فیلم – جدایی نادر از سیمین – کارگردان: اصغر فرهادی (1389)

    

    اصغر فرهادی با هر فیلم جدیدش فاصله خود را با سایر کارگردانان ایرانی سینمای امروز زیادتر میکند، به نحوی که اگر پای مقایسه بین فیلمهای خوب 5 سال اخیر پیش بیاید، میتوان صرفا کارهای خود او را با فیلمهای اخیرش سنجید و به راستی در 4 سال اخیر کدام فیلم را میتوان بهتر از درباره الی و جدایی نادر از سیمین دانست؟

    از فرهادی 5 فیلم رقص در غبار، شهر زیبا، چهارشنبه سوری، درباره الی و جدایی نادر از سیمین را دیده ایم. به اعتقاد من 4 فیلم اول او هر یک از قبلی بهتر هستند، ولی هنوز نمیتوانم در مورد مقایسه دو فیلم آخر او نظر بدهم، گرچه هر چه از زمان دیدن فیلم آخر میگذرد، ارزشهای آن برایم بیشتر معلوم میگردد. با توجه به مضامین مشترک 3 فیلم آخر او میبایست مجددا هر 3 را ببینم، و با دید امروز ارزیابی شان کنم.

   شخصیتهای اصلی فیلم همگی 3 بعدی و با خصوصیاتی متمایز هستند که به خوبی پرداخت شده اند. به نظر من فیلم هیچ صحنه اضافی ندارد، و هر یک از صحنه ها یا جهت شناختن بهتر شخصیتها و یا در خدمت پیشبرد حادثه اند. به عنوان مثال صحنه پمپ بنزین و یا بحث در مورد معادل فارسی کلمه گارانتی به خوبی خصوصیات نادر و نوع ارتباط او با دخترش را نشان میدهد. و عملا در ادامه داستان، در اوج درگیری بین دو طرف دعوا میتوانیم با استفاده از همان نشانه های قبلی ارائه شده در فیلم واکنشهای نادر را مانند یک دوست قدیمی مان حدس بزنیم. گرچه اولین حادثه اصلی فیلم شاید پس از گذشت حدود 40 دقیقه از فیلم اتفاق میافتد، ولی ریتم فیلم و نحوه پرداخت کارگردان در قبل از حادثه به گونه ای است که نه تنها احساس خستگی نمیکنیم بلکه با اشتیاق شاهد وقایع فیلم هستیم و تدریجا شخصیتها را بهتر و عمیقتر میشناسیم. این مسئله یکی از مشکلات اکثر فیلمهای سینمای ایران در گذشته و حال است. و در بسیاری موارد کشدار بودن فیلم محسوس است، ولی با ریتم سریع این فیلم به نظر من اگر زمان آن به جای 120 دقیقه، 180 دقیقه هم بود مشکلی پیش نمیامد. آرامش و سکوت حاکم بر سالن سینما کاملا موید نظر من است، و تماشاچی فکر میکند که اگر با کنار دستی اش صحبت کند چیزی از دست میدهد.

    شخصیتها طوری پرداخت شده اند که همگی خاکستری اند، و نمیتوان در مجموعه در گیریهایی که در فیلم رخ میدهد، حق را به یک طرف دعوا داد. بر خلاف درباره الی، این فیلم مانند چهارشنبه سوری به اختلافات طبقاتی اشاره دارد. در چهارشنبه سوری حضور دختر خدمتکار  به عنوان شاهد وقایع و رابطه خوب دختر با نامزدش در تضاد با روابط زوج نسبتا مرفه بود، و شاید نگاه فرهادی به زوج فقیر جانبدارانه بود. ولی در این فیلم دیگر خبری از این جانبداری نیست، و همه چیز بسیار پخته تر و جا افتاده تر است. شاید بتوان گفت راضیه و حجت شوهرش ادامه زندگی ترانه علیدوستی و نامزدش در چهارشنبه سوری را تصویر میکنند. من بین پایبندی به اصول نادر و راضیه علیرغم تفاوت طبقاتی و اجتماعی شان تشابهاتی میبینم. نادر همواره سعی دارد به قواعد و پرنسیپهایی که معتقد است وفادار بماند. هرگز خواهش نمیکند. به همه چیز نگاه جدی دارد، حاضر به مبارزه با شرایط است و طبعی سازشکار ندارد. و بابت حفظ این اصول حاضر به جدایی از سیمین و حتی جدایی دخترش است. راضیه نیز با دیدگاه مذهبی خود مانند نادر است. او در فیلم نشان میدهد که زنی معتقد است.، و در عمل حاضر نمیشود علیرغم احتیاج پول حرام وارد زندگیش شود و در انتهای فیلم نشان میدهد حتی به قیمت از دست رفتن زندگی مشترکشان حاضر به قسم دروغ خوردن نمیباشد.

    در بسیاری از صحنه ها که شاهد اختلافات بین شخصیتها هستیم، میتوانیم بخشی از حق را به هر دو طرف دعوا بدهیم. این نوع شخصیت پردازی و نحوه پرداخت در سینمای ایران کم نظیر است. حتی برخی از حرفهای حجت که نامتعادلترین و جنجالی ترین شخصیت فیلم است منطقی مینماید. به عنوان مثال وقتی میگوید از نظر شماها ما مردم فقیر حیوانیم یا کودنیم، به نکته بسیار جالبی اشاره میکند.

    روشنفکران ایرانی و هم تیپهای نادر و سیمین ( کسانی مانند نویسنده این مطلب و دوستان و دور و بریهایش) در بسیاری موارد از نادرستیهای حاکم بر روابط مردم، از بی اخلاقیهای رایج و شارلاتانیزم جاری مینالند. فیلمهای بیضایی بخصوص سگ کشی و ما همه خوابیم بهترین بیانگر این دیدگاه هستند. او اینگونه آدمها را کاملا تطهیر میکند. این امر باعث شده است بسیاری از ما خود و اطرافیان را در هاله ای از تقدس در مقایسه با جامعه مان بپنداریم. کاری که فرهادی در دو فیلم آخر کرده شکستن این تقدس با یک بیان هنری است. میبینیم صمیمیت گروه مسافران درباره الی ( که شاید مانند بسیاری از همسفرها و دوستان خود ما باشند) پس از ناپدید شدن الی و آمدن نامزد او شکاف اساسی بر میدارد، و همه از تواناییهای ذهنی خود جهت جدا کردن عینی و ذهنی خود از مسیر حوادث استفاده میکنند. در این فیلم نیز نادر  اخلاقگرا عملا چنین کاری میکند و جهت جلوگیری از زندان رفتن زیر اصول خود میزند. جالب آنکه میبینیم دختر 11 ساله او (ترمه) که به دلیل آموزشهایی که در خانواده دیده، به اصول اخلاقی مطرح شده از طرف والدینش اعتقاد دارد، و به پدرش بابت نگفتن حقیقت انتقاد دارد، وقتی در معرض بازپرسی قرار میگیرد، بدون هماهنگی قبلی با زیرکی تشخیص میدهد که دروغ مصلحت آمیز بگوید. در حقیقت ترمه در این لحظه به بلوغ میرسد و نشان میدهد قاعده بازی در اجتماع را  به خوبی فرا گرفته است. و آیا در آن لحظه من و شمای بیننده دلمان نمیخواست ترمه همان کند که کرد.

