کتاب - استانبول :خاطرات و شهر
استانبول: خاطرات و شهر – اورهان پاموک- ترجمه : شهلا طهماسبی – انتشارات نیلوفر – چاپ اول :1391- 495 صفحه
"استانبول: خاطرات و شهر" اولین اثری بود که از اورهان پاموک نویسنده ترکیه ای و برنده جایزه نوبل 2006 خواندم. از پاموک زیاد شنیده بودم و تا حدودی با دیدگاههایش در مورد مسائل مختلف آشنا بوده ام به نظر میرسد این کتاب میتواند مدخل خوبی برای شناختن دنیای پاموک و خواندن بقیه آثار او باشد. شهر "استانبول" به دلایل فرامتنی نیز برایم جذابیت زیادی دارد. شهری است که سفرهای متعددی به آن داشته ام. در خیلی از قسمتهای آن پیاده روی کرده ام. در بازار سنتی آن گشته ام و از همه مهمتر بسفر را چه از خطوط ساحلی و چه از داخل آب و یا از روی پل و چه در روز و چه در شب دیده ام. حدود دو سه سال است که میگویم اگر امروز برای محل زندگی خود حق انتخاب داشتم، استانبول را انتخاب می کردم. پس در همین نقطه مشخص میشود که تمایل من به خواندن کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" دلایل فرامتنی نیز دارد. و طبعا با دوبلین در آثار جویس و یا سن پطرزبورگ در آثار داستایوسکی و یا لندن در آثار چارلز دیکنز چنین ارتباطی را نمیتوانم برقرار کنم.
کتاب " استانبول: خاطرات و شهر" عملا یک حالت دوگانه دارد. از یک طرف خاطرات نویسنده در حدود 22 سال اول زندگی او است و از طرف دیگر در مورد شهری است که او تقریبا سراسر عمر خود را در آن گذرانده است، و به همین دلیل اسم کتاب با هوشمندی زیاد انتخاب شده است و به دو وجه "خاطرات" و "شهر" اشاره دارد. همین دیدگاه، این "خود زیست نگاری" را از موارد مشابه نظیر سارتر در "کلمات"، ویکتور ارافیف در "استالین خوب" و یا مواردی از نویسندگان ایرانی نظیر احسان طبری در "دهه نخستین" و یا "رحیم نامور" در سایه های گذشته" جدا می سازد. زیرا اینها همگی به راوی و اطرافیانش توجه زیاد دارند. و بعضی دیگر که نظیر "رومن به روایت پولانسکی" به گذشته رومن پولانسکی از کودکی و جوانی تا آغاز میانسالی میپردازند، گرچه به محیط اطراف توجه ویژه نشان می دهند، ولی به دلیل متفاوت بودن محیط اطراف هرگز روی یک شهر خاص متمرکز نمی شوند، مضاف آنکه در این آثار اگر به محیط اطراف توجه می شود آن بخش که مستقیما به راوی مربوط میشود، مورد تاکید است. در حالی که در " استانبول: خاطرات و شهر" به استانبول از جنبه های مختلف توجه میشود و حتی میتوان با حذف صفحاتی از کتاب که مربوط به خاطرات نویسنده است، آن را به عنوان یک تک نگاری در مورد استانبول در نظر گرفت، و چه هوشمندانه است انتخاب عکسهای فصل اول که اولی عکس راوی در کودکی است که به یک محور اصلی کتاب یعنی کودکی پاموک اشاره دارد. دومی چشم اندازی وسیع از استانبول است که به دومین محور اصلی کتاب اشاره دارد، و سومی پاموک حدودا دو ساله در آغوش مادر است که از بالکن خانه شان شهر را نگاه میکند و عملا به دو ریشه خود اشاره دارد. در حقیقت در همان آغاز در می یابیم که دو کاراکتر اصلی کتاب، راوی و شهر استانبول هستند.
