یک عاشقانه زیبا

در حال و هوای عشق (2000) In The Mood For Love– کارگردان : وونگ –کار -وای

    چهار روز پیش برای اولین بار "در حال و هوای عشق" را پس از دوازده سال که از ساخت آن میگذرد دیدم. همیشه گرایش باطنی من غفلت از تماشای فیلمهای به کارگردانی و بازیگری زردپوستان بوده است. اشتباه نکنید، دلیل آن نژاد پرستی نیست. اولین دلیل اینست که خیلی وقتها به دلیل شباهت آنها به هم (آن هم برای من که در این زمینه خیلی خرفتم)، تا آخر فیلم شخصیتها را با هم اشتباه میگیرم، و همیشه آرزو میکنم کاش بشود روی تصویرشان "tag" کرد، و فهمید که هستند. دلیل دوم هم آشنایی کم من با آداب و سنن و حال و هوای آنها است که بعضا فهم دلایل کارهایشان را برایم دشوار میکند. ولی دیدن "در حال و هوای عشق" برایم تجربه ویژه ای بود. اول آنکه دو شخصیت اصلی فیلم را نمیتوانستم با بقیه اشتباه بگیرم، و دلیل اصلی "حال و هوای" فیلم بود. اثری بسیار زیبا و دیدنی و به نظر من ماندگار.اثری که پس از چهار روز نیمه دوم آن را مجددا دیدم.

    گرچه معمولا داستان فیلمها را نمینویسم، ولی در این فیلم ناچارم این کار را بکنم. داستان فیلم در هنگ کنگ سال 1962 میگذرد. "سو" زنی است متاهل و منشی یک شرکت که یک اتاق از یک واحد آپارتمان ارزان قیمت را از زنی میانسال اجاره میکند و همسرش اکثرا در سفر کاری خارج از هنگ کنگ است، و در همان روز "چو" نیز که مردی متاهل و روزنامه نگار است اتاقی از واحد آپارتمانی همسایه دیوار به دیوار آنها اجاره میکند. همسر "چو" نیز اکثرا در سفر خارج از هنگ کنگ است. جالب آنکه در صحنه های دیالوگ این دو با همسرانشان، هرگز آنها را نمیبینیم، و فقط صدایشان را میشنویم. به دلیل رفت و آمد زیاد دو همسایه صاحبخانه که اکثرا باهم به بازی "ماجونگ" مشغولند، این دو که اکثرا تنها هستند، همدیگر را به طور "سرپایی" میبینند. بعد هم یکدیگر را در پله های مغازه "نودل فروشی" و آپارتمان متناوبا میبینند. تدریجا با هم صحبت میکنند، و بعضا رستوران میروند و یا در خیابان با هم پیاده روی میکنند. میفهمند که زوج هایشان با یکدیگر رابطه دارند. این دو به یکدیگر جذب میشوند، ولی در عین حال تصمیم دارند مانند همسرانشان نباشند. ترس از شک همسایه ها باعث میشود که چو اتاقی در هتل اجاره کند، و بعضا "سو" برای کمک به "چو" برای نوشتن فیلمنامه یک سریال به اتاق "سو" می رود، ولی عشق آنها افلاطونی باقی می ماند، و جز برخی صحنه های دست هم را گرفتن و یکی دو مورد آغوش کشیدن دوستانه، چیزی بین آنها اتفاق نمی افتد. نهایتا "چو" به "سو" میگوید که قرار است برای کار روزنامه به سنگاپور منتقل شود، و به قدری عاشق "سو" است که تصمیم گرفته است از هنگ کنگ برود. او از "سو" میخواهد باهم بروند ولی "سو" نمی آید. دو سال بعد (1964) در سنگاپور، "سو" را میبینیم که به "چو" تلفن میزند، ولی حرف نمیزند و تلفن را قطع میکند. "چو" که به آپارتمانش میرود متوجه میشود که کسی در آپارتمانش بوده، و بعد با دیدن ماتیک روی ته سیگار میفهمد که "سو" در اتاقش بوده است. او در صحنه بعد به یکی از دوستانش میگوید که وقتی کسی رازی دارد، میتواند آن را در داخل یک سوراخ روی درخت بگوید و بعد روی آن را با گل بپوشاند تا رازش مخفی بماند. صحنه بعد در سال 1966 و در هنگ کنگ میگذرد. "سو" که ظاهرا به نقطه دیگری نقل مکان کرده، به آپارتمان اولیه میآید و صاجبخانه را میبیند، و میفهمد که او عازم آمریکا است و خانه او را اجاره میکند. در صحنه بعد "چو" را میبینیم که او نیز به آپارتمان قبلی می آید، و میبیند که صاحبخانه اش به فیلیپین رفته و میفهمد که صاحبخانه همسایه نیز به آمریکا رفته و آپارتمانش را به یک مادر و پسربچه اش اجاره داده است. او پس از لحظه ای درنگ کنار درب آپارتمان همسایه، راه خود را میگیرد و میرود، و در صحنه بعد، سو و پسر کوچکش را میبینیم که درب آپارتمان را میبندند، و از خانه خارج میشوند. در آخر فیلم در یکی از خرابه های باستانی کامبوج شاهدیم که "چو" داخل یکی از سوراخهای سنگها چیزی میگوید و بعد روی آن را گل میگیرد (اشاره به گفتن راز به درخت)، و در یک نما میبینیم روی این سوراخ، سبزه ای روییده است، و فیلم تمام میشود.

