اهمیت فیلیپ سیمور هافمن بودن

 رفتگان - فیلیپ سیمور هافمن (2014-1967)

     پس از دوازده شب روز 2 فوریه پس از بازگشت از یک مهمانی سر وقت اینترنت رفتم، و ناگهان جا خوردم. خبر مرگ دو هنرپیشه مشهور، یکی کاملا فعال و دیگری قبلا فعال را خواندم . فیلیپ سیمور هافمن و ماکسیملیان شل. پس از مدتها تعطیلی مطالبی که زیر سرفصل "رفتگان" در وبلاگ مینوشتم، تصمیم گرفتم در همین پایان شب چند خطی در مورد فیلیپ سیمور هافمن بنویسم و در چند روز آینده نیز در اولین فرصت در مورد ماکسیملیان شل خواهم نوشت.

    برای فیلیپ سیمور هافمن با توجه به شرایط سنی اش پیش بینی راه درازی میکردم. او هنوز 46 سال داشت و طبعا نقش آفرینی های متعددی میتوانست داشته باشد. نقشهای او به قیافه و تیپ خوب او و یا چابکی اش ربط نداشت. نقشهایی بود که برای یک هنرپیشه 60 ساله هم ایفای آن موضوعیت داشت. هریسون فورد نبود که وقتی در یک اکشن مانند قسمت چهارم ایندیانا جونز و یا Cowboys & Aliens بازی میکند قابل باور نباشد، و قالب مناسب تری برای ایفای نقش نداشته باشد. او جواهری بود که در هر زمان و در هر فیلم درخشش خاص خود را داشت.

    از نظر من پنج هنرپیشه برتر مرد سینما عبارت بوده اند از : مارلون براندو، جک نیکلسون، آل پاچینو، رابرت دونیرو، داستین هافمن. تدریجا سیمور هافمن برایم به عنوان ششمین نام این لیست مطرح شده بود. ضمن اینکه به دلایل متعدد او را از تمام اینها اندیشمند تر می یافتم، و اعتقاد داشتم با هر چه پربارتر شدن کارنامه اش به قلل رفیع تری در بازیگری (و شاید کارگردانی) دست خواهد یافت. او در زمانه خوبی پا به عرصه سینما گذاشت، زمانه ای که ستارگان سینما لازم نبود بازیگرانی خوش اندام، خوش تیپ و جذاب باشند. او اگر چهل سال زودتر به دنیا آمده بود ممکن بود در بهترین حالت سرنوشتی مانند ارنست بورگناین داشته باشد که بتواند بر حسب اتفاق شاه نقشی مانند "مارتی" که نیاز به هنرپیشه ای غیر جذاب و بد هیکل داشته باشد، به دست آورد و بدرخشد و در ادامه به دلیل نبودن نقشهای مشابه، به یک هنرپیشه درجه دوم و البته معتبر تبدیل شود (ر.ک. به مطلب مربوط به ارنست بورگناین به نام "خداحافظ مارتی" در ستون رفتگان همین وبلاگ).

    در مورد خیلی از هنرپیشه های بزرگ میتوانم به دقت بگویم که آنها را از چه زمانی شناخته ام، در موردشان خوانده ام و یا در فیلمها دیده ام، ولی در مورد او نمیتوانم چنین بگویم، و وقتی به سالهای قبل فکر میکنم میبینم او تدریجا در ذهن من نفوذ کرد و به مرور برای من شاخص شد. جالب آنکه وقتی به معتبرترین فرهنگ بازیگران چاپ شده در ایران، یعنی "دانش نامه سینمایی" انتشارات روزنه کار به سرپرستی بهزاد رحیمیان (چاپ 1383) مراجعه کردم، دیدم اثری از او در بین 1703 بازیگر مطرح تاریخ سینما نبوده است. در حالیکه طبق اطلاعات سایت imdb او در آن زمان حدود 13 سال بود که بازی میکرده و چند فیلم مطرح نیز در کارنامه اش به چشم میخورد. نفوذ تدریجی او در ذهن مخاطبانش باعث عمق بیشتر این تاثیر بر ذهن مخاطب میشد. او در نزدیکترین فاصله با مخاطب به سر می برد، او "براد پیت" نبود که برای تماشاگر سینما به عنوان یک سوپرمن خوش سیما که میبایست همانند یک ستاره از فاصله دور به او نگاه کرد مطرح باشد. او همان مرد تنهایی است که در فیلم Jack Goes Boating وقتی عاشق میشود، تنهاترین و یا معمولی ترین تماشاگر، چیزی از خود در وجود او می بیند. اگر در فیلم Master نقش یک رهب فرقه مذهبی را بازی میکند، هرگز او را کسی نمی پنداریم که قیافه و یا هیکلش برای او کاریزما ایجاد میکند. وقتی برت لنکستر در 1960 در "المر گنتری" نقش یک رهبر مذهبی را بازی کرد، او هنوز "برت لنکستر" خوش سیمای ورزیده جذاب بود، و تفاوت زیادی با سیمور هافمن داشت.

   او در سالهای اول بازیگری خود در فیلمهای مشهوری مانند Boogie Nights(1996) ، The Big Lebowsky (1998) ، Magnolia (1999)، The Talented Mr. Ripley(1999) ، Cold Mountain(2003) و چندین فیلم دیگر بازی کرد که  بسیاری از علاقمندانش اگر این فیلم ها  را در سالهای بعد ندیده باشند، ممکن است او را در آن فیلم ها به یاد نیاورند (شاید ماگنولیا استثنا باشد). ولی فیلم "کاپوتی" فرصتی را که هافمن برای درخشش نیاز داشت به او داد. چه چیزی بهتر از بازی کردن در قالب "ترومن کاپوتی" که از نظر فیزیکی نیز به هافمن شباهت دارد، و هرگز از نظر چهره نیز مورد اقبال نبوده است.هافمن با کاپوتی درخشید و اسکار گرفت و از آن پس علاقمندان سینما او را شناختند، و سینمای تجاری و روشنفکرانه آمریکا هر دو سعی کردند از استعداد و شهرت او بهره گیرند. او در فیلم تجاری Mission: Impossible (3) نقش "بدمن" ماجرا را مقابل تام کروز بازی کرد و شاید خاطره "بدمن" این فیلم از "تام کروز" آن ماندگارتر باشد. فیلم بعدی او اثر تلخ و جذاب سیدنی لومت یعنی Before The Devil Knows You’re Dead بود که بازی او در نقش یک قهرمان تراژیک، آن را به اثری ماندگار بدل کرد. Charlie Wilson’s War محصول 2007 به کارگردانی مایک نیکولز یکی از کارهای ضعیفتر کارگردانش است، علیرغم حضور تام هنکس و جولیا رابرتز در نقشهای اصلی، این سیمور هافمن است که تنها نقطه روشن فیلم است و به خاطر آن کاندید اسکار بهترین هنرپیشه مرد نقش دوم شد. فیلم بعدی او Synechdoche, New York اثر غامض ولی دوست داشتنی فیلیپ کافمن است که شاید اگر هافمن نبود امکان ساخت نمی یافت و هرگز نمیتوان این فیلم پیچیده را بدون هافمن تصور نمود.

    سپس نوبت Doubt محصول 2008 میشود، که بازی درخشانی از او دیدیم و کاندید اسکار نقش دوم شد. گرچه بزرگترین نقطه قوت این فیلم درکنار فیلمنامه خوبش، بازی خوب بازیگران آن است که مریل استریپ، ایمی آدامز و ویولا دیویس علاوه بر هافمن به خاطر آن کاندید اسکار شدند. در فیلم جذاب The Invention Of Lying هافمن در نقش هنرپیشه غیر اصلی چندان فرصت درخشش پیدا نکرد، و اهمیت فیلم به طور عمده محصول فیلمنامه و ایده بدیع آن است. پس از آن بود که اولین فیلم خود را کارگردانی کرد، همان فیلم Jack Goes Boating که در بالا به آن اشاره شدو شاید بتوان آن را  اثری از نوع رمانتیک رئالیستی نام نهاد. فیلمی کاملا برازنده هافمن که هنرپیشه اول آن هم میبایست خود او باشد. The Ides Of March دیگر صحنه هنرنمایی او بود، و بازی او در این فیلم سیاسی که بر مبنای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ساخته شده، یکی از شاخص ترین نقاط فیلم است. Moneyball  دیگر فیلم او بود که آن را ندیده ام. اثر بعدی او The Master بود که در بالا به آن اشاره کردم و بازی خوب او و یواکین فونیکس در این فیلم ماندگار است. آخرین فیلمی که از او دیدم A Late Quartet است که بازی خوبی در نقش یک موزیسین ارائه میدهد. او در قسمت دوم The Hunger Games نیز بازی کرده است، و متاسفانه نمیتواند در قسمت سوم این مجموعه که قرار بود بازی کند، هنرنمایی کند که مایه تاسف است.

    شمایل سینمایی هافمن مردی بود تنها، متفاوت، در عمق وجود غمگین، خسته و ناهمساز با دوروبر خود. شاید این شمایل انعکاسی از واقعیت وجودی او بود که در نوع مرگش نیز متجلی شد. و شاید به همین دلیل است که او به مرور زمان به هنرپیشه ای مولف بدل شد، هنرپیشه ای که نقش را از صافی وجود خود رد میکرد و این است اهمیت "فیلیپ سیمور هافمن" بودن. از مرگ او بسیار متاسفم زیرا سینما فیلمهای زیادی را که با وجود او میتوانست درخشش بیشتری داشته باشد از دست داد، و خوشحالم که زندگیش کارنامه ای پربار در عالم سینما بر جای گذاشت، و برای ما دوستداران سینما لحظه هایی فراموش نشدنی رقم زد. یاد دوره کوتاه حضور او در سینما گرامی. 

رفتگان – هوشنگ کاووسی (1301- 1392)        

هوشنگ کاووسی در نوروز 1392 درگذشت، و این خبر در دل مسائل نوروزی گم شد. و روزهای پس از آن نیز کمترین میزان توجه را به خود جلب کرد، ولی برای یک ایرانی به سن من یا بالاتر که سینما جزء علایق اصلی او است، نام هوشنگ کاووسی یاد آور خاطرات و بحثهای متعدد است، و در این مطلب چنانکه از آغاز در مورد بخش "رفتگان" وبلاگ خود گفته ام، سعی بر ارائه مطالبی منصفانه و نه آنگونه که رسم است در ستایش شخص "رفته" خواهم داشت، حال اگر این مطالب در دل خود ستایشی از "رفته"ای دارند، نشان از قضاوتی قدیمی در این مورد و نه متاثر از شرایط روز دارد.

    اسم هوشنگ کاووسی را از دوران دبستان و گهگاه در مجله "ستاره سینما" میخواندم، گرچه کمتر پیش می آمد در آن مجله چیزی بنویسد. در آن دوره او را به عنوان تحصیلکرده ترین ایرانی در رشته سینما میشناختم که فارغ التحصیل مدرسه سینمایی ایدک فرانسه بود. در دوره دبیرستان، اسم یک فارغ التحصیل دیگر "ایدک" را دانستم. هژیر داریوش منتقد که فیلم "بی تا" را ساخت، و عملا همین دو نفر را به عنوان تحصیلکردگان سینما میشناختیم. به راستی در آن دوره قحط الرجال در موضوع سینما بود. نام کاووسی برایم یادآور موج نوی فرانسه بود، و در همان ایام، به مدد نوشته های او که جسته و گریخته چاپ میشد، اطلاعی کلی در مورد موج نو به دست آوردم.  

