کتاب - باکونین و آنارشیسم جمع گرا :
باکونین و آنارشیسم جمع گرا – نویسنده : برایان موریس ترجمه: سعید فیض اله زاده – چاپ اول: 1389 – انتشارات: کتاب آمه – 223 صفحه – قسمت دوم
در ادامه مطلب قبل در مورد این کتاب، محورهای اصلی قسمت دوم کتاب که خلاصه ای از نظریات باکونین از خلال آثارش و در مقایسه با افکار مارکسیستی و لیبرالی را مطرح میکند،نقل میکنم، و در انتها ارزیابی خودم از کتاب را ذکر میکنم.
به قول ماکس نتلو، آنان که تاثیری خلاق بر روزگار خود دارند، چهار گروهند، یا پیامبرند یا رویا پردازند یا اندیشمندند یا یاغی. باکونین هر چهار نقش را در هم آمیخت. اکثرا بر جنبه های رویا پردازانه و یاغیانه باکونین تاکید شده است، ولی کمتر به او به عنوان یک متفکر سیاسی نگاه شده است. نسب شناسی اندیشه باکونین به چهار سرمنشا فکری میرسد، هگل، فوئر باخ، پرودون و مارکس. باکونین با استفاده از این اندیشه ها به سنتزی جدید به نام آنارشیسم جمع گرا رسید. کمونیسم آنارشیستی که در سالهای 1870 تا 1920 مطرح شد، در واقع تکوین و بسط عقاید باکونین در سالهای پایانی عمرش است. " آنارشیسمی که باکونین تدوین کرده فلسفه ای سیاسی است که بر ضرورت ادغام ارزشهای لیبرالی و سوسیالیستی تاکید دارد. باکونین سه مفهوم را در هم ادغام کرده است، آتئیسم و ضرورت آزادی فکر، سوسیالیسم و نقد بهره کشی سرمایه داری، آنارشیسم و نفی تمام اشکال سلطه سیاسی. بنا بر این حاوی درکی پویا از آزادی است، آزادی ای که ارزش بنیادین لیبرالیسم است."
باکونین میگوید:" شیطان با وادار کردن انسان به سرکشی و خوردن میوه دانش او را می رهاند و نشان انسانیت و آزادی را بر پیشانی اش می زند." . ولی تصور باکونین از آزادی انتزاعی نیست، بلکه در بستر اجتماعی معنی پیدا میکند. او معتقد است آزادی تنها در جامعه ای معنی پیدا میکندکه نه فقط آزادی شخصی را به رسمیت بشناسد بلکه به آن حدی از برابری اقتصادی رسیده باشد که برای پیاده کردن چنین آزادی ای لازم است.
از نظر باکونین، سه نهاد آزادی انسان را محدود میسازد : دولت، کلیسا و سرمایه داری. او میعتقد است که مردم دو نیاز عمده دارند، سعادت مادی و آزادی، و دولتها کاملا در نقطه مقابل اینها و در پیوندی تنگاتنگ با کلیسا و کاپیتالیسم هستند، یعنی دو نهاد مضر دیگر برای آزادی انسان. از دید او خدا و دولت چهارچوبی کاملا مشابه هم دارند. طغیان او علیه مفهوم خدا و مخالفتش با دولت،نمایانگر دو جنبه از نگرانی او نسبت به هر نوع محدودیت خودسرانه آزادی انسان هستند. از نظر او دولت و کلیسا، هر دو بر پایه فدا کردن زندگی و گذشتن از حقوق طبیعی بنا شده اند.
باکونین برپیوند جدایی ناپذیر استثمار اقتصادی با استبداد سیاسی تاکید دارد. به گفته او: "استثمار و حکومت دو جلوه از آن چیزی هستند که سیاست نامیده میشود، استثمار اسباب و لوازم حکومت کردن را تدارک میبیند، هم اساس حکومت را شکل میدهد و هم هدف آن را، و در مقابل، حکومت به استثمار مشروعیت میدهد و تداوم آن را تضمین میکند.". وی به وضوح نقد سوسیالیستی بر اقتصاد آزاد سرمایه داری را میپذیرد. او بر این اعتقاد است که تمام جوامع پیچیده ی گذشته و معاصر مبتنی بر اصول زیرند: "واقعیت تاریخی خشونت، حق ارث، حقوق خانوادگی پدر و شوهر و تقدیس این اصول از سوی مذهب. که همه ی اینها با هم تشکیل دهنده جوهر حکومت است." او مینویسد:"حق ارث باید ملغی شود، زیرا مادامی که قانون ارث جاری است نابرابری های توارثی نیز وجود خواهد داشت، نه برابری طبیعی افراد بلکه نابرابری مصنوعی طبقاتی."