    همانگونه که دوستان میدانند، در درجه اول "کازابلانکا"و پس از آن "برخورد کوتاه" محبوبترین فیلمهای "عاشقانه" من هستند. امروز، "در حال و هوای عشق" را پس از این دو قرار میدهم. گرچه نحوه ساخت آن با دوفیلم قبلی تفاوت زیادی دارد. همان تفاوتی که بین دهه 40 قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم وجود دارد. تصاویر و نماهای فیلم "در حال و ..." بسیار زیبا و دلنشین هستند. تمام فیلم در اختیار رابطه و عشقی است که به ندرت به زبان می آید، ولی به زیبایی به تصویر در می آید. حرکت یا بهتر بگویم پیچش دست "سو" به طرف "چو" در پایان اولین پیاده روی مشترکشان، یکی از زیباترین تصاویر فیلم است. نمیدانم این صحنه چند بار فیلمبرداری شده و آیا خود کارگردان میدانسته این صحنه چقدر تاثیر گذار است، و یا ابتکار هنرپیشه زن فیلم بوده است. برایم مهم نیست، ولی مهم اینست که چنین تصاویری زیبا از فیلم، در حالیکه اکثر آن صحنه های داخلی در محیطهای ساده و بعضا نیمه فرسوده و یا فضاهای بسته خارجی و یا درون تاکسی میگذرد، در ذهن ما باقی می ماند. حدود 10 کلیپ زیبا در فیلم است که اکثر آن را با موزیک متن جادویی مایکل (یا میشل) گالاسو میشنویم و در دو سه مورد نیز شنونده تصنیفهایی خاطره انگیز از "نات کینگ کول" هستیم. چیزی که با حال و هوای دهه شصتی و نوستالوژیک فیلم همخوانی کامل دارد.در کلیپها اکثرا شاهد خرامیدن "سو"  هستیم و به راستی راه رفتن "سو" و زاویه و سرعت اسلوموشن فیلم در این کلیپ ها بهترین مثال تصویری "خرامیدن" در سینما است.

    یکی از  رموز موفقیت فیلمهای عاشقانه، "تناسب" دو طرف رابطه و به دست آمدن یک شیمی خوب از ترکیب آن دو است. در این فیلم، بین دو هنرپیشه اصلی چنین تناسبی وجود دارد. همان تناسبی که بین همفری بوگارت و اینگرید برگمن در کازابلانکا به چشم میخورد، در حالیکه بین اینگرید برگمن و پل هنرید در کازابلانکا هرگز چنین تناسبی دیده نمیشود. بازی این دو هنرپیشه نیز عالی است، بخصوص در فیلمی که خیلی از حرفها به زبان نمی آید و باید با نگاه و یا حرکات ظریف آنها را بیان کرد. وقتی که "سو" در 1966 به آپارتمان خود بازمیگردد، و در کنار پنجره به اتاق قدیم "چو" نگاه میکند، نگاهی پر از حسرت و نوستالوژِی. نگاهی که هر یک از ما بارها در زندگی تجربه کرده ایم، و چه زیبا است که در چنین فیلمی این تجارب تصویر میشود.

   دو نوشته پر مفهوم و در حال و هوای فیلم را در اواخر فیلم میخوانیم. اولی پس از اینکه "چو" در 1966 پشت در آپارتمان "سو" لحظه ای درنگ میکند و این جمله را میخوانیم:

That era has passed. Nothing that belonged to it exists anymore.

"آن دوره سپری شده است. هیچ چیز متعلق به آن دوره دیگر وجود ندارد."

در صحنه آخر فیلم پس از دیدن سبزه روی سوراخ سنگ خرابه کامبوج میخوانیم.

He remembers those vanished years / As though looking through a dusty window pane. / The past is something he could see but not touch/ And everything he sees is blurred and indistinct.