    نقطه اتصال دیگر من با کاووسی در آن زمان، برخورد طنز آلود و طعنه زن او با سینمای ایران بود، و اصطلاح بسیار معروف و به نظر من صحیح "فیلمفارسی" که به خوبی واقعیت سینمای بدنه دهه های 30 و 40 ایران را بیان میکرد. تحت تاثیر همین نگرش، به تک و توک آثار سینمای این دوران ایران را که در تلویزیون و به ندرت سینما میدیدم، به دیده تمسخر می نگریستم. یادم است که در آبان 1350، تلویزیون به مناسبت جشنهای 2500 سال سلطنت و برخلاف رویه خود (که فیلم فارسی پخش نمیکرد)، "سلطان قلبها" را پخش کرد. در سن 13 سالگی با دیدن این فیلم، ضعفهای آن را برجسته دیدم، و حتی در یک مهمانی که روز بعد حاضر بودم، آن را فیلمی مضحک خواندم. در حالی که از نظر برخی حاضران، فیلمی منقلب کننده و تاثیر گذار عنوان شد. بگذریم که امروز میتوانم در مورد سلطان قلبها که یکی از نقاط اوج فیلمفارسی است، صفحه ها بنویسم و در یک ارزیابی منصفانه، هم از یک طرف آن را مضحک میدانم و هم از طرف دیگر ملودرامی قابل قبول در محدوده خود. قطعا ارزیابی های امثال هوشنگ کاووسی در نظر یک نوجوان سیزده ساله تاثیر گذار بوده است، و قطعا این تلاشها امثال مرا با دستور زبان سینما آشنا کرد.

    شناخت بیشتر من از کاووسی از سال 1354 و با برنامه "تصویرها و سایه ها" که آخرین برنامه شنبه شب بود، به دست آمد. کاووسی هر بار فیلمی ارزشمند را نمایش می داد، و قبل از آن در مورد کارگردان و فیلم توضیحاتی ارائه میکرد. این برنامه برای من، یک کلاس درس بود. افسوس که به دلیل دیر پخش شدن و لزوم بیدار شدن در 6 صبح، خیلی مواقع امکان دیدن فیلم میسر نشد. مثلا فیلم "کاردینال" اثر "اتو پره مینجر" و با شرکت چارلتون هستون که توضیحات کاووسی برایم خیلی جذاب بود، و پس از شنیدن آن ساعت نزدیک 12 شب بود و امکان دیدن فیلم میسر نبود. بسیاری از کارگردانهای بزرگ نظیر اورسون ولز، جان فورد، ویتوریو دسیکا و ....... در این برنامه معرفی شدند. برنامه ای که جایش در تلویزیون فعلی خالی است.

    از جمله خدمات دیگر کاووسی، راه اندازی "سینه کلوب" در دهه 40 بود که متاسفانه اطلاع مستقیمی از آن ندارم، و هرگز به آن جا نرفتم. ولی یادم است که در یکی از برنامه های "تصویرها و سایه ها" در مورد سینماتک فرانسه و "هانری لانگلوا" صحبت کرد که طبعا برای من بسیار مفید بود.

    کاووسی را میتوان در پنج جایگاه مختلف بررسی کرد. استاد و نویسنده تاریخ و دستور زبان سینما، سازماندهی برنامه ها و سازمانهای سینمایی، فیلمساز ، منتقد و مترجم، که در ادامه متن در مورد هر یک توضیح میدهم.

    به نظر من عمده ترین نقش کاووسی در سینمای ایران، سواد بالای تئوریک وتاریخی او در زمینه سینما به خصوص با در نظر گرفتن زمانه خود است. کاووسی اطلاعاتی وسیع و زبانی شیرین و بیانی مناسب و تسلط خوبی به زبان فارسی داشت. به همین دلیل برنامه ها و مقالات (و قطعا کلاسهای او) دلنشین بودند. صرفنظر از آن تلاشهای او برای راه اندازی سینه کلوب و مانند آن، و برگزاری جشنواره ها و هفته های فیلم و استفاده از موقعیتهای خود در دولت و تلویزیون برای ایجاد امکان پخش فیلمهای خاص در زمانه ای که هیچ امکانی برای فیلم دیدن به جز سینما و تلویزیون نبود، و حضور او در مدرسه عالی سینما و تلویزیون شایان قدردانی است، و در دو جایگاه اول از پنج جایگاهی که اسم بردم کارنامه کاووسی درخشان  و منحصر به فرد است. با همین دو نقش، میتوان او را در "پانتئون" سینمای ایران تصور کرد.

   کاووسی دو فیلم "هفده روز به اعدام" و "خانه کنار دریا" را در اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 ساخت که هیچ کدام را ندیده ام، ولی به نظر میرسد آثار قابل اعتنایی نبوده اند. کاووسی در یکی از مصاحبه های خود قبل از انقلاب گفت که آثار او از فیلمهای زمان خود یک سر و گردن بالاتر بوده اند، و حد اقل اینکه غلط دستوری نداشته اند. به هر صورت به دلیل ندیدن این فیلمها و عدم تداوم نقش کاووسی به عنوان سینماگر میتوان گفت توانایی کاووسی در سینما در عرصه تئوری بوده تا عمل. و این امر بهیچوجه قابل خرده گیری نیست. مگر "لانگلوآ"، راجر ابرت، آندرو ساریس، دیوید بوردل و دیگران فیلمساز بوده اند؟ ولی به هر صورت کارنامه کاووسی به عنوان سینماگر کم بار است.

    از نظر من کاووسی منتقد چیره دستی نبود، عمده نقدهای او بر فیلمهای سینمای بدنه دهه 30 و 40 بود که به دلیل ابتذال زیاد آن فیلمها، نقد آن عملا به طنز پهلو می زد. در مورد فیلمهای اروپا و آمریکا نیز مقالات او بیشتر به تاریخ سینما می پرداخت تا به نکات فیلم. در مورد فیلمهای بهتر سینمای ایران نیز معمولا به نکته کوچک و غیر محوری در فیلم می پرداخت، و از این طریق پنبه فیلم را می زد (من نام این کار را گرفتن غلط دیکته ای میگذارم). مثلا به خاطر دارم که در نقد فیلم "سارا" به کارگردانی مهرجویی به بی توجهی کارگردان به واقعیات اشاره میکرد و در این زمینه به تفاوت سفته و برات تاکید میکرد و اینکه اگر گشتاسب از سارا برات داشت، چنین میشد و اگر سفته داشت چنین نمیشد و کارگردان به این نکته توجه نکرده است. این موضوع بحثهای حقوقی متعددی را در مجله فیلم ایجاد کرد که به نظر من کوچکترین اهمیتی در موضوع فیلم ندارد. در حالیکه فیلم سارا به دلیل نوع نگاهش به شخصیت "زن" و اقتباسش از اثر ایبسن، شایسته بررسی عمیقی بود که نقاط قوت و ضعفش را بیان کند، ولی کاووسی اکثرا به پنبه زدن فیلم و کارگردان ایرانی علاقه داشت.

    مورد دیگری که باید بگویم، برخورد او با "قیصر" و کیمیایی بود. فارغ از هر گونه ارزیابی که امروز از کیمیایی داشته باشیم، ساخته شدن قیصر در سال 1348 در اوج سینمای فردین و ژانر گنج قارونی و استقبال از آن میتوانست منشا اثری مثبت در سینمای ایران شود. یادمان باشد که فیلمهایی نظیر خشت و آینه، پسر ایران از مادرش بی خبر است، سیاوش در تخت جمشید در دهه 40 هیچ توجهی را بین سینمارو ها جلب نکردند، در حالی که قیصر با استقبال روبرو شد. هر قدر نسبت به قیصر انتقاد داشته باشیم، از نظر سینمایی نسبت به سینمای فردین خیلی جلو است. برخی منتقدین از قیصر جانبداری کردند و سعی کردند تفاوتهای آن را نسبت به فیلمفارسی بیان کنند (نظیر پرویز دوایی، نجف دریابندری)، و برخی نظیر کاووسی و ابراهیم گلستان شدیدا به آن حمله کردند. کاووسی مقاله ای با عنوانی شبیه این نوشت: " از داج سیتی تا زیر بازارچه" و در آن پنبه قیصر و کیمیایی را زد. به نظر من این نوع برخورد کاووسی و گلستان (که از قضا به یکدیگر خیلی علاقه داشتند) کاملا متفرعنانه و غیر تاثیر گذار بود. او میتوانست نقاط مثبت قیصر نسبت به سینمای فردینی را توضیح داده و از ضعفهای آن نیز بگوید. به همین دلیل کاووسی هرگز نتوانست به عنوان یک منتقد صاحب سبک و تاثیرگذار ولو در سطوح روشنفکری مطرح شود. قضاوتهای سیاه و سفید او و عمیق نبودن نقدهای او باعث میشود که در عرصه نقد کارنامه او را منفی بدانم.

   مورد پنجم، جایگاه او به عنوان یک مترجم است. تسلط خوب کاووسی بر دو زبان فارسی و فرانسه باعث شد که او کتابها و مقالاتی را از فرانسه به فارسی و بالعکس ترجمه کند. ترجمه های او رسا و شیوا بود. صرفنظر از مقالات متعددی در نشریات سینمایی، قسمتهای عمده ای از کتاب مرجع فیلمهای مهم تاریخ سینما از ژرژ سادول و نیز ترجمه کتاب غیر سینمایی"دادرسی بزرگ" در مورد محاکمات نورنبرگ را از او خوانده ام. می دانم که برخی داستانهای کوتاه ایرانی را نیز به فرانسه ترجمه کرده است. به هر صورت کارنامه او در ترجمه مثبت است، گرچه وزن نمره ترجمه در کارنامه او شاخص نیست.

    پس از ارزیابی کارنامه حرفه ای او در این پنج جایگاه، به ارزیابی شخصی خودم از این استاد گرانمایه میپردازم.  اگر به مقالات متعدد کاووسی نگاه کنید، میبینید که اگر در مورد فلان فیلمساز فرانسوی صحبت کرده، حتما گریزی به خودش و تحصیلاتش در ایدک فرانسه زده است. صرفنظر از دانش وسیع سینمایی، جای پای فخرفروشی در خیلی از نوشته ها   نقدهای او پیدا است. این همان جایگاهی است که خیلی از او و هم نسلان او و زبدگان متولد قبل از 1325 در آن ایستاده اند. اینان معدود اشخاص جامعه روشنفکری بوده اند که از وجود خود و تواناییهای خود خیلی لذت میبرده اند، و این باعث میشد که از تحقیر نه تنها مردم کشور خود بلکه معدود هنرمندان تازه از راه رسیده فروگذاری نکنند. نقدهای اینها تخریبی و تحقیر کننده بوده و سازنده نیست. خواندن مقالات کاووسی و مصاحبه های ابراهیم گلستان به خوبی دیدگاههای این افراد را نشان می دهد. این نکته به نظر من بحثهای بیشتری را می طلبد، و امیدوارم نظر دوستان را بشنوم.

   در انتها به عنوان یک علاقمند سینما از فقدان یکی از معلمین خود در این زمینه اظهار تاسف میکنم، و البته خوشحالم که امثال کاووسی توانستند درخت سینمای این مملکت را آبیاری کنند، و اینک شاهدیم که کارنامه سینمای ما و مطبوعات و نوشته هایش در جهان جایگاهی بالاتر از خیلی جنبه های دیگر ایران دارد. یاد پیشکسوتانی نظیر کاووسی گرامی باد.   

   فرهاد – صدای بی صدا

چند شب پیش دومین و آخرین قسمت مستند "جمعه های فرهاد" را که از BBC پخش شد، دیدم و به دوران گذشته برگشتم، و تصمیم گرفتم خاطراتی را با هم نسلان خودم مرور و برای نسل بعد بازگو کنم.

    تا سال 1349 اسمی از فرهاد به عنوان خواننده گروه "بلک کتز" شنیده بودم و اثری از او نشنیده بودم. این گذشت تا در مجله "زن روز" مطلبی در مورد تصنیفی که شعر آن از شهیار قنبری و آهنگ آن از اسفندیار منفردزاده و خواننده آن فرهاد بود، و در مورد عصر دلگیر جمعه است خواندم، جالب آنکه در آن زمان اعتبار اصلی این تصنیف برای من از منفردزاده سرچشمه میگرفت که موسیقی متفاوتش در فیلم "قیصر" او را مشهور کرده بود. تابستان 1350 برای اولین بار صفحه آن را دیدم. یکی از متفاوت ترین تصنیفهایی بود که تا آن زمان شنیده بودم. روی صفحه که عکسهای آن بر خلاف اکثر صفحه ها سیاه و سفید بود، نوشته بود :"تقدیم به تو نازنین که هر روزت جمعه است.". و مشخص بود که مربوط به فیلم "خداحافظ رفیق" اولین فیلم "امیر نادری" است. "لیبل" مرکز صفحه نیز بر خلاف همه "لیبل" های مشابه که اکثرا آبی و بعضا قرمز بود، به رنگ سیاه بود. همه چیز جذاب و نو بود. صدای سوت در تصنیف، شعر خاص آن، صدای فرهاد، ملودی، جلد صفحه و ..... . فرهاد به خواننده محبوب و متفاوت من تبدیل شده بود. افسوس که کم کار بود.

