کافکا در کرانه – نوشته : هاروکی موراکامی – ترجمه : مهدی غبرایی – انتشارات نیلوفر – 607 صفحه
"کافکا در کرانه" را با ترجمه خوب و البته با حذفیاتی از مهدی غبرایی خواندم. اولین کتابی بود که از موراکامی خواندم، بهتر است بگویم اولین رمانی است که از یک نویسنده ژاپنی که داستانش در این کشور میگذرد خوانده ام. "بازمانده روز" اثر ایشی گورو، بیشتر به یک رمان انگلیسی شبیه است، و آن را نمیتوانم ژاپنی بنامم. فرهنگ ژاپن و نژاد زرد همیشه برایم غریب و غیر ملموس بوده است، و اطلاع خیلی کمی از آن دارم. فیلمها و کتابهایی که از دوران کودکی و جوانی با آن روبرو بوده ام، همگی مربوط به آمریکا و اروپا بوده است. بعدها با ادبیات و سینمای آمریکای لاتین هم ارتباطی داشته ام، ولی در مورد ژاپن خیلی تنبلی کرده ام. علیرغم علاقه زیادم به سینما و وجود کارگردانهای شاخص ژاپنی، شاید کلا بیشتر از ده فیلم ژاپنی ندیده ام. در مورد فیلم ژاپنی با یک مشکل خاص هم روبرو هستم. تا اواخر فیلم هنرپیشه ها را باهم قاطی میکنم، چون به چشم من اکثرشان شبیه هم هستند. موقع خواندن کتاب، به خودم میگفتم کار پلیس ژاپن برای پیدا کردن کافکا چقدر سخت است. زیرا شاید پسرهای 15 ساله ژاپنی، در حدود 10 جور قیافه بیشتر نداشته باشند، و چقدر شناسایی پسر گمشده ژاپنی از روی عکس مشکل است. من همیشه عادت دارم، موقع خواندن رمان، چهره شخصیتهای آن را در ذهنم تصویر کنم، و البته فضاهای رمان را هم به هم چنین. پس از اتمام کتاب، دیدم که برای اوشیما، صورت و صدای مشخصی تصور کرده ام. برای هوشینو نیز صورتی تصور کرده ام که بیشتر یک صورت لاتین است تا ژاپنی، صورتی که شاید بیشتر به خاویر باردم شبیه باشد تا یک ژاپنی. ولی از بقیه فقط یک تصویر کلی در ذهنم تصویر کرده ام. و با خود عهد کردم که از این پس، بیشتر از این به سینما و ادبیات مرتبط با نژاد زرد بپردازم. بخصوص اینکه خواندن کافکا در کرانه نیز تجربه لذت بخشی بود.
از خصوصیات من، امکان ارتباط بهتر با فضاهای رئالیستی و شخصیتهای 3 بعدی ملموس است. و آثار سینمایی یا ادبی که چنین حالتی ندارند، باید خیلی قوی باشند که مرا جذب کنند. کاری که "مارکز" با صد سال تنهایی با من کرد. گرچه هیچگاه نمیتوانم همانند آثار با درصد بالاتری از رئالیسم، با عمق این آثار ارتباط برقرار کنم. میتوانم در مورد "جنگ و صلح" ساعتها بنویسم. یا حتی در مورد "عقاید یک دلقک" که کمتر از جنگ و صلح، رئالیستی است، ولی فضای آن را به خوبی میشناسم، نیز این کار را بکنم. ولی وقتی وارد فضای "رویا گونه" میشوم، دیگر مخم تعطیل میشود، و فقط میتوانم از زیبایی این فضا و پوسته آن لذت ببرم. فضا را "درک" نمیکنم.