         از دیگر نقاط قوت فیلم پایان آن است. عدم اعلام تصمیم ترمه در صحنه پایانی به خوبی با تفکر فرهادی به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان، و بقیه فیلم همخوان است، و به نوعی یادآور سکانس ماقبل آخر درباره الی است، که در آن دقیقا مشخص نمیشود که آیا واقعا نامزد الی جسد او را شناسایی کرده و یا عملا با چیزهایی که شنیده ترجیح داده آن جسد متعلق به الی باشد.

    بازیهای فیلم مانند کارهای قبلی فرهادی عموما خوبند، به نظر من بازی شهاب حسینی در نقش حجت، قویترین بازی فیلم است. پس از او بازی ساره بیات در نقش راضیه نیز بسیار عالی و باورپذیر است، جالب آنکه ساره بیات بیشتر عمر خود را در آلمان گذرانده ولی نقش یک زن زحمتکش پایین شهری را به خوبی ایفا کرده است. سارینا فرهادی (دختر فرهادی و پریسا بخت آور) در نقش ترمه خوب جا افتاده است. بازی علی اصغر شهبازی 88 ساله در نقش پدر نادر نیز  دلنشین است. جالب آنکه بابک کریمی، پسر نصرت کریمی علیرغم 40 سال زندگی در ایتالیا نقش قاضی را به خوبی ایفا کرده است. در مورد او به 2 نکته اشاره میکنم، اول اینکه او در فیلم درشکه چی نقش پسربچه را ایفا میکرد، و دوم آن که قرار بوده او نقش نادر را بازی کند و نصرت کریمی پدر واقعی او نقش پدرش را بازی کند، ولی به نصرت کریمی اجازه بازی در فیلم داده نشده است. گرچه نمیتوانم اختلاف سن او و نادر را توجیه کنم. بازی پیمان معادی در نقش نادر در بعضی لحظات عالی است، ولی در برخی موارد نیز بازی او افت دارد. لیلا حاتمی نیز شبیه نقشهای اخیرش در چهل سالگی و بی پولی بازی کرده است، و من کمتر از همه تحت تاثیر بازی او قرار گرفتم. 

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل 6

فصل 6 – آخرین روزهای حکومت جمهوری : 33-1931 :

      در میان آشوب و هرج و مرج سالهای 1931 به بعد، بازیگر جدیدی تدریجا قدرت گرفت که نهایتا آخرین صدر اعظم جمهوری وایمار شد. او کورت فون اشلایشر بود که در فصل 5 نیز به او اشاره ای شد. او متولد 1882 و در 1931 سرتیپ بود. هوش و رفتار مودب و شم سیاسی او، باعث محبوبیتش بین سیاسیون و ژنرال ها شد. اشلایشر به دلیل دوستی با پسر هیندنبورگ، در هیندنبورگ نیز نفوذ پیدا کرد، و هیندنبورگ را تشویق کرد که رییس قدیمی او یعنی ژنرال گرونر را وزیر دفاع کند. گرونر نیز در وزارت دفاع او را دست راست خود ساخت، و کار ارتباط ارتش با سایر وزارتخانه ها و رهبران سیاسی را به او سپرد. وی به مرور زمان میتوانست بعضی ژنرال ها را طرد و بعضی دیگر را ترفیع دهد، و همانگونه که در فصل قبل دیدیم، هیندنبورگ را وا داشت تا برونینگ را به صدر اعظمی منصوب کند. وی در پاییز 1931 با هیتلر ملاقات کرد، و قرار شد ترتیبی اتخاذ کند تا هیتلر با صدر اعظم و رییس جمهور ( برونینگ و هیندنبورگ) ملاقات داشته باشد. اشلایشر و برونینگ نگران بودند در بهار 1932 با پایان دوره 7 ساله ریاست جمهوری هیندنبورگ، وی به علت کهولت سن نامزد نشود، و هیتلر علیرغم اینکه هنوز قانونا شهروند آلمان نشده بود، با اتخاذ تدابیری رییس جمهور شود. برونینگ بر آن بود که با تصویب رایشتاگ، دوره زمامداری هیندنبورگ تمدید شود، و سپس پارلمان استقرار مجدد سلطنت را تصویب کند. هیتلر در ملاقات با برونینگ که از او خواست از دوام زمامداری هیندنبورگ حمایت کند بر آشفت، و شدیدا جمهوری را مورد انتقاد قرار داد. ملاقات هیتلر با هیندنبورگ نیز بدون حاصل بود، زیرا هیندنبورگ بهیچوجه تحت تاثیر حرفهای هیتلر قرار نگرفت، و پس از ملاقات به اشلایشر گفت هیتلر ممکن است وزیر پست و تلگراف شود، ولی هرگز نباید صدر اعظم شود.

    برونینگ تلاش زیادی کرد تا راست های افراطی و نازیها را با طرح خود همراه کند، ولی موفق نشد، و این امر موجب نارضایتی هیندنبورگ و اشلایشر شد. ولی از نظر اشلایشر وجود برونینگ برای انتخاب مجدد هیندنبورگ لازم بود. هیتلر نیز در این زمان دچار این تردید بود که آیا خود را درگیر پیکار با هیندنبورگ در انتخابات ریاست جمهوری بکند یا خیر. هیندنبورگ قهرمان ملت آلمان بود. مورد حمایت عناصر راست بود. احزاب دموکراتیک نیز که در انتخابات 1925 بر ضد او بودند، اینک او را به عنوان منجی جمهوری میشناختند.شکست از هیندنبورگ، شهرت شکست ناپذیری نازیان را به خطر میانداخت، و عدم شرکت به منزله اعتراف به ضعف بود. ضمن اینکه علاوه بر همه اینها او شهروند آلمان نیز نبود. بالاخره در فوریه 1932 ابتدا هیندنبورگ و بعد هیتلر نامزدی خود را اعلام کردند.