    فیلم "رضا موتوری" را ندیده بودم و آهنگ آن را نشنیده بودم. صفحه آن هم زود جمع شده بود و تصوری از آهنگ آن نداشتم. در سال 1351 فیلم "بلوچ" به کارگردانی کیمیایی را در سینما سیلور سیتی (فرهنگ فعلی) دیدم . در صحنه ای که در بوتیک میگذشت، تصنیفی را شنیدم که فهمیدم همان رضا موتوری است. عجب چیزی بود. به جای اینکه به صحنه فیلم دقت کنم، حواسم به این تصنیف خارق العاده بود. رضا موتوری را یکی دو بار دیگر شنیدم، ولی امکان شنیدن آن را نداشتم. نهایتا در یک بعد از ظهر تابستان 1353 در میدان 24 اسفند آن زمان (انقلاب فعلی) پشت ویترین یک صفحه فروشی، صفحه ای با این نام دیدم. باورم نمیشد، و با تردید از مغازه دار صفحه رضا موتوری را خواستم، فهمیدم که انتشار آن آزاد شده بود. فکر کنم آن روز در خانه حداقل 15 بار آن را گوش کردم و شعرش را حفظ کردم.

    از فرهاد در رادیو و تلویزیون تقریبا چیزی پخش نمیشد، ولی در تابستان 1352 خبری در روزنامه ها نوشته شد که برای ما جوانان خیلی ناگوار بود. به دلیل ابتذال پخش صدای فرهاد، داریوش، فریدون فروغی، کورش یغمایی، اونیک از رادیو و تلویزیون ممنوع است. البته حساب اونیک از بقیه جدا بود، ولی بقیه را خیلی دوست داشتم. متاسفانه در این مملکت همیشه ابتذال بهانه ای برای کوبیدن هنر بوده است. البته در سال 1354 این منع برداشته شد.

    شاهکار دیگری از فرهاد در اواخر 1351 به نام "آینه ها" منتشر شد. طراحی روی جلد این صفحه خیلی زیبا بود. کلا ترکیب سیاه و سفید و خاکستری و جلد دو برگی. عکس نگاتیو فرهاد پشت جلد، و شعر آینه ها در صفحه داخلی جلد. عجب شعر قشنگی داشت، و چه آهنگ زیبایی. چند ماه بعد که "مرداب" اثر شماعی زاده پخش شد، دیدم که تشابه مضمون شعر این دو اثر "اردلان سرفراز" چقدر زیاد است، و برایم جالب بود که در قسمت اول مستند BBC خسرو لاوی میگفت که ابتدا "مرداب" را فرهاد خوانده بود، ولی شماعی زاده مجددا آن را خواند، و اثر فرهاد منتشر نشد، و فرهاد نیز اعتراضی نکرد. من این گناه شماعی زاده را نمی بخشم که ایرانیان را از شنیدن یک شاهکار دیگر محروم کرد، مگر چند بار امکان داشت که فرهاد، این خواننده گزیده کار، تصنیفی بخواند که او را محروم کردیم.

    هفته اول خرداد 1352 و فصل امتحانات بود. بعضی بچه ها خبر دادند که صفحه جدید فرهاد به قیمت 5 تومان منتشر شده (قیمت صفحه در آن زمان 35 ریال بود). 5 تومان پولی نبود که حتما در جیب جوانان آن زمان باشد. با قرض و قوله 5 تومان جور شد، و صفحه شبانه را خریدم. در مسیر خانه و در اتوبوس جلد آن را نگاه میکردم. یک طرف آن زمینه قرمز و سیاهی جغدی روی آن، و اسم فرهاد که به دکتر صلحی زاده تقدیم شده بود و او را نمیشناختم. احمد شاملو به دکتر غلامحسین ساعدی که هر دو حتی برای ما نوجوانان کاملا آشنا بودند، و اسفندیار منفردزاده به دکتر اسماعیل خویی، که اولی برای من کاملا آشنا و از دومی اسمی شنیده بودم. پشت جلدش هم دستگاه جک پات که در آن عکس فرهاد، شاملو  و منفردزاده بود. باید اعتراف کنم که تعظیم شاه به پرچم آمریکا را آن روز متوجه نشدم و بعدها بود که دوستان به من گفتند. تا این جا که به اندازه کافی جذاب بود. وقتی در خانه، صفحه را گوش کردم برای چندمین بار با اثری از فرهاد روبرو شدم که شبیه هیچ اثر دیگری نبود. ملودی ویژه، آن پچ پچ ها ( این را هم تا از دوستان شنیدم، نفهمیدم که میگفت سیاهکل)، شعر غیر عادی، کلمات و جملاتی که مانند آن را در تصنیفها ندیده بودیم و صدای جادویی فرهاد. من تمام تابستان 1352 روزی چند بار این آهنگ را میشنیدم. پدرم هم همیشه از این آهنگ "مزخرف"! که گوش میکردم انتقاد میکرد. در همان تابستان عروسی یکی از فامیل ها در خانه ما برگزار میشد. پدرم قسمم داد که آهنگ "مرده میبرن کوچه به کوچه" را در عروسی نگذارم. مادرم هم که میدید من مرتبا فرهاد، فریدون فروغی و داریوش گوش میکنم، از من میپرسید که شما جوانان که دوران خیلی بهتری نسبت به جوانی ما دارید، چرا اینقدر آهنگهای غمگین گوش میکنید؟ و ما نوجوانان تازه آرمانگرا نمیدانستیم که خوشبخت ترین نوجوانان تاریخ این مملکتیم که قبل و بعد از آن هرگز هیچ نسلی آن شرایط ما را تجربه نکرد. بگذریم که فقط هم نسلان من میدانند که چه روزگاری بود، و در آن تصنیف زیبای گوگوش"کیو کیو بنگ بنگ" این دوران به زیبایی بیان شده است.

    "خسته" و "اسیر شب" دو تا دیگر از کارهای فرهاد بودند که در سال 1352 صفحه آنها را گیر آوردم. "خسته" تصنیف فیلم زنجیری بود، و عکس فرهاد با موی بلند روی آن بود. اسیرشب نیز شاید معمولی ترین کار فرهاد در قبل از انقلاب بود که خود میتوانست شاخص ترین کار سایر خوانندگان باشد،و تصنیفی زیبا است.

    آخرین صفحه ای که از فرهاد در آمد، "هفته خاکستری" بود. با جلدی خاکستری و طرحی زیبا و شعری غیر کلیشه ای. خیلی کیف میکردیم که فرهاد بعد از اینکه در مورد چهارشنبه روز خوشبختی حرف میزند، چنان پوزخندی می زند. فکر میکردیم چگونه اشرف پهلوی و جوایز بلیط بخت آزمایی را به مسخره گرفته است.

    دیگر دوران صفحه 45 دور تمام شد، و نوار کاست جای آن را گرفت. تا مدتها دنبال نوار کاستی از فرهاد بودم و گیر نمی آوردم. البته تعداد ترانه های فرهاد آن قدر نبود که دو روی یک کاست را پرکند. بالاخره استریو دیسکو یکی از کمپانی های معتبر تولید نوار کاست به مسئولیت خسرو لاوی که در مستند فرهاد هم حضور داشت، کاستی از فرهاد را در سال 1354 منتشر کرد که یک روی آن ترانه های ایرانی فرهاد که در بالا گفتم و طرف دیگر آن، تصنیفهای انگلیسی فرهاد بود، که من Sunrise, Sunset آن را که یکی از تصنیفهای فیلم محبوب من "ویولون زن روی بام" بود خیلی دوست داشتم، ولی متاسفانه فرهاد مدتی تصنیف جدیدی نخواند، تا اینکه در زمستان 1355 بار دیگر  فرهاد قیمت شکن بود. پشت ویترین نوار فروشی ها دیدیم کاستی منتشر شده که تصنیف "گنجشکک اشی مشی" با صدای فرهاد روی آن است. قیمت این نوار بر خلاف بقیه نوارها که 20 تومان بود، استثنائا 25 تومان بود، ولی اگر سی تومان هم قیمت داشت فرقی نمیکرد. مگر میشود تصنیف جدید فرهاد را گوش نکرد. گنجشکک .... را قبلا با صدای زیبا و لطیف پری زنگنه در فیلم گوزنها شنیده بودیم و جالب آنکه این تصنیف در آن زمان منتشر نشد، و ما مشتاق شنیدنش بودیم. شنیدن آن با صدای فرهاد که قند مکرر بود.

   پس از آن "کودکانه" با شعر نوستالوژیکش و "سقف" در سال 1356 پخش شدند. پس از آن نیز "شبانه 2" و "محمد" را در سال 1357 و در بحبوحه انقلاب  شنیدیم. فکر میکردیم فرهاد به پاس سالها مبارزه با رژیم در کسوت یک هنرمند جایگاهی رفیع در نظام جدید خواهد داشت. غافل از آنکه سالهای متمادی باید آهنگهای قبلی او را گوش کنیم، و او در زمانی که میبایست شکوفا شود، در جوانی پژمرد. مایه تاسف است که وقتی فرانسویها در مورد مثلا "ادیت پیاف" به عنوان خواننده شاخص و ملی خود صحبت میکنند، چندین و چند آلبوم از او موجود است، و وقتی ما در مورد فرهاد صحبت میکنیم، فقط با دو سه آلبوم و با پیگیری همسرش و جور کردن تمام کارهای خانگی اش به زحمت 6  CD از او موجود است. بیچاره فریدون فروغی که زبان انگلیسی نمی دانست، با حساب یک اجرای زنده، 3 آلبوم دارد. واقعا تاسف آور است. ولی فرهاد همیشه محبوبترین خواننده من بوده و هست. چه کسی میتوانست با ترانه هایش این همه غافلگیری و نوگرایی برای من و نسل ما ایجاد کند. آن هم در زمانه ای که شنیدن یک آهنگ کلی آداب و تشریفات داشت. میبایست منتظر باشیم صفحه اش منتشر شود، و قبل از انتشار نیز امکان گوش کردن نداشتیم. زمانی که نمیشد به راحتی کل کارهای یک نفر را در یک MP3 جا داد، و بدون احترام ویژه به تک تک آهنگها آن را گوش کرد. جدا نسل خوشبختی بودیم که قطره قطره مینوشیدیم و لذت میبردیم. با احترام فراوان به یاد و یادگارهای فرهاد.

خداحافظ مارتی

     رفتگان –  ارنست بورگناین (1917-2012) :

     همیشه چهره ارنست بورگناین را با خنده ای دوست داشتنی بر لب که در آن دندانهای فاصله دارش مشخص است، مجسم میکنم. هنر پیشه ای که تماشاگر با او احساس صمیمیت میکند، و مانند ستارگان هالیوود با او احساس فاصله نمیکند. او اکثرا چهره ای میان جمعیت بود، گرچه چهره ای شاخص. در "این گروه خشن"، او در حد سایر اعضای گروه آدم کشت، ولی حسابش با بقیه جدا بود. نه مانند ویلیام هولدن (پایک) عبوس و دست نیافتنی بود، و نه مانند وارن اوتس شرور و تلخ. او برای من "ارنست بورگناین" بود، با همان خنده ها و همان صمیمیت (گرچه خنده هایش در این فیلم به خاطر نقشش بعضا حالت شریرانه داشت).

    ارنست بورگناین به مفهوم واقعی کلمه، یک Supporting Actor ولی از نوع شاخص و اعلای آن بود. در نقشهای منفی نیز بازی کرد، ولی حالت دوست داشتنی قیافه او در این نقشها هم به چشم میخورد، و اشکالی هم نداشت. مگر همه نقش منفی ها باید شکل جک پالانس باشند.

