روایتی از جنگ بر ضد جنگ

 زندگی، جنگ و دیگر هیچ – نویسنده: اوریانا فالاچی مترجم: لیلی گلستان- انتشارات امیرکبیر – چاپ دوازدهم(1389) – چاپ اول(1350)- 534 صفحه-65000 ریال     

     این کتاب را به جهت همراهی با برخی دوستان مجددا دست گرفتم. قبلا آن را در تابستان 1355 خوانده بودم، در حال و هوای آن زمان کتابی بود خواندنی و مطرح، و به عنوان یکی از معدود کتابهای ضد جنگ منتشر شده در بازار محدود کتاب آن زمان معروف بود.

    اوریانا فالاچی در آن زمان، شاید مشهورترین خبرنگار بین ایرانیان بود، و کتابهایش نیز پرفروش بودند. کتابهایی نظیر نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، یک مرد، مصاحبه با تاریخ و همین کتاب فعلی مشهورترین کارهایش بودند. گروههای چپ ایران چندان علاقه ای به کارهای او نداشتند، زیر از نظر آنها نباید انتقادی به مارکسیسم می شد، و اصولا آثار نویسندگان غیر مارکسیست معاصر را ندرتا توصیه میکردند. و بیشتر خوانندگانش دانشجویان و روشنفکرهای جوان بودند، زیرا بسیاری از بزرگترها نیز کتابهای او را به علت ژورنالیستی بودن و داشتن لحن احساساتی توصیه نمیکردند. این یادداشت در دو قسمت است، قسمت اول مربوط به دو فصل اول و قسمت دوم مربوط به بقیه کتاب (یازده فصل)

دو فصل اول

   پیام اصلی کتاب در دو فصل اول، پوچی جنگ و نبودن دشمنی فردی بین سربازان دو جبهه و تشابه روشها در میدان جنگ و پشت جبهه است. منفجر کردن یک رستوران در سایگون، و ریختن بمب بر سر مردم بیگناه یک دهکده هر دو ترور کور هستند و هیچ تفاوت ماهوی باهم ندارند، طبعا در جنگ، هر یک از دو طرف با تمام امکانات خود در صدد پیروزی است. ویت کنگ ها نمیتوانند بروند آمریکا و بر سر مردم آنها بمب بریزند ، پس ناچارا در سایگون به ترور کور دست میزنند. به قول یکی از ویت کنگ ها برای ما دشمن فرانسوی، آمریکایی، چینی و کره ای فرقی ندارد. ما از میهنمان دفاع میکنیم و اگر هم روزی آنها از کشورمان بروند با آنها دوست خواهیم بود. منطقی است بسیار ساده و قابل پذیرش. آمریکایی ها هم وقتی با واقعیت ویتنام روبرو میشوند یا از ترس جانشان و یا با درک تفاوت جنگ بین دولتها و جنگ بین مردم، میفهمند ویتنام جای آنها نیست. منطقی که این کتاب نشان می دهد، و شاید در زمان نوشته شدن کتاب، کمتر از امروز مورد پذیرش عمومی بود، در دنیای امروز کاملا پذیرفته شده و عمیقا درک شده است.

    در این زمینه حدود دو سال پیش در وبلاگم مطلبی نوشتم که تجربه ای از یک شب در رم بود، آنچه در آن شب به ذهنم رسید، زمانه ما را خیلی جلوتر از زمان نوشتن کتاب نشان می دهد. لینک آن را میگذارم. http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx

    نمیتوان در مورد این کتاب نوشت و از وضعیت تفکری مارکسیسم که از یک طرف، وجه غالب جنبشهای آن زمان و از طرف دیگر ایدئولوژی حاکم بر ویت کنگ ها بود، غافل شد. مطابق آموزه های مارکسیستی جنگها دو نوعند: جنگهای امپریالیستی و جنگهای مردمی (جنبش های آزادی بخش). نوع اول نوع تکامل یافته جنگهای قرون قبلی (قبل از امپریالیسم) است که صرفا دعوای طبقه حاکمه کشورها برای دستیابی به ثروت بیشتر است. نظیر جنگ جهانی اول، جنگهای قرن 19 فرانسه و آلمان. جنگهای ناپلئون و .... . طبقه کارگر این کشورها در این جنگها هیچ منفعتی ندارد، وظیفه کمونیستها حضور فعال در پشت جبهه و آگاه ساختن طبقه کارگر از پوچی این جنگ است، و احزاب کمونیستی میبایست از تضعیف قوای حاکمه ناشی از جنگ و افزایش نارضایی عمومی استفاده کرده و همانند شوروی در 1917 ضربه کاری را بر طبقه حاکم وارد کنند. انقلاب نافرجام 1918 آلمان، به قدرت رسیدن کمونیستها در اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم، قدرت گرفتن جنبش های کمونیستی در ایتالیا و یونان پس از جنگ جهانی دوم از این دسته اند.

    نوع دوم جنگها، جنگهای مردمی است. همانند مبارزات آزادی بخش در ویتنام، کوبا، الجزایر و... . در این حالت جنگ ماهیت مردمی دارد، و احزاب کمونیست داخلی باید سعی کنند در این جنگها در جلوی صف قرار بگیرند و اردوگاه جهانی سوسیالیسم نیز باید از این جریانات حمایت کنند. البته سویه دیگر جنبش های آزادی بخش، نیروی مقاوم در مقابل جنبش است، که در جنگ ویتنام تا پایان دهه 50 فرانسه و پس از آن آمریکا بوده است. این جنگها ماهیتا مترقی است، زیرا نیروهایی که در جهت مثبت حرکت تاریخ قدم برمی دارند (جنبشهای آزادی بخش) یک طرف آن هستند و طرف مقابل که میخواهد جلوی حرکت تاریخ را بگیرد، طرف مرتجع است. در نتیجه، دولت آمریکا در جنگ ویتنام طرف مرتجع بوده است. طبیعی است که فارغ از تئوریهای مارکسیستی نیز با توجه به حق مردم ویتنام در مورد تعیین سرنوشت خویش میتوانیم در جنگ ویتنام حق را به ویت کنگ ها بدهیم، و طبعا سمپاتی کامل ما علیرغم مخالفت با ماهیت جنگ با ویت کنگ ها است (آیا حق دارم این را با افعال اول شخص جمع بگویم؟). بین جنگ ویتنام و جنگهای مثلا عراق – کویت تفاوت زیادی وجود دارد. این جنگها از نوع اول در تئوری مارکسیسم است و امثال ما هیچ علاقه ای به برنده شدن یک طرف ندارند.

