روزگار خوش مریضی

یکشنبه و دوشنبه مریض بودم و سر کار نرفتم. اونهایی که من رو میشناسند میدونند که مریض شدن من اتفاقی است نادر، و از اون طرف سر کار نرفتنم هم همین طور. بالاخره یک ویروس آنفلوانزا بود که سهم من شد. شنبه شب تا ساعت 3 بیدار ماندم، و یکشنبه صبح بیدار شدم ، سعی کردم مریضی را نادیده بگیرم، و بعد از لباس پوشیدن موقع صبحانه دیدم وضعم خرابه. مرتب فکر جلساتی که اون روز داشتم، و قرار بود تا 11 شب ادامه داشته باشه، بودم. از یک طرف دیگر دیدم تصور رانندگی و حتی رفتن به پارکینگ برایم سخته. بالاخره به خودم گفتم فرض کن مرده ای، بالاخره دنیا بدون تو کار خودش را میکند، پس بر احساس خود مهم بینی فائق آمدم، و زدم بر طبل بیعاری. با یک تلفن همه قرارهامو کنسل کردم، و موبایل را هم خاموش کردم. بعد از خوردن قرص و دوا که به مدد مریض بودن فریبا قبل از من همه در دسترس بود، و احتیاجی به سئوال از پزشک نبود، جایتان خالی بعد از عمری تا ظهر خواب راحتی کردم. قیافه آیدا هم بعد از دیدن من در خانه دیدنی بود، صحنه عجیبی می دید. بعد از ظهر هم ساعت 2 فوتبال پرسپولیس با فجر سپاسی بود که این دفعه متناسب با شان فوتبال باشگاهی ما 80 دقیقه اش را خواب بودم. جالب آنکه عصر هم بعد از یک ساعت دوباره خوابیدم و فکر کنم تا فردا صبح به جز یک ساعت برای شام بقیه اش را خوابیدم. بعد از عمری شبها کم خوابیدن خیلی کیف داشت.

    فردا صبح که بیدار شدم، دیدم که نه هنوز وضعم خرابه و نیاز به استراحت دارم. یک روز مرخصی ام را تمدید کردم. البته حوالی ظهر جلسه ای بود که باید می رفتم و کاریش نمیشد کرد، ولی بقیه روز را که دیگر نیاز به خواب نداشتم و حالم هم کمی بهتر شده بود، با (به قول خودم) ورق زدن فیلمهای زیادی که چند روز قبل خریده بودم و یه مقداری خوندن کتاب گذراندم. صبح سه شنبه هم حالم خوب شد و سر کار رفتم. امشب به این فکر میکردم که این جور مریضی های بی خطر هم نعمت بزرگیه که من سالها ازشون محروم بودم. کسر خوابم که جبران شد، چندین و چند ساعت وقت آزاد که برایم جور شد. دو سه روز غذا نخوردن و بی اشتهایی که برای من خیلی هم مفیده. کار هم که فرار نمیکند. عجب موهبتی را از دست داده بودم، و همه هم شاخ تو جیبم میگذاشتند که عجیبه تو مریض نمیشی. بابا مگه بد منو میخواین که دوست ندارین مریض بشم.

   از این لحظه به تمام دوستان اعلام میکنم پس از گذشت دو ماه از این تاریخ، هر وقت مبتلا به سرماخوردگی و آنفلوانزا شدند با من تماس بگیرند. من به عیادتشان می روم، دستشان را میگیرم. اگر عذر شرعی نداشته باشد، رویشان را میبوسم تا شاید ذره ای از این موهبت که سالها از آن بهره نبرده بودم، استفاده کنم. در نتیجه با توجه به این که دو ماه بعد خیلی نزدیک عیده، و با در نظر گرفتن تعطیلات سال نو، از تاریخ 20 فروردین 1392 منتظر دعوت دوستان ویروسی هستم.   

   فرهاد – صدای بی صدا

چند شب پیش دومین و آخرین قسمت مستند "جمعه های فرهاد" را که از BBC پخش شد، دیدم و به دوران گذشته برگشتم، و تصمیم گرفتم خاطراتی را با هم نسلان خودم مرور و برای نسل بعد بازگو کنم.