   او در فیلم مارتی(1955) نقش اول را بازی کرد. نقش قصابی مهربان و ساده دل که فکر میکرد به خاطر قیافه اش زنی به او توجه ندارد. او با مادرش زندگی میکرد، مردی تنها و بدون رفیق بود. نهایتا در یک مجلس رقص با زنی با مشکلاتی مشابه خودش روبرو میشود، و پس از فراز و نشیبهایی نهایتا این دو به هم می رسند. بورگناین به خاطر بازی درخشانش در مارتی اسکار بهترین هنرپیشه مرد را برد. همین که هنرپیشه ای با چهره ای معمولی اسکار را آن هم در دهه 50 و در اوج دوران ستاره سازی هالیوود می برد، نشانگر هنر ارنست بورگناین است. لیست برندگان سالهای 1951 تا 1960 را به ترتیب مینویسم تا بهتر به حرف من پی ببرید. همفری بوگارت، گاری کوپر، ویلیام هولدن، مارلون براندو، ارنست بورگناین، یول براینر،آلک گینس، دیوید نیون، چارلتون هستون، برت لنکستر . جدا ارنست بورگناین این وسط چه میکند. متاسفانه بردن اسکار نیز باعث نشد نقشهای اول به او پیشنهاد شود. یکی از معدود نقشهای اصلی که از او به خاطر دارم، در فیلم قانون و بی نظمی اثر ایوان پاسر است.

   آخرین فیلمی که از او دیدم (RED (2010 است. در این فیلم او مسئول بایگانی کهنه کاری در CIA است، که به خوبی هوای قدیمی های سازمان و مغضوبین امروز را دارد، ولی این قدیمی ها امثال بروس ویلیس و جان مالکوویچ هستند، که زمانی که بورگناین با امثال ویلیام هولدن، فرانک سیناترا، گاری کوپر همبازی بود، جز خانواده شان کسیامثال بروس ویلیس را نمیشناخت. بلی، این یکی از ویژگیهای ارنست بورگناین است. 60 سال بازیگری. کمتر بازیگری این رکورد را دارد.

   اگر بخواهم فقط یک عکس از ارنست بورگناین را برای بزرگداشت او انتخاب کنم، عکس زیر را که در آن خنده واقعیش به مناسبت نقطه اوج زندگی حرفه ای او دیده میشود، برمی گزینم. یادش گرامی.

رفتگان –  ایرن (زازیانس) (1306-1391) :

خبر مرگ ایرن را امشب در فیسبوک دیدم. سالها بود که از او خبری نداشتم. فکر نمیکردم در ایران زندگی کند. در شرایطی که تعداد زیادی از ارامنه عزیز در سی و چند سال اخیر جلای وطن کرده اند، شنیدن اینکه ایرن در تهران در گذشته، برایم عجیب بود.

    اسم ایرن را از 7 سالگی شنیده بودم. در آن زمان (حدود 1344) هنرپیشه فعالی نبود، بعدها برخی فیلمهای قدیمی تر او را دیدم، ولی تا سال 50 به جز دیدن اسم او در چند فیلم گذرا و بی اهمیت، چندان برخوردی با اسم او نداشتم. سال 1350 در سینما سیلورسیتی قلهک (فرهنگ فعلی)، فیلم "محلل" را دیدم. کارهای نصرت کریمی برای من جذاب بودند (محلل بعد از درشکه چی دومین فیلم نصرت کریمی بود)، و ایرن در فیلم به نقش شمسی خانوم حضوری موثر و پر رنگ داشت. محلل از نظر من از فیلمهای خوب آن زمان بود، و جالب آنکه به جز دیدن دوباره فیلم در همان سال، تاکنون نسخه فیلم را گیر نیاورده ام، و دیگر آن را ندیدم. هنوز تصویر ایرن با آن عشوه های "حاج آقا پسند" در این فیلم در ذهنم است، آنجا که میگوید: "ماست ماست کنگر ماست/ شمسی حلال حاج آقاست" و بستر خود و حاجی را عطر میزند. ایرن در این فیلم به خوبی نقش یک زن مسلمان دو آتشه را بازی میکند. فیلم محلل مجددا نام ایرن را بر سر زبانها انداخت. در مجلات آن زمان به طور جدی مطرح شد، و یک گزینه مناسب برای بازی کردن در نقش زنهای میانسال در سینمای ایران پیدا شد. یادم است که در جشنواره سپاس 1351 بر خلاف انتظار جایزه بهترین هنرپیشه زن را برای فیلم محلل نبرد، ولی هیچگونه واکنش منفی به این مسئله نشان نداد، و در همان مراسم (که از تلویزیون مستقیما پخش میشد) گفت : " برای من مهم نیست که اول صف باشم، بلکه مهم است که در صف ایستاده باشم." واقعیت آنکه ایرن پس از آن تا سال 55 همیشه در صف ایستاده بود. فیلمهای بلوچ (کیمیایی)، تختخواب سه نفره (نصرت کریمی)، حکیم باشی (همراه با نصرت کریمی و به کارگردانی پرویز نوری)، خروس (شاپور قریب)، برهنه تا ظهر با سرعت (خسرو هریتاش)، شام آخر (شهیار قنبری) و سریالهای تلویزیونی سلطان صاحبقران و تخت ابونصر محصول این دوره هستند، و ایرن در همه آنها نقش پر رنگی داشت. او در صحنه های س.ک.س.ی فیلمهای بلوچ، برهنه تا ظهر با سرعت و در درجه بعد حکیم باشی، شام آخر  به نوعی ظاهر شد که هیچ یک از هم نسلانش حاضر نشدند، ولی در عین حال همواره ستاره ای خوشنام و کم حاشیه بود، و این امر نشانگر شخصیت قوی او و درک درست او از در نقش فرو رفتن داشت. در همان سالها خواندم که او اولین هنرپیشه ایرانی است که در فیلم "قاصد بهشت" (1938) بیکینی پوشید.

   ایرن در دهه بیست و اوایل دهه 30 در تئاتر بازی میکرد، و عضو گروه نوشین بود. پس از کودتای 28 مرداد و فرار نوشین به شوروی، گروه تاتر نوشین از هم پاشید. او بعدها با محمد علی جعفری در تئاتر همکاری کرد و از حدود سال 1336 پایش به سینما باز شد. تنها فیلمی که از دوره اول کار او در سینما دیدم، "دلهره" (1341) اثر ساموئل خاچیکیان بود، که تقلیدی از فیلمهای پلیسی فرانسوی بود.

   پس از انقلاب او در 1360 در فیلم  خط قرمز (کیمیایی) و جایزه (داود نژاد) بازی کرد که اولی نمایش عمومی نداشت، و دومی هم چندان مورد توجه قرار نگرفت. از آن پس او از فعالیتهای سینمایی منع شد، و دیگر خبری از او نبود، تا اینکه خبر مرگش بر اثر سرطان امروز منتشر شد.

    من همواره نسبت به او و بازیهایش و کاراکتر واقعیش دید مثبتی داشتم. معتقدم که او در هنر مانند اکثر هنرمندان ما به حق واقعیش نرسید. تلاطمات سیاسی حدود سال 32 در فعالیت تئاتری او وقفه ایجاد کرد. در دهه 40در فیلمهای گنج قارونی جایی برای او که اهل رقص و آواز نبود،وجود نداشت. شاید سالهای 50 تا 55 دوره اوج کار هنری او بود. پس از انقلاب نیز دیگر فعالیتی نداشت، و هرگز نتوانست نقش زنی سالخورده را بازی کند. اینها همه بازیهای دو سر باخت جامعه ما است. ایرن لذت بازی در نقشهای زیادی را از دست داد، و سینمای ما نیز از موهبت همکاری یک هنرمند گرانقدر محروم ماند. یادش گرامی باد.    

رفتگان –  پرویز شهریاری (1305-1391) :

سالها بود که از پرویز شهریاری خبری نشنیده بودم. ولی در یک مهمانی در چند هفته قبل، یکی از دوستان، مصاحبه ای از او خوانده بود که در مورد بچگی او که در فقر گذشته، صحبت کرده بود. دیشب که خبر مرگ او را در فیسبوک دیدم به گذشته رفتم. پرویز شهریاری را در دو مقطع متفاوت عمرم خیلی پر رنگ به خاطر می آورم. اولی در سالهای 1352 تا 1355، و دومی در سالهای 1361 تا 1365.

    این نوشته به این بهانه، دورانی را ثبت میکند که خیلی با این زمانه متفاوت است. زمانی که من در دبیرستان درس میخواندم، دوره دبستان 6 سال و دبیرستان نیز 6 سال بود، که در سالهای چهارم تا ششم، در رشته انتخابی مان درس میخواندیم، و من که همیشه به ریاضیات علاقمند بودم، رشته ریاضی را انتخاب کردم. وقتی در دبیرستان البرز درس بخوانی و در کلاس 1/4 ریاضی آن که بالاترین نمره های ریاضی دبیرستان در آن هستند قبول شوی،دیگر تکلیفت با ریاضیات روشن میشود. در سال 1352 سال تحصیلی چهارم دبیرستان را آغاز کردم. مسائل کتابهای درسی و یا برخی مسائل اضافی در کتابهایی نظیر حل المسائل جبر و هندسه (صفاری، قربانی) عطش ما را رفع نمیکردند. گرچه کتاب صفاری-قربانی مسائل خوبی داشت، ولی عشق ما به ریاضیات فراتر از این حرفها بود. در اینجا کتابهایی که توسط پرویز شهریاری تهیه و یا ترجمه شده بود، به کار ما می آمد.

    چند اثر شاخص او را که در آن دوران استفاده از هر کدام خاطرات خوبی را برای من رقم زد، از این قرارند: کتاب حجیمی بود به نام " مسائل کنکورهای اتحاد شوروی" پر از مسائل ریز و درشت جبر و حساب و مثلثات و هندسه. "روشهای جبر" شاهکار بود، کتابی بود با حجم حدودا 600 صفحه با چاپ نسبتا ریز و با یک جلد گالینکور نارنجی وسبز و به بهای 250 ریال، که وقتی توانستم پدرم را متقاعد کنم که پرداخت پول برای این کتاب توجیه لازم را دارد، و آن را از کتابفروشی "اوریژینال" واقع در خیابان شاهرضا نزدیک البرز خریدم از شادی در پوست نمیگنجیدم. کتاب پر بود از مباحث خاص و بسیار عمیق تر از سطح کتابهای درسی. روزی که آن را خریدم، سعی کردم بدون دوستان و تنها به خانه برگردم و در طبقه دوم اتوبوس خط 113 که معمولا حدود یک ساعت در آن بودیم، شروع به خواندن کتاب کردم، گویی رمانی خواندنی و مهیج را در دست دارم. مبحث "استقراء ریاضی" این کتاب، برایم جذابیت خاص داشت. جالب آنکه در آن زمان به حل برخی از مسائل از طریق استقراء ریاضی گرایش داشتم، و استفاده از استقراء را به استفاده از روشهای قیاسی ترجیح میدادم. جالب آنکه هم اینک در برخورد با مسائل و یا تحلیل اوضاع میبینم چنین گرایشی در من قوی است. به راستی که امثال شهریاری به ما روش تجزیه و تحلیل و تفکر را آموختند.

    کتاب دیگری بود به اسم "اشتباه استدلالهای هندسی" که از روسی ترجمه کرده بود، و حجم کمی حدود 120 صفحه داشت. در این کتاب، با استدلالهایی به ظاهر قوی، احکامی عجیب اثبات میشد، نظیر اینکه تمامی مثلثها قائم الزاویه هستند یا متساوی الساقیت هستند و ....... . در حقیقت در پشت استدلال ظاهرا درست خطاهای زیادی وجود داشت، و یادم میآید که برخی زنگ تفریح ها از کلاس بیرون نمی آمدیم و راجع به یکی از مسائل کتاب باهم بحث میکردیم. "هندسه نا اقلیدسی" نیز زمینه دیگری بود که شهریاری برای اولین بار کتاب آن را ترجمه کرد. "لگاریتم" و "روشهای مثلثات" نیز از سایر کتابهای او بود که باعث تعمیق دیدگاه ما در این دو زمینه شد.

