو کتاب روانشناسی خود را روان شناس میداند، میخواهد الگویی در برخورد با پرسنل ایجاد کند، و به شدت بر این موضوع پافشاری میکند، و این الگو همان خانم تریکسی میشود که صحنه های با حضور او از فرازهای کمدی داستان است. شخصیت پلیس نیز همانند بازرس کلوزو در پلنگ صورتی است. به دلایل عجیب و غریب به کسی یا چیزی مشکوک میشود، و به شدت بر نظر خود پافشاری میکند، گرچه در مواقعی هم شانس به او رو میکند و یک پلیس نمونه میشود.

    در مجموع کتاب بسیار خوشخوانی است، و من در آینده میتوانم هر بار بخشی از آن را باز کنم و بخوانم، و قطعا آن بخش به طور مستقل جذابیتهایی خواهد داشت. 

   پیمان خاکسار همانند کارهای دیگرش ترجمه بسیار دلنشینی از این کتاب ارائه داده و به خوبی توانسته طنز اثر و لحن های متفاوت شخصیتها و گفتار و نوشتارشان را در ترجمه فارسی در آورد، و در مقایسه با متن انگلیسی کتاب این تلاش را بسیار سنگین ولی به ثمر رسیده دیدم، به نحوی که یکی از نقاط قوت ترجمه فارسی، زبان کتاب است. خواندن این کتاب را به رمان دوستان که به کارهای طنز علاقه دارند، توصیه میکنم.

رفتگان – هوشنگ کاووسی (1301- 1392)        

هوشنگ کاووسی در نوروز 1392 درگذشت، و این خبر در دل مسائل نوروزی گم شد. و روزهای پس از آن نیز کمترین میزان توجه را به خود جلب کرد، ولی برای یک ایرانی به سن من یا بالاتر که سینما جزء علایق اصلی او است، نام هوشنگ کاووسی یاد آور خاطرات و بحثهای متعدد است، و در این مطلب چنانکه از آغاز در مورد بخش "رفتگان" وبلاگ خود گفته ام، سعی بر ارائه مطالبی منصفانه و نه آنگونه که رسم است در ستایش شخص "رفته" خواهم داشت، حال اگر این مطالب در دل خود ستایشی از "رفته"ای دارند، نشان از قضاوتی قدیمی در این مورد و نه متاثر از شرایط روز دارد.

    اسم هوشنگ کاووسی را از دوران دبستان و گهگاه در مجله "ستاره سینما" میخواندم، گرچه کمتر پیش می آمد در آن مجله چیزی بنویسد. در آن دوره او را به عنوان تحصیلکرده ترین ایرانی در رشته سینما میشناختم که فارغ التحصیل مدرسه سینمایی ایدک فرانسه بود. در دوره دبیرستان، اسم یک فارغ التحصیل دیگر "ایدک" را دانستم. هژیر داریوش منتقد که فیلم "بی تا" را ساخت، و عملا همین دو نفر را به عنوان تحصیلکردگان سینما میشناختیم. به راستی در آن دوره قحط الرجال در موضوع سینما بود. نام کاووسی برایم یادآور موج نوی فرانسه بود، و در همان ایام، به مدد نوشته های او که جسته و گریخته چاپ میشد، اطلاعی کلی در مورد موج نو به دست آوردم.  

    نقطه اتصال دیگر من با کاووسی در آن زمان، برخورد طنز آلود و طعنه زن او با سینمای ایران بود، و اصطلاح بسیار معروف و به نظر من صحیح "فیلمفارسی" که به خوبی واقعیت سینمای بدنه دهه های 30 و 40 ایران را بیان میکرد. تحت تاثیر همین نگرش، به تک و توک آثار سینمای این دوران ایران را که در تلویزیون و به ندرت سینما میدیدم، به دیده تمسخر می نگریستم. یادم است که در آبان 1350، تلویزیون به مناسبت جشنهای 2500 سال سلطنت و برخلاف رویه خود (که فیلم فارسی پخش نمیکرد)، "سلطان قلبها" را پخش کرد. در سن 13 سالگی با دیدن این فیلم، ضعفهای آن را برجسته دیدم، و حتی در یک مهمانی که روز بعد حاضر بودم، آن را فیلمی مضحک خواندم. در حالی که از نظر برخی حاضران، فیلمی منقلب کننده و تاثیر گذار عنوان شد. بگذریم که امروز میتوانم در مورد سلطان قلبها که یکی از نقاط اوج فیلمفارسی است، صفحه ها بنویسم و در یک ارزیابی منصفانه، هم از یک طرف آن را مضحک میدانم و هم از طرف دیگر ملودرامی قابل قبول در محدوده خود. قطعا ارزیابی های امثال هوشنگ کاووسی در نظر یک نوجوان سیزده ساله تاثیر گذار بوده است، و قطعا این تلاشها امثال مرا با دستور زبان سینما آشنا کرد.