بقیه کتاب

        به دنبال یادداشت قبلی، کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" را تمام کردم و باید بگویم خیلی بیشتر از انتظاری که داشتم لذت بردم و از آن استفاده کردم. خواندن کتابی که در مورد یک مسئله روز نوشته شده و به طور دقیق و با آدرس، وقایع بین نوامبر 1967 تا اکتبر 1968 را نقل کرده، پس از 45 سال گذشت از وقایع قطعا جالب است و میتوان از منظر زمان به مسائل و علاوه بر آن ارزیابیهای نویسنده نگریست.

    به نظرم می آید که اوریانا فالاچی در زمان نوشتن یادداشتها، 3 دوره مختلف را تجربه کرده، در دوره اول نگاهی غمخوارانه به ویت کنگ ها دارد، و به طور صریح طرف مقابل را محکوم میکند. در دوره دوم که پس از حادثه کشتن چهار خبرنگار (به ظاهر توسط ویت کنگ ها) پیش می آید، فالاچی معترض روشهای ویت کنگ ها میشود و حالت غمخوارانه خود را از دست میدهد و به نوعی سرخوردگی می رسد. در دوره سوم که سنتز تز و آنتی تز قبلی است به دیدگاهی کامل تر در مورد وقایع می رسد و در آخرین فصل کتاب که به اعتقاد من درخشان ترین فصل کتاب است، جمع بندی خود از وقایع را که بر اساس حدود ده ماه مشاهده پیگیر اتفاق افتاده بیان میکند. ارتباط این نتیجه گیری و وقایع مطرح شده کاملا قابل ردیابی است، و شاید بزرگترین مزیت فالاچی و یا فرانسوا که او هم خبرنگاری است با تجربه ای بیشتر و دنیادیده تر این است که در چهارچوب یک ایدئولوژی حرف نمی زنند و قضاوت نمیکنند. شاید به جای ایدئولوژی کلمات آنها بر زمینه ای دیگر به زبان می آید، دوست داشتن انسانها و ناراحت بودن از رنج آنها.

    این زمینه که در دهه های بعد شاید به وجه غالب جریان روشنفکری جهان بدل شد، در این کتاب مشهود است و به همین علت احترامی بیش از قبل برای فالاچی قائل خواهم بود.

    کتاب به خوبی و با دقتی سینمایی زشتیهای جنگ را تصویر میکند، و میبینیم که : "در ورود به ویتنام کوچکترین چیزی آدم را به هیجان می آورد، ولی بعد خیلی زود همه چیز عادت میشود و میگذرد." (ص 21) نویسنده در آغاز که به ویتنام می آید برای ثابت کردن عقیده ای است که همیشه به آن معتقد بوده، یعنی پوچی و احمقانه بودن جنگ و اینکه جنگیدن ، قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. (ص 24) به مرور فالاچی با نظراتی جدید از طرفین نبرد آشنا میشود، نظیر اینکه :"تنها نقطه مثبت جنگ این است که دوستان جدیدی پیدا میکنی و بقیه جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست." (ص 56) و یا از قول یک کاپیتان آمریکایی در مورد یکی از ویتنامیهایی که کشته: "فکر میکنم که اگر روزی او را در باری در نیویورک می دیدم شاید از او خوشم می آمد و شاید هم درباره کمونیسم و کاپیتالیسم با او بحث میکردم و شاید او را به خانه دعوت میکردم." (ص 48)

    یکی از جملات جالب کتاب که از زبان یک ویت کنگ در مورد اشغالگران وطنش  (در این مقطع آمریکایی ها) میشنویم، این است: " هنگام جنگ از آنها متنفرم، ولی بعد از جنگ دیگر نفرتی نسبت به آنها حس نمیکنم و به این فکر میکنم که آنها هم بیگناهند چون به هر حال بشر هستند. فکر میکنم بعضی از آنها داوطلبانه آمده اند ولی اغلبشان نمیدانند چرا می جنگند، و اینکه نمیدانند چرا میجنگند و چرا کشته میشوند، باید چیز وحشتناکی باشد."(ص108). این دیدگاه که از زبان یک ویت کنگ کم سواد نقل میشود نشانه آموزش صحیح رهبران ویتنام شمالی است، آنها تخم کینه همیشگی علیه اشغالگران را در ذهن ویت کنگها نکاشته اند. میدانند نبرد با اشغالگران یک مسئله دائمی نیست، و روزی باید با همین اشغالگران به داد و ستد و ارتباط مشترک برسند. مگر امروز آمریکا و فرانسه همکاران تجاری دولت فعلی ویتنام نیستند و توریستهای آمریکایی مرتبا از ویتنام دیدن نمی کنند؟ حال اگر قرار بود همواره به آمریکا و فرانسه به عنوان دشمن نگاه شود، امروز ویتنامی ها چه وضعی داشتند. کشوری درگیر مشکلات قدیمی خود که همواره بهترین راه، پشت سر گذاشتن آن است. باید اعتراف کرد که ویتنامی ها در دوران جدید مرهون این دیدگاه صحیح هوشی مین و مسئولین بعدی کشور هستند. 

    فالاچی به اعتقاد من صداقت زیادی در بیان وقایع داشته، وقتی همراه با یک خلبان بمب افکن جهت آگاهی از تجربه بمب انداختن روی سر مردم، در هواپیما است و خطر را حس میکند، دعا میکند :"خدای من! کاری کن که اندی آنها را بکشد."(ص 153) " با افتادن هر یک از آنها (ویت کنگ ها)، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد." (ص 153)، اینجا است که میبینیم حضور در جنگ مستلزم بروز خودخواهی هایی است که در زمان صلح از نظر همه نکوهیده است. به همین دلیل به نظر من کسانی که در عمرشان نجنگیده اند نباید سربازان را قضاوت کنند، جنگ زمینه زشتی است که هر فرد میتواند لغزشهای متعددی بر خلاف تفکر و اعمال خود در زمان صلح داشته باشد، و بهترین راه جلوگیری از این پدیده شوم و ضد انسانی است. خوشبختانه میزان جنگ در تمدن فعلی بشری کاهش یافته است.