   گذشته از اینها، کتابهای سرگرمیهای ریاضی ، سرگزمیهای جبر، سرگرمیهای هندسه، پر از سرگرمیهای شیرین ریاضی بودند. امثال شهریاری ذهن ما را خیلی بالاتر از سطح رایج آموزش ریاضی در مدارس پرورش دادند. مقایسه علاقمندیهای دانش آموزان آن دوره و این زمان، خیلی جالب است. این کتابها نه به درد کنکورمان میخورد، و نه به طور مستقیم از آن نمره ای حاصل میشد. ولی ما با علاقمندی آنها را تعقیب میکردیم. آن علاقمندیها امروز کجا رفته؟ اینجا است که می رسیم به تغییرات زمانه. امثال شهریاری، زاوشی، بحرانی، صفاری، قربانی و.... این علاقمندی ها را شکل دادند. آنها عمیقا به کار خود اعتقاد داشتند. انسانهایی بودند وارسته که  عاشق ریاضیات و حرفه شان بودند. نه دنبال شاگرد خصوصی بودند و نه کلاس کنکور. این دید به شاگردانشان منتقل میشد، و بعضا درس از یک انجام وظیفه به یک عشق بدل میشد. خیلی خوشحالم که این دوره را طی کردم، و برای نسل بعد از خودم متاسفم که این لذتها را تجربه نکردند. این چنین است که به مرور زمان، شهریاری ها به قلم چی ها بدل شدند، و کلاسهای کنکور تضمینی جای آن کلاسهای غنی دوران دبیرستان ما را گرفت. البته باید اعتراف کنم، این شور و شوق مختص به چند دبیرستان شاخص آن دوران نظیر البرز، خوارزمی، مرجان، هدف، هشترودی در تهران، دبیرستان دانشگاه پهلوی در شیراز و حکیم سنایی در اصفهان و چند تایی دیگر بود، ولی امروز چه داریم؟

   تاسیس دبیرستان های "خوارزمی" و "مرجان" از جمله دیگر اقدامات مفید شهریاری بود. بخصوص مرجان که اولین دبیرستان دخترانه معتبر از نظر آموزش ریاضیات بود.

    حال به دوره دوم می رسم. در دوره اول، شناخت فردی از شهریاری نداشتم، ولی در دوره دوم فهمیدم که شهریاری زرتشتی بوده، و بر خلاف طبیعت محافظه کار اقلیتهای مذهبی، توده ای نیز بوده است. انتشارات گوتمبرگ نیز خیلی از کارهای او را منتشر میکرد، و من در این دوره نیز برخی کتابهای او نظیر "دستگاههای محدود ریاضیات" و "175 مسئله منطقی" را خواندم. مضاف اینکه ماهنامه "چیستا" در دوره کمبود مطبوعات در دهه 60 کیمیا بود.

   پرویز شهریاری عمر زیادی کرد، و زندگی پرباری داشت، و توانست علیرغم تنگدستی و مرگ پدر در کودکی، تدریجا زندگی خود را بسازد، ولی سئوال من این است که شهریاری های این زمانه کجایند؟ و متاسفم که در رسانه های این کشور کمترین توجه به مرگ شهریاری شد. آیا به راستی نمیبایست اسم او روی دانشکده ای در رشته ریاضی و یا خیابانی در تهران و کرمان گذاشته شود. او شمایلی است از یک دوران سپری شده . یادش گرامی باد.

رفتگان –  پیتر گریوز (2010- 1926) :

دوری از شبکه های تلویزیونی و یا مطبوعات معتبر جهانی باعث میشود برخی اخبار، دیر به دست ما برسد. در آخرین شماره مجله فیلم (بهمن 1390)، در قسمت درگذشتگان، خبر مرگ پیتر گریوز را خواندم. حتما سینما دوستان امروز، او را نمیشناسند، و به همین دلیل خبر مرگ او با تاخیر و بسیار کم رنگ به دست ما رسید. ولی نام او برای ما، جوانان و نوجوانان دهه 50 شمسی خیلی آشنا است. اگر از هم نسلان من کسی او را به یاد نیاورد، این جملات را به او یادآوری میکنم که مدتی در پنجشنبه شب ها و بعدها در جمعه شب ها پس از ساعت 10 شب می شنیدیم.

    "ماموریتی برای پیتر گریوز، باربارا بین، گرگ موریس، پیتر لوپوس، مارتین لاندو". و بعد شاهد تیتراژ و  آهنگ زیبایی بودیم که جزء خاطرات جمعی نسل ما است. پس از تیتراژ، همیشه صحنه اول با بازی پیتر گریوز، رهبر گروه بود که در یک نقطه دور افتاده، با یک نوار کاست، شرح ماموریت جدید گروه را میشنید، و در پایان نوار گفته میشد که این نوار فقط یک بار پخش میشود و پس از آن ظرف یک دقیقه نابود میشود. پس از نابودی نوار، در صحنه بعد پیتر گریوز را می دیدیم که از روی یک مجموعه عکس، همکاران خود در این ماموریت را انتخاب میکند، و معمولا نفراتی که در بالا اسامی شان ذکر شد، پای ثابت بودند، ولی بعضا شاهد حضور همکاران دیگری هم بودیم. بلی، سریال بالاتر از خطر را میگویم (با نام اصلی ماموریت غیر ممکن). یکی از محبوب ترین و خوش ساخت ترین سریال های تلویزیونی آن زمان. اصلا کاری نداشتیم که این گروه برای کدام سازمان کار میکند، اهدافش چیست و چندان پای بند این عوالم نبودیم. هر قسمت سریال، هیجان انگیز و جذاب بود. دیگر به بقیه اش کار نداشتیم. بعدها یک جذابیت فرعی دیگر هم به سریال اضافه شد. برخی قسمتهای آن توسط یک کارگردان ایرانی مقیم آمریکا به نام رضا بدیعی کارگردانی میشد، و در یک قسمت آن نیز "ویگن" در نقش یک خواننده در یک کشور آمریکای لاتین حضور داشت.

    پس از انقلاب، که همه چیز را از زاویه جدیدی نگاه میکردیم. فهمیدیم که این گروه، برای سازمان "سیا" کار میکرده و در خیلی قسمتها که ما از پیروزی گروه خوشحال میشدیم، عملا یک حرکت مردمی یا یک نیروی اصلاح طلب سرکوب میشد. شاید هم اینطور بوده، ولی هیچ چیز نمیتواند لحظات خوبی را که در آن دوره با این سریال داشتیم، ضایع کند. بعدها که فیلم سینمایی ساخته شده از روی این سریال را دیدم (با شرکت تام کروز)، گرچه فیلم خوش ساختی بود، ولی برای ما که از سریال زمینه ذهنی داشتیم، نمیتوانست جایگزین خوبی باشد. این مطلب کاملا طبیعی است، زیرا ما دیگر آن نوجوانان بی تجربه و ساده دل قبلی نبودیم. فکر میکنم علاقه فعلی هم نسلان ما به این سریال، حد اقل از دو نوع دلتنگی خبر میدهد. اول، دلتنگی برای یک نوجوان ساده دل و امیدوار به آینده که اوج خوشحالی اش میتوانست یک تعطیلی غیر مترقبه به خاطر برف باشد، و دوم، دلتنگی برای یک روزگار سپری شده و در مقیاس امروز کم مسئله، و دلتنگی برای فضایی که سریال را در آن تماشا میکردیم. در کنار خانواده هایی که بر خلاف امروز که خانواده ها به سمت واگرایی می روند، همگرا بودند. پدر و مادری که کنارمان بودند، و الان یا در زیر خاکند، و یا دچار عوارض پیری. خواهر و برادرانی که با آنها سریال را تماشا میکردیم و اکنون یا در کشوری دیگر هستند و یا حداقل جدا از ما. بگذریم که برخی مواقع به خاطر پخش آن در جمعه شبها، آن را با عموها و فرزندانشان میدیدم که تکلیفشان مانند همان تکلیف امروز اعضای درجه اول خانواده است.

    چیزهایی که نوشتم به بهانه درگذشت پیتر گریوز بود. او قبل و بعد از بالاتر از خطر در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی متعددی بازی کرد. وقتی "بازداشتگاه شماره 17" (1954) اثر بیلی وایلدر را میدیدم، پیتر گریوز را که نقش کوتاهی در آن فیلم داشت شناختم. دوره اوج او دهه 70 میلادی بود که به خاطر موفقیت بالاتر از خطر، در چند فیلم رده "ب" نقش اصلی داشت. پس از آن نیز در فیلمها و سریالهای متعددی بازی کرده بود، ولی شاه بیت زندگی او، نقش سر گروه در بالاتر از خطر بود.

    رفتگان –  ابراهیم یونسی (1305-1390) :

ابراهیم یونسی را اولین بار با خواندن ترجمه کتاب "داستان دو شهر" اثر چارلز دیکنز در تابستان 1354 شناختم. در آن زمان، چند مترجم برجسته در زمینه رمان وجود داشت که میتوانم از محمد قاضی، محمود اعتماد زاده (به آذین)، نجف دریابندری نام ببرم که متاسفانه به جز دریابندری، بقیه درگذشته اند.

    پس از انقلاب، آثار برجسته ای با ترجمه یونسی  تجدید چاپ و یا منتشر شد، و خود وی نیز اولین استاندار کردستان پس از انقلاب شد که متاسفانه اطلاع ویژه ای از مواضع او در آن سمت ندارم.

    آثار چاپ شده او را به 4 دسته تقسیم میکنم. دسته اول، ترجمه رمانها یا نمایشنامه های برجسته کلاسیک. دسته دوم  ترجمه کتابهایی در مورد هنر و ادبیات، دسته سوم در مورد مسائل مرتبط با کردها و کردستان، و دسته چهارم رمانهای نوشته شده توسط خود او.

    از دسته اول میتوانم کتابهایی نظیر اسپارتاکوس (هوارد فاست- که آن را به عنوان یکی از بهترین آثار منتشر شده در مورد برده داری میشناسم)، آرزوهای بزرگ، جود گمنام، دور از مردم شوریده، تریسترام شندی نام ببرم.

      از دسته دوم میتوان به تاریخ ادبیات یونان، جنبه های رمان اثر فورستر، تاریخ ادبیات آفریقا، هنر نمایشنامه نویسی، تاریخ اجتماعی هنر ( این کتاب جالب، قبلا توسط امین موید ترجمه شده بود و من در وسط جلد اول آن را به دلیل مشکل ترجمه کنار گذاشتم)، سیری در ادبیات غرب ( در اوایل دهه 60 یکی از بهترین کتابها در این زمینه بود و از آن بسیار آموختم)، تاریخ ادبیات روسیه اثر میرسکی (ارجاعات زیادی به آن داشتم) ااشاره نمود.

     از دسته سوم میتوان به تاریخ معاصر کرد ( که قبلا در وبلاگم راجع به آن نوشته ام)، جنبش ملی کرد، کردها و کردستان، با این رسوایی چه بخشایشی، کردها ترکها عربها اشاره کرد.

    جالب آنکه کتابهای ترجمه شده توسط یونسی، هیچ یک کتابهایی نبوده اند که صرفا برای پاسخگویی به یک نیاز موقت یا مثلا در هماهنگی با شرایط سالهای اول انقلاب ترجمه شده باشند. همگی کتابهایی هستند برازنده یک کتابخانه ماندگار.

    یادم است که سال 89 در سفری که به مریوان داشتیم، به کتابخانه ای رفتیم که شاید یدو طبقه آن آثار یونسی در مورد کردستان بود. ما ایرانی ها باید خیلی قدردان کردها باشیم که دو تن از بهترین مترجمانمان کرد هستند، که فارسی زبان مادری شان نیست (قاضی و یونسی).

    یونسی چند رمان نوشت که نامهای گورستان غریبان و مادرم دو بار گریست را به خاطر دارم. ولی متاسفانه هیچ یک از رمانهایش را نخوانده ام.