    شناخت بیشتر من از کاووسی از سال 1354 و با برنامه "تصویرها و سایه ها" که آخرین برنامه شنبه شب بود، به دست آمد. کاووسی هر بار فیلمی ارزشمند را نمایش می داد، و قبل از آن در مورد کارگردان و فیلم توضیحاتی ارائه میکرد. این برنامه برای من، یک کلاس درس بود. افسوس که به دلیل دیر پخش شدن و لزوم بیدار شدن در 6 صبح، خیلی مواقع امکان دیدن فیلم میسر نشد. مثلا فیلم "کاردینال" اثر "اتو پره مینجر" و با شرکت چارلتون هستون که توضیحات کاووسی برایم خیلی جذاب بود، و پس از شنیدن آن ساعت نزدیک 12 شب بود و امکان دیدن فیلم میسر نبود. بسیاری از کارگردانهای بزرگ نظیر اورسون ولز، جان فورد، ویتوریو دسیکا و ....... در این برنامه معرفی شدند. برنامه ای که جایش در تلویزیون فعلی خالی است.

    از جمله خدمات دیگر کاووسی، راه اندازی "سینه کلوب" در دهه 40 بود که متاسفانه اطلاع مستقیمی از آن ندارم، و هرگز به آن جا نرفتم. ولی یادم است که در یکی از برنامه های "تصویرها و سایه ها" در مورد سینماتک فرانسه و "هانری لانگلوا" صحبت کرد که طبعا برای من بسیار مفید بود.

    کاووسی را میتوان در پنج جایگاه مختلف بررسی کرد. استاد و نویسنده تاریخ و دستور زبان سینما، سازماندهی برنامه ها و سازمانهای سینمایی، فیلمساز ، منتقد و مترجم، که در ادامه متن در مورد هر یک توضیح میدهم.

    به نظر من عمده ترین نقش کاووسی در سینمای ایران، سواد بالای تئوریک وتاریخی او در زمینه سینما به خصوص با در نظر گرفتن زمانه خود است. کاووسی اطلاعاتی وسیع و زبانی شیرین و بیانی مناسب و تسلط خوبی به زبان فارسی داشت. به همین دلیل برنامه ها و مقالات (و قطعا کلاسهای او) دلنشین بودند. صرفنظر از آن تلاشهای او برای راه اندازی سینه کلوب و مانند آن، و برگزاری جشنواره ها و هفته های فیلم و استفاده از موقعیتهای خود در دولت و تلویزیون برای ایجاد امکان پخش فیلمهای خاص در زمانه ای که هیچ امکانی برای فیلم دیدن به جز سینما و تلویزیون نبود، و حضور او در مدرسه عالی سینما و تلویزیون شایان قدردانی است، و در دو جایگاه اول از پنج جایگاهی که اسم بردم کارنامه کاووسی درخشان  و منحصر به فرد است. با همین دو نقش، میتوان او را در "پانتئون" سینمای ایران تصور کرد.

   کاووسی دو فیلم "هفده روز به اعدام" و "خانه کنار دریا" را در اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 ساخت که هیچ کدام را ندیده ام، ولی به نظر میرسد آثار قابل اعتنایی نبوده اند. کاووسی در یکی از مصاحبه های خود قبل از انقلاب گفت که آثار او از فیلمهای زمان خود یک سر و گردن بالاتر بوده اند، و حد اقل اینکه غلط دستوری نداشته اند. به هر صورت به دلیل ندیدن این فیلمها و عدم تداوم نقش کاووسی به عنوان سینماگر میتوان گفت توانایی کاووسی در سینما در عرصه تئوری بوده تا عمل. و این امر بهیچوجه قابل خرده گیری نیست. مگر "لانگلوآ"، راجر ابرت، آندرو ساریس، دیوید بوردل و دیگران فیلمساز بوده اند؟ ولی به هر صورت کارنامه کاووسی به عنوان سینماگر کم بار است.

    از نظر من کاووسی منتقد چیره دستی نبود، عمده نقدهای او بر فیلمهای سینمای بدنه دهه 30 و 40 بود که به دلیل ابتذال زیاد آن فیلمها، نقد آن عملا به طنز پهلو می زد. در مورد فیلمهای اروپا و آمریکا نیز مقالات او بیشتر به تاریخ سینما می پرداخت تا به نکات فیلم. در مورد فیلمهای بهتر سینمای ایران نیز معمولا به نکته کوچک و غیر محوری در فیلم می پرداخت، و از این طریق پنبه فیلم را می زد (من نام این کار را گرفتن غلط دیکته ای میگذارم). مثلا به خاطر دارم که در نقد فیلم "سارا" به کارگردانی مهرجویی به بی توجهی کارگردان به واقعیات اشاره میکرد و در این زمینه به تفاوت سفته و برات تاکید میکرد و اینکه اگر گشتاسب از سارا برات داشت، چنین میشد و اگر سفته داشت چنین نمیشد و کارگردان به این نکته توجه نکرده است. این موضوع بحثهای حقوقی متعددی را در مجله فیلم ایجاد کرد که به نظر من کوچکترین اهمیتی در موضوع فیلم ندارد. در حالیکه فیلم سارا به دلیل نوع نگاهش به شخصیت "زن" و اقتباسش از اثر ایبسن، شایسته بررسی عمیقی بود که نقاط قوت و ضعفش را بیان کند، ولی کاووسی اکثرا به پنبه زدن فیلم و کارگردان ایرانی علاقه داشت.