"آن سالهای سپری شده را به خاطر می آورد/ گویی از قاب پنجره ای گرد گرفته به آنها می نگرد/ گذشته چیزی است که میتواند ببیند ولی نمیتواند لمس کند/ و هر چه میبیند تار و ناواضح است".

   اگر برخورد این دو نفر منطقی بود، میبایست با توجه به تنهایی هر کدام از آنها و خیانت زوجشان، با هم میرفتند و زندگی مشترکشان را شروع میکردند. بدهی خاصی هم به کسی نداشتند. بچه ای هم در کار نبود. ولی معمولا عاشقانه های بزرگ ادبیات و سینما از دل برخورد منطقی بیرون نمی آیند. شاید زیبایی عاشقانه ها از دل مفهوم "جدایی" و "عدم وصل یار"  بیرون می آید. گرچه شخصا اوج مفهوم عشق را در اوج بودن عقل میدانم، ولی وقتی به اثر هنری نگاه میکنم، دیگر نمیتوانم به دیدگاه شخصی خودم تکیه کنم، باید با این دیدگاه هنرمندانه ارتباط برقرار کنم. در آن صورت است که رومئو و ژولیت، شیرین و فرهاد و عشاق فیلم کازابلانکا و یا "در حال و هوای عشق" ماندنی میشوند. هم اینک که این متن را نوشتم مشتاق شدم که یک بار دیگر فیلم را ببینم. زیرا فکر میکنم فیلمی است که تدریجا در تماشاگر نفوذ پیدا میکند، و دفعه دوم بیشتر از اول و سوم بیشتر از دوم تماشاگر را جذب میکند. روایت داستان نقاط خالی زیادی دارد، و کارگردان که فیلمنامه نویس هم هست، فاصله زیادی بین خطوط گذاشته و لذت کشف فاصله بین خطوط برای ما باقی است. پیشنهاد میکنم با دیدن فیلم در لذت من شریک شوید و برایم در مورد آن بنویسید. ضمنا خرید ساوند تراک فیلم نیز الزامی است و فکر کنم بتوانم آن را در تهران پیدا کنم.

خداحافظ مارتی

     رفتگان –  ارنست بورگناین (1917-2012) :

     همیشه چهره ارنست بورگناین را با خنده ای دوست داشتنی بر لب که در آن دندانهای فاصله دارش مشخص است، مجسم میکنم. هنر پیشه ای که تماشاگر با او احساس صمیمیت میکند، و مانند ستارگان هالیوود با او احساس فاصله نمیکند. او اکثرا چهره ای میان جمعیت بود، گرچه چهره ای شاخص. در "این گروه خشن"، او در حد سایر اعضای گروه آدم کشت، ولی حسابش با بقیه جدا بود. نه مانند ویلیام هولدن (پایک) عبوس و دست نیافتنی بود، و نه مانند وارن اوتس شرور و تلخ. او برای من "ارنست بورگناین" بود، با همان خنده ها و همان صمیمیت (گرچه خنده هایش در این فیلم به خاطر نقشش بعضا حالت شریرانه داشت).

    ارنست بورگناین به مفهوم واقعی کلمه، یک Supporting Actor ولی از نوع شاخص و اعلای آن بود. در نقشهای منفی نیز بازی کرد، ولی حالت دوست داشتنی قیافه او در این نقشها هم به چشم میخورد، و اشکالی هم نداشت. مگر همه نقش منفی ها باید شکل جک پالانس باشند.

   او در فیلم مارتی(1955) نقش اول را بازی کرد. نقش قصابی مهربان و ساده دل که فکر میکرد به خاطر قیافه اش زنی به او توجه ندارد. او با مادرش زندگی میکرد، مردی تنها و بدون رفیق بود. نهایتا در یک مجلس رقص با زنی با مشکلاتی مشابه خودش روبرو میشود، و پس از فراز و نشیبهایی نهایتا این دو به هم می رسند. بورگناین به خاطر بازی درخشانش در مارتی اسکار بهترین هنرپیشه مرد را برد. همین که هنرپیشه ای با چهره ای معمولی اسکار را آن هم در دهه 50 و در اوج دوران ستاره سازی هالیوود می برد، نشانگر هنر ارنست بورگناین است. لیست برندگان سالهای 1951 تا 1960 را به ترتیب مینویسم تا بهتر به حرف من پی ببرید. همفری بوگارت، گاری کوپر، ویلیام هولدن، مارلون براندو، ارنست بورگناین، یول براینر،آلک گینس، دیوید نیون، چارلتون هستون، برت لنکستر . جدا ارنست بورگناین این وسط چه میکند. متاسفانه بردن اسکار نیز باعث نشد نقشهای اول به او پیشنهاد شود. یکی از معدود نقشهای اصلی که از او به خاطر دارم، در فیلم قانون و بی نظمی اثر ایوان پاسر است.