   یاد او همیشه نزد من و کتاب دوستان ایرانی گرامی است، و نمیدانم چنین نخبگان وارسته ای در آینده در میان ما خواهند بود یا خیر.

 رفتگان –  سوکراتس (1954-2011) :

   

     سوکراتس کاپیتان و بازی ساز تیم ملی فوتبال برزیل در جامهای جهانی 1982 و 1986 بود. یعنی دهه 60 معروف. زمانی که پخش مستقیم تلویزیونی تقریبا موضوعیت نداشت. برای هم نسلان من که 3 جام جهانی 1970 تا 1978 را پخش مستقیم میدیدند، البته در هر دوره نسبت به دوره قبل، تعداد بازی های پخش مستقیم بیشتر میشد. ولی جام 1982 حال و هوایی جدید داشت. تراکم وقایع و اخبار انقلاب و جنگ و جو کلی جامعه، مدتها ما را از پیگیری مسائل فوتبالی بازداشته بود. در همان سال 1357، جام جهانی 1978 آرژانتین که ایرا ن نیز برای اولین بار در آن شرکت داشت، آخرین خاطره جمعی ورزشی نسل ما است.

    پس از آن ناگهان با جام جهانی 1982 مواجه شدیم. ذکر نحوه پخش این بازیها نیز برای جوانان امروز جالب است. حتی فینال جام جهانی پخش مستقیم نشد. یادم است همزمان با انجام بازی نیمه نهایی بین آلمان و فرانسه که ساعت ده و نیم شب به وقت تهران انجام میشد، اخبار ورزشی ساعت ده ونیم شبکه 2 به فاصله 2 دقیقه پس از گل دقیقه 20 لیت بارسکی برای آلمان، این گل را نشان داد، و گفت این بازی در حال حاضر با نتیجه یک بر صفر به نفع آلمان جریان دارد، و ما را با حسرت دیدن این بازی مواجه کرد، تازه بسیار خوشبخت بودیم که این بازی پنجشنبه شب انجام شد، و ظهر جمعه تلویزیون آن را پخش کرد، و من که نتیجه را نمیدانستم، توانستم یکی از زیباترین بازیهای جام جهانی 1982 را که پس از مساوی 3 بر 3 در ضربات پنالتی به نفع آلمان تمام شد، ببینم.

    پس از دوری چند ساله از پیگیری اخبار ورزشی تا حدودی شاهد تغییر قوا و قدرتهای اصلی فوتبال شدیم که برایمان تدریجی نبود. هلند غول فوتبال دهه 70 در این جام نبود. آلمان، غول دیگر فوتبال دهه 70 کماکان قدرت مطرح بود. فرانسه که در دهه 70 تیمی مطرح نبود، با میشل پلاتینی و یک خط میانی استثنایی به قدرت جدیدی بدل شده بود. انگلستان نسبت به دوران افول دهه 70 که منجر به عدم حضورش در جام جهانی 74 و 78 شده بود، به تیمی مطرح بدل شده بود. برزیل نیز پس از جام جهانی 1970 که با درخشش و به طور قاطع قهرمان شده بود، با ارائه یک فوتبال غیر برزیلی در جام 1974 و سپس با پیشرفت نسبی و نه در حد نام برزیل در جام 1978 ظاهر شده بود. 

    با دیدن بعضی بازیهای جام جهانی 1982 اسپانیا به طور غیر زنده ناگهان با برزیل قدرتمندی مواجه شدیم. تیمی که مربی به اسم تله سانتانا داشت، و فوتبالی بسیار زیبا بازی میکرد. زیباتر از کلیه تیمهای آن دوره. در دور مقدماتی تیم قدرتمند شوروی را 2 بر یک ، و اسکاتلند را ( که نسبت به امروز خیلی قویتر بود) با نتیجه 4 بر یک، و تیم زلاند نو را 4 بر صفر شکست داد. ذر این جام برای اولین بار نام سوکراتس را شنیدم. در جام جهانی 1978 بازی نمیکرد، و در جام 1982 ناگهان با او به عنوان کاپیتان و بازیگردان برزیل  آشنا شدم. از نظر من بهترین بازیکن برزیل در آن جام، "ادر" بود، و پس از او سوکراتس و فالکائو و بعد زیکو بهترین بازیکنان این تیم بودند، که فوتبالی یک سر و گردن بالاتر از سایر تیمها بازی میکردند. تیمی سراسر هجومی که موقعیتهای گل فراوانی تولید میکرد، و جالب آنکه مهاجم نوک آنها فوتبالیستی با قیافه بامزه و خوش خنده به نام سرجبنهو بود که اکثر موقعیتهایش را گل نمیکرد و میخندید، و البته چند گل هم زد. از نظر من تیم برزیل 1982 سرزنده ترین تیم این کشور پس از برزیل 1970 تاکنون بوده است. قهرمانی جام، برازنده این تیم بود.

    جام جهانی 1982، اولین جامی بود که با 24 تیم برگزار شد. دو تیم اول 6 گروه به مرحله بعد صعود میکردند، و در آن مرحله به 4 گروه 3 تیمی تقسیم میشدند، که تیم اول هر گروه به نیمه نهایی می آمد. برزیل در گروه سختی با تیمهای آرژانتین و ایتالیا هم گروه شد، ولی به نطر نمی آمد این دوتیم بتوانند برای برزیل مشکلی درست کنند. مخصوصا وقتی که برزیل آرژانتین را 3 بر یک شکست داد، خیال طرفداران برزیل راحت شد، زیرا با توجه به پیروزی 2 بر یک ایتالیا بر آرژانتین، یک مساوی با ایتالیا برای صعود برزیل به نیمه نهایی کافی بود. ایتالیا که در مرحله مقدماتی با 3 مساوی و مانند همیشه ناپلئونی به مرحله بعد صعود کرده بود، و امیدی به آن نمیرفت. بازی ایتالیا با برزیل، با درخشش زیاد پائولو روسی و موقع شناسی او و زدن 3 گل توسط این پدیده با پیروزی 3 بر 2 ایتالیا تمام شد، و برزیل علیرغم برتری در بازی، مغلوب فرصت طلبی ایتالیاییها شد. شاید اگر این بازی 10 بار انجام میشد، برزیل 8 بار پیروز میشد، ولی مهم این است که برزیل بازی اصلی را باخت. جام جهانی 1982 در مرحله نیمه نهایی با غروبی زودرس مواجه شد. برزیل و سوکراتس از جام خداحافظی کردند، و دل فوتبالدوستان را به درد آوردند.  در جام جهانی بعد هم، برزیل تا یک چهارم نهایی بالا آمد، و در این مرحله و در زیباترین بازی آن جام، پس از تساوی یک بر یک با فرانسه، برزیل در ضربات پنالتی حذف شد، جالب آنکه یک پنالتی را سوکراتس گل نکرد. البته برزیل 1986 ضعیف تر از برزیل 1982 بود، و حذف آن نیز متاثر کننده، گرچه تیم پیروز، دیگر مظهر فوتبال دفاعی نبود، و تیمی بود که در زیباترین بازی جام، برزیل را حذف کرده بود، و حذف هر یک از این دو ناراحت کننده بود.

    چیزی که در آن زمان برای ما جالب بود، دانشجوی پزشکی بودن و سپس دکتر شدن سوکراتس بود، و شاید اسم سوکراتس (سقراط) بر همین اساس روی او گذاشته شده بود. سوکراتس بر خلاف بسیاری از فوتبالیستهای برزیلی زمان خود به جز یک سال که در تیم فیورنتینا بازی کرد، همواره در برزیل بود (شاید به خاطر تحصیل پزشکی). ظاهرا افراط در خوردن مشروب موجب ناراحتیهای جسمی متعدد و نهایتا مرگ او  در 57 سالگی بر اثر عفونت روده گردید.

     متاسفانه ما ایرانیها به دلیل پخش مختصر مسابقات فوتبال در دهه 60، که مقارن با دوران اوج سوکراتس بود، از او خاطرات زیادی نداریم، ولی برای من برزیل 1982 همواره مفهوم دیگری دارد، و این تیم را بدون سوکراتس نمیتوانم تصور کنم، یاد او همیشه برایم گرامی است.

رفتگان –  کن راسل (2011- 1927) :

    کن راسل کارگردان معروف انگلیسی در دهه 70 میلادی در اوج بود. در آن زمان بین سینمادوستان ایرانی که علاقه به سینمای متفاوت داشتند، محبوبیت زیادی داشت. فیلمهای او پای ثابت جشنواره جهانی فیلم تهران بودند. جشنواره جهانی فیلم تهران که از سال 1351 آغاز شد، پس از جشنواره هایی نظیر برلن، ونیز از بیشترین اهمیت برخوردار بود، و تدریجا روند رو به رشدی را طی میکرد. این جشنواره هر ساله از سال 51 تا 56 برگزار شد، و در سال 57 به علت انقلاب برگزار نشد، و بعد از آن در سال 1361 جای خود را به جشنواره فیلم فجر داد.

    جشنواره جهانی تهران سه دسته تماشاگر داشت. دسته اول، علاقمندان جدی سینما، دسته دوم کسانی که به دلیل سانسور نشدن فیلمها در جشنواره و امکان تماشای صحنه های س.ک.س.ی سعی میکردند فیلمهایی را که محتمل بود از این صحنه ها داشته باشد ببینند. دسته سوم نیز کسانی بودند که تواما خصوصیات دو دسته اول را داشتند، و میتوان گفت اکثریت از دسته سوم بودند. باید گفت که هر سه دسته به کن راسل علاقمند بودند. فیلمهای کن راسل از نظر صحنه های ب.ر.هن.گ.ی نسبت به زمان خود بسیار شاخص بودند. فیلمی مانند شیاطین (1971) به علت نشان دادن فساد اخلاقی در کلیسا و اینکه تقریبا نیمی از آن، صحنه های س.ک.س.ی بود، در جشنواره تهران مورد توجه زیاد واقع شد. نمایش این فیلم تقریبا در اکثر کشورها ممنوع شد، و حتی هنوز هم نسخه DVD آن نایاب است. در حدود سال 1352 یکی از فیلمهای قبلی کن راسل، و اولین فیلم مهم او به نام "زنان عاشق" (1969) بر اساس رمانی از دی. اچ. لارنس در تهران به نمایش عمومی در آمد. گلندا جکسون به خاطر این فیلم، برنده اسکار نقش اول زن شده بود. و آلن بیتس و اولیور رید نیز بازیگران مرد آن بودند. این فیلم نیز نسبت به زمان خود ب.ر.هن.گ.ی نسبتا زیادی داشت، و حتی صحنه کشتی گرفتن دوستانه اولیور رید و آلن بیتس در حالت لخت مادر زاد از صحنه های معروف این فیلم است. جالب آنکه این فیلم تا سالهای بعد به خاطر این نوع صحنه ها، هر از گاهی  در سینماهای خیابان استانبول نظیر برلیان و آریا به نمایش در می آمد، در حالیکه مفاهیم آن بهیچوجه برای سینماروهای این منطقه قابل فهم نبود.

اولین فیلم راسل که در جشنواره فیلم تهران به نمایش درآمد، "بوی فرند"(1971) با شرکت "توئیگی" بود. توئیگی در آن زمان به عنوان یک مدل بسیار لاغر اندام و استخوانی معروفیت جهانی پیدا کرده بود، و حتی در ایران به زنان لاغر اندام، توئیگی میگفتند.فیلم دیگری از راسل که در جشنواره تهران به نمایش در آمد، "تامی" (1974) نام داشت، که فیلمی بود تمام موزیکال با شرکت آن مارگرت. کن راسل توانسته بود از این هنرپیشه زیبا ولی نه چندان بااستعداد بازی خوبی بگیرد، و او را نامزد دریافت جایزه اسکار کند.

    راسل نسبت به موسیقی شناخت خوبی داشت، و چند فیلم راجع به سرگذشت آهنگسازان داشت، نظیر عشاق موسیقی(1970) در مورد چایکوفسکی، مالر (1974) در مورد گوستاو مالر، لیستومانیا (1975) در مورد فرانس لیست. راسل بیش از هر چیز در این زندگینامه ها به حالت جنون و سرگشتگی هنرمندان توجه داشت.