در فلسفه سیاسی باکونین، هم از آزادی جانب داری میشود و به تمام اشکال اقتدار ایراد وارد میکند، و هم اعلام میدارد که در نظام سرمایه داری با نابرابری ذاتی اقتصادی اش تحقق یک چنین آزادی را ناممکن میکند. با این حساب، او در آن واحد هم آنارشیست است و هم سوسیالیست. از نظر او سوسیالیسم میبایست در بستر آزادی اعمال شود. او میگوید: "آزادی بدون سوسیالیسم بی عدالتی و سوسیالیسم بدون آزادی قساوت است."
آنارشیسم باکونینی تلاشی است مستمر و مستدل تا در سنتزی دیالکتیکی، لیبرالیسم (و تاکیدش بر آزادی و فرد گرایی) را با سوسیالیسم (و تاکیدش بر برابری به عنوان شرط ضروری آزادی عینی) تلفیق کند. آزادی و برابری لازم و ملزوم یکدیگر میباشند.
هر چند مارکس و باکونین بی شک آرمان های مشترکی داشتند، از جمله افتصاد سوسیالیستی، حذف دولت به عنوان نهادی سرکوبگر و پایان دادن به حاکمیت طبقاتی، نوع بینش آنها از اساس با هم تفاوت داشت. آینده ی مد نظر مارکس بر رسیدن به سطح بالایی از تکنولوژی صنعتی و به همان درجه تشکیل نهادهای متمرکزی که به کمک آنها حیات اقتصادی و اجتماعی مدیریت شود. ولی در دیدگاه باکونین، چه در تولید و چه در نهادهای برخاسته از الگوهای جدید کمون، به "معیار انسانی" همچون یک ضرورت می نگرد و بیشتر بر تعاملات فرهنگس و بهره مندی مردم از فعالیتهای آذاد اجتماعی تاکید دارد تا دغدغه های تولید.
دیگر تفاوت مهم مارکس و باکونین در برداشت متفاوتشان از فرایند دوره گذار انقلابی است. مارکس در این دوره دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری میداند ، ولی از نظر باکونین، برای خلق جامعه ای سوسیالیستی و آزادی خواه فقط میتوان از وسایل آزادی خواهانه سود برد. به عقیده او: " آزادی فقط از آزادی زاده میشود، از قیام توده ها و سازمان دهی آزادانه و از پایین به بالای توده های کارگری.". باکونین با تاکید مارکس بر پرولتاریا به عنوان تنها طبقه انقلابی نیز مخالف بود. همچنین مخالف جانبداری مارکس از دولت مردمی مبتنی بر حق رای عمومی بود، و سامان دهی وجوه حیاتی زندگی از طریق دولت را موجد شکل گیری کاپیتالیسم دولتی میدانست، و نه سوسیالیسم. وی میگفت این برنامه ناگزیر به شکل جدیدی از حاکمیت یک طبقه می انجامد، حاکمیت طبقه روشنفکران تکنو کرات.
مارکس، باکونین را سرزنش میکرد که چرا میگوید در کشورهایی چون روسیه و ایتالیا و اسپانیا که هنوز سرمایه داری صنعتی به تکامل نرسیده، پتانسیل انقلاب وجود دارد، و نتیجه میگیرد که با این حساب طرح انقلاب باکونینی مبتنی بر اراده است و نه آن شرایط اقتصادی که مستلزم تحکیم طبقه پرولتاریا است. باکونین بر دو چیز تاکید داشت، اول اینکه پرولتاریا چندان هم انقلابی نیست و گاهی شکلی از اشرافیت کارگری را به خود میگیرد. دوم اینکه او بر پتانسیل انقلابی دهقانان، لومپن پرولتاریا و دیگر گروههای تحقیر شده تاکید دارد. از نظر او در شرایطی که بسیاری از کارگران صنعتی عمیقا به تعصبات بورژوازی آلوده شده اند، لومپن پرولتاریا گل سرسبد پرولتاریا است، زیرا دارای پتانسیل انقلابی است و تمام ملزومات زندگی جمعی و بذرهای سوسیالیسم فردا را در خود دارند. در کتاب به انقلابهای روسیه و اسپانیا و چین به عنوان موید نظرات باکونین تاکید میشود.
