بازمانده روز – کازوئو ایشی گورو- ترجمه : نجف دریا بندری – چاپ دوم: 1377 (چاپ اول : 1375) – نشر کارنامه – 296 صفحه

    بازمانده روز از کتابهای محبوب من بوده است. آن را یک بار در حدود سال 1379 و بار دیگر در حوالی 1386 خواندم. و اخیرا به بهانه همراهی با چند نفر از دوستان آن را برای سومین بار خواندم. این مطلب را در دو بخش مینویسم، یکی معرفی کتاب به کسانی که آن را نخوانده اند، و بخش دیگر مطالب دقیقتری از کتاب برای کسانی که آن را خوانده اند، و در یادداشت دیگری در چند روز آینده در مورد مقایسه فیلم و کتاب خواهم نوشت.

    معرفی کتاب

   بازمانده روز اثر کازوئو ایشی گورو نویسنده ژاپنی الاصل است که متولد 1954 بوده و در 1960 به همراه خانواده به انگلستان مهاجرت کرده و کلیه رمانهایش را به زبان انگلیسی نوشته است. بازمانده روز سومین رمان او است که در سال 1989 نوشته است.

    داستان از زبان یک سر پیشخدمت انگلیسی که بیش از 30 سال در خانه یکی از اشراف انگلیسی به نام لرد دارلینگتون خدمت کرده است، روایت میشود. او در خلال اولین مرخصی زندگیش در سال 1956 که یک سفر 6 روزه با اتومبیل در ناحیه غرب و جنوب انگلستان است، ضمن ملاقات با مردمان مختلف کشورش گذشته ها را به یاد می آورد، گذشته هایی شامل عشق ناگفته ای به سر خدمتکار زن، ارتباطات اربابش با اشراف انگلیسی و اروپایی و آلمانها، ارتباطش با پدرش، جزئیات زندگی حرفه ای او و سعی وافر او برای احراز تشخص حرفه ای و .... . استیونز شخصیتی است که عملا به جز زندگی حرفه ای خود به چیز دیگری بها نمی دهد.

    خواندن این کتاب به خصوص برای میانسالان بسیار مفید است، کتاب خواه ناخواه خواننده را به فکر در مورد گذشته و بقیه زندگیش که همان "بازمانده روز" است وا می دارد. جالب آنکه بدون اینکه در کتاب خبری از هیجانهای کتابهای تریلر باشد، به خوبی خواننده را با خود همراه میکند، و این نشانگر توانایی ایشی گورو دارد.

    یکی از ویژگیهای بارز کتاب، نثر آن است که دریا بندری طبق توضیحی که در مقدمه داده، از نثری مشابه نثر سفرنامه های قاجاری استفاده کرده و به دلیل چیره دستی دریابندری، این ویژگی به جذابیت بیشتر کتاب کمک کرده است.

    بنا به مقدمه کتاب، ایشی گورو این کتاب را در 35 سالگی نوشته است. نوشتن کتابی در باب  "بازمانده روز" در 35  سالگی، نشان از درک بالای او دارد. و به نظر من نحوه روایت کتاب نیز کاملا نشان از چنین درکی دارد. نگاه ایشی گورو به جامعه انگلستان نگاه از بیرون است، و شاید به همین دلیل توانسته ضمن تشریح کامل جزئیات رفتارها و آداب و رسوم، بدون به زبان آوردن کلمه ای انتقاد آمیز آینه ای جلوی این جامعه قرارداده و خواننده از خلال آن به ارزیابی خود میرسد، و این هنر نویسنده است.

 

  جزئیات

 استیونز، راوی داستان است و کلیه وقایع داستان از صافی ذهن او میگذرد، و روی کاغذ می آید. "دانای کل" در این داستان وجود ندارد، و خواننده باید از یک طرف نانوشته های بین خطوط را تشخیص دهد، و از طرفی حواسش باشد که استیونز او را منحرف نکند. ما خوانندگان هم که اکثرا هوش هرکول پوارو را نداریم که مانند کتاب "قتل راجر اکروید" بتوانیم از خلال یادداشتهای راوی داستان به "فروتنی" راوی در روایت پی ببریم ، و از پشت این روایت حقیقت را کشف کنیم، گرچه استیونز نیز از نظر خود گناهی ندارد که بخواهد واقعیتها را پرده پوشی کند.