    خواندن دفتر خاطرات دو ویت کنگ بسیار جالب و در عین حال حزن انگیز است. به خوبی با عمق ذهن کسانی که از روی اختیار یا اجبار میجنگند آشنا میشویم. یکی از گویا ترین جملات این خاطرات این بود: "حالا که پنج ماه است در ارتش هستم، حس می کنم تمام چیزهایم را برای وطن فدا کرده ام: خانواده ام، کارم، خوشبختی ام." به راستی جنگ گزاف ترین بها برای این عزیزترین داشته های بشری است.

    وقتی فالاچی بیشتر با عمق جنگ آشنا میشود و فجایع مختلف را میبیند، میفهمد که نباید فقط از نازیها در جنگ دوم متنفر باشد، جمله ای میگوید که : "اگر قرار باشد محاکمه نورنبرگ را محاکمه ای شرعی و قانونی بدانیم، باید محاکمه دیگری را هم برگزار کنیم: این بار باید روی نیمکتهای متهمان، پسران شجاع بنشینند، همان پسران شجاعی که دستور می دادند حتی یک موجود زنده را هم در دهکده باقی نگذارید حتی یک مرغ را." در حقیقت محکوم اصلی جنگها، مسببان شروع آن هستند، و گرنه وقتی جنگ شروع میشود، دیگر غول از چراغ جادو بیرون میآید. بسیاری از صفات خفته که در قالب تمدن و زندگی روزمره و فرهنگ و اخلاق در بشر و طی قرون و اعصار به داخل قوطی رفته ناگهان سر بیرون می آورد، این مسئله دیگر مهاجم و مدافع نمی شناسد، بستگی به این دارد که زور چه کسی بیشتر می رسد. ما در فیلمهای مختلف جنایات نازیها را که طرف مغلوب جنگ جهانی دوم بوده اند به وفور دیده ایم. ولی آیا در چند فیلم به تجاوزهای متعدد متفقین به زنان و دختران و حتی بچه های آلمانی در اواخر جنگ جهانی اشاره شده است. چقدر در مورد آمار تعداد بچه های حرامزاده و دو رگه آلمانی که در 1946 به دنیا آمده اند، برایمان گفته اند. کمتر از 20 سال است که به نسل کشی ارتش سرخ شوروی در کاتین لهستان اشاره میشود. البته محاکمه نورنبرگ گامی ضروری برای مجازات خاطیان بوده، ولی این جنایات توسط نظامیانی خرده پا تر اتفاق می افتد، و البته شاید به دلیل برخی طبایع نهفته بشر قابل محاکمه نباشد. سردمداران حکومتها موظفند این غول را در چراغ جادو نگاه دارند.

    سپس به فصل درخشان نهایی (یازدهم) کتاب می رسیم که به طور مستقل نیز خواندنی است، و به خوبی تفکرات آرمانگرای زمان نوشتن کتاب را منعکس میکند و نویسنده نهایتا به فلسفه زندگی می رسد و با جمله ای بسیار زیبا و ساده و حتی عامیانه آن را بیان میکند :" زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد، بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم." (ص534). باید بگویم که این تشابه زیادی با دیدگاه شخصی من در مورد زندگی دارد، و بی اختیار یاد شعر جاودانه سیاوش کسرایی می افتم: " آری، آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش ...."

    در انتها کتاب را به عنوان یکی از بهترین آثار ادبیات جنگ که با نمایش زشتی، در جستجوی زیبایی است می دانم و به بخشی از دیالوگ فالاچی و فرانسوا اشاره میکنم : " فالاچی- ..هرچه که تعریف و تشریح کنی و گزارش بنویسی، باز آنها به کشته شدن و کشتن ادامه خواهند داد. فرانسوا، این شغل من به هیچ دردی نمی خورد.     فرانسوا- تشریح و نشان دادن حماقتهای بشر هرگز بی فایده نبوده، البته اگر به بشر ایمان داشته باشیم.

 آنچه بود که او گفت و خیلی دلم می خواهد حرفهایش درست از آب در بیاید." (ص498)

    با فاصله گرفتن از آن زمان به نظر می آید حرفهای فرانسوا درست بوده است.

    در پایان باید از ترجمه شیوا و دلنشین لیلی گلستان تقدیر کرد، گرچه در یکی دو جا با ارائه معادل "مرد" به جای man به معنای بشر تغییری در مفاهیم ایجاد شده است.

پرسپولیس مرد! زنده باد پرسپولیس.

    دیشب (15/2/1392)، تیم فوتبال پرسپولیس در فینال جام حذفی در یک استادیوم پر از تماشاگر در شرایطی که چندان شایسته پیروزی در این بازی نبود، بازی را در ضربات پنالتی باخت و جام را از دست داد. ضمن تاسف بار بودن این خبر برای هواداران پرسپولیس این مسئله فی نفسه حاد نیست. زیرا پرسپولیس در چند سال اخیر علیرغم سوابق درخشان قدیمی اش، به دلیل مدیریتهای ناکارآمد، ناکامی های زیادی را تجربه کرده و این هم روی آن. ولی یک مسئله از این مهمتر بود. خداحافظی غریبانه مهدوی کیا و اعلام خداحافظی ناگهانی علی کریمی. از نظر من به عنوان یک هوادار قدیمی پرسپولیس، این مورد مهمتر بود، و به همین دلیل مرگ این بیمار رو به موت را اعلام میکنم. زیرا مهدوی کیا و کریمی آخرین رگهای ارتباط با آن چیزی بودند که پرسپولیس را پرسپولیس کرد. و چون هرگز یک نام نمیتواند به تنهایی وارث یک سابقه و یک هویت باشد، به همین دلیل مرگ کامل هویت "پرسپولیس" را اعلام میکنم. من قبل از شروع مسابقات این فصل دومطلب در مورد پیش بینی وضعیت تیمهای استقلال و پرسپولیس و سپاهان با توجه به فعالیت آنها در بازار نقل و انتقال نوشتم که در آدرس زیر میتوانید بخوانید، و نظر آغاز فصل من را ببینید و با نتایج پایان فصل مقایسه کنید:

http://mehranafshar.blogfa.com/post-107.aspx

http://mehranafshar.blogfa.com/post-108.aspx

    در مطلب زیر تعریف خودم را از هویت پرسپولیس توضیح خواهم داد، و سپس انحرافات فعلی از هویت پرسپولیس و دلایل از بین رفتن کامل این هویت را بازخواهم گفت.