    تا سال 1349 اسمی از فرهاد به عنوان خواننده گروه "بلک کتز" شنیده بودم و اثری از او نشنیده بودم. این گذشت تا در مجله "زن روز" مطلبی در مورد تصنیفی که شعر آن از شهیار قنبری و آهنگ آن از اسفندیار منفردزاده و خواننده آن فرهاد بود، و در مورد عصر دلگیر جمعه است خواندم، جالب آنکه در آن زمان اعتبار اصلی این تصنیف برای من از منفردزاده سرچشمه میگرفت که موسیقی متفاوتش در فیلم "قیصر" او را مشهور کرده بود. تابستان 1350 برای اولین بار صفحه آن را دیدم. یکی از متفاوت ترین تصنیفهایی بود که تا آن زمان شنیده بودم. روی صفحه که عکسهای آن بر خلاف اکثر صفحه ها سیاه و سفید بود، نوشته بود :"تقدیم به تو نازنین که هر روزت جمعه است.". و مشخص بود که مربوط به فیلم "خداحافظ رفیق" اولین فیلم "امیر نادری" است. "لیبل" مرکز صفحه نیز بر خلاف همه "لیبل" های مشابه که اکثرا آبی و بعضا قرمز بود، به رنگ سیاه بود. همه چیز جذاب و نو بود. صدای سوت در تصنیف، شعر خاص آن، صدای فرهاد، ملودی، جلد صفحه و ..... . فرهاد به خواننده محبوب و متفاوت من تبدیل شده بود. افسوس که کم کار بود.

    فیلم "رضا موتوری" را ندیده بودم و آهنگ آن را نشنیده بودم. صفحه آن هم زود جمع شده بود و تصوری از آهنگ آن نداشتم. در سال 1351 فیلم "بلوچ" به کارگردانی کیمیایی را در سینما سیلور سیتی (فرهنگ فعلی) دیدم . در صحنه ای که در بوتیک میگذشت، تصنیفی را شنیدم که فهمیدم همان رضا موتوری است. عجب چیزی بود. به جای اینکه به صحنه فیلم دقت کنم، حواسم به این تصنیف خارق العاده بود. رضا موتوری را یکی دو بار دیگر شنیدم، ولی امکان شنیدن آن را نداشتم. نهایتا در یک بعد از ظهر تابستان 1353 در میدان 24 اسفند آن زمان (انقلاب فعلی) پشت ویترین یک صفحه فروشی، صفحه ای با این نام دیدم. باورم نمیشد، و با تردید از مغازه دار صفحه رضا موتوری را خواستم، فهمیدم که انتشار آن آزاد شده بود. فکر کنم آن روز در خانه حداقل 15 بار آن را گوش کردم و شعرش را حفظ کردم.

    از فرهاد در رادیو و تلویزیون تقریبا چیزی پخش نمیشد، ولی در تابستان 1352 خبری در روزنامه ها نوشته شد که برای ما جوانان خیلی ناگوار بود. به دلیل ابتذال پخش صدای فرهاد، داریوش، فریدون فروغی، کورش یغمایی، اونیک از رادیو و تلویزیون ممنوع است. البته حساب اونیک از بقیه جدا بود، ولی بقیه را خیلی دوست داشتم. متاسفانه در این مملکت همیشه ابتذال بهانه ای برای کوبیدن هنر بوده است. البته در سال 1354 این منع برداشته شد.