    وقایع کتاب از یک طرف حد فاصل1922 (زمان استخدام میس کنتن) تا 1939(ملاقات چمبرلن و ریبن تروپ در دارلینگتون) ، و از طرف دیگر  در سفر 6 روزه استیونس در 1956 اتفاق می افتد. گرچه گهگاه اشاره ای گذرا به وقایع بین این دو دوره میشود. تربیت استیونز، نمونه تربیت ویکتوریایی است، و دیدگاههای او نیز طبعا چنین است. در استیونز، اثری از "کودک" نمی بینیم. "بالغ" نیز خیلی کم رنگ است ولی تا دلتان بخواهد "والد" او پر رنگ است. او میتواند از صافی ذهن ارباب به دنیا نگاه کند، و همه افکار او را توجیه کند. به زیر دستان به عنوان ابزار نگاه میکند. برای خود حقی قائل نیست. حتی وقتی ارباب آمریکایی او که فاقد تربیت و ریشه ویکتوریایی است، او را به سفر تشویق میکند، قبول نمیکند و نهایتا با توجیه ملاقات با سر خدمتکار قدیمی که ممکن است به کار  خانه بیاید، خود را راضی به سفر میکند و به ارباب نیز این را میگوید. در استیونز توان عاشق شدن، مهربانی کردن وجود ندارد،او فاقد PASSION  است. همه اشخاص و همه چیز برای او در پرتو خانه اربابی اش و حرفه اش معنی پیدا میکند. رابطه او و پدرش به خوبی این مسئله را نشان میدهد. او اگر از میس کنتون انتقاد میکند که چرا پدرش را ویلیام خطاب کرده است برای پدرش پارتی بازی نمیکند، برای یک پیشخدمت برجسته قدیمی احترام قائل میشود. وقتی پدرش که مرگ خود را نزدیک میبیند، میخواهد آخرین صحبتهایش را با او بکند، او به طرز آشکاری طفره می رود، و صحبت را به روز بعد موکول میکند (صفحات 127 و 128). و سپس در مورد مرگ پدر، صرفا همانند مرگ همکار یک ساله واکنش نشان میدهد. من قبول  ندارم که شرم باعث به زبان نیاوردن علاقه او به میس کنتون گردید، اصولا در سیستم تفکری او جایی برای این گونه علایق وجود ندارد. پیله تنهایی و انزوای او بهترین امکان برای پرداختن او به امور خانه است. شاید آنقدر باهوش بوده که بداند یک پیشخدمت برجسته است، و احتمالا همسر و یا پدری بسیار کم لیاقت. شاید پدر او نیز چنین بوده است، و او که خود را از نظر حرفه ای در حد پدر می داند، فکر میکند که بهتر است وارد این وادی نشود.

    به اعتقاد من،ناراحتی اصلی استیونز در انتهای کتاب و پایان روز ششم سفر، غصه اش در مورد از دست دادن میس کنتون نبود. او سالها پیش فرصت کافی برای رسیدن به او داشت، و همه فرصتهایی را که میس کنتون برای این مسئله به او میداد، نه تنها نادیده میگرفت بلکه به ضد خود بدل میکرد. طبعا پس از این همه سال، این موضوع ناراحتی اصلی او نمیتوانست باشد. ناراحتی او از دیدن واکنش مردم انگلیس در مورد لرد دارلینگتون بود. صفحات 293 و 294 کتاب، گویای این مطلب است. حتی در دو صفحه آخر کتاب که به جمعبندی جدیدی میرسد، میگوید: "شاید رمز گرمی و محبت انسانی در شوخی و شیطنت نهفته باشد." و به خود میگوید باید با جدیت تا زمان برگشتن ارباب، شوخی کردن را تمرین کند تا بتواند "اسباب بهجت او را فراهم کند.".