پاموک در کتاب به جنبه های تاریخی استانبول اشاره چندانی ندارد، او بیشتر به جنبه های اجتماعی شهر و تحولات آن در اواسط قرن بیستم و بخصوص دهه های پنجاه و شصت میلادی اشاره دارد. این جنبه از تاریخ شهرها جذابیت خاصی دارد که جای آن معمولا در کتابهای تاریخی نیست و اگر کسی بخواهد در مورد این جنبه ها جدا از حافظه افراد تحقیق کند، یکی از بهترین ابزارها صفحات غیر سیاسی روزنامه های شهر و اخبار روز آنها است. مسایلی نظیر آتش سوزی کشتی ها در بسفر و ایجاد آتش سوزی در بخشی از شهر و یا برخی قتلهایی که در بسفر اتفاق افتاده از این دست هستند، اینها چیزهایی هستند که خاطرات جمعی مردم یک شهر را بیان میکند و پاموک به خوبی به تصویر کشیده است. گذشته از آن پاموک به استانبول از منظر نویسندگان و روزنامه نگاران ترک از یک طرف و هنرمندان مسافر در استانبول از طرف دیگر پرداخته و سعی کرده با مجموعه اینها تصویری از شهر در دوره کودکی و نوجوانی خود بدهد. به نظر می رسد پاموک سعی کرده ذهنیت خود در آن دوره در مورد شهر را به خواننده القا کند و این امر با توجه به اینکه پاموک صرفا به این دوره از عمر خود پرداخته و خواسته تاثیرات ذهنی شهر در آن دوران بر خودش را بگوید کاملا پذیرفتنی است و من برخی لغزشهای تفکری را که در کتاب می بینم فرض میکنم که تفکر آن زمان پاموک چنین بوده و این نمیتواند یک جکم دقیق و علمی باشد. مثلا آنچه که در مورد الزام تحصیلات در دوره عثمانی جهت گرفتن مقامهای بالا و عدم این الزام در شرایط دوران جمهوری میگوید جای تردید زیاد دارد.
از نظر پاموک استانبول در آن زمان دوران انحطاط خود را که آغاز آن مقارن سقوط دولت عثمانی بوده است، میگذرانده است. سیاه و سفید دیدن شهر و اینکه گذشته آن را رنگی می داند نیز تداوم این تفکر است، مضاف بر اینکه تاکید زیادی بر حزن استانبول دارد. سیاه و سفید بودن شهر برای من قابل تصور است. در سال 1988 به عنوان مسافر ترانزیت 18 ساعت در استانبول بودم. شهری که در مقایسه با تهران سال 1366 نیز چندان سرآمد نشان نمی داد. شهری با بوی زغال سنگ و دود حاصل از این سوخت در فضا. طبیعی است که در دوره ای که پاموک میگوید این مشکلات حادتر بوده است. و طبعا همه اینها با استانبول امروز که طی 12 سال اخیر شاهد تغییرات و ترقی آن بوده ام تفاوت دارد. قطعا پاموک در مورد استانبول امروز متفاوت خواهد نوشت، و یا شاید نوشته باشد و من نخوانده باشم.
استانبول را معمولا از سه منظر متفاوت دیده اند. اول از چشم غربی که شهری است که به عنوان دروازه ورود به شرق جلوه می نماید، شهری که از نظر معماری و مردم و آثار تاریخی و مناره های متعدد مساجدش به اندازه کافی شرقی است تا برای آنها کاملا شرقی جلوه کند. از چشم مردم خود شهر، شهری است پر از خاطره های فردی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی. نمادی برای حکومت عثمانی و یا دولت ترکیه و افتخاری برای ترکیه. حال یا مانند پاموک به عنصر "حزن" برتری می دهند، یا مانند برخی دیگر به جلال قدیمی شهر و یا مانند گروهی دیگر به عنوان یک شهر "پست مدرن" و .... . از چشم شرقی، استانبول به عنوان دروازه ورود به غرب شناخته میشود، شهری که به علت معماری قسمت اروپایی بخصوص محله هایی نظیر گالاتا، سلطان احمد، تقسیم، کوچه های تنگ و سنگفرش، نماسازی قدیمی خانه ها که شهرداری اجازه تغییر آنها را نمی دهد و فقط داخل آنها میتواند معماری مدرن داشته باشد، به علت کلیساهای قدیمی، پوشش توریستها و مردم غیر سنتی ترکیه، رستورانها و کافه هایی که صندلی هایشان در پیاده رو چیده شده و در آنها مشروبات الکلی هم سرو میشود، گردشگاهها و پیاده روهای اطراف بسفر (که از زمین تا آسمان با اطراف رود دجله در شهر بغداد فرق میکند)، و... به اندازه کافی غربی است تا برای آنها غربی جلوه کند. جالب آنکه این شهر تنها کلان شهری است که در دو قاره جای دارد و به خوبی میتواند نقش مرز یا بهتر بگویم ارتباط دهنده شرق و غرب را بازی کند. ونقش محوری بسفر جای تاکید دارد که ساحل شرقی آن آسیایی و غرب آن اروپایی است. گرچه امروز همین قسمت آسیایی از نظر مدرنیته و حتی فرهنگ ساکنان از قسمت اروپایی غربی تر جلوه میکند. پاموک در کتاب نشان میدهد که به دو دسته اول یعنی به چشم غربی و به چشم ترکی توجه دارد و اثری از چشم شرقی در کتاب او نیست.
