اطلاعات مقدماتی

    "خداحافظ گاری کوپر" توسط رومن گاری و به زبان انگلیسی با عنوان The Ski Bum در سال 1965 نوشته شد، و در سال 1969 توسط همین نویسنده با عنوان خداحافظ گاری کوپر به زبان فرانسه ترجمه شد. متاسفانه علیرغم سوابق سینمایی رومن گاری (1980-1914) شامل کارگردانی 2 فیلم (پرندگان در پرو می میرند و بکش! بکش! بکش!) هر دو با بازیگری هنرپیشه معروف آمریکایی و همسر وی یعنی جین سیبرگ، و نوشتن فیلمنامه های متعدد، این اولین کتابی است که از او میخوانم. جالب است بدانید جین سیبرگ در آگوست 1979  خودکشی کرد، و رومن گاری نیز بر اثر افسردگی ناشی از این امر و در شرایط مشکوک به خودکشی، در دسامبر 1980 درگذشت. پس از مقدمه مختصر، اینک به طور مختصر،در مورد کتاب مینویسم. لازم به تاکید است که تاکنون هیچ نقطه نظری را در مورد کتاب نخوانده ام، و ترجیح دادم قبل از خواندن نظر سایر دوستان، نقطه نظرات خود را گفته باشم تا تاثیری بر نظر اولیه من نداشته باشند، و پس از این و با خواندن دیدگاههای دوستان، میتوانم به درک بهتری از کتاب برسم.

    کتاب از نظر من به طور کلی دو مسیر را تعقیب میکند. یکی صحبت در مورد شخصیتهای داستان، دیدگاهها و روابط بین آنها و با تاکید بر دو شخصیت محوری، یعنی لنی و جس. دیگری روایت عملیاتی است که برای قاچاق طلا و پول به سویس انجام میشود، و کم و بیش اکثر شخصیتهای داستان به نوعی با آن مرتبط هستند. از نظر من نقطه قوت کتاب، وجه نخست آن است، و وجه دوم آن از نظر منطق داستانی سوراخهای زیادی دارد، که از نظر یک علاقمند سینما و داستانهای پلیسی بهیچوجه پنهان نمی ماند، ولی در این مطلب به این مسئله نمیپردازم، زیرا شاید وجه دوم علیرغم کمیت چشمگیر آن در نیمه دوم، چندان مورد تاکید نویسنده نیز نبوده است.

     زمانه داستان

    وقایع کتاب با توجه به اشارات داخل متن، در حدود سال 1964 میگذرد، که با زمان نوشتن داستان یکی است. برای درک کامل داستان، باید ویژگیهای زمانه آن را به خوبی شناخت. دهه 60،دوران اوج جنگ سرد بین دو ابر قدرت آمریکا و شوروی و یا بلوک غرب و بلوک شرق است. آمریکا قبل از جنگ جهانی دوم در جهان نقش انزواگرایانه ای را ایفا میکرد. بر اساس دکترین مونرو در اواخر قرن 19، آمریکا حوزه نفوذ خود در جهان را قاره آمریکا تعریف کرده بود. در بقیه جهان دنبال منافع استعماری نبود. تعداد زیادی از سیاستمداران آمریکایی بر سیاست "انزوا" به معنای عدم دخالت در مسائل سیاسی بقیه جهان تاکید داشتند. در جنگ جهانی دوم، علیرغم درخواستهای مکرر متفقین و حتی آزادی خواهان اروپایی برای حضور نظامی آمریکا در جنگ جهانی دوم، این کشور حاضر به دخالت نبود، و نهایتا حمله ژاپن به پرل هاربر، فرصت خوبی به طرفداران دخالت نظامی داد، و آمریکا از اواخر 1941 وارد جنگ جهانی دوم شد. پس از جنگ جهانی دوم، و با توجه به ضعف سیاسی و نظامی سایر قطبهای سرمایه داری جهانی نظیر انگلستان، فرانسه، آلمان، ایتالیا و تشکیل بلوک شرق به رهبری شوروی، . قدرت گرفتن احزاب کمونیست در کشورهای مختلف و احتمال بروز انقلاب در این کشورها و تشکیل جنبشهای ضد استعماری در مستعمرات، آمریکا ناچارا و جهت حفظ اردوی جهانی سرمایه داری، و مبارزه با کمونیسم و بلوک شرق، تغییر جدی در نگرش انزوا جویی داد، و تدریجا بسیاری از اصولی را که در کل تاریخ خود  به آنها بها میداد، کنار گذاشت. آزادی اندیشه جای خود را به تفتیش عقاید در هنر داد، که تحت عنوان "مک کارتیسم" و به خصوص در اوایل دهه 50 میلادی، منجر به بیکار شدن، تغییر مشی و بعضا مهاجرت بسیاری از هنرمندان آمریکایی به اروپا شد. جنگ کره در آغاز دهه 50، دخالت در وقایع کوبا و بردن دنیا به سمت جنگ جهانی سوم در آغاز دهه 60 و جنگ ویتنام از حدود 1964، نشانگر حضور گسترده نظامی آمریکا در سراسر جهان، و مقابله گسترده آن با جنبش های آزادی بخش و پایان دوره انزوا بود. دخالت گسترده آمریکا در سقوط دولتهای ملی نظیر حکومت دکتر مصدق، و حمایت گسترده این کشور، از حکومت اشغالگر اسرائیل نیز در راستای همین طرز تفکر بود. گاری کوپر به عنوان سمبلی از گذشته آمریکا و تفکر قدیم حاکم بر آن در داستان مطرح شده است. چیزی که در نقشهایی که گاری کوپر در فیلمهای مختلف بازی کرده است، کاملا نمایان است. فیلمهایی نظیر آقای دیدز به شهر میرود، ماجرای نیمروز (که خود، جدی ترین واکنش هولیوود در دوره خود به مک کارتیسم بود) و ..... که کوپر نقش مردی پایبند اصول، درستکار و تا پای جان وفادار به دموکراسی سنتی آمریکا را بازی میکند.