   آخرین فیلمی که از او دیدم (RED (2010 است. در این فیلم او مسئول بایگانی کهنه کاری در CIA است، که به خوبی هوای قدیمی های سازمان و مغضوبین امروز را دارد، ولی این قدیمی ها امثال بروس ویلیس و جان مالکوویچ هستند، که زمانی که بورگناین با امثال ویلیام هولدن، فرانک سیناترا، گاری کوپر همبازی بود، جز خانواده شان کسیامثال بروس ویلیس را نمیشناخت. بلی، این یکی از ویژگیهای ارنست بورگناین است. 60 سال بازیگری. کمتر بازیگری این رکورد را دارد.

   اگر بخواهم فقط یک عکس از ارنست بورگناین را برای بزرگداشت او انتخاب کنم، عکس زیر را که در آن خنده واقعیش به مناسبت نقطه اوج زندگی حرفه ای او دیده میشود، برمی گزینم. یادش گرامی.

فیلمی برای تمام فصول


The Sound OF Music(آوای موسیقی)  (1965) – کارگردان : رابرت وایز

    چند روز پیش به بهانه همراهی با دو نوجوان، پس از چند سال و احتمالا برای حدود بیستمین بار، آوای موسیقی و به روایت قدیم نسخه نمایش داده شده در سینماهای ایران (اشکها و لبخندها) را دیدم. شاید در مورد این فیلم، چیزی ناگفته باقی نمانده باشد، و من هم نتوانم چیز جدیدی بگویم، ولی چند خطی به رسم یادگار و یادآوری بعضی خاطرات در مورد آن مینویسم.

   شاید "آوای موسیقی" پر بیننده ترین فیلم تاریخ سینما باشد، فیلمی که در سال 1965 مورد توجه همه سنین واقع شد. کودکان و جوانان با بچه های خانواده فون تراپ همذات پنداری میکردند، زنان جوان با ماریا، پدر و مادرها هم با کاپیتان و ماریا، سالخوردگان نیز به یاد خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می افتادند، آهنگها و تصنیفهای زیبا و رقصهای آن نیز همه را به وجد می آورد. از آن پس نیز همین روند ادامه دارد، با این تفاوت که برای میانسالان و سالخوردگان، خود این فیلم نیز جزئی از خاطره شان شده است. چنین است که در یک کلیپ که حدود 5 سال اخیر از یک ایستگاه قطار (یادم نیست کدام شهر اروپایی) اکثرمان دیده ایم، میبینیم که تصنیف "دو-ر- می"  از بلندگوی ایستگاه پخش میشود، چند نفر رقص را شروع میکنند، تدریجا عده زیادی به گروه رقصندگان می پیوندند، و یک حرکت جمعی و با افرادی از کلیه سنین شروع میشود. چند تصنیف در تاریخ سینما میتوانند چنین جاذبه ای داشته باشند؟ کدام فیلم را میتوان  از این نظر با "آوای موسیقی" مقایسه کرد؟