باکونین را به دلیل پافشاری اش در باب اتحاد دهقانان و کارگران شهری برای سرنگونی دولت و در توصیه اش برای تبدیل یک انقلاب سیاسی به یک انقلاب اجتماعی، از پیشگامان لنینیسم میدانند. گرچه در هدف کوچکترین شباهتی به هم نداشتند. دولت کارگری لنین از نظر باکونین تنها به استبدادی دیگر می انجامد و نقطه پایانی است بر انقلاب اجتماعی. از نظر برخی متفکرین مانند ماکس نومد، لنینیسم دورگه ای بود از پیوند عمل گرایی باکونینیستی و دیدگاههای مارکسیستی.
نویسنده در آخرین پاراگراف کتاب، چنین نتیجه گیری میکند: "زمانی که عموما مارکسیسم را تنها آلترناتیو اصلی سرمایه داری مبتنی بر سهام داری میدانند، آثار باکونین اهمیت ویژه ای می یابد. کنار گذاشتن باکونین به عنوان یک چیز عجیب تاریخی آن طور که مارکسیست ها و لیبرال ها در پی آن هستند اصلا نشانه خوبی نیست، چرا که اندیشه های باکونین تازگی و اصالتی و پیوندهایی با امروز دارد که بهتر است آنها را مطالعه کنیم و چیزهایی از آنها بیاموزیم. همان طور که سام دلکف به این نتیجه رسید که در سنت سوسیالیسم آزادی خواهانه، "از ناکامی ها و پیروزی های باکونین و دیگر پیشگامانی که یک قرن پیش در راه آزادی مبارزه کردند، هنوز هم بسیاری چیزها میتوان آموخت"."
پس از ذکر برخی مطالب کتاب که عصاره مطالب آن را در بر میگیرد، باید بگویم که برایان موریس نویسنده کتاب در هدف خود که آشنایی خواننده با افکار و زندگی باکونین بوده در یک حجم کم و نسبتا فشرده کاملا موفق بوده است. زبان کتاب و ترجمه آن ساده و شیوا است. باید اعتراف کنم که با خواندن کتاب، دیدگاه دوران جوانی من در مورد باکونین و آنارشیسم تصحیح شد. ولی از نظر من وجه غالب تر چهار نقش ذکر شده در اول این یادداشت در مورد باکونین، جنبه رویا پردازانه آن است، و با توجه به مجموعه کتاب، استنباط من از باکونین، هنرمندی شوریده و در عین حال متفکری گران قدر است که هر دو وجه آن در افکارش پیداست. درستی برخی انتقادات او از مارکسیسم در گذر زمان اثبات شده است، ولی باید اذعان کرد پراتیک اجتماعی و تاریخ قرن بیستم، مارکسیسم را در بوته نقد قرار داده و در نتیجه ارزیابی عملکرد مارکسیسم ممکن است. ولی نظریات باکونین گرچه بعضا بسیار دلنشین است. (به خصوص وحدت آزادی و سوسیالیسم و حذف دولت ) ولی مسیر رسیدن به این دنیای زیبا چندان به دقت رسم نشده است، ودر نتیجه عملا در بوته نقد قرار نگرفته است. و به اعتقاد من مارکسیسم، مسیر رسیدن به جامعه مارکسیستی را بسیار دقیق تر ترسیم کرده است، لذا تاثیر گذاری آن در جامعه سرمایه داری کنونی، به مراتب بیشتر از باکونین و آنارشیسم بوده است. و به نظر می رسد تفوق جنبه پیامبرانه و متفکرانه مارکس نسبت به جنبه رویا پردازانه باکونین در جوامع بشری موثر تر عمل کرده است. البته علیرغم همه این صحبتها با نتیجه گیری نهایی نویسنده که در بالا نقل کردم کاملا موافقم، و میتوان گفت تا کنون باکونین از احترامی که شایسته آن بوده برخوردار نشده است.