    در این انتخابات تمامی وابستگی های سنتی احزاب و طبقات دگرگون شد. از هیندنبورگ پروتستان پروسی محافظه کار سلطنت طلب، سوسیالیست ها، اتحادیه های کارگری، کاتولیکهای حزب میانه روی برونینگ حمایت میکردند. از هیتلر ناسیونال سوسیالیست، رهبر توده های طبقه متوسط کم بضاعت، گذشته از نازیها، پروتستانهای طبقه بالای شمال، مالکان یونکر محافظه کار حمایت میکردند. کمونیستها  که میگفتند سوسیال دموکراتها با هواداری از هیندنبورک به کارگران خیانت میکنند، ارنست تلمان رهبر حزب را کاندید کردند. ناسیونالیست ها نیز دوستربرگ را انتخاب کردند. مشکل تابعیت هیتلر نیز به کمک وزیر کشور نازی ایالت برونشویک حل شد، و هیتلر تابعیت آلمانی گرفت.

    تبلیغات نازیها برای انتخابات بی سابقه بود. از یک طرف هیتلر و از طرف دیگر گوبلس و اشتراسر سخنرانی های انتخاباتی متعددی در نقاط مختلف کشور برگزار کردند. میزان و نحوه تبلیغات نازیها تا آن زمان در آلمان بی نظیر بود. یک میلیون آگهی رنگی دیواری، 8 میلیون جزوه، 12 میلیون شماره فوق العاده روزنامه های حزب توزیع شد. سه هزار میتینگ نیز تشکیل شد. از فیلم و صفحات گرامافون نیز حد اکثر استفاده را کردند. با گذاشتن بلندگو در کامیونها و پخش صدا از گرامافون، به تبلیغ می پرداختند. برونینگ نیز به طور خستگی ناپذیر کار میکرد تا هیندنبورگ برنده شود. هیندنبورگ فقط یک نطق انتخاباتی کرد که شب قبل از انتخابات از رادیو پخش شد. این نطق بسیار اثربخش بود. او گفت برگزیدن یک فرد حزبی که نماینده نظرات افراطی یکجانبه است، وطن را دچار اضطرابهای خطرناک خواهد کرد. و به همین دلیل علیرغم کهولت به صحنه آمدم. نتایج انتخابات چنین شد:

  هیندنبورگ  18/7 میلیون رای 49/6% آرا

هیتلر 11/3 میلیون رای 30/1% آرا

تلمان 5/0 میلیون رای 13/2% آرا

دوستر برگ2/6 میلیون رای 6/8% آرا

چون رییس جمهور نیاز به 50 درصد آرا داشت، انتخابات مرحله دوم ضروری بود. در انتخابات دوم نفری که اکثریت را به دست می آورد رییس جمهور میشد. نازیها نسبت به انتخابات 1930، تقریبا 5 میلیون رای اضافی به دست آوردند. کارزار انتخاباتی نازیها مجددا آغاز شد. ناسیونالیستها دوستر برگ را از انتخابات خارج کردند و از هوادارانشان خواستند به هیتلر رای دهند. انتخابات مرحله دوم، 4 هفته بعد در 10 آوریل 1932 انجام شد، شاید به دلیل بدی هوا یک میلیون نفر کمتر از مرحله اول رای دادند، و نتیجه انتخابات چنین بود:

هیندنبورگ 19/4 میلیون رای 53% آرا

هیتلر 13/4 میلیون رای 36/8 % آرا

تلمان 3/7 میلیون رای 10/2% آرا

    هیتلر نتیجه گرفت علیرغم کلیه تبلیغات اکثریت مردم آلمان قدرت سیاسی را از او دریغ میکنند. وی تحلیل اشتراسر مبنی بر اینکه حزب میبایست با صاحبان قدرت مانند رییس جمهور، دولت برونینگ، ژنرال گرونر و ارتش معامله کند را نتوانست رد کند.

    در این هنگام اسنادی افشا شد که اس.آ. که اینک 400 هزار نفر نیرو داشت، میخواسته در صورت موفقیت هیتلر در انتخابات کودتا کند. گرونر وزیر دفاع و کشور، با جلب رضایت برونینگ مصوبه هیئت دولت را گرفت، و هیندنبورگ نیز به سختی راضی به امضای حکم سرکوبی ارتش خصوصی نازیها (اس.آ.) شدند. اشلایشر با این حکم مخالف بود. این فرمان برای نازیها گیج کننده بود. روهم و برخی عناصر افراطی حزب اصرار بر مقاومت در مقابل فرمان داشتند، ولی هیتلر عقیده داشت وقت عصیان مسلحانه هنوز فرا نرسیده است. اشلایشر نیز از طرف دیگر علیه گرونر (که قبلا گفته شد که توسط خود اشلایشر به قدرت رسیده بود) با هیندنبورگ مذاکره کرد، و او را واداشت به گرونر نامه ای بنویسد و بپرسد چرا رایشسبانر، سازمان شبه نظامی سوسیال دموکراتها پا به پای اس.آ. سرکوب نشود. اشلایشر این مطلب را القا میکرد که گرونر بیمار شده و تدریجا به طرف مارکسیستها گرایش پیدا کرده است، و همسر جدید او نیز 5 ماه پس از ازدواج بچه ای زاییده و این امر آبروی ارتش را برده است. اشلایشر با روهم و هیتلر نیز ملاقاتهایی داشت. با روهم در مورد ادغام اس.آ. در ارتش صحبت میکرد. هیتلر با این موضوع کاملا مخالف و روهم کاملا موافق بود. هدف اشلایشر از ادغام، مهار اس.آ. در ارتش و ورود هیتلر به دولت جهت افسار زدن به او بود.

    در حقیقت، اشلایشر و هیتلر یک هدف مشترک داشتند که کنار زدن برونینگ از قدرت بود، ولی هریک از آنها خود را به عنوان آلترناتیو برونینگ در نظر داشتند، و میخواستند از دیگری استفاده کنند. نازیها در رایشتاگ، گرونر راتحت فشار گذاشتند، و عدم حمایت اشلایشر نهایتا باعث استعفای گرونر شد. برونینگ که تدریجا اعتماد هیندنبورگ را از دست داده بود و اشلایشر نیز جانشینی گروبر را نپذیرفته بود با بحران مواجه شد، و در 30 مه 1932 به دستور هیندنبورگ که با کمک چشمگیر برونینگ رییس جمهور شده بود، استعفا داد. اشلایشر موفق شده بود، ولی جمهوری دموکراتیک عملا از این زمان به غرقاب فنا فرو رفت. قدرت سیاسی آلمان در این زمان قائم بر مردم و رایشتاگ نبود. قدرت در دست رییس جمهور فرتوت 85 ساله و در کف معدود کوتوله های سیاسی دور و بر او متمرکز بود.