    مورد دیگری که باید بگویم، برخورد او با "قیصر" و کیمیایی بود. فارغ از هر گونه ارزیابی که امروز از کیمیایی داشته باشیم، ساخته شدن قیصر در سال 1348 در اوج سینمای فردین و ژانر گنج قارونی و استقبال از آن میتوانست منشا اثری مثبت در سینمای ایران شود. یادمان باشد که فیلمهایی نظیر خشت و آینه، پسر ایران از مادرش بی خبر است، سیاوش در تخت جمشید در دهه 40 هیچ توجهی را بین سینمارو ها جلب نکردند، در حالی که قیصر با استقبال روبرو شد. هر قدر نسبت به قیصر انتقاد داشته باشیم، از نظر سینمایی نسبت به سینمای فردین خیلی جلو است. برخی منتقدین از قیصر جانبداری کردند و سعی کردند تفاوتهای آن را نسبت به فیلمفارسی بیان کنند (نظیر پرویز دوایی، نجف دریابندری)، و برخی نظیر کاووسی و ابراهیم گلستان شدیدا به آن حمله کردند. کاووسی مقاله ای با عنوانی شبیه این نوشت: " از داج سیتی تا زیر بازارچه" و در آن پنبه قیصر و کیمیایی را زد. به نظر من این نوع برخورد کاووسی و گلستان (که از قضا به یکدیگر خیلی علاقه داشتند) کاملا متفرعنانه و غیر تاثیر گذار بود. او میتوانست نقاط مثبت قیصر نسبت به سینمای فردینی را توضیح داده و از ضعفهای آن نیز بگوید. به همین دلیل کاووسی هرگز نتوانست به عنوان یک منتقد صاحب سبک و تاثیرگذار ولو در سطوح روشنفکری مطرح شود. قضاوتهای سیاه و سفید او و عمیق نبودن نقدهای او باعث میشود که در عرصه نقد کارنامه او را منفی بدانم.

   مورد پنجم، جایگاه او به عنوان یک مترجم است. تسلط خوب کاووسی بر دو زبان فارسی و فرانسه باعث شد که او کتابها و مقالاتی را از فرانسه به فارسی و بالعکس ترجمه کند. ترجمه های او رسا و شیوا بود. صرفنظر از مقالات متعددی در نشریات سینمایی، قسمتهای عمده ای از کتاب مرجع فیلمهای مهم تاریخ سینما از ژرژ سادول و نیز ترجمه کتاب غیر سینمایی"دادرسی بزرگ" در مورد محاکمات نورنبرگ را از او خوانده ام. می دانم که برخی داستانهای کوتاه ایرانی را نیز به فرانسه ترجمه کرده است. به هر صورت کارنامه او در ترجمه مثبت است، گرچه وزن نمره ترجمه در کارنامه او شاخص نیست.

    پس از ارزیابی کارنامه حرفه ای او در این پنج جایگاه، به ارزیابی شخصی خودم از این استاد گرانمایه میپردازم.  اگر به مقالات متعدد کاووسی نگاه کنید، میبینید که اگر در مورد فلان فیلمساز فرانسوی صحبت کرده، حتما گریزی به خودش و تحصیلاتش در ایدک فرانسه زده است. صرفنظر از دانش وسیع سینمایی، جای پای فخرفروشی در خیلی از نوشته ها   نقدهای او پیدا است. این همان جایگاهی است که خیلی از او و هم نسلان او و زبدگان متولد قبل از 1325 در آن ایستاده اند. اینان معدود اشخاص جامعه روشنفکری بوده اند که از وجود خود و تواناییهای خود خیلی لذت میبرده اند، و این باعث میشد که از تحقیر نه تنها مردم کشور خود بلکه معدود هنرمندان تازه از راه رسیده فروگذاری نکنند. نقدهای اینها تخریبی و تحقیر کننده بوده و سازنده نیست. خواندن مقالات کاووسی و مصاحبه های ابراهیم گلستان به خوبی دیدگاههای این افراد را نشان می دهد. این نکته به نظر من بحثهای بیشتری را می طلبد، و امیدوارم نظر دوستان را بشنوم.

   در انتها به عنوان یک علاقمند سینما از فقدان یکی از معلمین خود در این زمینه اظهار تاسف میکنم، و البته خوشحالم که امثال کاووسی توانستند درخت سینمای این مملکت را آبیاری کنند، و اینک شاهدیم که کارنامه سینمای ما و مطبوعات و نوشته هایش در جهان جایگاهی بالاتر از خیلی جنبه های دیگر ایران دارد. یاد پیشکسوتانی نظیر کاووسی گرامی باد.   

سفر به کشور عراق

قبل از عید و در اوایل اسفند ماه سفر دیگری به عراق داشتم که آغاز آن از اربیل بود، و سپس به بغداد، ناصریه و نجف ختم شد. چون در مطلب قبلی در مورد اربیل نوشته بودم. این مطلب را به بقیه سفر اختصاص می دهم.