پاموک به بسفر نگاهی ویژه دارد. البته از منظر بیرونی نیز جدا ساختن بسفر و استانبول امکان پذیر نیست، ولی پاموک تا حدودی به این دو هویتی جداگانه می بخشد. در توصیف شهر استانبول به "حزن" و سیاه و سفید بودن شهر تاکید می کند، ولی در بسفر به عنصر "زندگی" توجه دارد و آن را مالامال از این عنصر می بیند. چیزی که برای امروز استانبول از نظر من مفهوم ندارد و در هر دو آنها زندگی را میبینم، گرچه حزن هم نوعی زندگی است ولی به نظر می رسد پاموک بسفر را رنگی میبیند.
ذهن پاموک در شهراستانبول قدم می زند و دنبال خاطرات و در حقیقت هویت خود می گردد، و از طرفی در مرور خاطرات و شناسایی هویت خود در شهر گذر میکند. اینها خوشبختی کسی است که در استانبول زندگی میکند. متاسفانه برای ما تهرانی ها چنین امکانی فراهم نیست، شاید 90% فضاهایی که خاطرات جوانی مرا تشکیل میداده اند از بین رفته و یا دچار دگرگونی های مفرط گشته اند که دیگر اثری از هویت قبلی خود ندارند. استانبول شهری است که خاطرات قدیم را حفظ کرده و جالب آنکه درجا هم نزده، در نتیجه پاموک توانسته چنین ترکیبی را ایجاد کند که حتی من توریستی که این شهر را چهل پنجاه سال بعد از زمان وقوع اتفاقات دیده ام، کاملا با فضای آن ارتباط برقرار میکنم، ولی نمیتوانم به فرزندان خودم کوچه و خیابان و فضای خاطرات قدیم خود را نشان دهم.
پاموک در بعضی قسمتها چون یک روانکاو به گذشته و کودکی خود پرداخته و از این نظر این کتاب با "کلمات" سارتر شباهت پیدا میکند. او با دیدگاهی متاثر از روانشناسی فرویدی (من در حد اطلاعات اندک خود از روانشناسی چنین استنباطی کرده ام) با صراحت قابل ملاحظه ای (بخصوص در مقیاس شرقی ها) به بیان رویاهای سکسی خود می پردازد.
در مجموع کتاب برای من جذاب بود، ولی باید بگویم از آن انتظار بیشتری داشتم. عنصر "روده درازی" و "تکرار" در کتاب به چشم می خورد. شاید این همان ویژگی "شرقی" است که در پاموک وجود دارد. ضمن اینکه پاموک همانند یک "غربی" سعی کرده کمتر از عنصر "احساس" در نوشته اش استفاده کند، و این امر بخصوص در فصل 35 (اولین عشق) کاملا بارز است. از نظر من اگر پاموک در عنصر اول کمی غربی تر و در عنصر دوم کمی شرقی تر عمل میکرد به جذابیت کتاب افزوده می شد. در انتها میبایست از ترجمه خوب خانم شهلا طهماسبی یاد کنم که به خوبی حق مطلب را ادا کرده اند.