    اشلایشر در این زمان، با نیرنگ و فریب، فرانتس فون پاپن 53 ساله را به عنوان صدر اعظم جدید به هیندنبورگ تحمیل کرد. پاپن پشتوانه سیاسی نداشت، و حد اکثر پیشرفت سیاسی او عضویت در مجلس شورای ملی پروس بود. او عضو حزب کاتولیک میانه رو بود، و حزب او را به خاطر خیانت به برونینگ رهبر حزب، اخراج کرد. هیندنبورگ به او گفت دولتی فرا حزبی تشکیل دهد، و اشلایشر نیز از قبل اسامی وزرا را آماده کرده بود، و خود اشلایشر وزیر دفاع بود. کابینه ضعیفی انتخاب شده بود، و طبق توافقات قبلی اشلایشر و هیتلر رایشتاگ منحل شد و تحریم اس.آ. نیز لغو شد. بی درنگ موجی از حملات و کشتارهای سیاسی در گرفت. حملات اس.آ. به ویژه از طرف کمونیستها پاسخ میگرفت. در درگیریهای خیابانی ژوئیه 1932، 86 نفر کشته شدند که 38 نفر نازی و 30 نفر کمونیست بودند. جنگ داخلی رو به افزایش بود و تمام احزاب به جز نازیها و کمونیستها تقاضا کردند دولت اعاده نظم کند. پاپن با دو عمل به این خواسته پاسخ داد، نخست آنکه تمام راهپیمایی های سیاسی را در دو هفته پیش از انتخابات لغو کرد، و دیگر عزل حکومت پروس، و دادن قدرت آن به خود بود که عملا خواسته نازیها بود، زیرا یکی از معدود نهادهای دموکراتیک باقیمانده که در آن سوسیال دموکراتها اکثریت داشتند، از بین رفت. انتخابات رایشتاگ در 31 ژوئیه 1932 برگزار شد. نازیها کماکان تبلیغات وسیعی داشتند. آنها با 13/7 میلیون رای 230 کرسی رایشتاک را تصاحب کردند و در پارلمان، بزرگترین حزب شدند. گرچه در مجلسی که 608 عضو داشت، با اکثریت فاصله داشتند. سوسیال دموکرات ها به 133 کرسی تقلیل یافتند و دومین حزب شدند، کمونیستها نیز با تصاحب 12 کرسی جدید با 89 عضو سومین حزب شدند. نازیان میتوانستند به اتفاق احزاب میانه رو به اکثریت دست یابند، گرچه هیتلر هنوز چنین تصمیمی نداشت.

    هیتلر روز بعد از انتخابات نزد اشلایشر رفت، و خواسته های خود را اعلام کرد. صدارت عظمی برای خودش، نخست وزیری پروس، وزارت کشور دولت مرکزی و پروس، وزارتخانه های دادگستری، اقتصاد و هواپیمایی مرکزی دولت مرکزی، و نیز وزارتخانه جدیدی به نام ((روشنگری مردمی و تبلیغات)) برای گوبلس، و به عنوان رشوه وزارت دفاع برای اشلایشر. علاوه بر آن رایشتاک باید اختیارات لازم را به دولت بدهد و گرنه منحل خواهد شد. هیتلر با خوش خیالی پذیرفته شدن خواسته هایش از دفتر اشلایشر بیرون آمد، ولی گوبلس چنین نمی پنداشت، و هنوز به تحولات آینده ظنین بود، وی  جمله ای تاریخی در دفتر خود نوشت:" همین که قدرت به دست ما افتد، هرگز آن را از کف نخواهیم داد. باید اجساد ما را از وزارتخانه ها بیرون برند." نیروهای اس.آ. در این زمان حلقه محاصره برلین را تنگ کرده بودند.

    به دنبال عدم پاسخ دهی اشلایشر، هفته بعد هیتلر جلسه ای با اشلایشر و پاپن داشت. اشلایشر پیشنهادات هیتلر را نپذیرفته بود، و پاپن حداکثر امید هیتلر را معاونت صدر اعظمی میدانست. هیتلر هم میگفت یا صدر اعظمی یا هیچ. پاپن گفت تصمیم نهایی با هیندنبورگ است. روز بعد هیتلر با هیندنبورگ دیدار داشت. هیتلر تقاضاهای خود را تکرار کرد، و هیندنبورگ گفت نمیتواند در این شرایط قدرت را به دست حزبی جنجالگر و بی انضباط و نا شکیبا بسپارد. وی گفت نازیان در همکاری با دیگر احزاب است که میتوانند نشان دهند چند مرده حلاجند، و هیندنبورگ اعلام کرد حاضر است از دولت ائتلافی هیتلر و احزاب دست راستی و میانه رو و بدون قدرت اول بودن هیتلر حمایت کند. چون هیتلر حاضر به این امر نبود، جلسه بدون توافق پایان گرفت. هیندنبورگ بیانیه ای ارائه داد که هیتلر را متهم به حرکات ناجوانمردانه میکرد، این بیانیه در بین مردم آلمان به ضرر نازیها تمام شد. بخشی از حزب طرفدار حرکت خشن جهت به دست آوردن قدرت بود، ولی هیتلر کماکان در پی به دست آوردن قدرت از راههای قانونی بود و معتقد بود با دسایس پشت پرده میتوان صاحب قدرت شد.

    نماس های هیتلر و حزب کاتولیک میانه رو منجر به ائتلاف این دو حزب و تعیین گورینگ به عنوان رییس رایشتاگ گردید. این امر باعث شد نازیها و گورینگ با حیله و ترفندی که به تفصیل در صفحات 246 و 247 کتاب توضیح داده شد، باعث شوند دولت پاپن رای اعتماد نگیرد. برای این کار حتی حاضر شدند به یکی از پیشنهادهای کمونیستها رای مثبت دهند.

    رایشتاگ مجددا منحل شد، و برای چندمین بار در سال 1932 در ماه نوامبر انتخابات مجلس برگزار شد، و این بار نازیها به دلیل دلزدگی مردم و مخارج زیاد تبلیغات کمتری داشتند. نازیان 2 میلیون رای و 34 کرسی رایشتاگ را از دست دادند، و 196 کرسی برایشان باقی ماند. کمونیستها 750 هزار رای جدید به دست آورده و کرسی هایشان از 89 به 100 افزایش داشت. کرسی های سوسیالیستها نیز از 133 به 121 تقلیل یافت. حزب ملی آلمان نیز با یک میلیون رای اضافی ( متعلق به نازیها)، از 37 کرسی به 52 کرسی رسید. نازیها هنوز بیشترین رای را داشتند ولی افسانه شکست ناپذیری شان خدشه دار شده بود، و امکان چانه زنی هیتلر کمتر شد. روز 17 نوامبر با اصرار اشلایشر پاپن استعفا داد. و هیندنبورگ هیتلر را در 19 نوامبر فرا خواند و در یک ملاقات گرمتر، دو پیشنهاد به او داد تا یکی را انتخاب کند. اول صدارت عظمی مشروط بر آن که برای برنامه کارش از رایشتاک رای اعتماد گیرد. دوم، معاونت صدارت عظمی در کابینه دیگری که رییس جمهور به کار می گمارد و با تصویب نامه های دوران اضطرار حکومت کند و رییس آن پاپن باشد. این ملاقات به توافقی منجر نشد. هیتلر نمیتوانست در پارلمان اکثریتی کارساز به دست آورد.