    برای رفتن به عراق، ویزا مورد نیاز است. در حال حاضر سفارت عراق در تهران، فقط ویزای زیارتی صادر میکند. با دریافت 43 دلار و دو قطعه عکس، ویزای یک ماهه زیارتی صادر میشود که از تاریخ صدور یک ماه برای رفتن به عراق و خروج از آن، ظرف حداکثر یک ماه از تاریخ ورود، اعتبار دارد.

    برای رفتن از اربیل به بغداد، دو راه وجود دارد. سفر هوایی و سفر با اتومبیل. از اربیل به بغداد فقط هفته ای دو پرواز وجود دارد که جا برای آن به سختی گیر می آید، و ما ناچارا با ماشین دربست به اربیل آمدیم. یک فورد نسبتا تمیز با راننده به مبلغ 180 دلار از طریق آشنایان گرفتیم. فاصله اربیل تا بغداد حدود 370 کیلومتر و مسیر آن مانند جاده های خوزستان بدون پیچ و خم و در یک منطقه مسطح و جلگه ای است. هیچگونه پلیس راه و یا کنترل سرعت در مسیر وجود ندارد،لی ایستگاههای بازرسی خیلی زیادی در مسیر وجود دارد، و هر چه به بغداد نزدیک تر میشویم، انبوهی بازرسی بیشتر میگردد، به حدی که از پنجاه کیلومتری بغداد ترافیک ماشین ها خیلی سنگین و در قسمتهایی دچار راه بندان شدید بودیم، و عملا راننده مجبور شد به جای ورود از دروازه اصلی شهر از مسیرهای فرعی وارد بغداد شود. برای اینکه تصور مناسبی از میزان گشتهای بازرسی به دست آورید، باید بگویم که سفر ما علیرغم فاصله 370 کیلومتری و سرعت بالاتر از 120 کیلومتر در ساعت ماشین در نقاطی که اماکن پذیر بود، هشت ساعت طول کشید که فقط یک ساعت آن مربوط به نهار و بنزین و سایر توقف ها بود. ضمنا باید گفت که کوچکترین اثری از آمریکایی ها و غربی ها در ایستهای بازرسی نبود، و همگی به نظر ما عراقی می آمدند.

    اقامت ما در عراق در هتل coral boutique بود. هتلی لوکس و خوب و کرایه اتاق یک نفره آن هر شب 200 دلار بود، و طبق گفته سایت trip advisor بهترین هتل بغداد است.البته در بغداد هتل 3 ستاره مناسب و با کرایه بین 80 تا 100 دلار نیز وجود دارد. بغداد بهیچوجه حالت شهری توریستی ندارد، و یا اصولا مناسب توریست نیست. شهر عملا حالت حکومت نظامی است. پاسگاههای ثابت و غیر ثابت بسیاری در سطح شهر وجود دارد که عملا گردش ترافیک این شهر را مختل میکند. برخی خیابانها و کوچه ها نیز بنا به مصالح امنیتی بسته شده است، و این مسئله باعث شده که بگویم بغداد سنگین ترین ترافیک را بین  کلیه شهرهایی که در دنیا دیده ام، دارد. تهران در مقابل بغداد ترافیک بسیار سبکی دارد، و برخی شهرهای پر ترافیک نظیر بانکوک، استانبول، مسکو را بسیار خلوت تر میدانم. بخصوص آنکه در این شهرها نقاط پر ترافیک قابل پیش بینی اند، ولی در بغداد امکان پیش بینی وجود ندارد، و در هر لحظه، یک خیابان خلوت با گذاشتن چند ایست بازرسی میتواند پر ترافیک شود. بخشی از بغداد نیز به عنوان green zone شناخته میشود و دور آن دیوارهای بلند بتنی کشیده شده، و امکان تردد بدون کارت مخصوص در آن وجود ندارد. مقر ریاست جمهوری و جلسلت هیئت دولت و پارلمان و خانه برخی وزرا و نمایندگان مجلس و سایر مقامات در این قسمت است. بعد از حدود ساعت 12 شب نیز تردد اتومبیل و پیاده روها در شهر وجود ندارد، و برای من که شاهد حکومت نظامی سال 1357 در تهران و شیراز بوده ام، بغداد شبهای خلوت تر و شرابط نظامی تری دارد. به عنوان مثال در ساعت 2 نیمه شب از پنجره هتل به خیابان نگاه کردم، به جز یک زره پوش که همیشه جلوی هتل بود، و 3 سرباز مسلح، هیچ جنبنده ای به چشم نمیخورد، و در خیابان سکوت محض حاکم بود.

    علیرغم همه اینها در بغداد زندگی جریان دارد. رستوران ها دائرند. حتی به طوری که شنیدم ولی ندیدم. نایت کلابها نیز در ساعات اولیه شب، برنامه دارند. رود دجله از میان بغداد میگذرد، آن را کم آب دیدم و اثری از گردشکاههای کنار آن حداقل در مناطقی که ما گذر میکردیم، وجود نداشت و بهیچوجه نمیتوان محوطه کنار دجله را با کنار زاینده رود در اصفهان که کارهای زیادی انجام شده، مقایسه کرد. طبق گفته عراقی ها سدهایی که ترکیه در بالادست روی دجله زده، باعث شده آب دجله در حوالی بغداد کم شود.