    در دهه 50 در ایران و از طرف دفتر جشنواره بین المللی تهران، مجله ای چاپ میشد به عنوان سینما 51، که در هر سال نام آن به تناسب سال عوض میشد. این مجله با فاصله زیادی بهترین مجله سینمایی ایران بود، و فکر میکنم هنوز هم مجله سینمایی با این حد اعتبار در ایران منتشر نمیشود. در شماره های مختلف این مجله مقالات و مصاحبه های متعددی در مورد کن راسل وجود داشت، و زمانی که انتظار دیدن فیلم والنتینو(1978) بر مبنای زندگی رودولف والنتینو  او را داشتیم، به دلیل انقلاب، دیگر هرگز فیلمهای او در سینماهای ایران نشان داده نشدند. جالب آنکه از این پس، اعتبار او در سینمای جهان نیز رو به کاهش رفت. و نسخه DVD فیلمهای او نیز در دسترس من نبوده، و به جز "زنان عاشق"، امکان تماشای هیچ یک از فیلمهای او را در سالهای اخیر نداشته ام. فقط در سال 1367 توانستم نسخه ویدئویی فیلم CRIMES OF PASSION(1984) او را ببینم، که فیلم بدی نبود.

    در مجموع کن راسل یک کارگردان جسور و نوآور هم در فرم و هم در محتوا بود، و در او کمتر نشانه ای از محافظه کاری هنری به چشم میخورد. خیلی مشتاقم دوره کارهای او را ببینم. گرچه فضای ذهنی من با او نمی خواند، ولی جسارت او اشتیاق مرا به دیدن فیلمهایش برمی انگیزد. به احتمال قوی نسل بعدی من چیزی از این کارگردان نمیداند، و امیدوارم توانسته باشم برای دوستان جوانی که این مقاله را میخوانند، تصویر محوی از او ارائه داده باشم.

رفتگان –  واسیلی آلکسیف (1942-2011):

     امشب یکی از دوستان خبر  درگذشت واسیلی آلکسیف را داد. آلکسیف وزنه بردار شوروی در دهه 70 میلادی، و در زمانی که این کشور بر ورزش جهان و وزنه برداری آقایی میکرد، با فاصله زیادی قویترین مرد دنیا بود. او جانشین شایسته وزنه بردار نامدار شوروی و قهرمان المپیک 1968 مکزیک، لئونید ژابوتینسکی (اولین قهرمان سنگین وزنی که من شناختم) بود. اولین قهرمانی الکسیف در مسابقات جهانی 1970 بود. الکسیف تا سال 1977 در هر مسابقه ای که شرکت کرد، مدال طلا گرفت.  در نتیجه به طور پیاپی در 6 قهرمانی جهان و 2 المپیک مونیخ و مونترال، طلا گرفت. مسابقات وزنه برداری تا سال 1972 در 3 حرکت یک ضرب، دو ضرب و پرس انجام میشد، و پس از المپیک 1972 مونیخ، حرکت پرس به دلیل فشاری که به کمر و ستون مهره ها وارد میکرد حذف شد، و از آن زمان تاکنون، مسابقات وزنه برداری در دو حرکت انجام میگیرد. در مجموع 3 حرکت، الکسیف  اولین نفری بود که در 1970 به 600 کیلوگرم رسید و رکورد جاودانه مجموع 3 حرکت برابر 645 کیلوگرم تا ابد در اختیار او است.

    آلکسیف مهندس معدن و قهرمانی با شخصیت بود. در سالهای قهرمانیش همانند رضازاده و اخیرا سلیمی بی رقیب بود. یادم است که آلمانی ها در المپیک مونیخ، خیلی روی رودولف مانگ آلمانی به عنوان رقیب الکسیف تبلیغ کردند، ولی در صحنه مبارزه، تفاوت کلاس این دو به خوبی ثابت شد، و مانگ با فاصله زیاد نسبت به الکسیف دوم شد. در آن زمان، ایران در مافوق سنگین بسیار ضعیف بود، و هرگز یک وزنه بردار ایرانی با الکسیف رقابت نکرد. بهترین قهرمان ایرانی در این وزن در آن زمان، اکبر شکرالهی بود که طلای بازیهای آسیایی را به دلیل ضعف سنگین وزنهای آسیا در آن زمان را به دست آورد، ولی نتیجه او در بازیهای آسیایی در 2 حرکت، بیش از 120 کیلوگرم کمتر از رکورد آلکسیف بود.

   پس از الکسیف، سلطان رحمانوف جانشین او و قویترین مرد دنیا شد، گرچه صلابت الکسیف چیز دیگری بود. به نظر من، پس از الکسیف تا زمان ظهور رضازاده هیچ قهرمانی در فوق سنگین، چنین اقتداری نداشت. جالب آنکه در آن زمان، هرگز در خواب هم نمی دیدیم، با اقتدارکامل و طولانی سنگین وزنهای روس در وزنه برداری، و ضعف مفرط ایران در وزنهای بالای وزنه برداری در سطح جهان، روزی وزنه برداران ایرانی در این وزن، حرف اول را در جهان بزنند و یا مانند مسابقات امسال، طلا و نقره این وزن را مقتدرانه کسب کنند.

    الکسیف در سالهای  دهه 80 ، در شورایعالی منطقه خود (ریازان) انتخاب شد. مدتی نیز مربی تیم ملی وزنه برداری شوروی شد، و در این دوره نیز موفق بود. او در سال 1999 به عنوان بهترین ورزشکار قرن بیستم شناخنه شد، و قطعا نام او همواره جایگاه ویژه ای در تاریخ ورزش خواهد داشت. الکسیف یادآور دوران اقتدار شوروی در وزنه برداری جهان است. اقتداری که در دهه 80 توسط بلغارستان و در اواخر قرن بیستم تاکنون توسط چین زیر سئوال رفته است.

رفتگان –  حیدر صارمی (1303-1390) :

         مرگ جانی دالر

    حیدر صارمی را با برنامه رادیویی "جانی دالر" میشناختم. در رزومه او، بازی در تئاتر و 12 سال بازی در سینما از سال 1332 تا 1344 نیز دیده میشود، گرچه هیچ یک از اینها باعث شهرت او نشد. جانی دالر یکی از برنامه های محبوب رادیو ایران بود. چهارشنبه ها ساعت نه تا نه و نیم شب پخش میشد. در آغاز آن، شلیک 3 گلوله  و بعد صدای زنگ تلفن شنیده میشد، و سپس صدای کسی که گوشی را بر می داشت را میشنیدیم که میگفت : "ارادتمند، جانی دالر.". هر قسمت به یک قتل میپرداخت، که کارآگاه جانی دالر با صدای حیدر صارمی میبایست قاتل را پیدا کند، و در انتها که قاتل پیدا میشد، مسابقه رادیویی این بود که جانی دالر از کجا فهمید که قاتل کیست. 10 دقیقه از این برنامه را در لینک زیر میتوانید گوش دهید.  

http://www.soundsofmychildhood.com/posts/1390

    جانی دالر در دهه 40 و  اوایل دهه 50 از رادیو پخش میشد، و بخصوص در دهه 40 یکی از محبوبترین برنامه های رادیویی بود. در آن زمان گستردگی رادیو خیلی بیشتر از تلویزیون بود. از سال 1338 فقط تهران و آبادان شبکه تلویزیونی معروف به "کانال 3" را که متعلق به "ثابت پاسال" بود، پخش میکردند.من از سال 1342 در 5 سالگی این شبکه را میدیدم. هنوز در تهران خیلی ها بودند که تلویزیون نداشتند. برنامه ها نیز بر خلاف امروز که 24 ساعته است، حدودا روزی 7 ساعت، از 5 تا 12 شب پخش میشد، و جمعه ها نیز از حدود 2 بعد از ظهر شروع میشد (این ساعات را تقریبی میگویم). طبعا در این دوره، رادیو رسانه فراگیر بود، بخصوص در شهرستانها. در این شرایط میتوان فراگیری "جانی دالر" و اقبال عمومی از آن و مچبوبیت حیدر صارمی را درک کرد. جلال نعمت الهی نویسنده جانی دالر بود، که آن را بر مبنای یک سریال رادیویی آمریکا به همین نام (JOHNNY DOLLAR) مینوشت، و قطعا جانی دالر در  علاقمند کردن مردم  به داستانهای پلیسی، و در نتیجه کتابها و پاورقی های پلیسی مجلات و نیز فیلمهای سینمایی و سریالهای پلیسی تلویزیونی نقش داشت.

    من به دلیل گرایش بیشتر به تماشای تلویزیون، کمتر جانی دالر را گوش میدادم، و شاید در تمام عمرم 10 قسمت آن را گوش دادم، و هرگز هم پاسخ معما را پیدا نکردم، و خیلی علاقمندم امروز فایل کامل صوتی یک قسمت را گوش کنم، و ببینم میزان پیچیدگی مسابقه چقدر است. ولی از حیدر صارمی و جانی دالر خیلی بیشتر از این 10 قسمت خاطره دارم، زیرا جانی دالر جزئی از فرهنگ و محاورات مردم شده بود، و شاید در زمان خود معروفترین کار آگاه بین مردم بود. گرچه در بین خوانندگان داستانهای پلیسی (من یکی از علاقمندان پرو پا قرص این نوع داستانها بودم)، مایک هامر یا شرلوک هولمز معروف تر بودند، ولی به دلیل گستردگی رادیو، جانی دالر با فاصله زیادی از همه معروفتر بود. از هرکول پوآرو و آگاتا کریستی هم خبری نبود. شخصا برای اولین بار با هرکول پوآرو در یک پاورقی مجله "اطلاعات بانوان" در سال 1349 آشنا شدم، ولی سالهای بعد دیدم ذبیح اله منصوری یکی دو کتاب از آگاتا کریستی را در اواخر دهه 30 ترجمه کرده بود.

  به هر تقدیر جانی دالر ذهن نسل ما را با فضای داستانهای پلیسی آشنا کرد، و بعدها جای خود را به کارآگاهان باهوش تر نظیر هرکول پوآرو داد. او برای نسل ما و بزرگترهای ما بخشی از روزگار سپری شده است، و حیدر صارمی، نقش آفرین جانی دالر که سالها از او خبری نبود و در اصفهان زندگی میکرد نیز همانند جانی دالر بخشی از خاطره جمعی ما است. یادش گرامی باد.   

رفتگان – جو فریزر (2011-1944):

    یکی از ویژگیهای بالا رفتن سن، حجم بالای خاطرات است، و به اعتقاد من انسان تا وقتی  خاطره و تخیل داشته باشد میتواند علیرغم شرایط جسمی خود، از داشتن قوای مغزی لذت ببرد. هدف از این مقدمه افزودن قسمت جدیدی به این وبلاگ، با عنوان "رفتگان" بود. حجم بالای خاطرات، میتواند منجر به نوشتن چند خطی در مورد رفتگان مشهور یا نسبتا مشهور گردد. قصد من از نوشتن این مطالب، زندگینامه این شخصیتها نیست، بلکه خاطرات شخصی من از آنها که بعضی شان میتواند خاطره جمعی نسل ما باشد، و برای دوستان نسل خودم یادآور این خاطرات مشترک خواهد بود، و برای دوستان جوان تر، شریک شدن در خاطرات نسل قبل و بیشتر آشنا شدن با فضایی که شاید در کتابهای تاریخی نتواند تصویر شود، و شاید به نوعی تاریخ شفاهی نسل ما باشد. سعی من در این نوشته ها که بعضا ممکن است بسیار کوتاه باشد، صادق بودن است و به همین دلیل به هیچ وجه به این ضرب المثل عمل نخواهم کرد که :"پشت سر مرده حرف نباید زد.". به علاوه دنبال پیدا کردن اطلاعات از سایتها و ارائه مطالب تحقیقی نخواهم بود، بلکه سعی خواهم کرد کلیات آن چه در ذهن دارم روی  کاغذ بیاورم، ولی در مورد آنچه که یقین ندارم، حتما در متن قید خواهم کرد، ولی آنچه از این شکیات قابل تحقیق باشد، به آن توجه خواهم داشت.