    قطب مقابل سرمایه داری یعنی کمونیسم که مرکز اقتدار آن در شوروی و بلوک شرق بود، گرچه در آن زمان شرایط بهتری داشت، ولی برای بسیاری از جوانان اروپایی پس از جنگ جهانی دوم، کمونیسم دیگر به عنوان سر رشته مبارزه علیه سرمایه داری مطرح نبود. جنایات و سرکوبهای زمان استالین در دنیا افشا شده بودند. مبارزه شوروی با نیروهای مردمی مجارستان و اشغال نظامی این کشور در 1956، و از همه بدتر کشیدن دیوار برلین بین دو قسمت شرقی و غربی این شهر، چهره انسانی کمونیسم را که مارکس در قرن نوزدهم تصویر کرده بود مخدوش کرده بود. گرچه هنوز کمونیسم در بین جوانان اروپایی در دهه 60 طرفدار داشت، ولی خیلی از آنها با کمونیسم مشکل داشتند. در آمریکا نیز کمونیسم ریشه چندانی نداشت. به مرور زمان، این سرخوردگی ها به صورت جنبش های اجتماعی و یا هنری نظیر هیپی گری در آمریکا و یا جنبش موسیقی راک، پاپ آرت و اشتهار گروههایی نظیر بیتل ها و یا شاه بیت آن یعنی وقایع مه 1968 فرانسه، خود را نشان داد.

    در این دوره، اصول اخلاقی و یا معیارهایی که سالها در جوامع غربی پذیرفته شده بود، مورد شک بسیاری از جوانان واقع شده بود.

    شخصیتهای اصلی :

     اصلی ترین شخصیتهای داستان، لنی پسر 20 ساله، بلند قد، خوش قیافه آمریکایی و جس، دختر حدودا 20 ساله، زیبارو، تحصیلکرده و فرزند یک دیپلمات لیبرال آمریکایی است.

    لنی عملا از آمریکا به کوههای سویس و ارتفاع بالای دوهزار متر پناه آورده است، و در زمان سرما و برف، دور از اجتماع در این قسمت زندگی محقرانه ای دارد، و در فصل گرما به ناچار برای کسب درآمد به زیر دو هزار متر میرود. از نظر او، زندگی بالای دو هزار متر معنا دارد، و اصول اخلاقی در زیر دو هزار متر معنا ندارد. و آن را " صفر متری بالای سطح گه " مینامد (صفحه 21). راه حل او برای مشکلات، در عبارت " آزادی از قید تعلق" نهفته است. عملا سعی میکند تعهدی به چیزی نداشته باشد. به قول کوندرا در " بار هستی " تیپ سبک است. نگران ارزش پیدا کردن زندگی است. گرچه روابط جنسی متعددی با دختران دارد، ولی سعی میکند کوچکترین علاقه ای به کسی پیدا نکند، و شاید تا قسمتی از کتاب فکر کنیم، توان دوست داشتن را از دست داده است. تا اینکه نهایتا علیرغم مقاومت زیاد، دل به جس میبندد.

   جس بر خلاف لنی، علایق متعددی دارد. پدرش را می پرستد. عضو فعال حمایت از حیوانات است. در دانشگاه درس میخواند. از رابطه با مردان گریزان نیست، و پس از دیدن لنی به او علاقمند میشود، ولی بر خلاف لنی، مقاومتی از خودش نشان نمیدهد، زیرا حساب او با خودش روشن است.