    شاهکار دیگری از فرهاد در اواخر 1351 به نام "آینه ها" منتشر شد. طراحی روی جلد این صفحه خیلی زیبا بود. کلا ترکیب سیاه و سفید و خاکستری و جلد دو برگی. عکس نگاتیو فرهاد پشت جلد، و شعر آینه ها در صفحه داخلی جلد. عجب شعر قشنگی داشت، و چه آهنگ زیبایی. چند ماه بعد که "مرداب" اثر شماعی زاده پخش شد، دیدم که تشابه مضمون شعر این دو اثر "اردلان سرفراز" چقدر زیاد است، و برایم جالب بود که در قسمت اول مستند BBC خسرو لاوی میگفت که ابتدا "مرداب" را فرهاد خوانده بود، ولی شماعی زاده مجددا آن را خواند، و اثر فرهاد منتشر نشد، و فرهاد نیز اعتراضی نکرد. من این گناه شماعی زاده را نمی بخشم که ایرانیان را از شنیدن یک شاهکار دیگر محروم کرد، مگر چند بار امکان داشت که فرهاد، این خواننده گزیده کار، تصنیفی بخواند که او را محروم کردیم.

    هفته اول خرداد 1352 و فصل امتحانات بود. بعضی بچه ها خبر دادند که صفحه جدید فرهاد به قیمت 5 تومان منتشر شده (قیمت صفحه در آن زمان 35 ریال بود). 5 تومان پولی نبود که حتما در جیب جوانان آن زمان باشد. با قرض و قوله 5 تومان جور شد، و صفحه شبانه را خریدم. در مسیر خانه و در اتوبوس جلد آن را نگاه میکردم. یک طرف آن زمینه قرمز و سیاهی جغدی روی آن، و اسم فرهاد که به دکتر صلحی زاده تقدیم شده بود و او را نمیشناختم. احمد شاملو به دکتر غلامحسین ساعدی که هر دو حتی برای ما نوجوانان کاملا آشنا بودند، و اسفندیار منفردزاده به دکتر اسماعیل خویی، که اولی برای من کاملا آشنا و از دومی اسمی شنیده بودم. پشت جلدش هم دستگاه جک پات که در آن عکس فرهاد، شاملو  و منفردزاده بود. باید اعتراف کنم که تعظیم شاه به پرچم آمریکا را آن روز متوجه نشدم و بعدها بود که دوستان به من گفتند. تا این جا که به اندازه کافی جذاب بود. وقتی در خانه، صفحه را گوش کردم برای چندمین بار با اثری از فرهاد روبرو شدم که شبیه هیچ اثر دیگری نبود. ملودی ویژه، آن پچ پچ ها ( این را هم تا از دوستان شنیدم، نفهمیدم که میگفت سیاهکل)، شعر غیر عادی، کلمات و جملاتی که مانند آن را در تصنیفها ندیده بودیم و صدای جادویی فرهاد. من تمام تابستان 1352 روزی چند بار این آهنگ را میشنیدم. پدرم هم همیشه از این آهنگ "مزخرف"! که گوش میکردم انتقاد میکرد. در همان تابستان عروسی یکی از فامیل ها در خانه ما برگزار میشد. پدرم قسمم داد که آهنگ "مرده میبرن کوچه به کوچه" را در عروسی نگذارم. مادرم هم که میدید من مرتبا فرهاد، فریدون فروغی و داریوش گوش میکنم، از من میپرسید که شما جوانان که دوران خیلی بهتری نسبت به جوانی ما دارید، چرا اینقدر آهنگهای غمگین گوش میکنید؟ و ما نوجوانان تازه آرمانگرا نمیدانستیم که خوشبخت ترین نوجوانان تاریخ این مملکتیم که قبل و بعد از آن هرگز هیچ نسلی آن شرایط ما را تجربه نکرد. بگذریم که فقط هم نسلان من میدانند که چه روزگاری بود، و در آن تصنیف زیبای گوگوش"کیو کیو بنگ بنگ" این دوران به زیبایی بیان شده است.

    "خسته" و "اسیر شب" دو تا دیگر از کارهای فرهاد بودند که در سال 1352 صفحه آنها را گیر آوردم. "خسته" تصنیف فیلم زنجیری بود، و عکس فرهاد با موی بلند روی آن بود. اسیرشب نیز شاید معمولی ترین کار فرهاد در قبل از انقلاب بود که خود میتوانست شاخص ترین کار سایر خوانندگان باشد،و تصنیفی زیبا است.