    اشلایشر به اشتراسر پیشنهاد کرد نازیها در صورتیکه وی صدر اعظم شود در کابینه او شرکت کنند. در جلسه حزبی نازیها، اشتراسر و فریک با این پیشنهاد موافق، ولی هیتلر و گوبلس و گورینگ با آن مخالف بودند. ولی قبل از اینکه پاسخ نازیها به اشلایشر برسد، وی در جلسه مشترکی با هیندنبورگ و پاپن، به پاپن گفت که صلاحیت تشکیل دولت را ندارد، ولی خود او میتواند نازیها را به دولت بیاورد و شرایط را با ثبات کند، و حتی در صورت مخالفت هیتلر اشتراسر و 60 نماینده را از نازیها جدا خواهد کرد. نهایتا پس از چند روز زمانی که هیندنبورگ دید ارتش از پاپن حمایت نخواهد کرد، در 2 دسامبر اشلایشر صدر اعظم شد. تقریبا بر همه جز خود اشلایشر، آشکار بود که دوران صدارت وی مستعجل است. عملا ماه آخر سال 1932 دوران دسیسه گروهها و آدمهای مختلف بود. اشلایشر، پاپن، اسکار پسر هیندنبورگ، نازیها و .... هر یک سرگرم دسیسه چینی علیه بقیه و به قدرت رسیدن بودند.

    اشلایشربه اشتراسر پیشنهاد کرد معاون صدر اعظم و نخست وزیر پروس شود. شواهدی وجود داشت که اشتراسر این سمت را بپذیرد. او که بین عناصر چپ حزب که واقعا به سوسیالیسم ملی اعتقاد داشتند، بیش از هیتلر محبوبیت داشت، یقین داشت که هیتلر نهضت را به بن بست کشانده است. برخی پیروان تندرو به کمونیستها می پیوندند. حزب از لحاظ مالی ورشکسته بود و امکان پرداخت به هزاران کارمند حزب و یا تامین مخارج اس.آ. که معادل هفته ای 5/2 میلیون مارک بود، وجود نداشت. انتخابات ایالت تورینگن در همان روزی که اشتراسر دعوت شد، نشان داد نازیها 40% آرای خود را اذ دست داده اند. وی به هیتلر گفت از سیاست یا هیچ یا همه چیز دست بکشد، و با اشلایشر ائتلاف کند. و گرنه حزب متلاشی میشود. جلسه 5 دسامبر رهبران حزب کماکان با نظر مشترک هیتلر، گوبلس و گورینگ مبنی بر مخالفت با این امر پایان یافت. در 8 دسامبر اشتراسر نامه استعفای خود را برای هیتلر و روزنامه ها فرستاد. اشتراسر برای جدا شدن از حوادث به جنوب ایتالیا رفت. هیتلر سریعا زمام سازمان سیاسی را که اشتراسر ساخته بود در دست گرفت، و دکتر لی مسئول نازیها در کلن را به ریاست اداری آن گماشت. دوستان اشتراسر تصفیه و تمام رهبران حزب به برلین احضار شدند تا در مورد وفاداری به هیتلر سوگند نامه جدیدی امضا کنند. اشتراسر که بسیاری گمان داشتند مردی بزرگ تر از هیتلر است، به سرعت خرد و نابود شد.

   پاپن در این هنگام سعی کرد با هیتلر ارتباط برقرار کند، در 4 ژانویه 1933 این دو ملاقات داشتند، و پاپن پیشنهاد دولت مشترک خودشان را به هیتلر داد، و خواست او و هیتلر در این دولت همتراز باشند. هیتلر ترتیبی داد که از این ملاقات مخفیانه عکس گرفته شود، و در روزنامه ها چاپ شود و به نوعی قدرت خود را نشان داد، و این امر باعث کمکهای مالی برخی سرمایه داران شده، و حزب را از ورشکستگی نجات داد. اشلایشر سعی کرد حمایت توده ها را به دست آورد، و برنامه هایی که اعلام کرد موجب نگرانی سرمایه داران شد و آنها گفتند این کارها کم از بلشویسم نیست. این مسئله نیز به نفع هیتلر شد. در 12 ژانویه نمایندگان اتحادیه کشاورزان بزرگ اعتراضات خود را با هیندنبورگ در میان گذاشتند، و او که خود یک مالک یونکر بود، از اشلایشر بازخواست کرد. در اوائل ژانویه اعلام شد اشتراسر قصد دارد به کابینه بپیوندد. این مسئله باعث نگرانی شدید نازیها شد، ولی اشتراسر و هوگنبرگ رهبر حزب ناسیونالیست حاضر به شرکت در دولت نشدند.

    نازیها در انتخابات استان کوچک لیپه 39% رای آوردند، ولی آن را در بوق و کرنا کردند تا قدرت خود را نشان دهند. مایسنر منشی دولتی هیندنبورگ و اسکار پسر او در شامگاه 22 ژانویه، به خانه نازی گمنامی به نام یواخیم فون ریبن تروپ که از دوستان پاپن بود رفتند و در آنجا با پاپن، هیتلر، گورینگ و فریک ملاقات کردند. تا آن شب اسکار مخالف هر گونه معامله ای با هیتلر بود، ولی هیتلر از فرصت استفاده کرد و با اسکار به اتاق دیگری رفتند. به نظر میرسد هیتلر با سیاست تهدید و تحبیب با اسکار رفتار کرد. از طرفی اطلاعات خود را در مورد تخلفات مالی وی اعلام کرد و از طرفی پیشنهاداتی نظیر دادن املاک جدید و ارتقای درجه نظامی او را داد. که این موارد بعدها انجام شد و در 1934، اسکار از درجه سرهنگی به سرلشکری ارتقا یافت. اسکار در راه برگشت به مایسنر گفت که باید نازیها را وارد دولت کرد.

