فیلمی یادآور روزگار امید  

 از کرخه تا راین – کارگردان و نویسنده: ابراهیم حاتمی کیا (1371):

 مدتی پیش مجموعه آثار ابراهیم حاتمی کیا را که در یک بسته بندی خوب و مانند یک کوله جنگی توسط موسسه رسانه های تصویری عرضه شده، خریدم و به ترتیب و در فواصل نسبتا طولانی شروع به مرور آثار او کردم. حاتمی کیا فارغ از جنبه های سینمایی آثارش، از فیلمسازان مهم کشور است. مرور آثار او همانند مرور افکار و تطور ذهنی گروهی از هم نسلان ما است که صادقانه در انقلاب حضور داشتند. در جنگ شرکت کردند، در دوران پس از جنگ نیز به انحای مختلف در جامعه حاضر بودند، ولی همواره نوستالوژی دوران جنگ و امام را داشتند، و ...... . برخی مانند مخملباف در هر موضعی که حضور داشتند، آتشین مزاج و افراطی بودند، گروهی مانند حاتمی کیا یا مجیدی معتدل تر بودند، و بنا بر این هنوز در جامعه سینمایی ایران حضور دارند.

"از کرخه تا راین" پنجمین فیلم بلند سینمایی حاتمی کیا پس از هویت (1365)، دیده بان(1367)، مهاجر (1368)، وصل نیکان (1369) است. زمان ساخت "از کرخه ..."، دوران سازندگی است. از دوره آرمانگرایی و جنگ فاصله گرفته ایم. کم کم بحثهای تعقلی پیش می آید. و سیر طبیعی حرکت یک جامعه انقلابی به سمت جامعه ای عقل گرا، علیرغم همه نارسایی ها و دست اندازها تدریجا شکل میگیرد. در خطبه های نمازجمعه، هاشمی رفسنجانی برای ایجاد فاصله نسبت به انقلابیگری و مظاهر مختلف آن، از شیک پوشی در صدر اسلام میگوید، خیابانهای شهرهای مختلف گلکاری میشوند، اصفهان شهر نمونه میشود. کرباسچی شهردار تهران میشود و.... . "از کرخه ..." در زمان خود مورد توجه زیاد واقع شد. به خاطرم می آید وقتی اولین بار در سال 1371 آن را در سینما آزادی دیدم، گفتم که حاتمی کیا مصالح خوبی در دست داشته که یک فیلم ماندگار بسازد، ولی از آن مصالح درست استفاده نکرده است. اگر "از کرخه ..." در تاریخ سینمای ایران اهمیتی داشته باشد، به دلیل خود فیلم نیست، بلکه به علت اهمیت "فرامتنی" آن است. پس از گذشت 14 سال از انقلاب و شعارهای "مرگ بر...."، این بار کمی روی نزدیکی های ما با غرب کار میشود. اگر چنین فیلمی توسط مهرجویی، تقوایی و ..... ساخته میشد، چندان اهمیتی نداشت. این فیلم توسط یک فیلمساز کاملا "خودی" و کارگردانی که جز فیلمهای "دفاع مقدس" در کارنامه اش اثر دیگری نبود، ساخته شده بود. کارگردانی که گفته بود، همیشه فیلمهای من درباره دفاع مقدس بوده و خواهد بود، و اگر جز این بسازم به آرمان شهدا خیانت کرده ام. در این فیلم که اولین فیلمی است که پس از انقلاب در اروپا ساخته شده "آلمانی های خوب" را میبینیم، دیگر اثری از "اروپاییان جاسوس" نیست. گزارشگرهای اروپایی را میبینیم که سعی میکنند واقعیت بمباران شیمیایی را بیابند. دیگر رزمندگان، ابر انسانهایی نیستند که فقط با بال "یقین" و "ایمان" پرواز کنند. "نوذر" به آلمان پناهنده میشود، و میگوید من اینجا به عنوان یک انسان ارزش دارم. سعید قهرمان داستان برای راز و نیاز با خدایش، به کلیسا میرود. در هوای گرگ و میش در کنار رود راین، از وضع خود به خدا شکایت میبرد. در صحنه ای زیبا و در عین حال شعاری، یک آلمانی مست که شکوه او را به زبان فارسی میبیند، به آلمانی به خدا شکایت میبرد. خواهر سعید (با بازی هما روستا) سالها پیش خانواده را ترک کرده و احتمالا برای فرار از دست شرایط جامعه بعد از انقلاب به آلمان آمده و با یک آلمانی ازدواج کرده و پسر او نیز فارسی بلد نیست، خانواده او را طرد کرده اند، و او در سالهای بعد از ازدواجش چیزی در مورد خانواده اش به همسرش نگفته، با آمدن سعید برای معالجه به آلمان، فیل او یاد هندوستان میکند، و نهایتا در پایان فیلم همراه با خانواده آلمانی اش (که بر خلاف آغاز فیلم کاملا او را درک میکنند) برای دیدن خانواده خود به ایران می آیند. حتی عنوان فیلم، "از کرخه تا راین"، پیوستگی جهانی را نشان میدهد. در اوایل فیلم، هما روستا به ویژگی "منطقی" بودن جامعه آلمان در مقایسه با "شور انقلابی" اشاره میکند. سعید موفق میشود کمی "شور" به خانواده آلمانی خواهرش تزریق کند. واکنشهای او، پس از به دست آوردن بینایی در زمان دیدن فیلم تشییع جنازه امام، صحنه آخر فیلم که پسر خواهرش در کنار پنجره هواپیما، پلاک او را در دست دارد،و... همگی تجسمی از این مسئله هستند. از نظر حاتمی کیا در این فیلم، جوامع انسانی با هر دین و مذهبی روی هم تاثیر میگذارند، و علیرغم تفاوتهای زبانی، دینی و فرهنگی مسائل آنا مشترک است. بیست سال قبل، زمانی که این فیلم را میدیدم  خوشحال بودم که تدریجا دوران خرد در جامعه ما آغاز میشود، ولی افسوس..... . امروز خیلی از ما که به امید رسیدن دوران تعقل در ایران ماندیم، به انتخاب "نوذر" غبطه میخوریم. چنین است که آنچه حاتمی کیا امروز میسازد، اجازه نمایش نمیگیرد (گزارش یک جشن). این قصه نسلی سوخته است.