    حجم پرس های غذای رستورانهای سنتی عراق برای ما زیاد است، و موقع سفارش غذا باید به این نکته توجه ویژه کرد، بخصوص آنکه به طور سنتی پیش غذاهای متعدد نظیر هوموس، سالاد فتوش، زیتون، بابا غنوش، دلمه، ماست و مانند آن همراه با نان داغ تافتون که در رستوران پخته میشود، به عنوان پیش غذا ارائه میشود. مبلغ غذا برای هر نفر در رستوران ها بین 15000 تا 30000 دینار متغیر است که با توجه به اینکه هر دینار 3 تومان است. هر نفر بین 50 تا 100 هزار تومان میشود. غذا در فست فودها ارزان تر است، به عنوان مثال یک پرس مرغ سوخاری 3 تکه با نوشابه و سالاد معادل 14 هزار دینار میشود.

    بر خلاف اربیل که اکثر تاکسی هایش تویوتا کورولا بود، بغدادی ها فقیر ترند، و اکثر تاکسی ها پراید خودمان بود که قیمتش حدود 6 هزاردلار است، اگر تاکسی های سمند و آردی و تندر را هم اضافه کنم، میتوان گفت که حدود 80 درصد تاکسی های بغداد ساخت ایران است. مضاف آنکه ماشین ایرانی شخصی نیز در خیابانها کم نیست.

    قانونی در مورد رعایت حجاب در عراق وجود ندارد، ولی در بغداد به اعتقاد من حدود 95 درصد خانمها حجاب را رعایت میکنند، و فقط حدود 5 درصد بی حجابند. البته حجاب خانمها در نقاط متوسط به بالای شهر به میزان زیادی از نوع روسری بود، که چندان هم در قید جلو وعقب بودن آن نبودند. دختران دانشجوی دانشگاه بغداد نیز تا حدود 80 درصد با حجاب بودند. البته در ناصریه و نجف وضع متفاوت بود  و همه با حجاب بودند. از روبنده در خانمها و دشداشه در آقایان در این سفر چیزی ندیدم. چیزی که مشخص است خانمها و حتی دختران دانشجوی عراقی چندان در قید و بند تناسب اندام نیستند، و اکثرا اضافه وزن چشمگیر داشتند.

   یکی از نکات جالب در بغداد، وفور دستگاههای چیپس درست کن در کنار خیابان و در نقاط پر تردد بود. چیپس ها در بسته بندی های کوچک تا بسیار بزرگ عرضه میشد، و از یک عراقی که در این مورد سئوال کردم، پاسخ داد که غذای مورد علاقه همسرش ساندویچ چیپس است.

    پس از بغداد میبایست به ناصریه برویم. ناصریه در جنوب عراق و غرب بصره و به فاصله حدود یک ساعت و نیم از بصره قرار دارد. فاصله ناصریه تا بغداد حدود 350 کیلومتر و بزرگراه بغداد – بصره از راههای خوب عراق است که حدود نیمی از آن، دو بانده و مابقی یک بانده است که به خاطر عرض زیاد جاده و ترافیک نه جندان بالای آن، مشکلی برای سریع رفتن اتومبیل ها وجود ندارد. تعداد گشتهای بازرسی در این جاده، خیلی کمتر از اربیل- بغداد بود. و به همین دلیل، سرعت اتومبیلها خیلی بالا (حدود 160 کیلومتر در ساعت) برای ماشینهای خوب آمریکایی بود. راننده ما هم که شورولت کوچکی داشت. طبق توصیه ما، خود را به 140 کیلومتر در ساعت محدود کرده بود. اطراف جاده کاملا بیابانی و بدون سر سبزی است. البته در نیمه دوم مسیر حرکت ماسه ها در آسمان باعث کندی زیاد حرکت اتومبیل ها شد. عملا احساس رانندگی در ماسه، با احساس رانندگی در جاده مه آلود یکی است. با این تفاوت که در مه، خاکی نمیشویم. جالب آنکه سواری های لینکلن بزرگی به عنوان وسیله  نقلیه عمومی در این مسیر حرکت میکنند که با سرعت خیلی بالا (180 کیلومتر در ساعت) حرکت میکنند، که عراقی ها به آن اوباما میگویند، زیرا اوباما در سفر خود به عراق سوار یکی از این ماشینها شده بود.