    برای خود من، این فیلم یادآور پاییز 1345 و آغاز 9 سالگی ام است. سینما دیاموند که در آن زمان، بهترین سینمای تهران بود با این فیلم افتتاح شد. آوازه فیلم را قبلا شنیده بودم، و در مجله ستاره سینما در مورد آن چیزهایی خوانده بودم، و مشتاق دیدن بهترین سینمای تهران بودم. ظهر یک روز یکشنبه یا دوشنبه پاییزی که از مدرسه به خانه آمدم، مادرم گفت که بابا تلفن زده و گفته که برای سئانس 5/5 عصر بلیط رزرو کرده، از خوشحالی واکنشی مانند واکنش لیزل در زمانی که اولین بوسه را از دوست پسرش دریافت کرد، داشتم. بعد از ظهر را در مدرسه با خوشحالی گذراندم. و بعد به اتفاق پدر و مادر، به سینما رفتیم. دیدن سینما دیاموند نیز بر جذابیت ماجرا افزود. سینمایی بدون بالکن با پرده ای عریض و صندلی هایی نو. برای اولین بار بود که در سینما، پیش فضای بین سالن انتظار و سالن سینما را میدیدم. جالب آنکه ازدحام جمعیت در این پیش فضا زیاد بود، ولی همگان با متانت و بدون هل دادن وارد سالن سینما شدند. به رسم آن زمان در آغاز شاهد آگهی و پخش اخبار و سپس سرود شاهنشاهی بودیم. از پخش سرود شاهنشاهی بدم می آمد. زیرا باید از جایمان بلند میشدیم و می ایستادیم. برای آدمهای قد کوتاه که برای دیدن پرده اکثرا مجبور بودیم بین سرهای جلویمان، روزنی برای دیدن پرده پیدا کنیم، بلند شدن به منزله لزوم تلاش مجدد برای پیدا کردن این روزن بود. پس از اخبار، آنونس فیلم دکتر ژیواگو به عنوان فیلم بعدی سینما پخش شد،(نوشتن این جزئیات به منظور آشنایی جوان ترها با شرایط نمایش فیلم آن زمان است) و پس از آن، فیلم با همان صحنه آواز جولی اندروز در بالای تپه شروع شد، که البته استثنائا به زبان انگلیسی بود. دوبله فیلم در زمان خود کاری ویژه و بسیار پر زحمت بود، و اکثر تصنیفها به فارسی ترجمه شده بود. هنوز که این فیلم را میبینم، یاد زاویه ای که دفعه اول، فیلم را دیدم می افتم. یاد آن خشمی که موقع سوت زدن پسر اتریشی دوست لیزل در اواخر فیلم به من دست داد. یاد اینکه چقدر به نظرم لیزل با موی خیس، زیبا بود. یاد اینکه آرزو میکردم کاش پدرم به جذابیت کریستوفر پلامر بود. کاش دختری به زیبایی بریگیتا در مدرسه ما بود. یاد آن صحنه خواب رفتن گرتل (کوچکترین فرزند) روی پله ها و یاد خیلی چیزهای دیگر می افتم. یاد اینکه نسل ما در آن زمان که هنوز مد نشده بود بچه ها موسیقی یاد بگیرند، با نت های موسیقی در این فیلم آشنا شدیم. دیگر لازم نبود مانند بزرگترهایمان منتظر خواندن فیزیک ششم ریاضی باشیم تا بدانیم نت ها کدامند. ما نتهای موسیقی را با این فیلم شناختیم، و همیشه وقتی اسباب بازیهای موسیقی برادرزاده ها و بعدا بچه های خودم را میدیدم، اولین چیزی که مینواختم این بود: "سل دو لا فا می دو ر/ سل دو لا سی دو ر دو". در جشنهای دبستان ما همیشه یکی از تصنیفهایی که بچه ها با هم میخواندند همین "دو - ر - می" بود.    

    یادم است که دو ماه بعد از دیدن فیلم در ماهنامه ستاره سینما که مجله ای سنگین و با رویکرد حمایت از سینمای روشنفکرانه بود و فقط 7 شماره از آن منتشر شد، در ستون معرفی فیلم، در کمال شگفتی دیدم نویسنده این صفحه به فیلم "آوای موسیقی"، ستاره سیاه به مفهوم بی ارزش داده و نوشته بود: "فیلم هالیوودی شسته و رفته و پر سوز و گداز،....." آن زمان فکر کردم من عجب از مرحله پرتم که از این فیلم خوشم آمده است. البته اکثر فیلمها دایره سیاه گرفته بودند، ولی "آگراندیسمان" یکی از شاهکارهای آنتونیونی چهار ستاره گرفته بود. شاید منتقدین در این امتیاز دادنها به برخی پارامترها توجه نمیکنند، و یا حداقل در زمان نمایش فیلم به آن نمیتوانند توجه کنند. ولی آیا حق "آوای موسیقی" یک دایره سیاه است؟ گذشتن 57 سال از زمان ساختن فیلم و داوری زمان، رای به "آوای موسیقی" داد. نمیگویم فیلم آنتونیونی بی ارزش است. من شخصا برخی فیلمهای آنتونیونی را خیلی دوست دارم، ولی "اگراندیسمان"، فیلم خواص بود، ولی هرگز نتوانست ماندگاری و محبوبیت "آوای موسیقی" را تجربه کند. به چهار ستاره گرفتن آگراندیسمان اعتراضی ندارم، ولی "آوای موسیقی" نیز سزاوار توجه بیشتر منتقدین بود. به هر صورت ترکیب فیلمنامه خوب، فیلمبرداری، موزیک متن، تصاویر زیبا، بازیهای خوب، طراحی لباس متناسب، کارگردانی خوب و تصنیفهای ماندگار میتواند به یک فیلم خاص تبدیل شود، و طبعا بیشترین سهم ماندگاری این فیلم را باید به تصنیفها و موسیقی متن آن داد، که هنوز آن را زیر لب زمزمه میکنیم، و به انحای مختلف آنها را در فیلمهای دیگر میشنویم. مثلا در فیلم "رقصنده در تاریکی" اثر لارس فون تریه، شاهد خواندن My Favorite Things توسط بیورک در یک صحنه به یاد ماندنی هستیم.