    به نظر من استیونز یکی از بهترین مثالهای یک فرد جبار است. آنگونه که مانس اشپربر به خوبی در شاهکار کم حجم خود "نقد و تحلیل جباریت" تصویر کرده است. در مقابل قدرتمندان سرش کاملا خم است، و در مورد زیردستها فاقد حس همدردی و درک آنها.

   

    از نظر تاریخی، مقدمه دریا بندری ایراد کوچکی دارد، که عدم توجه به آن میتواند تصویر غلطی از شخصیت لرد دارلینگتون بدهد. دریابندری در پاراگراف سوم صفحه 9 نوشته است : " این رویدادهای تاریخی مربوط اند به تلاش محافل اشرافی و محافظه کار انگلستان در سال های پس از جنگ جهانی اول برای کمک به نازی های آلمان و سپس آشتی دادن دولت انگلیس با المان هیتلری پیش از شروع جنگ جهانی دوم." در سالهای پس از جنگ جهانی اول و اوایل دهه 1920 تعدادی از اشراف و سیاستمداران انگلیس (همانند دارلینگتون در این کتاب) معتقد بودند عهدنامه 1919 ورسای در مجازات مقصر و شکست خورده جنگ جهانی اول (آلمان) زیاده روی کرده و برای آلمانی ها مشکلات اقتصادی، سیاسی و حیثیتی فراوان ایجاد کرده است، اینها فرانسه را عامل اصلی تدوین چنین عهدنامه ظالمانه ای میدانستند. کنفرانسی که در مارس 1923 در خانه دارلینگتون برگزار میشود و استیونز به تفصیل در کتاب شرح میدهد، مربوط به این دوره است . در این دوره هنوز نازیها تقریبا وجود نداشتند. کودتای آبجو فروشی که یکی از اولین جرقه هایی است که آلمانی ها فهمیدند این گروه وجود دارد، در نوامبر 1923 اتفاق افتاد. پس نباید پنداشت حمایت دارلینگتون از آلمان در کنفرانس مذکور و قبل از آن به دلیل سمپاتی او به نازیها بوده، بلکه دلیل آن همان است که خود او در کتاب عنوان میکند، و باید گفت که اگر تلاشهای امثال دارلینگتون به نتیجه می رسید و در عهدنامه ورسای تجدید نظر میشد، جمهوری وایمار در آلمان این چنین زمینگیر نمیشد و آن تورم وحشتناک که زمینه ساز به قدرت رسیدن نازیها شد پیش نمی آمد. پس باید گفت امثال دارلینگتون با یک دید جنتلمنانه انتظار برخورد بهتر با آلمان را داشتند. ولی در زمان ملاقات بعدی که در 1939 و با حضور چمبرلن و ریبن تروپ در خانه دارلینگتون اتفاق افتاد، حرف دریابندری کاملا درست است.

    نکته دیگری هم که در این کتاب قابل ذکر است، مقایسه دیدگاه پیشخدمتهای قدیمی و جدید در مورد اربابشان است (صفحات 147 و 148). به نظر می آید که همیشه نسل قدیم، ارزشهای خود را بسیار صحیح می پندارد و نسل بعد را سرزنش میکند و یا زیر سئوال میبرد. جالب آنکه همین نسل بعد ، سالها بعد چنین می پندارد و الی غیرالنهایه... . جدال سنت و مدرنیته جدالی است دائمی و مدرن های امروز سنتی های فردا هستند، و این سیر تسلسلی ادامه دارد. من به هم نسلان خودم توصیه میکنم کمی هنجار شکنی کنند و استثنائا به نسل بعد خود بها بدهند.

   یکی دیگر از نقاط مورد علاقه من در کتاب، بحث "تشخص" است. من این کلمه را در زندگی حرفه ای و شخصی به کار میبرم، و با نظر "هری اسمیت" در صفحه 227 موافقم که میگوید:"تشخص فقط مال آقایان اعیان نیست."