    اشلایشر در 23 ژانویه نزد هیندنبورگ رفت، و خواست با حذف موقت رایشتاگ و دیکتاتوری نظامی موافقت شود. از طرف دیگر پاپن به هیندنبورگ میگفت او میتواند هیتلر را همراه خود سازد، و نیازی به انحلال رایشتاگ نیست ( کاملا بر عکس شرایط اوایل دسامبر 1932). هیندنبورگ کماکان بر این نظر بود که اشلایشر باید رای اعتماد از مجلس بگیرد. اشلایشر در 28 ژانویه استعفای خود را به هیندنبورگ اعلام کرد.  همان روز پاپن از طرف  هیندنبورگ مامور شد امکانات تشکیل دولتی به ریاست هیتلر در چارچوب قانون اساسی را بررسی کند. نازیها احتمال به قدرت رسیدن مجدد پاپن را میدادند. اشلایشر نیز سعی کرد با کمک ارتش از به قدرت رسیدن مجدد پاپن جلوگیری کند. و عملا با دسایس متعدد که شرح آن در کتاب نوشته شده، هیتلر به کمک ارتش در تاریخ 30 ژانویه 1933صدر اعظم آلمان شد.  

   در دولت هیتلر از 11 مقام کابینه، فقط 3 وزارتخانه به نازیها تعلق داشت. فریک وزیر کشور بود که برخلاف سایر کشورهای اروپایی بر شهربانی نظارت نداشت.گورینگ نیز وزیر مشاور شد. با این شرط که در صورتیکه آلمان، نیروی هوایی تشکیل دهد او مسئول آن شود. وزارتخانه های مهم نصیب محافظه کاران شده بود. پاپن معاون صدر اعظم و نخست وزیر پروس شده بود و هیندنبورگ به او قول داده بود هیتلر را بدون حضور او نخواهد پذیرفت. پاپن فکر میکرد به نازیها مهار زده است، و با اکثریت 8 بر 3 و حمایت هیندنبورگ، او بر دولت تسلط دارد. او هیتلر را نشناخته بود.

    در آلمان هیچ حزب و طبقه و گروهی نمیتواند خود را از مسئولیتی که در ترک حکومت جمهوری دموکراتیک و روی کار آمدن هیتلر داشت بگریزد. خطای بزرگ آلمانی ها، عدم اتحاد بر ضد نازیسم بود. نازیها در اوج قدرت توده ای خود، 37% آرا را به دست آورده بودند. کمونیستها با سوسیال دموکرات ها درگیر بودند، و حتی فکر میکردند روی کار آمدن فاشیسم ، مظهر آخرین مرحله سرمایه داری محتضر  و طلیعه حکومت کمونیستی است. 14 سال سهیم بودن در قدرت و سازشهای متعدد سیاسی و سوء استفاده آنها از اتحادیه های کارگری، این حزب را نیز به یک سازمان سازشکار فرصت طلب تبدیل کرده بود. در بین دو جناح چپ و راست، بر خلاف سایر کشورهای اروپایی، طبقه متوسطی که از لحاظ سیاسی نیرومند باشد در آلمان وجود نداشت. و احزاب این گروهها نیز قدرت زیادی نداشتند.

" امپراتوری هوهنزولرن بر فتوح نظامی پروس پا گرفته بود، جمهوری آلمان، بر شکست مملکت از متفقین پس از یک جنگ بزرگ. لیکن رایش سوم نه وامدار جنگ بود و نه مقروض نفوذ خارجی. رایش سوم در دوران صلح و صفا به دست خود آلمانی ها افتتاح شد و محصول هر دو: هم ضعف ها و هم قوت های آنان بود. استبداد و ستم نازی را، آلمانی ها خود به خویشتن تحمیل کردند." 

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل 5

کتاب دوم – فیروزی و تحکیم قدرت:

فصل 5 – در راه قدرت: 31-1925:

    حال باید به زمانی که هیتلر با قول شرف از زندان آزاد شد برگردیم. دکتر هلد نخست وزیر باواریا به وزیر دادگستری باواریا در مورد هیتلر و حزب نازی گفت جانور وحشی مهار شده است. میتوانیم زنجیرهای او را شل کنیم. او یکی از اولین سیاستمداران آلمانی بود که چنین قضاوت خطایی کرد، ولی متاسفانه بعدها این خطا را سیاستمداران متعددی مرتکب شدند. در فوریه 1925 هیتلر بدون بسیاری از همراهان قدیمش توانست برای سخنرانی در آبجو فروشی 4000 نفر را جمع کند. وی بنا داشت حزب نازی را دوباره احیا کند و کلیه قدرت آن را در دست گیرد. او در سخنرانی خود کماکان نظام جمهوری، مارکسیست ها و یهودیان را تهدید میکرد. دولت باواریا به علت تهدید او در مورد اعمال زور علیه حکومت، وی را به 2 سال محرومیت از سخنرانی در مجامع محکوم کرد. این بار هیتلر تصمیم گرفت از هنر سازمان دهی خود استفاده کند و سازمان تشکیلات حزب نازی را مجددا بنیاد کند. وی سازمان حزبی، سازمان جوانان، گروه دوشیزگان و گروه بانوان و فرهنگیان را تشکیل داد. اس.آ. به دسته مسلحی با بیش از 100 هزار عضو بدل شد، و وظیفه آن حفظ و حراست اجتماعات نازیها و برهم زدن اجتماعات احزاب دیگر و تهدید مخالفان هیتلر بود. قهوه ای جامگان اس.آ. اکثرا اراذل جنجالگر تبهکار بودند. هیتلر برای اینکه گروه امین تری داشته باشد، اس.اس. را آفرید و به اعضای آن جامه متحدالشکل مشکی پوشانید (رنگ لباس فاشیستهای ایتالیا). آنها نسبت به او سوگند ویژه ای خوردند. در سال 1929 هیتلر برای اس.اس.ها مسئول مناسبی به نام هاینریش هیملر پیدا کرد. وی رفتاری نرم و آرام داشت و میشد او را با یک مدیر مدرسه اشتباه گرفت. هیملر سازمان اس. اس. را با 200 عضو تحویل گرفت، و بعدها آن را به یکی از مخوفترین سازمانها در سراسر اروپا تبدیل کرد.

    اعضای حزب در 1925 معادل 27هزار نفرو تا سال 1929 به ترتیب معادل 178،108،72،49 هزار نفر عضو حزب بودند، که نشانگر رشد پیوسته حزب بود. هیتلر در مورد مسائل مرتبط با اخلاق فردی نازیها  سختگیر نبود. هیچ حزبی در آلمان به اندازه حزب نازی، اراذل و اوباش جذب نکرده بود. پس از آزادی از زندان دید که رهبران محترم تر حزب خواستار اخراج اوباش هستند، ولی او مخالفت کرد و گفت من این را وظیفه رهبر سیاسی نمیدانم که بکوشد مصالح و مواد انسانی کنار دست خود را اصلاح کند. ولی کثرت اتهامات و دعواهای داخلی اعضا و سردمداران حزب، او را واداشت تا جهت حل مشکلات در داخل حزب، دادگاههای حزبی تشکیل دهد. در عمل وظیفه این دادگاه، داوری نبود بلکه مراقبت از این بود که دعوا مخل انضباط حزب و قدرت و نفوذ هیتلر نشود.