    همانگونه که گفتم، "از کرخه ..." از نظر سینمایی، چندان حرفی ندارد و کهنه مینماید. بازی هما روستا و نحوه بیان او کاملا تئاتری است. برخی صحنه ها حالت شعاری دارد، ولی در عین حال فیلمی است که با "دل" ساخته شده و به همین دلیل برای من با ارزش است. ولی برگ برنده و نقطه درخشان آن موسیقی بارها شنیده شده مجید انتظامی است.من قطعا بیش از دویست بار آن را شنیده ام، و هم اینک هم زمان با نوشتن این متن، موسیقی آن را که ضمیمه DVD فیلم بود میشنوم. در این لحظه که فکر میکنم، به نظرم می آید که این موسیقی و نیز موسیقی متن "هزار دستان" اثر جاودانه "مرتضی حنانه" بهترین آثار موسیقی فیلم سینمای ایران هستند که میشود آنها را مستقل از فیلم بارها شنید و لذت برد.

استانبول (2) - بار دیگر شهری که دوست داشتم.

پس از مطلبی که در سال 1389 در مورد استانبول نوشتم، دو سفر یک هفته ای دیگر نیز به استانبول داشتم. کسانی که برای اولین بار به استانبول می روند، آدرس مطلب قبلی را در زیر میبینند:

http://www.mehranafshar.blogfa.com/post-1.aspx

 

البته برخی اطلاعات مطلب قبلی احتیاج به "به روز آوری"  دارد، که بعضا در مطلب زیر به آنها اشاره میشود.