   پس از تنها باری که فیلم را دیده بودم، با شنیدن تصنیفهای به زبان فارسی آن که از صفحه های 45 دور آن زمان میشنیدم، برخی صحنه های فیلم را به یاد می آوردم. در سال 1354 سینما تخت جمشید که همیشه فیلمهای قبلا اکران شده را نشان میداد، این فیلم را پخش کرد و من توانستم مجددا آن را ببینم. به عنوان یک تین ایجر کماکان از فیلم خوشم آمد. به مرور و در سالهای بعد و با توجه به امکانات سینمای خانگی بارها فیلم را دیدم. کودکانی که در زمان جوانی من با من این فیلم را دیدند و از آن لذت بردند، اکنون فرزندانی  همسن آن زمان خود دارند، و این فرزندان هم از فیلم لذت میبرند، و همین سیر تسلسلی ادامه خواهد داشت. نمیدانم "آوای موسیقی" چه جادویی دارد که کهنه نمیشود. هفته گذشته در دو روز پشت سر هم ،  "آوای موسیقی" و داستان وست ساید را دیدم. "آوای موسیقی" هنوز با طراوت بود، ولی داستان وست ساید تا حدودی کهنه مینمود.

    خانواده فون تراپ واقعی و سرنوشت آنها مورد توجه مردم جهانند. علاقمندان فیلم در سالهای بعد پیگیر سرنوشت هنرپیشه های این فیلم بودند. گرد همایی های متعددی با حضور این هنرپیشه ها بخصوص در سالزبورگ برگزار شد. یک بار فیلمی از حضور جولی اندروز پس از بیست سال در شهر سالزبورگ محل فیلمبرداری این فیلم دیدم. هیچ فیلمی را سراغ ندارم که این چنین علاقمندی تماشاگران را به سرنوشت هنرپیشه ها و ارتباطات بعدی آنها را جلب کرده باشد.

    هوشنگ گلمکانی کتابی خواندنی به نام "نقشی از رویا" دارد، که به طور کامل به این فیلم، جریان ساخته شدنش، متن تصنیفهایش، سرنوشت هنرپیشه ها و نمایشنامه و اجراهای تئاتری آن اشاره  دارد. خواندن این کتاب را به همه دوستداران فیلم، توصیه میکنم. 

خوابم می آد

خوابم می آد – کارگردان و همکاری در فیلمنامه: رضا عطاران (1390):

    خوابم می آد، اولین فیلم سینمایی است که عطاران کارگردانی میکند. فیلمنامه این فیلم نوشته احمد رفیع زاده است، و عطاران فیلمنامه را بازنویسی کرده است. خوابم می آد فیلمی کمدی و در عین حال تلخ است. او در این فیلم نقش معلم ریاضی ناموفق و بازنده ای را بازی میکند که در هیچ یک از مراحل زندگیش موفقیتی نداشته و به جز مادرش و در مقطع فعلی زندگیش "مریلا زارعی" کسی او را قبول نداشته است. نیمه اول فیلم از زبان عطاران داستان زندگی او را با برش های متععدی از دوران کودکی تا نوجوانی و دوران فعلیش به سبک فیلم "پولو بردار و فرار کن" اثر وودی آلن میبینیم. این قسمت از فیلم طنز و ساختار جالبی دارد، و نقطه قوت آن به حساب می آید. در نیمه دوم یا شاید یک سوم پایانی فیلم و پس از جریان آدم ربایی، سبک فیلم تغییر میکند، و جذابیت آن نیز کاهش می یابد. ریتم فیلم سریع است، که در مقیاس سینمای ایران برای آن یک نقطه قوت به شمار می آید.