    ناصریه، شهری است سنتی در جنوب عراق که در کنار رود فرات قرار دارد. بافت قدیم و بازار این شهر از نظر شهرسازی مرا به یاد اهواز انداخت. البته مشخص است که ساختمانهای دولتی جدید در آن ساخته شده است، که تفاوت معماری آن با ساختمانهای قدیم کاملا مشخص است، و در آن نمای آلومینیومی و مانند آنها به کار رفته است. در ناصریه یک هتل خوب وجود دارد که مشرف به رود فرات ساخته شده و کرایه اتاق یک تخته آن شبی 130 دلار است که نرخ بالایی است. تمدن قدیمی "اور" در ناصریه وجود داشته، ولی به دلیل زمان کم اقامت در این شهر و الزام پرداختن به کار، فرصتی برای گشت و گذار پیش نیامد، ولی به نظر نمی رسد در این زمینه در ناصریه خبر چندانی باشد.

    پس از ناصریه، به نجف رفتیم. فاصله نجف تا ناصریه حدود 200 کیلومتر است. جاده آن هم صاف و بیابانی است. ولی به دلیل کم عرض بودن این جاده، شرعت ماشین کمتر از مسیر بغداد- بصره بود. گشتهای این مسیر نیز بیشتر بود، و باعث معطلی میشدند. شبانه به نجف رسیدیم، و در هتلی که در یکی از خیابانهای شیک تر نجف و با فاصله از حرم بود، اتاق گرفتیم. کرایه اتاق یک نفره در این هتل، شبی 90 دلار بود، و بیشتر شبیه هتلهای دو ستاره مشهد بود. در این سفر فرصت رفتن به کربلا فراهم نشد، ولی فاصله کربلا و نجف حدود یک ساعت است. کوفه نیز خیلی به نجف نزدیک است و فاصله شان کمتر از نیم ساعت است.

    اقامت ما در نجف کوتاه بود و فردا صبح زود میبایست به تهران برویم. فرودگاه بین المللی نجف کوچک و تازه تاسیس است، و حتی یک مغازه (چه برسد به فری شاپ) ندارد. کنترل گذرنامه و تشریفاتی از این قبیل در این فرودگاه خیلی کند است، و بهتر است حدود سه ساعت قبل از پرواز به فرودگاه برسید. جالب آنکه در آغاز ورود به فرودگاه بارهایمان به سمتی رفت و خودمان به سمتی دیگر و بعد از حدود 10 دقیقه بارهایمان می رسید.

   در حال حاضر خط هوایی ماهان، پرواز تهران- اربیل و هفته ای 2 روز و پرواز تهران- نجف هفته ای 4 روز دارد. پروازهای بغداد و برخی پروازهای نجف و اربیل با خط هوایی "العراقی" انجام میشود. ضمنا تعطیلی عراق هفته ای دو روز و روزهای جمعه و شنبه است.

سفری به کردستان آزاد

این هفته سفری کاری و چهار روزه به اربیل (ERBIL) مرکز کردستان عراق داشتم. همانگونه که میدانید پس از حمله آمریکا در عراق حکومت فدرال تشکیل شده و حکومت کردستان عراق با استقلال نسبی و تحت عنوان "اقلیم" کار خود را شروع کرده است.ورود ایرانیان به عراق نیاز به ویزا دارد، ولی به کردستان عراق میتوان بدون ویزا سفر کرد، و به محض ورود، یک ویزای ده روزه در پاسپورت مهر میخورد، که قابل تمدید نیز هست. با هواپیمایی ماهان از فرودگاه امام خمینی به طرف اربیل رفتیم. هواپیما از فراز سنندج میگذشت. پرواز رفت یک ساعت و 10 دقیقه و برگشت یک ساعت طول کشید.بهای بلیط نیز حدود 720 هزار تومان بود. فرودگاه اربیل تازه ساز است، و متاسفانه تقریبا به اندازه فرودگاه امام خمینی است، در حالی که جمعیت اربیل فقط یک میلیون و سیصد هزار نفر است.

    فرودگاه نزدیک شهر است و بعد از یک ربع به هتل محل اقامت که هتلی 5 ستاره به نام VAN ROYAL بود، رسیدیم. هتل خوبی بود که تقریبا در مرکز شهر است. کرایه اتاق یک تخته شبی 185 دلار با صبحانه و امکان استفاده از استخر سرپوشیده و سونا بود. کرایه اتاقهای 2 تخته نیز شبی 220 دلار بود، گرچه به خاطر خلوتی هتل اتاق 2 تخته بزرگی به من دادند که حدود 45 متر مربع مساحت داشت.

    شهر اربیل از شهرهایی است که در اصطلاح شهرسازی، "شعاعی" نامیده میشود (مانند همدان). مرکز این شهر، یک قلعه قدیمی است که مشرف به بقیه شهر است، شهر به دور این قلعه تشکیل شده است. بافت سنتی شهر در کنار مرکز شهر، مرا یاد شهرهای درجه دوم کردستان نظیر مریوان انداخت. در محیط این بافت قدیمی یک رینگ به صورت خیابان 60 متری (محل هتل ما) قرار داشت. رینگ بعدی به صورت یک خیابان 40 متری و رینگ بعدی به صورت یک خیابان 100 متری ساخته شده اند، و یک رینگ 120 متری نیز قرار است در قسمت بیرونی ساخته شود. طبعا در حال حاضر، اطراف رینگ 60 متری اکثرا ساخته شده، و به تدریج رو به رینگهای بیرونی، تراک جمعیت کمتر میشود. قسمت عمده ساخت و ساز اربیل در چند سال اخیر انجام شده است. در حال حاضر حدود 5-6 هتل 5 ستاره در شهر ساخته شده و چند هتل زنجیره ای دیگر نیز در مرحله ساخت است.