    سفر استانبول ما بین 8 تا 17 شهریور 1391 بود. برای جلوگیری از خیلی از نابسامانی ها، این سفر را با تور نرفتیم. بلیط رفت و برگشت ایران ایر 870 هزار تومان بود، ولی ماهان قیمت مناسب تری دارد. ما به دلیل ازدحام مسافر در تعطیلات اجلاس سران با ایران ایر رفتیم، که قیمت آن از سایر خطوط داخلی و ترکی گران تر است. چون سفر عید به استانبول را با ماهان رفته بودیم، ماهان را در مجموع با توجه به قیمت آن، انتخاب مناسب تری میدانم. تنها مزیت ایران ایر، در نظر گرفتن 40 کیلو بار برای هر مسافر بود، که البته برای ما همان 20 کیلو هم مشکلی ایجاد نمیکرد.

    با توجه به اینکه یک خانواده چهار نفری بودیم. این بار یک هتل آپارتمان را رزرو کرده بودیم با نام  BEYOGLU SUITES که فاصله آن با میدان تقسیم و یا ایستگاه مترو، 5 دقیقه راه رفتن و یک شیب بسیار تند بود. در عین حال با حدود 8 دقیقه پیاده روی در سرازیری به بسفر و کنار آب می رسیدیم. ساختمان هتل قدیمی ولی کاملا بازسازی شده بود. و ما یک آپارتمان حدود 75 متری تمیز و نو، با یک اتاق خواب مناسب با تخت دونفره و نشیمن نسبتا بزرگ با یک دست مبل راحتی برای نشستن 5 نفر (مبل 3 نفره آن تختخواب شو برای 2 نفر) و یک میز کوچک ناهارخوری و یک تختخواب در گوشه آن همراه با یک تلویزیون LCD حدود 50 اینچی و ریسیور ، آشپزخانه کوچک همراه با ظروف مختصری برای درست کردن غذا و خوردن آن ، یک یخچال فریزر حدود 9 فوت، مایکروویو و چای ساز همراه با فقط یک حمام و سرویس و مقادیر زیادی کمد در اختیار ما بود. فضا کاملا مناسب و دنج بود. تنها نقطه ضعف آن، داشتن فقط یک سرویس بود. حوله و وسایل خواب برای 5 نفر پیش بینی شده بود، و نظافت نیز یک روز در میان انجام میشد. هزینه آن برای 9 شب معادل 1265 یورو بود (شبی 140 دلار). این مجموعه فقط 10 آپارتمان داشت، و با پدیده ای به نام لابی مواجه نبودیم. در خیابان را با زدن یک کد باز میکردیم و با پله یا آسانسور مهربان دو ونیم نفره آن به آپارتمان میرفتیم. در مجموع برای ما، سکونت در هتل آپارتمان نسبت به هتل که میبایست دو اتاق دو تخته میگرفتیم، هم اقتصادی تر بود و هم از نظر عملی راحت تر، زیرا برای دور هم نشستن و تلویزیون دیدن و ...... یک فضای نشیمن مناسب داشتیم، و دیگر لازم نبود برویم در اتاقهای کوچک هتل ، یکی روی تخت، یکی روی صندلی و... بنشینیم.

    شبکه مترو و استانبول، در حال گسترش است، و با داشتن یک نقشه استانبول که در زیر آن نقشه های شبکه مترو هم هست، خیلی از مسیرها را با استفاده از این شبکه میتوان رفت. صرفنظر از هزینه، مزیت دیگر این شبکه، در گیر نشدن با ترافیک سنگین استانبول در بعضی ساعات و بعضی مسرها است. متاسفانه هنوز این شبکه قسمت اروپایی را به آسیایی وصل نمیکند و به همین دلیل ترافیک پشت پل بسفر اکثرا خیلی سنگین است. هزینه مترو برای هر نفر 3 لیر است، ولی در صورت خرید یک کارت به مبلغ حدود 20 لیر  و شارژ نمودن آن، کرایه آن حدود 75/1 لیر میشود(در حال حاضر هر دلار حدود 8/1 لیر است). از یک کارت برای چند نفر همزمان نیز میتوان استفاده کرد. از این کارت برای سوار شدن به مترو، اتوبوس، تراموا، تله کابین و.... استفاده کردیم. صرفنظر از ارزان تر شدن مبلغ کرایه، حسن آن امکان شارژ یک باره آن بود، در حالی که برای بلیط تک، در هر بار میبایست گرفتار دستگاه فروش بلیط شد.