    قصه فیلم از نوع "شخصیت محور" است، و تصویر سازی گذشته این شخصیت، خوب انجام شده، و جای گذشته در زندگی امروز او نیز به خوبی نشان داده میشود. به عنوان مثال سابقه او در خیس کردن شلوار در مواقع و سنین مختلف به خوبی در فیلم جا افتاده است. تفاوتهای گفتار و تصویرسازی در صحنه خوردن توپ به او در بچگی و تاثیرات بعدی این واقعه نیز خوب در آمده است. ارتباط سه طرفه بین پدر و مادر عطاران و او نیز کاملا باور پذیر است. حسرت عطاران در مورد  محبت پدر و رفتار پدر با او در صحنه خوابیدن جنین وار عطاران کنار پدر و نهایتا اردنگی خوردن او در ادامه صحنه، بدون استفاده از یک کالمه دیالوگ از این جمله است. خواندن کتابهایی نظیر طاعون و گذاشتن عکس کافکا در کنار پنکه اتاق عطاران از یکطرف نشانه پوچی زندگی او است، ولی از طرف دیگر تشابهی بین علاقه پدر به عکس هنرپیشگان هندی و عکسهای اتاق او دیده میشود. شاید پدر و پسر هر دو بازنده اند، ولی پدر سعی کرده خود را از تک و تا نیندازد، ولی عطاران در زمانه بیرحم تری زندگی میکند، و نمیتواند از پذیرش این موضوع طفره برود. اخراج او از مدرسه به خاطر در افتادن با دانش آموزی که پدر پولداری دارد، گواهی است بر این مطلب. شاید محوری ترین خصوصیت شخصیت اول فیلم، درستکاری او باشد. و یکی از بهترین نمودهای این درستکاری را در صحنه تظاهر او به دزدی از مغازه میبینیم، در حالیکه او حق التدریس خود را به عنوان پول دزدیده شده به مریلا زارعی می دهد. یکی از نمودهای تلخی و در عین حال واقعگرا بودن فیلمنامه نیز همین جا است. اگر یادتان باشد، تصویر کلیشه ای فیلمهای کمدی (مثلا کارهای نورمن ویزدوم)، این است که درستکاری و صداقت او نهایتا به خوشبخت شدن او می انجامد، و نهایتا زن زیبایی عاشق او شده و شغل خوبی به دست می آورد. ولی اینجا او را نهایتا در حال سقوط در صندوق عقب یک پیکان به ته دره میبینیم. دیگر در زمانه فعلی نمیتوان مانند زمان فیلمهای نورمن ویزدوم و جری لوییس و چارلی چاپلین خوش خیال بود.

    در مجموع از این فیلم به عنوان یکی از معدود کمدی های خوب سالهای اخیر سینمای ایران خوشم آمد. اصلا درست نیست بخواهم آن را با کمدی های سوپر مارکتی سالهای اخیر با شرکت بی هنرانی مثل جواد رضویان، علی صادقی و مانند آن مقایسه کنم. ولی آن را از "ورود آقایان ممنوع" نیز حداقل یک سر و گردن بالاتر میدانم، و خوشحالم که فیلم فروش خوبی داشته است.

    بازی عطاران خوب است، و به نظر می رسد کم کم عطاران قدر خودش را بهتر شناخته است. بازی او در دوفیلم کاهانی (بی خود و بی جهت، اسب حیوان نجیبی است) و این فیلم شاید طلیعه ای باشد از کاهش حضور او در آثار مبتذل کمدی. به نظر من عطاران پتانسیل های زیادی دارد که بتواند جایگاه او را در سینمای کمدی و حتی غیر کمدی ایران ارتقا دهد. مریلا زارعی نیز خوب بازی کرده، دیدن او در فیلم مرا به یاد نقش آفرینی های دایان کیتون در فیلمهای وودی آلن انداخت. ناصر گیتی جاه را پس از سالهای طولانی در فیلمی دیدم، و بازی خوبی در نقش پدر عطاران کرده است. البته نقش خوبی در اختیار داشته است. ولی گل سرسبد بازیهای فیلم، اکبر عبدی است که نقش مادر عطاران را ، عالی از کار در آورده است. بازی او شیرین و دلنشین است. ترفند عطاران در استفاده از او بسیار زیرکانه بوده است. از یک طرف فروش فیلم بیشتر شده و از طرف دیگر روابط مادر عطاران با فرزند و شوهرش باورپذیرتر نمایش داده میشود. زیرا او میتواند هم پسرش را ببوسد و ناز و نوازش کند و هم بدن همسرش را لمس کند. مثلا در صحنه یاد دادن تیراندازی به مادر، اگر پدر نمیتوانست به او دست بزند، صحنه کاملا از دست میرفت. دیدن این فیلم در سینما را به دوستان توصیه میکنم، به هر صورت باید به اقتصاد رو به مرگ سینمای ایران کمک کرد.

رفتگان –  ایرن (زازیانس) (1306-1391) :

خبر مرگ ایرن را امشب در فیسبوک دیدم. سالها بود که از او خبری نداشتم. فکر نمیکردم در ایران زندگی کند. در شرایطی که تعداد زیادی از ارامنه عزیز در سی و چند سال اخیر جلای وطن کرده اند، شنیدن اینکه ایرن در تهران در گذشته، برایم عجیب بود.