    کردستان عراق، پس از حمله آمریکا و سقوط صدام موقعیت ویژه ای پیدا کرده است. 17 درصد درآمد نفتی عراق میبایست در کردستان خرج شود (حدود 15 درصد جمعیت عراق در کردستان زندگی میکنند). ضمنا چون قسمت عمده نفت عراق در کردستان استخراج میشود، طبعا مشاغل مربوط به نفت نیز در کردستان عراق باعث رونق شده است.البته کردستان عراق بهیچوجه زیبایی و سرسبزی کردستان ایران را ندارد. به قول یکی از کردهایی که در این سفر با او صحبت کردم، اگر کردستان کشوری واحد بود، کردستان عراق با معادن نفت خود، باعث رونق اقتصاد این کشور می شد. کردستان ایران با طبیعت زیبایش باعث جلب توریست میشد، و کردستان ترکیه به علت سختکوشی مردمانش نیروی کار زبده این کشور را تامین میکرد.

    در حال حاضر زبان رسمی کشور عراق دو زبان عربی و کردی است، ولی در اربیل زبان کردی، زبان رایج تر است. زبان انگلیسی نبز بعضی مواقع کار راه اندازی میکند، ولی زبان فارسی نیز به کار می آید. بین فروشندگان و یا حتی پرسنل فرودگاه در بسیاری موارد با فارسی زبانان برخورد داشتم. البته کردهای زیادی در اربیل زندگی میکنند که در ایران به دنیا آمده و تحصیل کرده اند. با استاد دانشگاهی در رشته جامعه شناسی برخورد داشتم که در دهه 60 از دانشگاههای ایران اخراج شده بود و سالها در اتریش و کانادا تدریس کرده بود، و اینک به اربیل برگشته بود. اصولا برخب از کردهای ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی با دیدن شرایط جدید کردستان عراق به کشور خود بازگشته اند.

    آزادیهای فردی به میزان مناسب، در اربیل و کردستان عراق وجود دارد، و حکومت آن نیز سکولار است. در مورد حجاب، دین و مذهب، مشروبات الکلی و مانند آن هیچگونه کنترلی وجود ندارد. در شهر اربیل، منطقه ای وجود دارد که فقط مسیحی ها ساکنند و مغازه ها و رستوران ها نیز در دست مسیحی ها است. طبیعتا استفاده از آنها محدودیتی ندارد. کما اینکه ما دو شام در  رستورانهای این منطقه خوردیم. امنیت اربیل خوب است. اصولا در کردستان عراق خبری از بمب گذاری و ... نبوده است. گرچه در ورود به جاده فرودگاه و نیز ورود به هواپیما شاهد کنترل شدید بودم. گذاشتن کیف داخل ماشین و ترک ماشین بهیچوجه مانند تهران به عنوان بی احتیاطی مطلق پنداشته نمیشود. اصولا دزدی در این شهر، رایج نیست.

    یک دلار آمریکا معادل 1220 دینار عراق در بانکها و صرافی ها بود، و هتل ها و مغازه ها با 1200 دینار تبدیل ارز میکردند. پرداختن وجوه به دلار نیز پدیده کاملا رایجی بود، و بقیه پول را میتوانستیم به صورت دلاری و یا دیناری پس بگیریم. جالب آنکه در 7 سال اخیر نرخ دلار فقط بین 1160 تا 1250 متغیر بوده است، و دینار عراق در مجموع پولی است با نرخ ثابت. مراکز خرید و پاساژهای مدرن متعددی در اربیل ساخته شده، و برندهای معتبر نیز در این مراکز شعبه دارند. نرخ غذا و رستورانها و اصولا اقلام مختلف با ترکیه مشابه است. البته ما ایرانی ها با قدرت خرید خارق العاده ریال در حال حاضر ول معطلیم و بهتر است قیمت اقلام را به ریال تبدیل نکنیم، زیر از گلویمان پایین نمی رود. به عنوان مثال، یک ناهار در هتل 5 ستاره مان شامل دو پرس استیک و دو عدد سالاد فتوش و چهار عدد نوشیدنی 57000 دینار (معادل 47 دلار) شد. این قیمت به نظر من در مقیاس بین المللی با توجه به کیفیت خوب غذا پایین بود، ولی اگر فرض میکردیم بابت این ناهار 170 هزار تومان پول داده ایم، سرمان سوت میکشید.