دو روایت موازی در کتاب، در جریان است. فصول فرد به روایت اول شخص مفرد جوانی پانزده ساله به نام (مستعار) کافکا که خیلی بزرگتر از سن خود به نظر میرسد، و فصول زوج روایت حادثه ای برای گروهی دانش آموز در سال 1944، و ادامه آن سرگذشت یکی از آنها در سال 1995 است که بر اثر این حادثه خواندن و نوشتن را فراموش کرده، و کم هوش شده است، و جالب آنکه میتواند با گربه ها حرف بزند.
وجه داستانی رمان برای من کشش و جذابیت زیادی داشت (به خصوص قبل از صد صفحه آخر). نویسنده به خوبی جهان خاص رمان و قوانین حاکم بر آن را آفریده است. در شرایط عادی، مجموعه اقدامات، رفتار و نظریات کافکا عجیب است، ولی در جهان این داستان، دیگر این چیزها عجیب نیست. اقدامات "ناکاتا" که اکثرا در یک حالت شهودی و بدون آگاهی قبلی اتفاق میافتد، عملا جزئی از یک برنامه مشخص و از پیش تعیین شده است، که مثلا میس سائه کی بدون دیدن ناکاتا منتظر او بوده است، و ناکاتا پس از پشت سر گذاشتن مراحل زیادی که هریک شگفتی های زیادی داشته است، و با کمک تعیین کننده هوشینو که او نیز کاملا تصادفی وارد ماجرا شده، به این مرحله رسیده است. اعمال آدمها کاملا نشانگر جبر حاکم بر جهان رمان است. فرض کنیم که ناکاتا در آغاز رمان یک بازی کامپیوتری را برای اولین بار بازی میکند. او میداند که باید به مراحل بعدی برسد. در این راه با مشکلات زیادی روبرو خواهد بود، سلاحهایی در اختیارش قرار داده میشود. نیروهای کمکی و دشمنانی هم خواهد داشت. به هر مرحله که وارد میشود، ادامه مرحله را نمیداند، ولی باید به هر نحوی که هست پیشروی کند. عملا سیر حرکتی روایت ناکاتا و بعد هوشینو چنین بازی پر ماجرایی را که توسط یک عقل بالاتر به هوشمندی طراحی شده است، پیش میبرند و در نهایت بازی را میبرند. میس سائه کی همان شاهزاده خانمی است که در مراحل آخر بازی پس از جابجا کردن سنگ مدخل به آنجا که مایل است میرود، و نهایتا سنگ مدخل، مجددا سر جای خود برمیگردد.
کافکا را هرگز مانند یک پسر پانزده ساله نمی یابیم. او اسیر نفرین پدر است، و در جستجوی خواهر و مادر. شاید در بسیاری داستانها برای او غصه میخوردیم و آرزو میکردیم آنها را پیدا کند و به آرزویش برسد، و وقتی هم که به آنها میرسید خوشحال میشدیم. ولی فضای این داستان چنین احساسی را ایجاد نمیکند. شاید اکثر شخصیتهای این کتاب مانند آدمهای فضاهای رویایی هستند، سه بعدی نیستند (گرچه شخصا تجربه و یا شناختی از این فضاها ندارم.) . از نظر من تنها شخصیتهای نسبتا سه بعدی داستان، اوشیما و هوشینو هستند(جالب آنکه من فقط برای همین دو نفر چهره مشخصی تصور کرده بودم).
فضای اواخر کتاب یادآور سریال LOST است، بیشتر شبیه "سیزن" های چهار تا شش این سریال. جالب آنکه علاقه من بیشتر به سیزن های 1 و 2 این سریال است که فضای آن عمدتا رئالیستی است.
در مورد نمادها و مانند آن و رد پای تئوری های روانشناسی در رمان، حرفی نمیزنم، زیرا نه آنها را درک میکنم، و نه مسئله ام است، و قطعا این داستان برای علاقمندان این مسائل و نیز علاقمندان "رویا" و تحلیل آن، جای بحث و کار زیاد دارد. به هر صورت در مجموع کتاب جالب و خواندنی است، و خواندن آن برای رمان خوانها در هر سن و سالی جذاب خواهد بود.