    زمانی که هیتلر در زندان بود، مرد جوانی به اسم گرگور اشتراسر در نهضت نازی قد برافراشت.وی 3 سال از هیتلر جوان تر بود، و از 1920 عضو حزب شده بود. او تا حدی خوشگذران ولی پرتلاش بود، در سخنوری و نیز سازماندهی با استعداد بود. از لحاظ روحی و فکری مستقل بود و حاضر نبود تحت تاثیر هیتلر قرار گیرد. و عملا این موضوع و نیز تاکید زیاد او بر وجه سوسیالیسم ناسیونال سوسیالیسم مانع پیشرفت نهایی او در حزب شد. اشتراسر در انتخابات 1924 نماینده پارلمان شد، وی به عنوان مثال در سخنرانی فوریه 1925 هیتلر شرکت نکرد، ولی هیتلر که برای فراگیر کردن حزب نازی نیازمند قدرت گرفتن آن در شمال آلمان، پروس و برلین بود، اشتراسر را که در انتخابات در قسمت شمالی رای آورده بود نیاز داشت، و از او خواست حزب نازی را در شمال آلمان تشکیل دهد. او این فرصت را مغتنم شمرد، در برلین روزنامه ای منتشر کرد، شالوده های سازمان سیاسی را در شمال تشکیل داد. و چون نماینده پارلمان بود، این برتری را نسبت به هیتلر داشت که از مصونیت پارلمانی برخوردار بوده و بتواند به راحتی در مجامع عمومی سخن گوید. اشتراسر به عنوان منشی خود و سردبیر خبرنامه حزب نازی شمال، پاول یوزف گوبلس را استخدام کرد که بعدها از سران حزب شد.

    گوبلس در 1897 به دنیا آمد. از 1922 عضو حزب شد. پدر او سرکارگر کارخانه نساجی و پدر و مادرش کاتولیکهای پرهیزکاری بودند. او قامتی کوتاه، پایی لنگ و شخصی پر عقده و عصبی مزاج بود. در 1925 اشتراسر سخنرانی او را شنید و او را کشف کرد. اشتراسر گوبلس را جانشین منشی قبلی خود هاینریش هیملر کرد. گوبلس در 1921 دکترای خود را در رشته هنر گرفته بود. گوبلس جذب رادیکالیسم اشتراسر شد، هر دوی آنها میخواستند حزب را بر مبنای طبقه کارگر بنا کنند. خاطرات گوبلس در آن زمان نشانه تمایل او به کمونیسم است، او در 1926 نامه ای به یک رهبر کمونیست نوشت و به او گفت که نازیسم و کمونیسم تقریبا یک چیز است. اشتراسر و گوبلس در جلسات حزب در شمال، سعی کردند برنامه حزب را رادیکال تر کنند، هیتلر سعی میکرد با نمایندگان خود در جلسات در این روند اخلال کند. در اجتماع هانوور برنامه حزبی اشتراسر پذیرفته شد. هیتلر جلسه فوق العاده ای را به عمد در وسط هفته در جنوب آلمان تشکیل داد، و به دلیل وسط هفته بودن آن فقط اشتراسر و گوبلس از شمال شرکت کردند، و با پافشاری هیتلر، آن دو از برنامه خود دست شستند. هیتلر با شناخت دقیقتر خصوصیات گوبلس، در یک روند چند هفته ای او را فریفته خود کرد، و گوبلس به اشتراسر پشت کرد و از آن پس تا پایان کار، گوبلس وفادارترین پیرو هیتلر باقی ماند. هیتلر در اکتبر 1926 گوبلس را مسئول حزب در برلین کرد و او را مامور ساخت تا با بیرون ریختن قهوه ای جامگان اوباش که در برلین سرخ مانع رشد نازیسم شده بودند، پایتخت آلمان را برای نازیها فتح کند.

    در فاصله سالهای 1924 و 1930، بالغ بر 7 میلیارد دلار وام به آلمان و عمدتا از طرف سرمایه داران آمریکایی داده شد. شرایط اقتصادی به بهترین وضعیت پس از جنگ جهانی اول رسید. شمار بیکاران به 650 هزار نفر تقلیل یافت. محصولات صنایع در 1927 به 2/2 برابر 1923 رسید. مزدها بالا رفت. عملا طبقات متوسط و کم بضاعت که هیتلر حمایت آنان را میخواست، از شرایط راضی بودند، و حزب نازی چندان مطرح نبود. در سال 1928، حزب نازی از 31 میلیون آرای ماخوذه فقط 810 هزار رای آورد، و از 491 عضو رایشتاگ در مجلس فقط 12 نماینده داشت. ناسیونالیستهای محافظه کار نیز از 6 میلیون رای در انتخابات 1924 به 4 میلیون رای رسیدند، و کرسی هایشان نیز از 103 به 73 رسید. ولی سوسیال دموکراتها 25/1 میلیون رای اضافی به دست آوردند، و 153 کرسی رایشتاگ را در اختیار گرفتند.

    بحران اقتصادی جهانی در پایان 1929، فرصتی را که هیتلر می جست به او داد. تفکر هیتلر از یک جهت با تفکر انقلابیون در تلاش رسیدن به قدرت تفاوت داشت. او معتقد بود جهت رسیدن به قدرت نباید انقلاب کرد. بلکه باید با آرای مردم به قدرت رسید. با سقوط وال استریت و قطع کمکهای خارجی به آلمان و الزام به تسویه وامهای گرفته شده، از 1929 تا 1932، تولید صنایع در آلمان به نصف رسید. میلیونها نفر بیکار شدند. دو تا از بزرگترین بانکهای اتریش و آلمان ورشکست شدند.