   در این سفر چند موزه استانبول را دیدم، که مهمترین آنها "موزه باستان شناسی استانبول" جنب توپکاپی است،و برای علاقمندان یکی از دیدنی ترین نقاط این شهر است. بلیط آن 10 لیر و راهنمای صوتی آن نیز 10 لیر است. جالب آنکه راهنمای صوتی آن، زبان فارسی هم داشت. گرچه پس از چند دقیقه به خاطر لحن و صدای ناخوشایند گوینده فارسی، ترجیح دادیم از کانال زبان انگلیسی گوش کنیم. البته راهنمای صوتی کاملی نیست، و بسیاری مسائل را ناگفته میگذارد.دیدن این موزه جذاب، حدود 6 ساعت وقت برد. گرچه اواخر آن را به دلیل اشباع شدن، سرسری دیدیم. این موزه، از سه ساختمان جداگانه تشکیل شده، اولی مربوط به دوران باستان (Museum of the ancient orient)، دومی موزه باستان شناسی (Archaeological museum) و سومی موزه ای پر از نقوش اسلامی (Tiled Kiosk Museums) هستند. برای من به ترتیب دومی و اولی و سومی جذاب بودند. کسانی که با خدایان و الهه های یونانی آشنایی دارند در دومی روزگار خوشی را خواهند گذراند. به نظر من دیدن کامل و عمیق این موزه، دو برابر زمانی که ما گذاشتیم لازم دارد. و به علت تعدد آیتم های موزه دوم، روز اول را باید به دیدن سه طبقه پایینتر موزه دومی و روز بعد را برای بالاترین طبقه موزه سوم و موزه های اول و سوم گذاشت. ضمن اینکه اگر آثار تاریخی اصفهان را خوب دیده باشیم، موزه سوم کمتر از دو تای دیگر جذابیت دارد.

    موزه دیگری که دیدم، "موزه موزاییک" Great Palace Mosaic Museum بود. که پشت مسجد سلطان احمد و در میان بازار "آراستا" قراردارد. این موزه پر است از نقوش موزاییکی دوران بیزانس در استانبول، که زیر خاک مدفون شده بود و با زحمت زیاد یافته و دسته بندی شده، و این پروسه به خوبی در نوشته ها و عکسهای روی دیوار موزه مشخص است. اکثر نقوش نقائص و کمبودهایی دارند، که با توجه به تخریب شدن قبلی، اجتناب ناپذیر است. علاقمندان هنر بیزانس از این موزه لذت خواهند برد. قیمت بلیط آن 8 لیر و راهنمای صوتی ندارد، و برای توضیحات میبایست مطالب مفصل روی دیوار را خواند.

    کلیسای "کورا" که به عنوان Kariye Museum در نقشه مشخص است، از دیگر نقاط دیدنی استانبول است. کلیسایی قدیمی و پر از نقاشی های دیدنی بر در ودیوار آن در نقطه ای دور از قسمت انبوه آثار باستانی استانبول. بلیط ورودی آن 10 لیر و بهای راهنمای صوتی آن نیز 10 لیر است. من از این کلیسا و نقاشی های آن خیلی خوشم آمد، و دیدن آن را به علاقمندان اینگونه آثار توصیه میکنم. برای رفتن آن باید از تراموای T1 استفاده کرد، و در ایستگاه توپکاپی (با قصر توپکاپی فرق دارد) پیاده شد و از آنجا سوار تراموای T4  که آغاز مسیرش است، شد و در ایستگاه Edirnekapi پیاده شد و با حدود 10 دقیقه پیاده روی به کلیسا رسید.