   از سال 1347 به طور مستمر پیگیر اخبار ورزشی بوده ام، ولی جالب آنکه در آن مقطع بیشتر هوادار ایران بودم و دو تیم پیکان (بعدا پرسپولیس) و تاج را یکسان دوست داشتم، و با تناقضی هم روبرو نبودم. سال اول دبیرستان در تاریخ 28/10/1349 با سئوالی که در آن روز برای اولین بار از زمان آغاز سال تحصیلی (حدود 4 ماه) بچه ها از یکدیگر میکردند، یعنی پرسپولیسی هستی یا تاجی روبرو شدم. به خوبی آن صحنه جلوی چشمم است. در پاسخ آن همکلاسی گفتم فرقی ندارد، وقتی که گفت نمیشود باید یکی را بگویی، با چند ثانیه تفکر، اسم "تاج" را به زبان آوردم. در آن لحظه بی اختیار یاد قهرمانی تاج در جام باشگاههای آسیا افتادم، و این پاسخ را دادم. ولی در ساعت بعد ذهنم روی این مسئله درگیر بود، بیشتر فکر کردم. بازی رو در روی پیکان – تاج و برد با اقتدار دو بر هیچ پیکان، بازیهای زیبای بهزادی، کلانی، آشتیانی، مهراب شاهرخی و بعد پروین و حمایت مشهود سازمان تربیت بدنی از تاج (تیمسار خسروانی رییس سازمان تربیت بدنی رییس باشگاه تاج بود)، قهرمانی تاج در آسیا با سه یار کمکی و در خاک ایران را به یاد آوردم و بعد از دو ساعت به این نتیجه رسیدم که اگر قرار بر انتخاب باشد، پرسپولیس را انتخاب میکنم و این را به آن کسی که به او پاسخ دیگر داده بودم و پس از آن به سایر دوستان گفتم و این آغاز مسیری شد که به مرور زمان و با پیگیری مستمر در مسائل و اخبار ورزشی و خواندن دقیق مجلات ورزشی آن زمان و دیدن فوتبالهای متعدد داخلی و خارجی به علاقه ای عمیق تر و آگاهانه تر تبدیل شد و البته به موازات آن به نفرتی عمیق از باشگاه تاج ( و نه تاجی ها) بدل شد، همین دیدگاه و نگرش در سالهای آتی و بخصوص پس از رفتن به دانشگاه مرا به سمت مبارزه برای عدالت و نفرت از هر نوع بی عدالتی و حق کشی کشاند، و در صحنه اجتماع هم جهت گیری مرا معلوم کرد. حتی امروز که در مقیاس اجتماعی کاری در این زمینه نمیتوانم بکنم، سعی کرده ام در محدوده اقتدار حرفه ای و خانوادگی چنین رویکردی داشته باشم. این است که به مرور زمان آن نفرت از باشگاه تاج و یا استقلال (ونه تاجی ها و استقلالی ها) به علت حفظ و تداوم همان هویت قبلی این باشگاه و تلاش برای تعیین نتایج در خارج از زمین فوتبال سر جایش باقی مانده ولی آن علاقه و شور نسبت به پرسپولیس رو به افول بوده است، زیرا آن موجودی که به نام پرسپولیس باقی مانده هرگز ادامه دهنده آن مسیر نبوده است. البته در این مقاله نمیخواهم وارد حوزه باشگاه "تاج" شوم  و سعی میکنم با توجه به چهارچوبی که برای خودم تعیین کردم بیشتر در زمینه "پرسپولیس" صحبت کنم، گرچه اشاره به "تاج" در این مطلب اجتناب ناپذیر است. ضمنا دلیل اهمیت تاریخ 28/10/1349 این بود که روز قبل از آن، بازیکنان پرسپولیس در نیمه نهایی باشگاههای ایران (آن زمان مسابقات پشت سر هم در دو گروه 4 تیمی برگزار میشد) در زمانی که بازی با داوری یکطرفه ارشد برازنده 1 بر 1 مساوی بود، و برازنده دو بازیکن پرسپولیس (بهزادی و کلانی) را اخراج کرد، با داور درگیر شدند و زمین مسابقه را ترک کردند، و مهراب شاهرخی و حسین کلانی 2 بازیکن ملی پوش پرسپولیس به مدت یک سال و همایون بهزادی نیز چند جلسه محروم شد.