    برای صحبت در مورد جوفریزر میبایست فضای دوران قهرمانی او را در ایران تصویر کنم. در دوره نوجوانی من، بوکس حرفه ای آن هم در رده فوق سنگین (+81 کیلوگرم، که معمولا در ایران به عنوان سنگین وزن مطرح میشد) در ایران بسیار پر طرفدار بود، حداقل از زمان 8 سالگی خود تا 20 سالگی (زمان انقلاب) چنین بود. بعد از این تاریخ، دیگر بوکس حرفه ای چندان در بین ما مطرح نبوده است، شاید در دوره ای ( در حدود سالهای 1370 و بعد از آن) چیزهایی در مورد تایسون، فورمن 46 ساله و رقبای آنها میشنیدیم، ولی الان حدود 10 سال است من که پیگیر اخبار ورزشی نیز هستم، قهرمان سنگین وزن بوکس جهان را نمی شناسم، پس طبعا اکثر ایرانی ها نیز بعد از انقلاب، پیگیر اخبار بوکس نیستند. در مورد نسل قبل از خودم هم فکر میکنم قبل از محمد علی کلی، چندان پیگیر اخبار جهانی این ورزش نبودند. ولی در دوره ای که من بحث میکنم، شاید مسابقات بوکس سنگین وزن به اندازه جام جهانی فوتبال بین مردم طرفدار داشت . در سال 1349 (1970)، مسابقات جام جهانی فوتبال در مکزیک برگزار شد، و اولین دوره جام جهانی بود که به علت راه اندازی ماهواره اسدآباد در همدان، امکان پخش مستقیم تلویزیونی فراهم بود. در همین سال مسابقه بسیار مهم کلی – فریزر نیز برگزار شد، و من بهیچوجه نمیتوانم بگویم که اقبال مردم نسبت به تماشای فوتبال و تعقیب اخبار آن بیش از بوکس بود. و جالب آنکه انگار بوکس حرفه ای در دسته سنگین وزن خلاصه میشود، و اصولا گهگاه در مجله کیهان ورزشی و بعد از 1349 دنیای ورزش خبرهای بسیار کوتاهی در مورد قهرمان جهان سایر دسته ها ذکر میشد. فکر میکنم دلیل اصلی این اقبال عمومی، شخصیتی کاریزماتیک، خوش چهره، مسیحی مسلمان شده و مخالف جنگ ویتنام و یک بوکسور خوش استیل و خوش فکر به نام "محمد علی کلی" بود. اگر محمد علی را به عنوان شخصیت مثبت بوکس فرض کنیم، جو فریزر لایق لقب "بد من" است.

    جالب است که نمیتوان راجع به  جو فریزر صحبت کرد، و قبل از او از محمد علی صحبتی به میان نیاورد. حتی در مطلبی در مورد مرگ فریزر. به اعتقاد من این بزرگترین تراژدی زندگی فریزر بود، او همزمان با محبوبترین بوکسور تاریخ جهان مشهور شد، و ناچارا نقش "بدمن" را بازی کرد. شاید در زمانه ای دیگر میتوانست نقش مثبت بگیرد، ولی متاسفانه هیچ وقت نتوانست از نقش "بدمن" بیرون آید. اکثر هنرپیشه ها دوست دارند در فیلمها نقش مثبت بازی کنند، ولی گهگاه شاه نقش منفی در یک فیلم خوب، خیلی بیش از نقش مثبت در یک فیلم ضعیف در خاطر میماند. جو فریزر شاه نقش منفی را به خوبی بازی کرد.

    فریزر قهرمان سنگین وزن المپیک توکیو (1964) شد، و پس از آن وارد دنیای حرفه ای شد. برای دوستان جوان باید بگویم در آن زمان، بازیهای المپیک فقط مختص ورزشکاران آماتور بود، و قهرمانان بوکس المپیک فضای بسیار مناسبی برای ورود به مشتزنی حرفه ای داشتند. کما اینکه محمد علی کلی که در آن زمان "کاسیوس کلی" نام داشت، قهرمان المپیک رم (1960) و جورج فورمن قهرمان المپیک مکزیکو (1968) بودند. جالب آنکه در هر 3 المپیک بعد، تئوفیلو استیونسون کوبایی قهرمان المپیک شد که به علت اینکه قهرمانان کوبایی نمیتوانستند حرفه ای شوند، هرگز نتوانست با بزرگان بوکس حرفه ای مسابقه دهد، و حسرت این رویارویی برای علاقمندان مشت زنی باقی ماند.

   تقریبا همزمان با ورود فریزر به دنیای حرفه ای مشتزنی، محمد علی که 4 سال قبل حرفه ای شده بود با غلبه بر سونی لیستون قهرمان وقت جهان، قهرمان مشت زنی حرفه ای شد، ولی امتناع محمدعلی از انجام خدمت سربازی به علت مخالفت او با جنگ ویتنام به علت اعتقادات مذهبیش باعث شد او در سال 1967 از مقام قهرمانی جهان خلع شود، و برای تعیین قهرمان جهان، مسابقات متعددی برگزار شد، و نهایتا در اوایل سال 1970، فریزر با غلبه بر "جیمی الیس" عنوان قهرمانی جهان را به دست آورد و جانشین "محمد علی" شد.

    محمد علی بالاخره بخشیده شد، ولی عنوان قهرمانی جهان خود را از دست داده بود، و اولین مسابقه خود را در اواخر 1970 با ناک اوت کردن جری کواری به پایان رساند. نهایتا کلی با یک پیروزی دیگر بر اسکار بوناونا میبایست برای به دست آوردن مجدد قهرمانی جهان با "جو فریزر" مسابقه دهد. مسابقه ای که عنوان "مسابقه قرن" را به خود گرفت و در مارس 1971 انجام گردید. ویژگی این مسابقه این بود که هیچ یک از دو بوکسور تا آن تاریخ نباخته بودند. ما ایرانیها اکثرا و شاید تماما طرفدار "محمد علی" بودیم. فریزر را غاصب عنوان قهرمانی و سمبل زشتی ها و باند بازیهای مشت زنی میدانستیم. مخالفت "محمد علی" با جنگ ویتنام و مسلمان بودنش (یادآوری میکنم که در آن زمان اثری از بنیادگرایی نبود) و ایستادگی اش بر سر عقیده خود، او را از کثافتهای مشت زنی حرفه ای مبرا میکرد. او محبوب مردم بود. بازی این دو، در مدیسون اسکوئر گاردن نیویورک، حدود ساعت  15/7 صبح به وقت تهران انجام میشد و خیلی تاسف خوردم که به علت حضور در مدرسه نتوانستم آن را به طور مستقیم ببینم. یادم می آید که تنها تلویزیون مدرسه در سالن تجمع ساختمان شبانه روزی البرز وجود داشت، و در ازدحام پشت پنجره آن، وضعیت مسابقه توسط بچه های جلوی پنجره برای بقیه گزارش میشد، تا اینکه زنگ خورد و ما با دلخوری سر کلاس رفتیم. و مسابقه را شب در خانه در پخش مجدد دیدیم. در 3 راند اول، محمد علی برتر بود، و بعد کم کم فریزر بهتر شد، و به مرور محمد علی مجددا خود را یافت، ولی فریزر پرنفس تر بود و حتی در راند 15 (راند آخر) محمد علی ناک دان شد. بازی با امتیاز به سود "فریزر" پایان یافت، و فریزر قهرمانی جهان را حفظ کرد، ولی این باعث نشد او را دوست بداریم، زیرا کماکان او غاصب بود. "محمد علی" یک رجزخوان حرفه ای بود و همیشه یکی دو ماه قبل از هر مسابقه، رجزخوانی را آغاز میکرد. جالب آنکه چون با فریزر بد بودم، رجزهایش را هم دوست نداشتم.

    تقریبا 2 سال بعد در ژانویه 1973، جو فریزر در راند دوم یک مسابقه 15 راندی توسط جورج فورمن ناک اوت شد. این خبر باعث خوشحالی زیاد من و بسیاری از ایرانیان شد. فورمن تا آن تاریخ اکثریت قریب به اتفاق مسابقاتش را با ناک اوت به پایان برده بود. و دو بوکسور بدون شکست تا آن تاریخ به مصاف هم رفتند. "بدمن" داستان توسط شخصی غیر از قهرمان داستان شکست خورده بود. جورج فورمن برای ما "بد من" نبود، و من او را قوی تر از "محمد علی" میدانستم. و بالاخره در ژانویه 1974 نبرد مجدد کلی و فریزر در نیویورک برگزار شد، خوشبختانه این بازی در حدود ساعت 6 صبح به وقت تهران انجام میشد، و آن را به طور مستقیم دیدم. این بازی را " محمد علی" با امتیاز برد، و من خوشحال شدم که "بدمن" مستقیما از قهرمان شکست خورد، ولی راستش هنوز راضی نشده بودم، زیرا از یک طرف برد محمد علی قاطع نبود، و از طرف دیگر محمد علی قهرمان جهان نبود و فورمن به نظر شکست ناپذیر می آمد. بعدها وقتی محمدعلی در مسابقه ای در "زئیر" در کمال شگفتی و با استفاده از هوش سرشارش، در اکتبر 1974 جورج فورمن را ناک اوت کرد، خوشحالی ما ایرانیها افزون تر شد. صحنه نهایی فریزر و هلاک شدن "بدمن" برای من در اکتبر 1975 اتفاق افتاد، زمانی که " محمد علی" در دفاع از عنوان قهرمانی خود در مانیل در راند 14، فریزر را ناک اوت کرد. بازی بعدی فریزر با فورمن بود که در ژوئن 1976 اتفاق افتاد، و در راند پنجم ناک اوت شد. دیگر از نظر من، فریزر به حقش رسیده بود و به تاریخ پیوسته بود. این آخرین باری بود که اسم فریزر را به عنوان بوکسور حرفه ای شنیدم، گرچه در رزومه او، تنها یک بازی دیگر و آن هم پس از 5 سال در 1981 با "فلوید کامینگز" ثبت شده که نتیجه آن مساوی بود.

    بعدها فقط یک خبر دیگر از فریزر و آن هم در حدود 5-4 سال پیش شنیدم، و آن پیروزی دختر "فریزر" بر دختر "محمدعلی" در مسابقات مشتزنی حرفه ای زنان بود. جالب آنکه وقتی این خبر را شنیدم، یاد فیلم "1900" برتولوچی افتادم که در آن شاهد درگیری های رابرت دونیرو و ژرار دوپاردیو از دوران کودکی تا 76 سالگی شان بودیم. اینجا نیز درگیری دائمی کلی و فریزر تا مبارزات دخترانشان هم ادامه پیدا کرده بود.  

 همانگونه که میبینیم کارنامه ورزشی فریزر درخشان است. قهرمانی المپیک، 32 برد، 4 شکست و یک مساوی. جالب آنکه 4 شکست او فقط مقابل فورمن و محمدعلی، دو نابغه مشت زنی اتفاق افتاده و نتیجه مساوی نیز مربوط به یک مسابقه آن هم بعد از 5 سال دوری از رینگ و احتمالا به خاطر غم نان بوده است. امروز که بین این 3 قهرمان کم نظیر مشتزنی نگاه میکنم، نگاهم به فریزر غمخوارانه است. او نه استعداد و هوش و خوش چهره بودن و خوب حرف زدن و کاریزمای محمد علی را داشت و نه قدرت فراوان ذاتی جورج فورمن را. او برای رسیدن به این کارنامه ورزشی و به دلیل نداشتن بسیاری از استعدادهای آن دو، مجبور به زحمت و تمرین خیلی بیشتری از آن دو شد. او شاید یکی از سخت کوش ترین  قهرمانان مشتزنی تاریخ بود. جالب آنکه او روزی پس از دوران قهرمانی در مورد "محمدعلی" چنین گفت:" از اینکه چنین بوکسورهایی در دوران من بوده اند خیلی خوشحالم. می دانم که او نیز خوشحال است که من در دوران او بوده ام." . اینجا باید بگویم من هم خوشحالم که این دوران را از نزدیک و روز به روز تجربه کرده ام . یاد همه آن مسابقات و مبارزات و قهرمانان گرامی.