    اربیل ناحیه ای مسطح و جلگه ای است و دمای آن معمولا در این فصل 2-3 درجه بیشتر از تهران بود. گرچه در این چند روز هوا همیشه بارانی بود و ما هرگز آفتاب را ندیدیم. شهر غیر از این قلعه و یکی دو مسجد، آثار تاریخی قابل ذکری ندارد، به دلیل گل آلود بودن زمین، دیدن قلعه نیز میسر نشد. ظاهرا مراسم عید نوروز در اربیل به صورت جدی برگزار میشود، و هتلها نیز برای نوروز شلوغ میشوند. فصل خوب دیدن اربیل بهار است. سفر به آن میتواند به انگیزه دیدن محیط و شهر و اطراف شهر و یا سفر به سلیمانیه که دو ساعت و نیم با اربیل فاصله دارد صورت گیرد. چون کردستان عراق عملا مققرات منطقه آزاد را دارد، و از کالای وارداتی گمرک گرفته نمیشود، و مالیات بر ارزش افزوده نیز پرداخت نمیگردد، قیمت اجناس خارجی از ترکیه ارزانتر است. ماهان در حال حاضر هفته ای دو روز دوشنبه ها و جمعه ها به اربیل پرواز دارد.

   اتومبیلهای شهر نیز اکثرا مدل بالا هستند. به نظر من تویوتا بیشترین فراوانی و پس از آن نیز هیوندای و کیا رایج بودند. ماشینهای SUV نیز درصد بالایی داشتند. تاکسی ها اکثرا تویوتا کرولای 2011 به بالا بودند. قیمت بنزین بسته به محل تولید آن متفاوت و از هر لیتر 750 تا 1050 دینار بود.

روزگار خوش مریضی

یکشنبه و دوشنبه مریض بودم و سر کار نرفتم. اونهایی که من رو میشناسند میدونند که مریض شدن من اتفاقی است نادر، و از اون طرف سر کار نرفتنم هم همین طور. بالاخره یک ویروس آنفلوانزا بود که سهم من شد. شنبه شب تا ساعت 3 بیدار ماندم، و یکشنبه صبح بیدار شدم ، سعی کردم مریضی را نادیده بگیرم، و بعد از لباس پوشیدن موقع صبحانه دیدم وضعم خرابه. مرتب فکر جلساتی که اون روز داشتم، و قرار بود تا 11 شب ادامه داشته باشه، بودم. از یک طرف دیگر دیدم تصور رانندگی و حتی رفتن به پارکینگ برایم سخته. بالاخره به خودم گفتم فرض کن مرده ای، بالاخره دنیا بدون تو کار خودش را میکند، پس بر احساس خود مهم بینی فائق آمدم، و زدم بر طبل بیعاری. با یک تلفن همه قرارهامو کنسل کردم، و موبایل را هم خاموش کردم. بعد از خوردن قرص و دوا که به مدد مریض بودن فریبا قبل از من همه در دسترس بود، و احتیاجی به سئوال از پزشک نبود، جایتان خالی بعد از عمری تا ظهر خواب راحتی کردم. قیافه آیدا هم بعد از دیدن من در خانه دیدنی بود، صحنه عجیبی می دید. بعد از ظهر هم ساعت 2 فوتبال پرسپولیس با فجر سپاسی بود که این دفعه متناسب با شان فوتبال باشگاهی ما 80 دقیقه اش را خواب بودم. جالب آنکه عصر هم بعد از یک ساعت دوباره خوابیدم و فکر کنم تا فردا صبح به جز یک ساعت برای شام بقیه اش را خوابیدم. بعد از عمری شبها کم خوابیدن خیلی کیف داشت.

    فردا صبح که بیدار شدم، دیدم که نه هنوز وضعم خرابه و نیاز به استراحت دارم. یک روز مرخصی ام را تمدید کردم. البته حوالی ظهر جلسه ای بود که باید می رفتم و کاریش نمیشد کرد، ولی بقیه روز را که دیگر نیاز به خواب نداشتم و حالم هم کمی بهتر شده بود، با (به قول خودم) ورق زدن فیلمهای زیادی که چند روز قبل خریده بودم و یه مقداری خوندن کتاب گذراندم. صبح سه شنبه هم حالم خوب شد و سر کار رفتم. امشب به این فکر میکردم که این جور مریضی های بی خطر هم نعمت بزرگیه که من سالها ازشون محروم بودم. کسر خوابم که جبران شد، چندین و چند ساعت وقت آزاد که برایم جور شد. دو سه روز غذا نخوردن و بی اشتهایی که برای من خیلی هم مفیده. کار هم که فرار نمیکند. عجب موهبتی را از دست داده بودم، و همه هم شاخ تو جیبم میگذاشتند که عجیبه تو مریض نمیشی. بابا مگه بد منو میخواین که دوست ندارین مریض بشم.

   از این لحظه به تمام دوستان اعلام میکنم پس از گذشت دو ماه از این تاریخ، هر وقت مبتلا به سرماخوردگی و آنفلوانزا شدند با من تماس بگیرند. من به عیادتشان می روم، دستشان را میگیرم. اگر عذر شرعی نداشته باشد، رویشان را میبوسم تا شاید ذره ای از این موهبت که سالها از آن بهره نبرده بودم، استفاده کنم. در نتیجه با توجه به این که دو ماه بعد خیلی نزدیک عیده، و با در نظر گرفتن تعطیلات سال نو، از تاریخ 20 فروردین 1392 منتظر دعوت دوستان ویروسی هستم.