    اسم ایرن را از 7 سالگی شنیده بودم. در آن زمان (حدود 1344) هنرپیشه فعالی نبود، بعدها برخی فیلمهای قدیمی تر او را دیدم، ولی تا سال 50 به جز دیدن اسم او در چند فیلم گذرا و بی اهمیت، چندان برخوردی با اسم او نداشتم. سال 1350 در سینما سیلورسیتی قلهک (فرهنگ فعلی)، فیلم "محلل" را دیدم. کارهای نصرت کریمی برای من جذاب بودند (محلل بعد از درشکه چی دومین فیلم نصرت کریمی بود)، و ایرن در فیلم به نقش شمسی خانوم حضوری موثر و پر رنگ داشت. محلل از نظر من از فیلمهای خوب آن زمان بود، و جالب آنکه به جز دیدن دوباره فیلم در همان سال، تاکنون نسخه فیلم را گیر نیاورده ام، و دیگر آن را ندیدم. هنوز تصویر ایرن با آن عشوه های "حاج آقا پسند" در این فیلم در ذهنم است، آنجا که میگوید: "ماست ماست کنگر ماست/ شمسی حلال حاج آقاست" و بستر خود و حاجی را عطر میزند. ایرن در این فیلم به خوبی نقش یک زن مسلمان دو آتشه را بازی میکند. فیلم محلل مجددا نام ایرن را بر سر زبانها انداخت. در مجلات آن زمان به طور جدی مطرح شد، و یک گزینه مناسب برای بازی کردن در نقش زنهای میانسال در سینمای ایران پیدا شد. یادم است که در جشنواره سپاس 1351 بر خلاف انتظار جایزه بهترین هنرپیشه زن را برای فیلم محلل نبرد، ولی هیچگونه واکنش منفی به این مسئله نشان نداد، و در همان مراسم (که از تلویزیون مستقیما پخش میشد) گفت : " برای من مهم نیست که اول صف باشم، بلکه مهم است که در صف ایستاده باشم." واقعیت آنکه ایرن پس از آن تا سال 55 همیشه در صف ایستاده بود. فیلمهای بلوچ (کیمیایی)، تختخواب سه نفره (نصرت کریمی)، حکیم باشی (همراه با نصرت کریمی و به کارگردانی پرویز نوری)، خروس (شاپور قریب)، برهنه تا ظهر با سرعت (خسرو هریتاش)، شام آخر (شهیار قنبری) و سریالهای تلویزیونی سلطان صاحبقران و تخت ابونصر محصول این دوره هستند، و ایرن در همه آنها نقش پر رنگی داشت. او در صحنه های س.ک.س.ی فیلمهای بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت و در درجه بعد حکیم باشی، شام آخر  به نوعی ظاهر شد که هیچ یک از هم نسلانش حاضر نشدند، ولی در عین حال همواره ستاره ای خوشنام و کم حاشیه بود، و این امر نشانگر شخصیت قوی او و درک درست او از در نقش فرو رفتن داشت. در همان سالها خواندم که او اولین هنرپیشه ایرانی است که در فیلم "قاصد بهشت" (1938) بیکینی پوشید.

   ایرن در دهه بیست و اوایل دهه 30 در تئاتر بازی میکرد، و عضو گروه نوشین بود. پس از کودتای 28 مرداد و فرار نوشین به شوروی، گروه تاتر نوشین از هم پاشید. او بعدها با محمد علی جعفری در تئاتر همکاری کرد و از حدود سال 1336 پایش به سینما باز شد. تنها فیلمی که از دوره اول کار او در سینما دیدم، "دلهره" (1341) اثر ساموئل خاچیکیان بود، که تقلیدی از فیلمهای پلیسی فرانسوی بود.

   پس از انقلاب او در 1360 در فیلم  خط قرمز (کیمیایی) و جایزه (داود نژاد) بازی کرد که اولی نمایش عمومی نداشت، و دومی هم چندان مورد توجه قرار نگرفت. از آن پس او از فعالیتهای سینمایی منع شد، و دیگر خبری از او نبود، تا اینکه خبر مرگش بر اثر سرطان امروز منتشر شد.

    من همواره نسبت به او و بازیهایش و کاراکتر واقعیش دید مثبتی داشتم. معتقدم که او در هنر مانند اکثر هنرمندان ما به حق واقعیش نرسید. تلاطمات سیاسی حدود سال 32 در فعالیت تئاتری او وقفه ایجاد کرد. در دهه 40در فیلمهای گنج قارونی جایی برای او که اهل رقص و آواز نبود،وجود نداشت. شاید سالهای 50 تا 55 دوره اوج کار هنری او بود. پس از انقلاب نیز دیگر فعالیتی نداشت، و هرگز نتوانست نقش زنی سالخورده را بازی کند. اینها همه بازیهای دو سر باخت جامعه ما است. ایرن لذت بازی در نقشهای زیادی را از دست داد، و سینمای ما نیز از موهبت همکاری یک هنرمند گرانقدر محروم ماند. یادش گرامی باد.