    هرمان مولر آخرین صدر اعظم سوسیال دموکرات آلمان و رییس آخرین دولتی که بر اساس ائتلاف احزاب دموکراتیک تشکیل شده بود در مارس 1930 استعفا داد. به جای او هاینریش برونینگ رهبر پارلمانی حزب کاتولیک میانه رو نشسته بود. نظرات معتدل او، نظر مساعد ارتش و به ویژه ژنرال کورت فن اشلایشر را جلب کرد. اشلایشر ژنرال دسیسه گر و خودخواه و پشت میزنشین و جاه طلب بود. او به رییس جمهور هیندنبورگ پیشنهاد نخست وزیری برونینگ را داد. برونینگ که میخواست از طریق پارلمان قدرت داشته باشد، عملا با حمایت ارتش به قدرت رسید. و چون لایحه اصلاحات مالی او به تصویب پارلمان نرسید، او از هیندنبورگ خواست به استناد قانون اساسی لایحه مالی او را با فرمان ریاست جمهوری تصویب نماید. مجلس در برابر این کار عکس العمل نشان داد. برونینگ از رییس جمهور تقاضای انحلال رایشتاگ و انتخابات جدید کرد. تاریخ انتخابات جدید سپتامبر 1930 تعیین گردید. هرگز معلوم نشد برونینگ از این انتخابات چه نتیجه ای را جستجو می کرد ولی برگزاری انتخابات زودرس بهترین فرصت را در اختیار هیتلر قرار داد.

    هیتلر در انتخابات وعده نیرومندی مجدد آلمان، سر باز زدن از تادیه غرامات، فسخ پیمان ورسای، از بین بردن فساد، به زیر کشیدن سرمایه داران مالی (به ویژه یهودیان)، و ایجاد شغل برای هر آلمانی را داد. نتایج انتخابات فراتر از تصور هیتلر بود. او انتظار 50 کرسی پارلمانی و 2/3 میلیون رای را داشت، ولی تعداد کرسیهای او از 12 کرسی در 1928 به 107 کرسی و تعداد آرای او از 810 هزار به 4/6 میلیون رسید، و از مقام نهمین حزب به دومین حزب بزرگ ارتقا یافت. کمونیست ها نیز از 54 کرسی و 3/3 میلیون رای به 77 کرسی و 6/4 میلیون رای ارتقا یافتند. احزاب معتدل طبقه میانه و سوسیال دموکراتها هر کدام یک میلیون رای از دست داده بودند، و حزب دست راستی ملیون هوگنبرگ نیز 2 میلیون رای از دست داد. و 4 میلیون رای دهنده جدید نیز پای صندوقها رفتند. آشکار بود که نازیها میلیونها نفر از پیروان احزاب دیگر طبقه میانه را جذب کرده بودند. طبیعتا در این شرایط برونینگ یا هر صدراعظم دیگر امکان کار نداشت، در حالیکه مقابله با بحران اقتصادی به دولتی مقتدر نیاز دارد.

    این پرسش مورد توجه دو دسته در کشور قرار گرفت: ارتش و صاحبان صنایع و سرمایه داران بزرگ. هیتلر به سرعت متوجه جلب این دو گروه شد. سعی میکرد به ارتشی ها بقبولاند که جمهوری به آنها خیانت کرده است. در 1927 ارتش استخدام نازیان در قشون را قدغن کرده بود، ولی در 1930 تبلیغات حزب نازی در ارتش و به ویژه در افسران جوان موثر افتاد. متعاقبا در یک دادگاه نظامی جهت محاکمه 3 نفر نظامی متمایل به نازیها به اتهام اشاعه نازیسم در ارتش، هیتلر شرکت کرد، ولی سخنان وی در دادگاه از طرف ژنرالهای آلمانی نیز مورد توجه قرار گرفت، و بسیاری از نظامیان نازیسم را به عنوان کلید نجات آلمان پذیرفتند.

   سرمایه داران نیز علاوه بر هر چیز دیگر منبع مالی خوبی برای حزب بودند. هیتلر از یک طرف برای فریب کارگران و توده ها از امثال اشتراسر، فدر و گوبلس استفاده میکرد و از طرف دیگر با سرمایه داران ارتباط برقرار میکرد.

    دکتر شاخت که در 1930 از ریاست رایشبانک استعفا داده بود، در 1931 با هیتلر آشنا شد و پس از آن تمام سعی خود را کرد که هیتلر را به دوستان بانکدار و کارخانه دار خود و کرسی صدر اعظمی نزدیک کند. شاخت در پیشرفت نازیسم و کامیابی های اقتصادی نخستین آلمان نازی نقش مهمی داشت. در آغاز 1931 پس از هیتلر پنج نفر مقامی برتر داشتند: اشتراسر، روهم، گورینگ، گوبلس و فریک.

    اشتراسر پس از هیتلر محبوبترین رهبر حزب بود، و برخلاف هیتلر مورد محبت مخالفان سیاسی نیز بود، ارتش و کاخ ریاست جمهوری نیز اورا به عنوان جانشین شایسته هیتلر می شناختند. روهم که در 1925 از هیتلر جدا شده بود، در اواخر 1930 مجددا به او روی آورد و مجددا زمام اس.آ. را در دست گرفت. گورینگ که در 1923 تبعید شده بود در سوئد زندگی میکرد، و با اشراف اروپایی ارتباطاتی برقرار کرد، و سعی کرد هیتلر را به آنها بشناساند. پس از بازگشت در 1928 نماینده پارلمان شد، و در انتخابات 1932 به ریاست رایشتاگ رسید. گوبلس که در 1926 با اشتراسر قطع ارتباط کرده بود، در 1928 به عنوان رییس تبلیغات حزب جانشین اشتراسر شد. گوبلس به جز هیتلر مورد اعتماد هیچ یک از سایر رهبران حزب نبود. هیتلر نیز از این مسئله راضی بود زیرا از نظر او اینگونه تضادها مانع دسیسه علیه خود بود. فریک تنها شخصیت بی رنگ این 5 نفر بود که معمولا کارهای سیاه را می پذیرفت. او وفاداری سگ آسا به هیتلر داشت و به سبب ظاهر فروتن و رفتار ملایم، در ارتباط با ماموران دولت موفق بود.

    به سایر افراد مطرح نیز اشاره مینماییم: هاینریش هیملر رفته رفته گارد مخصوص هیتلر یعنی سازمان سیاه جامگان اس.اس. را بنیاد می نهاد. وی در خارج از باواریا شهرتی نداشت. دکتر رابرت لی شیمیست میخواره، رهبر حزب در کلن بود. هانس فرانک وکیل زبردست نیز مورد توجه بود. رودلف هس جاه طلب نبود و منشی شخصی هیتلر و بسیار وفادار به او بود. منشی شخصی دوم هیتلر، مارتین بورمان مردی شبیه موش کور بود که ترجیح می داد دسیسه های خود را در زوایای تاریک حزب پیش ببرد. آلفرد روزنبرگ، فیلسوف آشفته فکر نیز در این جمع بود. آخرین کتاب او یک اثر 700 صفحه ای به نام "اسطوره قرن بیستم" بود. این اثر معجونی از عقاید ناپخته او در مورد برتری نژاد نوردیک بود و در محافل نازی به عنوان ثمره دانش و تحقیق شناخته میشد.