    موزه Is Bank را نیز دیدم، که بیشتر برای من از نظر حرفه خودم جذابیت داشت، و شاید برای یک توریست جذابیت نداشته باشد. در این موزه تاریخچه این بانک، و سخت افزارهای آن از گذشته تا حال و نمونه آرایش شعب، گاوصندوقها و مانند آن را می دیدیم.

   

    دیگر نقطه دیدنی استانبول که دیدیم، پارک "مینیاتورک" Miniaturk بود. این پارک در قسمت بالای خلیج Golden Horn قرار دارد. و در آن ماکتهای حدود 100 اثر تاریخی و یا دیدنی ترکیه در فضای آزاد قراردارد. بلیط آن 10 لیر بود، و برای خریدن بلیط بهتر است به زبان مورد نیاز خود اشاره کنید. روی بلیط بار کدی وجود دارد، که اگر آن را روی چشن الکترونیکی دستگاههایی که کنار هر ماکت قرار دارد، بگذارید توضیحاتی در مورد تاریخچه آن اثر می دهد. مینیاتورک برای علاقمندان گردشگری بسیار جذاب و مفید است، و میتوانند از روی آن برای دیدن نقاط مختلف ترکیه و استانبول برنامه ریزی کنند.

    یکی از زیباترین نقاط استانبول، تپه "پی یر لوتی" است. که مشرف به خلیج و تقریبا قرینه مینیاتورک است. چشم انداز استانبول از این تپه خیلی زیبا است. کافه "پی یر لوتی" کافه ای مربوط به قرن 19 است، و در بهترین نقطه تپه واقع است. خوردن یک چای یا قهوه در این کافه به دلیل چشم انداز و نیز فضای آن خاطره انگیز است. دیدن گورستان کنار این کافه را نیز توصیه میکنم. نحوه استقرار گورها و سرسبزی گورستان و چشم انداز آن تجربه جالبی است. آمد و رفت به تپه "پی یر لوتی" میتواند با تاکسی و یا استفاده از تله کابین صورت پذیرد. یک تله کابین با مسیر کوتاه، این تپه را به ایستگاه پایه آن وصل میکند. برای رسیدن به ایستگاه مزبور، بهترین راه سوار شدن در خط اتوبوسی است که از ایستگاه "امینونو" آغاز میشود و کنار ورودی تله کابین در ایستگاه EYUP توقف دارد.

    در مطلب قبلی که در مورد استانبول نوشته بودم، چیزی در مورد مراکز خرید نبود، و چند نفر در این مورد از من سئوال کردند، که در این مطلب در مورد آن صحبت میکنم. مرکز خرید سنتی استانبول، بازار عثمانی یا Grand Bazar است (ایستگاه Beyazit در تراموای T1). این بازار راسته های متعدد دارد، از قبیل پارچه، طلا، نقره و زیور آلات اصل و بدل، صنایع دستی، پارچه، انواع فرش و..... . معماری بازار نیز مانند بازارهای قدیم ایرانی است، و از دیدنی های استانبول است. شخصا بازار استانبول را از بازارهای ایران زیباتر میدانم.

    بازار سنتی دیگر Spice Market  یا بازار مصری است که نزدیک ایستگاه Eminonu در تراموای T1 است. در این بازار که از بازار عثمانی خیلی کوچکتر است، انواع چای، قهوه، چاشنی های مختلف، سوغاتی های خوراکی و شیرینی های محلی به وفور یافت میشود.

    مرکز خرید Istinye Park برای طالبین مد روز، بهترین مرکز خرید استانبول است. این مرکز خرید بسیار بزرگ است، و تنها سینمای آیمکس استانبول نیز در آن قرار دارد. برای دسترسی به آن باید در ایستگاه ITU Ayazaga از خط متروی M1 پیاده شد، و حدود یک ربع به طرف دانشگاه پیاده روی نمود.

    بزرگترین مرکز خرید استانبول Cevahir است، که بزرگترین مرکز خرید اروپا و ششم در جهان است. برای رفتن به این مرکز خرید 6 طبقه، باید در ایستگاه MACIDIE COY از خط متروی M1 پیاده شد.