   شاهین قبل از ابلاغ انحلال به سردمداری خسروانی (از نظر خسروانی بهترین روش برتری بر رقبا حذف سازمان باشگاه بود، کاری که با دارایی، شعاع و ..... هم شد، چون پاس وابسته به شهربانی و عقاب وابسته به نیروی هوایی بود، آنها را نتوانست حذف کند، لیگ ایده آل خسروانی با حضور باشگاههای تاج تهران، دیهیم تهران، نگهبان، تاج آبادان، تاج نوشهر و... بود)، پرسپولیس (به مدت کوتاه)، پیکان و بعد دوباره پرسپولیس ماوای بازیکنانی شدند که محبوبیتی چشمگیر و استثنایی بین فوتبال دوستان پیدا کردند. بازیکنانی برجسته که بعضی از آنها نظیر بهزادی، کلانی، مهراب شاهرخی، عزیز اصلی نقشی محوری در اولین پیروزی خاطره انگیز فوتبال ایران (قهرمانی جام ملتهای آسیا) داشتند. همه آنها اسوه تعصب تیمی بودند، به پیشنهادات مالی و یا تحصیلی و غیره باشگاه تاج توجه نکردند، و به دلیل ایستادگی مقابل زور حاکم بر سازمان تربیت بدنی محبوب مردم شدند. قطعا آنها باید برای پیروز شدن نسبت به تیمهایی که لابی بالا داشتند، دو چندان تلاش میکردند. این مسئله ریشه بروز محبت نسبت به پرسپولیس در بین هواداران بود. کافی است در ایران تعصب تیمی داشته باشی، فوتبال را نسبت به بقیه هجومی تر بازی کنی، و ترا در جبهه مظلوم بدانند، آن زمان دوست داشتنی میشوی. در سال 1348 پیکان تهران خیلی قوی بود، زیرا با ترکیب بازیکنان خوب شاهین و شکوفا شدن آشتیانی جوان، اوج گرفتن برادران وطنخواه و از همه مهمتر مربیگری آلن راجرز انگلیسی فوتبالی یک سر و گردن بالاتر از رقبا بازی کرد و در سیستم برد 2 امتیازی با 3 امتیاز برتری نسبت به تاج و کسب 26 امتیاز از 15 بازی قهرمان تهران شد، و در دیدار رو دررو با تاج که آخرین مسابقه دو تیم بود و حالت فینال داشت، تاج را دو بر صفر شکست داد(آمار این بازی در دربی ها محسوب نمیشود). اختلاف کلاس به حدی بود که داوری هم کاری از پیش نمی برد. با انحلال پیکان توسط خیامی مدیر ایران ناسیونال، این بازیکنان به پرسپولیس  آمدند، و تاریخ مستمر پرسپولیس از این زمان آغاز شد. اولین صحنه نبرد مسابقات باشگاههای ایران در سال 49 بود که  در بالا اشاره شد. در مسابقات باشگاههای تهران در سال 1349-50 پرسپولیس با امتیاز مساوی با تاج به خاطر تفاضل گل ناشی از برد 6 بر صفر تاج مقابل افسر (یکی از تیمهای زیرمجموعه تاج) در آخرین دیدار که یک روز پس از آخرین بازی پرسپولیس بود، دوم شد. در این زمان واقعه ای رخ داد که به نقطه عطفی برای پرسپولیس تبدیل شد، و آن برکناری خسروانی در مرداد 1350 از مدیریت تربیت بدنی و انتصاب تیمسار امجدی به این سمت بود. در متن حکم انتصاب امجدی (که فکر کنم توسط شاه امضا شده بود) تاکید بر عدم جانبداری باشگاهی توسط سازمان تربیت بدنی شده بود. مسابقات باشگاههای ایران در سال بعد (که هسته اولیه جام تخت جمشید بود) با حضور 8 تیم  و به صورت دوره ای رفت و برگشت برگزار شد. مسابقاتی که برای اولین بار پس از مدتها بدون اعمال نفوذ داوران انجام شد. پرسپولیس تاج را با نتایج 1- 4 و 0-2 شکست داد. تاج حتی دوم هم نشد و پس از پاس سوم شد. پرسپولیس با 13 برد و یک شکست (در مسجد سلیمان) اول شد. بهترین خط حمله و دفاع و گلزن (صفر ایرانپاک) هم متعلق به پرسپولیس بود. پاس با 24 امتیاز و فقط دو شکست 2 بر صفر مقابل پرسپولیس دوم شد، و تاج که این بار داوران را در خدمت خود نداشت، با فاصله زیاد و با 18 امتیاز در رده سوم قرار گرفت، در یک فوتبال سالم جایگاه واقعی تیمها مشخص شد و همین سلامت باعث قهرمانی تیم ملی در جام ملتهای آسیا (1972) و راهیابی تیم فوتبال به بازیهای المپیک مونیخ شد. جالب اینکه قبل از آغاز همین مسابقات به دلیلی که سالهای بعد از انقلاب فهمیدم مشکل اخلاقی بوده، پرسپولیس، عزیز اصلی دروازه بان تیم ملی را که از دارایی به این تیم آمده بود کنار گذاشت و به جای او از هادی طاووسی دروازه بان قدیم خود استفاده کرد.

    در سال 1352 فدراسیون فوتبال به سرپرستی کامبیز آتابای روی کار آمد. این فدراسیون تا زمان انقلاب سر کار بود و رنسانس فوتبال ایران در این دوره رقم خورد. میتوانم بگویم سلامت نسبی در این دوره بر فوتبال ایران حاکم بود. جام تخت جمشید با نظم و ترتیب بسیار مناسبی برگزار میشد، و فوتبال در کل ایران سامان میگرفت. دیگر برای حضور در تیم ملی لازم نبود بازیکنان در باشگاههای بزرگ تهران بازی کنند. یادم است یکی از تصمیمات آتابای در سال 1352 خیلی سرو صدا به پا کرد، و مردم از آن حمایت ویژه کردند. طبق مصوبه فدراسیون فوتبال، اقمار یک باشگاه حق حضور در یک دوره مسابقات با حضور یکدیگر را ندارند. این باعث شد از تبانی های متعدد باشگاه تاج تهران با "تاج" های شهرستانها و نیز حضور همزمان تاج تهران و اقمار تهرانی اش در یک دوره مسابقه جلوگیری شود. تماشاچیان در امجدیه با شعار "زنده باد آتابای بت شکن" از این تصمیم حمایت کردند. در 5 دوره جام تخت جمشید، پرسپولیس با دو قهرمانی و سه نایب قهرمانی پر افتخارترین تیم بود، و پاس با دو قهرمانی، دو مقام سوم و یک مقام چهارم در رده دوم و تاج با یک قهرمانی، یک نایب قهرمانی و سه مقام چهارم در رده سوم قرار داشتند. در تاریخ پرسپولیس، دهه 50 قدرتمندترین دهه این تیم است. نتیجه فوتبال اکثرا وسط میدان تعیین میشد. فدراسیون مستقل بود. پرسپولیس تیمی هجومی بود. تعصب بازیکنان پرسپولیس و پاس به باشگاهشان ونظم داخلی در این دو باشگاه خیلی بیش از تاجی ها بود. تماشاچی پرسپولیس سه-چهار برابر تاج بود. هویت پرسپولیس در این دهه به خوبی شکل گرفت. هرگز بازیکنان نمیتوانستند برای باشگاه تعیین تکلیف کنند، عزیز اصلی باشی یا صفر ایرانپاک باید حد خود را بدانی. این بستر نسبتا پاک فوتبال آن دوره، جولانگاه تیمهای مردمی مثل پرسپولیس و تیمهای منضبط مثل پاس بود، طبعا این جا عرصه قدرت خسروانی ها و باشگاه تاج نبود. تیم ملی نیز بهترین نتایج تاریخش را گرفت. جالب آنکه تاجیهای این دوره (که خیلی شان هم در همان زمان جام تخت جمشید به باشگاههای دیگر رفتند)، پاک ترین تاجیهای تاریخ هستند گرچه اکثرشان الان دور و بر باشگاه نیستند. امثال حجازی، روشن، نصراله عبدالهی، عادلخانی، غلامحسین مظلومی، کارگرجم، کارو حق وردیان، آندرانیک اسکندریان، حسن نظری که اکثر بازیهایشان در بهترین و سالم ترین دوره فوتبال ما بوده است.