    آخرین صفحه ای که از فرهاد در آمد، "هفته خاکستری" بود. با جلدی خاکستری و طرحی زیبا و شعری غیر کلیشه ای. خیلی کیف میکردیم که فرهاد بعد از اینکه در مورد چهارشنبه روز خوشبختی حرف میزند، چنان پوزخندی می زند. فکر میکردیم چگونه اشرف پهلوی و جوایز بلیط بخت آزمایی را به مسخره گرفته است.

    دیگر دوران صفحه 45 دور تمام شد، و نوار کاست جای آن را گرفت. تا مدتها دنبال نوار کاستی از فرهاد بودم و گیر نمی آوردم. البته تعداد ترانه های فرهاد آن قدر نبود که دو روی یک کاست را پرکند. بالاخره استریو دیسکو یکی از کمپانی های معتبر تولید نوار کاست به مسئولیت خسرو لاوی که در مستند فرهاد هم حضور داشت، کاستی از فرهاد را در سال 1354 منتشر کرد که یک روی آن ترانه های ایرانی فرهاد که در بالا گفتم و طرف دیگر آن، تصنیفهای انگلیسی فرهاد بود، که من Sunrise, Sunset آن را که یکی از تصنیفهای فیلم محبوب من "ویولون زن روی بام" بود خیلی دوست داشتم، ولی متاسفانه فرهاد مدتی تصنیف جدیدی نخواند، تا اینکه در زمستان 1355 بار دیگر  فرهاد قیمت شکن بود. پشت ویترین نوار فروشی ها دیدیم کاستی منتشر شده که تصنیف "گنجشکک اشی مشی" با صدای فرهاد روی آن است. قیمت این نوار بر خلاف بقیه نوارها که 20 تومان بود، استثنائا 25 تومان بود، ولی اگر سی تومان هم قیمت داشت فرقی نمیکرد. مگر میشود تصنیف جدید فرهاد را گوش نکرد. گنجشکک .... را قبلا با صدای زیبا و لطیف پری زنگنه در فیلم گوزنها شنیده بودیم و جالب آنکه این تصنیف در آن زمان منتشر نشد، و ما مشتاق شنیدنش بودیم. شنیدن آن با صدای فرهاد که قند مکرر بود.

   پس از آن "کودکانه" با شعر نوستالوژیکش و "سقف" در سال 1356 پخش شدند. پس از آن نیز "شبانه 2" و "محمد" را در سال 1357 و در بحبوحه انقلاب  شنیدیم. فکر میکردیم فرهاد به پاس سالها مبارزه با رژیم در کسوت یک هنرمند جایگاهی رفیع در نظام جدید خواهد داشت. غافل از آنکه سالهای متمادی باید آهنگهای قبلی او را گوش کنیم، و او در زمانی که میبایست شکوفا شود، در جوانی پژمرد. مایه تاسف است که وقتی فرانسویها در مورد مثلا "ادیت پیاف" به عنوان خواننده شاخص و ملی خود صحبت میکنند، چندین و چند آلبوم از او موجود است، و وقتی ما در مورد فرهاد صحبت میکنیم، فقط با دو سه آلبوم و با پیگیری همسرش و جور کردن تمام کارهای خانگی اش به زحمت 6  CD از او موجود است. بیچاره فریدون فروغی که زبان انگلیسی نمی دانست، با حساب یک اجرای زنده، 3 آلبوم دارد. واقعا تاسف آور است. ولی فرهاد همیشه محبوبترین خواننده من بوده و هست. چه کسی میتوانست با ترانه هایش این همه غافلگیری و نوگرایی برای من و نسل ما ایجاد کند. آن هم در زمانه ای که شنیدن یک آهنگ کلی آداب و تشریفات داشت. میبایست منتظر باشیم صفحه اش منتشر شود، و قبل از انتشار نیز امکان گوش کردن نداشتیم. زمانی که نمیشد به راحتی کل کارهای یک نفر را در یک MP3 جا داد، و بدون احترام ویژه به تک تک آهنگها آن را گوش کرد. جدا نسل خوشبختی بودیم که قطره قطره مینوشیدیم و لذت میبردیم. با احترام فراوان به یاد و یادگارهای فرهاد.