   مرکز خرید FORUM نیز بزرگ است، و به دلیل فروشگاه بزرگ IKEA آن شاخص است، و در کنار ایستگاه KOCATEPE از خط متروی M2 قرار دارد. آکواریوم استانبول نیز در کنار آن قرار دارد. در مرکز خرید KANYON نیز صرفنظر از بزرگ بودن، برخی برندهای خاص را فقط در این مرکز میتوان یافت، برای رسیدن به آن باید در ایستگاه LEVENT از خط متروی M1 پیاده شد.

    امیدوارم در این مطلب، اطلاعات مفیدی برای کسانی که میخواهند به استانبول بروند، نوشته باشم. در مطلبی دیگر که جنبه اطلاع رسانی ندارد، در مورد خود شهر استانبول خواهم نوشت.

اول مهر

امروز اول مهر بود، روزی پر معنی در زندگی هر یک از ما. روزی که یاد بچگی و نوجوانی خودمان و بعد یاد بچه هایمان و بعد هم شاید مانند امروز که برای من جز یک خاطره، مفهومی ندارد. چند تا از اول مهرهایم را با شما تقسیم میکنم.

    اول مهر 1343- اولین روز مدرسه. دبستان خشایار نزدیک خانه مان. با ذوق و شوق و با روپوش آبی آسمانی به مدرسه رفتم. آغاز دورانی جدید. آغاز دوره دبستان و یک الگوی تکرار شونده. ذوق و شوق در روزهای اول. خستگی تدریجی از مشقهای زیاد (بچه های امروز نمیتوانند این دوره را تصور کنند). خوشحالی اواخر اسفند به خاطر تعطیلات عید نوروز. غصه عصر سیزده بدر. خوشحالی زایدالوصف آخرین امتحان. گرفتن کارنامه در اول تیر. تابستان عزیز. از شهریور هم انتظار برای آغاز مدرسه. چون در آن موقع تفریحات خیلی کمتری از بچه های امروز داشتیم، و کم کم حوصله مان از تعطیلی سر می رفت. از کلاس پنجم دبستان تا ششم دبیرستان که کتابهای درسی را اواخر شهریور از مغازه میخریدم، یک سرگرمی لذت بخش هم قبل از اول مهر داشتم. ورق زدن تک تک و دقیق کتابها و دیدن مطالبی که باید در سال بعد بخوانم (هنوز هم در برخورد با کتابهایی که تازه خریده ام، چنین میکنم). اکثر وقتها با دیدن تیترها و عناوین فصلهای کتاب و یا فرمولها بر خود میبالیدم که در این سال تحصیلی چقدر باسواد میشوم. روزهای اول نیز هیجان خرید دفترهای درسهای مختلف و لوازم التحریر خاطرات زیبایی را برایم رقم می زد.

    اول مهر 1355- سال اول دانشگاه پهلوی شیراز. در تهران بودم. البته پنجشنبه بود و من که تا 25 شهریور در دانشگاه انگلیسی زبان، کلاسهای فشرده زبان انگلیسی گذرانده بودم، حیفم می آمد سینماهای تهران و فامیل و دوستان قدیم را ول کنم و به شیراز بیایم. بچه ها در سال اول دانشگاه را خیلی جدی گرفته بودند، و از سحر یا صبح زود 29 شهریور برای انتخاب کلاسهای بهتر در صف ثبت نام و انتخاب واحد ایستاده بودند، و من که از قبل دیده بودم که میتوان تا یک هفته با پرداخت روزانه 200 ریال جریمه تاخیر ثبت نام کنم، روز سوم مهر با سلام و صلوات به شیراز آمدم و جریمه تاخیرم را پرداخت کردم و ثبت نام کردم. از قبل هم میدانستم ساعتهایی که من کلاس میخواهم به درد کسی نمیخورد، و برای من جا خواهد بود. زیرا بچه ها دنبال ساعت خوب صبحگاهی بودند، و من دنبال کلاسهای یک تا پنج بعد از ظهر. دیگر مفهوم اول مهر عوض شده بود و میشد تا حدی آن را مدیریت کرد.