    دهه 60 وضع دیگری داشت، در آشفته بازار سالهای اول این دهه، امثال علی پروین سعی کردند با حضور در میدان، پوچی طرحهایی نظیر طرح 27 ساله ها را نشان دهند. و با رفتن علی عبده، باشگاه پرسپولیس به قولی در صندوق عقب ماشین علی پروین به کارش ادامه داد. تیمی پر تعصب، کم پول و پر تماشاگر در فوتبالی نسبتا سالم ولی بدون کوچکترین برنامه و چشم اندازی. در این زمان دو قدرت اصلی فوتبال پرسپولیس و استقلال (تاج سابق) بودند. در سالهای انتهایی این دهه، همواره استقلال بازیکنانی بهتر و نیمکتی قوی تر داشت ولی فوتبال فیزیکی و آمیخته به تعصب پرسپولیس، باعث شد این تیم 5 فصل پی در پی قهرمان تهران شود. در آن دهه لیگ ایران نداشتیم. هویت مردمی پرسپولیس بر دوش مربی و بازیکنان و حمایت تماشاگران حفظ شد. استقلال نیز در این دهه از تیمی درباری به تیمی مردمی بدل شد.

    دهه 70 تا حدودی حکایتی مشابه دهه 60 داشت. گرچه تفاوتهایی هم وجود داشت. کم کم ساختارهای جدید فوتبال شکل میگرفت. لیگی به نام آزادگان به وجود آمد. تیم ملی کم کم شکل بهتری به خود گرفت. ارتباط فوتبال ما با فوتبال اروپا شکل گرفت. بازیکنان ما در لیگهای اروپایی بازی کردند و..... . در این دهه نیز فدرت اصلی دو تیم پرسپولیس و استقلال بودند و بیشترین قهرمانی متعلق به پرسپولیس بود. ( 4 قهرمانی)، و بقیه هم نایب قهرمانی و یک مورد رده سوم بود. استقلال نیز یک یا دو بار قهرمان شد، ولی رده پایین تر از دوم و سوم نیز داشت که آمار دقیق آن در ذهنم نیست. در این دهه نیز در مجموع شرایط کثیفی بر فوتبال حاکمیت نداشت. یک تفاوت اصلی بین استقلال و پرسپولیس وجود داشت. پرسپولیس در این دهه دو صاحب داشت. پروین و عابدینی. هر یک از آنها کار خود را میکرد. پروین با اقتدار در مقابل بازیکنان و باشگاه عمل میکرد. تعصب باشگاهی جدی در پرسپولیس وجود داشت. بازیکن سالاری نبود. سختگیری داخلی در تیم زیاد بود. سکوهای تماشاچیان یکدست بود. اکثر بازیکنان در اروپا موفق بودند.بازیکنان پرسپولیس بیش از اینکه تکنیکی باشند، میبایست دونده و سختکوش باشند. استقلال متفاوت بود، در سکوها چند دستگی وجود داشت. حجازی، پورحیدری، عبدالهی و در اواخر دهه قلعه نویی هر یک هوادارانی داشتند، و با نتیجه نگرفتن هر یک، دیگری را صدا میکردند. ستارگان تیم علیه مربیان توطئه میکردند. باخت 4-3 به سایپا در زمان حجازی (که استقلالیها امروز فراموش کرده اند چقدر زجرش داده اند) نمونه این حرکات بود. طبعا در این دوره که هنوز جریانات فوتبال کثیف نبودند، و پرسپولیس در دست اهلش بود، پرسپولیس هم در صدور بازیکن موفق بود و هم در تیم ملی بیشترین عضو را داشت، و هم در سطح باشگاهی موفقترین تیم بود. و البته تیم ملی هم دوران خوبی داشت.

    اینک به دهه 80 و آغاز لیگ برتر می رسیم. پول زیاد وارد فوتبال شد. فوتبال کم کم به دست نا اهلان و غیر فوتبالی ها افتاد. از دوره سوم لیگ برتر پروژه کنار زدن پروین و مدیریت تربیت بدنی جدی شد. پدیده ای به نام "غمخوار" مدیر پرسپولیس شد و از این زمان، هویت زدایی پرسپولیس آغاز شد. پروین و روشهای او از بین رفت، بدون اینکه چیز بهتری جایگزین آن شود. یک سری مدیر کار نابلد و اکثرا غیر فوتبالی (به جز انصاری فر و مصطفوی قالتاق و در عین حال استقلالی) هر کدام مدتی روی کار آمدند و موفق شدند طی چند سال هویت مردمی را از باشگاه بگیرند. بازیکن سالاری در باشگاه حاکم شد. بازیکنی که سه چهار فصل بیشتر در تیم بازی نمیکند کاپیتان میشود و بسیاری بی بند و باری ها که در پرسپولیس قابل تحمل نبود. آخرین حلقه های ارتباط باشگاه با گذشته پر شور این تیم، کریم باقری و علی کریمی و مهدوی کیا بودند. اگر دقت کنید مربیان اکثرا نالایق این باشگاه با این سه به نوعی مشکل داشتند. پس از افشین قطبی و کرانچار که استفاده  خوبی از باقری میکردند، تدریجا او را کنار گذاشتند و همین مطلب برای مهدوی کیا و علی کریمی نیز صادق است. بخصوص این مسئله برای مهدوی کیا خیلی جدی تر است. مهدوی کیا به دلیل تداوم در فوتبال آلمان و خصوصیات فردی خود میتوانست در آینده باشگاه چه به عنوان مربی و چه به عنوان نیروی ستادی در چارت تشکیلاتی باشگاه نقش خوبی داشته باشد. ولی متاسفانه گل محمدی سعی کرد او را بازی ندهد، و نهایتا این مسائل به تراژدی خداحافظی او ختم شد.