   برای خلاصه کردن مطلب، توضیحات بیشتر در مورد این دو را در صورت لزوم به مطالب بعدی وا میگذارم، ولی در این مقطع به یک نکته کلیدی کتاب از نظر خودم اشاره میکنم. من معتقدم قهرمان کتاب، بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر میرسد، جس است نه لنی. جس میتواند لنی را به زندگی امیدوار کند و او را احیا کند. زندگیش را هدفمند کند. توانایی عاشق شدن را در او ایجاد کند. لنی طعم  محبت مادر را نچشیده است. پدرش نیز سربازی است که در لائوس در راه اهداف  استعماری آمریکا کشته شده است. حضور او در ارتفاع بالای دو هزار متر و تمامی اعمالش، یک "نه" بلند به سیاست کشورش و شرایط نامطلوب خانوادگیش است. تنها چیزی که موفق میشود او را به زندگی برگرداند، حضور یک معشوق است که به نوعی جای مادرش را هم پر میکند. جالب آنکه جس علیرغم علاقه زیاد به پدر، جای خالی محبت مادری را همیشه حس کرده است، و به نظر می آید به مراتب بیشتر از پدرش با مادر مسئله دارد. رابطه او با جس صرفنظر از وجه عاشقانه، وجه مادرانه هم دارد. جس، شور زندگی را تدریجا در لنی بیدار میکند و به دلیل محبتی که نثار لنی میکند، خود نیز ارضا میشود. آیا قهرمان تواناتر از این میخواهید؟ من به صفحات آخر کتاب و مرگ احتمالی لنی کار ندارم. اینها داستان پردازی نویسنده است. نکته مهم آغاز دگردیسی لنی و نقش عشق و جس در این روند است. این نقشی است که در برهه های مختلف تاریخ و در زندگی انسانهای متعدد، به خوبی توسط زنان ایفا شده است. زنانی که مردان شکارچی را به زمین وصل کردند. زنانی که حافظ طبیعتند. زنانی که با نثار توانایی های زیاد خود در دوست داشتن، توانسته اند بعضا مردان جاه طلب و کودک صفت و مثلا جنگجو را دگرگون کنند. لنی نماینده واقع گریزی و مخالف خوانی بی نتیجه برای بشریت است. ولی جس هدفمند است. علیرغم تمام مخالفتهایش با سیاست روز کشورش، در جاده واقعیت قدم بر میدارد. درس میخواند، به سرنوشت حیوانات علاقمند است. به اطرافیانش توجه دارد. تنها تکیه گاه پدرش است. در اطراف خود تاثیر گذار است.

    راوی داستان

    در ظاهر به جز فصل اول در بقیه فصول، راوی داستان دانای کل است، و در فصل اول، راوی با افعال اول شخص جمع از گروه بالای دو هزار متر یاد میکند. ولی من فکر میکنم، راوی داستان در بیشتر قسمتهای  کتاب، از مسیر ذهنی لنی و در بقیه کتاب، از مسیر ذهنی جس، وقایع را روایت کند. در رمانی مانند " بار هستی "، راوی به معنای واقعی دانای کل است، و همه شخصیتها را از بالا نگاه میکند و در موردشان صحبت میکند، ولی در مورد این داستان، رومن گاری خودش را در چنین موقعیتی قرار نداده است، برای همین هرگز به طور مستقیم شاهد نظرات او نیستیم. ولی من با توجه به نکاتی که در بالا گفتم، به نظرم نگاه او به جس، جانبدارانه تر است. شاید هم من به عنوان خواننده و از فیلتر ذهنی خود، چنین نظری دارم. اگر چنین باشد، باز باید به توانایی نویسنده در این نوع روایت ارج گذاشت که جای تفسیرهای مختلف را باز میگذارد. قطعا با خواندن کتابهایی دیگر از رومن گاری بهتر میتوانم در مورد دیدگاههای او صحبت کنم، ولی همین عدم پیشداوری هم از لذتهای اولین برخورد با یک نویسنده است.

   در پایان این مطلب، به سه نکته میبایست اشاره کنم. یکی اینکه ده پانزده صفحه پایانی کتاب، صرفنظر از وقایع نگاری آن که آن را چندان جدی نمیگیرم، مقداری از ایهامات داستان را باز کرد، که در صورت باز نشدن خواننده میتوانست برای خود نتیجه گیری کرده باشد (نظیر مشکل لنی با مادرش و یا وجه مادرانه محبت جس به لنی) . نکته دوم هم ترجمه بسیار خوب سروش حبیبی است که پس از گذشت بیش از 35 سال کهنه نمی نماید.

    نکته سوم، مطلبی بود که چند ماه پیش در وبلاگم نوشته بودم، که حاوی نظراتم در مورد وضعیت امروز جوانان دهه 60 میلادی بود، آن را در آدرس زیر میتوانید بخوانید.

http://mehranafshar.blogfa.com/post-50.aspx