    اول مهر 1357- فقط تقویم، اول مهر را نشان میداد. خبری از کلاس رفتن نبود. فقط اعتصاب و بحثهای سیاسی، و جمع کردن کمک برای زلزله طبس.تا اسفند 1357 هم خبری از دانشگاه نبود.

   اول مهر 1359- دانشگاهها به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل شده بود، برای اولین بار بعد از سال 1343 این روز برایم روزی بود مانند سایر روزها. جالب آنکه به قدری غرق سیاست و انقلاب و جنگ بودم که نه افسوسی خوردم و نه احساس ناراحتی کردم. فکر میکردم اول مهر سوسول بازیه.

   دفترچه زندگی من ورق خورد. اول مهرها مفهوم خود را از دست دادند. ازدواج، دست کشیدن از فعالیت سیاسی، جنگ، آغاز جدی کار ساختمانی، سفرهای متعدد کاری، پاکسازی از دانشگاه، بازگشت به تهران، بچه دار شدن و.... همگی مسیر زندگیم را عوض کرد، و اول مهر برایم مفهوم ویژه ای نداشت. تا اینکه در سال 68 با رییس جمهور شدن هاشمی رفسنجانی نامه برگشت من و فریبا به دانشگاه به دستمان رسید. باید اعتراف کنم چندان خوشحال نشدم. داشتم در حرفه خودم کار میکردم و تجربه خوبی پیدا کرده بودم. رفتن به دانشگاه آن هم در شهری دیگر، مشکلات زیادی داشت، ولی همیشه مزه زندگی به همین مشکلات اونه.

    اول مهر 1369- شیراز. این اول مهر برای 3 نفر از خانواده 4 نفری ما ویژه بود. من و فریبا برای اولین بار بعد از اول مهر 1358 به دانشگاه میرفتیم. آیدا هم به کلاس اول میرفت. فقط آریا که کمتر از دو ماه داشت، اول مهر را با دوری مادر تجربه میکرد. نکنه همین بود که آریا از کلاس دوم به بعد هیچ وقت از اول مهر خوشش نمی آمد و دلش میخواست همون اول مهر جمعه باشه. رفتن پدر و مادر و بچه اولشان به طور هم زمان به مدرسه، از اون چیزاییه که به قول بعضی ایمیلها "فقط در ایران اتفاق میافته".

   با تمام شدن درس من و فریبا، اول مهرها با دور تسلسل جدیدی آغاز شد. آیدا از دبستان به راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. آریا هم از سال 75 وارد تیم شد، و تا اول مهر 86، اول مهرها برای من به عنوان پدر مفهوم ویژه داشت، برای بچه ها هم همان دور تسلسل بچگی ما شروع شده بود، ولی با یک فرق بزرگ. اونها شهریور دیگه از تعطیلی حوصله شان سر نرفته بود و برای اول مهر لحظه شماری نمیکردند. با تمام شدن دانشگاه آیدا و خارج رفتن آریا، سالها است اول مهر برای من معنی مشخصی نداره.نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. باید اعتراف کنم همین الان هم خیلی دلم میخواست درس میخواندم و شوق اول مهر را تجربه میکردم. ولی در عین حال باید بگویم که خوشحالم که چند ساله با اول مهر ارتباط ویژه ای ندارم. این همه چیز توی دنیا هست که میشه با اونا ارتباط ویژه داشت که اول مهر توشون گمه. وقتی با اول مهر ارتباط نداری، یعنی دیگه نگران درس و مشق خودت و بچه ها نیستی. ولی بالاخره زندگی پر از این هیجان ها و نگرانی ها و خوشحالی است که خیلیاشون تاریخ روشون نیست. به نظر من مهمترین روز زندگی امروزه که باید ازش استفاده کنیم، حالا میخواد اول، دوم یا سی ام هرماهی که میخواد باشه. ولی خوب امروز اول مهره، پس زنده و پاینده باد اول مهر.