   خداحافظی مهدوی کیا و کریمی میخهای آخر بر تابوت پر افتخار ترین و مردمی ترین تیم ایران بود. در فوتبال دهه 80 که کثافت به طور فزاینده ای از کلیه روابط و مسائل آن می بارد، هیچ جایی برای تعصب باشگاهی، تعیین نتیجه در داخل میدان، داشتن یک تیم ملی مقتدر و.... نمی ماند. اینجا رودخانه ای جاری نیست که محل شنای ماهی های زیبا با عضلات قدرتمند باشد، بلکه گودال آبی گل آلود است که پشه ها در آن تخمگذاری میکنند و نهایتا قورباغه ای در آن صدا میکند. نه، این فوتبال عرصه جولان پرسپولیس مردمی و محبوب نیست. عرصه زد وبند و تزویر و ریا و پشت هم اندازی و دزدی و مانند آن است. در باشگاه بزرگی مانند بایرن مونیخ شاهد حضور مقتدر امثال بکن باوئر، رومینیگه، هونس در جلوی صحنه و بسیاری از ستارگان باشگاه در رده های بعدی هستیم و آن وقت آقای "شیرینی" که معلوم نیست چه سوابقی دارد باید سرپرست پرسپولیس باشد. باشگاهی که بیشترین تعداد تحصیلکرده را از زمان شاهین به بعد در دامان خود داشته، هیئت مدیره و مسئولینی غیر فوتبالی دارد. باشگاهی که به دلیل فرهنگ حاکم بر آن بیشترین لژیونر را در اروپا داشت، اینک حتی نمیتواند به قطر و امارات بازیکن صادر کند. (در اینجا باید به نکته جالبی اشاره کنم. لژیونرهای موفق ما در اروپا یا پرسپولیسی بوده اند یا پاسی، زیرا استقلال به دلیل حاکم بودن فرهنگ بازیکن سالاری و در آوردن امتیازات متعدد در خارج از جریان فوتبال هرگز نتوانسته یک لژیونر به اروپا صادر کند، بهترین بازیکن آنها که جباری است بویی از فرهنگ حرفه ای نبرده و حتی در تمرینات نیز حضوری مستمر ندارد، و با چنین روشهایی در فوتبال باشگاهی درجه 2 اروپا نیز کاره ای نخواهد بود.).

    با این شرایط بر جبین این پرسپولیس بی هویت نور رستگاری نمیتوان دید، و این تیم در مقطع فعلی و در این فوتبال کثیف نمیتواند به عنوان یک باشگاه مردمی مطرح باشد. تماشاچی پرسپولیس خیلی پای این باشگاه ایستاده است، زیرا باشگاه از تاریخچه ای غنی و در عین حال کم زد و بند برخوردار است. چرا تماشاچیان استقلال در بازی برگشت به تیمشان چنین لطمه زدند، زیرا اکثرشان ریشه ای عمیق در باشگاه ندارند، و باشگاه کمتر حالتی مردمی داشته است. آنها تا نوک بینی شان را میبینند و حداقل در فوتبال دنبال عدالت نبوده اند. نکته جالبی را بگویم، چند سال پیش با یک جوان 24 ساله استقلالی سرسخت در مورد یکی از بازیهای بیرون زمین آن روز استقلال ( که بسیار هم واضح بود) صحبت کردم.پاسخ جالبی به من داد. او گفت که برای بردن استفاده از هر حربه ای مجاز است. وای بر باشگاه و فرهنگ حاکم بر باشگاهی که یک جوان 24 ساله روشنفکر ( و عرفا آرمان خواه) را وادار به این تفکر میکند. من به عنوان یک پرسپولیسی قدیمی هرگز از این نوع بردن خوشحال نمیتوانستم باشم. تلاش مستمر برای بند و بست، پیگیری فرهنگ تطمیع بازیکن تیم رقیب برای تاثیر در نتیجه مورد نظر ما، انتخاب داور دلخواه برای بازی حساس (آخرین آنها ترکی برای استقلال- فولاد) و بسیاری موارد مشابه، چیزی است که شاید برای هواداران تاج و استقلال تازگی نداشته باشد، ولی برای یک تیم مردمی چنین قهرمانی هایی زیبنده نیست. ولی کجا است آن تیم مردمی؟ من همینجا اعلام میکنم در حال حاضر پرسپولیس مرده ای بیش نیست. زیرا هویت خود را از دست داده و به اعتقاد من تاروزی که هویت جدیدی مناسب شرایط جدید به دست نیاورد، و یا به هویت واقعی خود برگردد، زنده نخواهد شد. در حالت اول من ترجیح میدهم از چنین تیمی حمایت نکنم، جون نمیتوانم جنین راحت بی عدالتی را تایید کنم، و در حالت دوم تولد دوباره این باشگاه را اعلام خواهم کرد، و این چیزی است که با واقعیتهای دور و بر نمیخواند، و یک نوع خیال پردازی است. و مجددا تیتر مقاله را در این جا تکرار میکنم: "پرسپولیس مرد، زنده باد پرسپولیس". البته مرگ پرسپولیس و مرگ باشگاههای مردمی و تعمیق فساد فوتبال در عین حال به مفهوم ضعف تیم ملی خواهد بود.

     ضمنا برای من جالب است که بسیاری از دوستان روشنفکر و عدالت طلب استقلالی ما وقتی به فوتبال می رسد، به عمق مسائل توجه نمیکنند، و دلخوش به پیروزیهای سطحی، مرگ تدریجی فوتبال را نمیبینند، و با تعابیری نظیر "قهرمانی های پرسپولیس در عصر یخبندان" (این تعبیر را از یکی از باسوادترین هواداران این باشگاه که خیلی هم مورد علاقه من است شنیدم)، و امثالهم شریک و قدردان کثافت فوتبال فعلی میشوند، و از مرگ سریع ارزشها خوشحال هم میشوند. این نوع قهرمانی ها ارزانی خودتان و این گودال گل آلود باد.  بیله دیگ بیله چغندر. قهرمان ما هم باید به فوتبالمان بیاید. 

کتاب - اتحادیه ی ابلهان

      اتحادیه ی ابلهان- نویسنده:جان کندی تول-ترجمه: پیمان خاکسار- چاپ سوم: 1391 (چاپ اول : 1391) – انتشارات به نگار – 467 صفحه

    حدود 20 روز پیش رمان اتحادیه ابلهان (Confederacy of Dunces) را تمام کردم. نویسنده این رمان که این روزها به طور جدی و گسترده مورد توجه جامعه محدود کتابخوان های ایران قرار گرفته، جان کندی تول (1937 – 1969) است. این رمان تنها کار او است، و به دلیل اینکه هیچ ناشری حاضر به چاپش نشد، خود را کشت. بعدها مادرش دست نوشته های او را نزد ناشران متعددی برد، تا نهایتا یکی از آنها حاضر به چاپ اثر میشود، و به محض انتشار در سال 1980 کتاب شهرت زیادی پیدا میکند و جایزه پولیتزر سال 1981 را از آن خود میکند. این کتاب از نظر خیلی ها جزء 10 اثر برجسته 30 سال اخیر بوده و در نظرسنجی سال 2005 مجله "تایم" از سوی نویسندگان آمریکایی جزء برترین آثار ادبی آمریکا در 25 سال اخیر قرار میگیرد. خود کتاب و نویسنده آن حکایت جالبی دارند که در مقدمه کتاب به آن اشاره دقیقتری میشود.

    اتحادیه ابلهان داستانی در مجموع کمیک و خنده دار است، اگر خواننده بتواند موج ذهنی خود را با اثر تنظیم کند میتواند لذت زیادی از خواندن آن ببرد. شخصيت اصلي كتاب «اتحاديه ابلهان» يك جوان چاق، بیعار و تحصيل كرده به نام «ايگنيشس» است كه با مادر فقيرش زندگي مي كند. اين جوان حدود سي ساله، فوق ليسانس فلسفه قرون وسطي را دارد، او كاري به جز خوردن و خوابيدن و نوشتن اراجيفي كه تصور مي كند دنيا را تغيير مي دهد، ندارد. گرچه در همین نوشته ها تضادهاي جامعه دهه 60 آمریکا (نیو اورلئان) را به خوبي نمایش می دهد. او با زمان و مکان خود سازگاری ندارد، ظواهر و روابط جامعه او را آزار می دهد و علیرغم بی خاصیت بودن خود، دنیای اطراف را مسخره میکند. جالب آنکه از دیدگاه خواننده، بی شعوری انسانهای اطراف، خود این سیکل را تشدید میکند. به دلیل الزام پرداخت خسارت تصادف مادرش مجبور میشود کار کند. ابتدا در دفتر یک کارخانه شلوار دوزی کاری پیدا میکند و پس از ماجراهای جالبی که طی آن میخواهد در کارخانه شلوغ بازی در آورد، از کارخانه اخراج میشود و تصادفا به عنوان یک فروشنده دوره گرد ساندویچ سوسیس مشغول کار میشود. در نهایت از این شغل نیز اخراج شده و روابطش با مادرش نیز سست تر میشود. کتاب مجموعه ای از شخصیتهای "ابله" را دور هم جمع کرده که اکثرا جذابیتی زیاد دارند، و کاریکاتوری از جامعه مصرف گرا و ضد کمونیست دهه 60 آمریکا ارائه میدهد که خواندنی است.

    ایگنیشس قهرمان داستان به نوعی کاریکاتوری از دن کیشوت است، گرچه دن کیشوت نیز در کتاب سروانتس خود همانند یک کاریکاتور تصویر شده، ولی دن کیشوت سروانتس اهل عمل و آرمانگرا بود، ولی ایگنیشس بی عمل و پر حرف و بیعار و آرمانش هم مسخره است. دن کیشوت مرثیه سرای پایان دوره پهلوانی بود، و این یکی گذشته ای موهوم و دور در قرون وسطی را جستجو میکند. شاید بتوان گفت ترکیب نقاط منفی دن کیشوت و ابلوموف و اضافه نمودن یک فرصت طلبی و دروغگویی جامعه سرمایه داری، نتیجه اش ایگنیشس می شود. این قهرمان ما یک هم دانشگاهی مونث هم دارد که عقاید رادیکالی دارد، و از طریق نامه با او در ارتباط است، و مرتبا با هم در حال کشاکش کتبی هستند و ایگنیشس در بسیاری موارد میخواهد حال او را بگیرد. مکاتبات این دو از نقاط جالب کتاب است. البته شخصیتهای کتاب به این دو سه نفر محدود نمیشود و ما با حدود 10-15 شخصیت مختلف طرفیم که هر کدام از آنها ویژگی های جالبی دارند. به نظر من میتوان از این کتاب یک مینی سریال 6-7 ساعته بسیار جالب ساخت و کارگردانی آن را هم بهتر است به برادران کوئن بسپاریم.

      سبک این رمان را میتوان پیکارسک دانست، و ایگنیشس به عنوان شخصیت محوری به گونه ای رفتار میکند که اعمالش مضحک بودن همه شرایط دور و بر را رو میکند. مثلا کارخانه شلوار دوزی سالها بدون نظم و ترتیب خاصی امورش را میگذراند، ولی همین بی ترتیبی در مجموعه ای از روشهای کلیشه ای صدایش در نمی آید، ولی حضور ایگنیشس و رفتار غیر عادی او مسیر جریان را عوض میکند و اصطلاحا بوی همه چیز در می آید. نمونه های دیگر این مسئله در بخشهای مختلف رمان به چشم می خورد، این امر کاملا در راستای سبک پیکارسک رمان قابل توجیه است.

    نکته جالب دیگر نیز که با سبک رمان همخوان است، پای فشردن شخصیتهای مختلف بر خواسته هایشان است، خواسته هایی که اکثرا از نظر خواننده احمقانه می نماید. مثلا همسر صاحب کارخانه شلوار دوزی که با خواندن یکی دو کتاب روانشناسی خود را روان شناس میداند، میخواهد الگویی در برخورد با پرسنل ایجاد کند، و به شدت بر این موضوع پافشاری میکند، و این الگو همان خانم تریکسی میشود که صحنه های با حضور او از فرازهای کمدی داستان است. شخصیت پلیس نیز همانند بازرس کلوزو در پلنگ صورتی است. به دلایل عجیب و غریب به کسی یا چیزی مشکوک میشود، و به شدت بر نظر خود پافشاری میکند، گرچه در مواقعی هم شانس به او رو میکند و یک پلیس نمونه میشود.

    در مجموع کتاب بسیار خوشخوانی است، و من در آینده میتوانم هر بار بخشی از آن را باز کنم و بخوانم، و قطعا آن بخش به طور مستقل جذابیتهایی خواهد داشت. 

   پیمان خاکسار همانند کارهای دیگرش ترجمه بسیار دلنشینی از این کتاب ارائه داده و به خوبی توانسته طنز اثر و لحن های متفاوت شخصیتها و گفتار و نوشتارشان را در ترجمه فارسی در آورد، و در مقایسه با متن انگلیسی کتاب این تلاش را بسیار سنگین ولی به ثمر رسیده دیدم، به نحوی که یکی از نقاط قوت ترجمه فارسی، زبان کتاب است. خواندن این کتاب را به رمان دوستان که به کارهای طنز علاقه دارند، توصیه میکنم.