Film- GLORIOUS 39 (2009)  by: STEPHEN POLIAKOFF

مدتها بود در مورد فیلمها ننوشتم. نوشتن یکی دو مطلب نسبتا بلند در ماههای گذشته در مورد فیلمها، مرا از هدف اصلی باز کردن این وبلاگ دور کرد. قصد من در آغاز نوشتن یادداشتهای کوتاه در معرفی برخی فیلمهایی بود که می دیدم، و در فیسبوک به علت محدودیت ورود 420 کاراکتر امکان نوشتن آن نبود. و بنا داشتم که از آن به عنوان یک مجموعه برای خودم و نیز معرفی برخی فیلمها به دوستان استفاده کنم. نوشتن مطالب طولانی با وقت اندک شبانه من سازگار نیست، پس سعی میکنم از این پس مجددا روش قبل را احیا کنم.

    این فیلم انگلیسی به صورت فلاش بک، وقایع سال 1939 در محیط اشرافی انگلستان در آستانه آغاز جنگ جهانی دوم را بیان میکند.قهرمان اصلی داستان دختر جوانی (با بازی خوب ROMOLA GARAI ) است که فرزند خوانده یک نماینده پارلمان انگلیس و یک هنرپیشه است، او در جریان اسرار پشت پرده چند قتل سیاسی قرار میگیرد که عاملان آن گروهی از مقامات بلند پایه و اشراف انگلیسی هستند که مخالف جنگ با آلمان نازی هستند. به نظر من فیلم خوش ساختی است، و جالب آنکه آن را دقیقا در روزی دیدم که فصل 16 کتاب ظهور و سقوط رایش سوم را خلاصه میکردم که قسمت عمده ای از آن فصل در مورد ورود انگلستان به جنگ با آلمان بود. دیدن این فیلم را به عنوان یک درام خانوادگی با زمینه جدی یک تریلر سیاسی- تاریخی به علاقمندان اینگونه آثار و خوانندگان خلاصه مطالب کتاب ظهور و سقوط رایش سوم، توصیه میکنم.

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل17

فصل 17 – برپا کردن جنگ جهانی دوم:

    سپیده دم روز اول سپتامبر 1939، درست همان تاریخی که قبلا توسط هیتلر تعیین شده بود، ارتش آلمان از شمال و جنوب و مغرب، به ورشو تاخت. مردم آلمان آغاز جنگ را باور نداشتند. هیتلر همان روز در رایشتاگ سخنرانی کرد، و سعی کرد حمله به لهستان را به عنوان یک اقدام دفاعی آلمان توجیه کند. او در این سخنرانی به صراحت اعلام کرد که در صورتیکه پیروزی در جنگ به دست نیاید، او زنده نخواهد ماند تا پایان کار را بنگرد. او گورینگ را به عنوان جانشین خود تعیین کرد، و پس از گورینگ، هس به عنوان جانشین دوم تعیین شد.

    بعد از ظهر آن روز سفرای بریتانیا و فرانسه، پیام دولتهای خود را به ریبن تروپ ارائه کردند، به موجب این پیام ها، در صورتیکه آلمان حمله به لهستان را متوقف نسازد، آنها به تعهدات خود در مقابل لهستان عمل خواهند کرد. جالب آنکه ریبن تروپ سعی میکرد اثبات کند، موضوع اصلی تعرض لهستان به آلمان است، و نه حمله آلمان به لهستان.

    موسولینی نیز سعی میکرد جهت منافع خود، از بروز جنگ جلوگیری کند. او یا باید بیطرفی ایتالیا را اعلام میکرد، و یا به خطر حمله انگلیس و فرانسه تن میداد. البته هیتلر قبلا او را از تعهدات نظامی اش که به موجب پیمان پولاد بر عهده اش بود، معاف کرده بود. او تقاضای برگزاری مذاکرات فوری در مورد پیمان ورسای و مسائل مرتبط با لهستان با حضور دولتهای ذینفع نمود. فرانسویها بی درنگ پذیرفتند، ولی انگلیس مشروط به بازگشت نیروهای آلمان به مرز خود، با شرکت در کنفرانس موافقت کرد. چون هیتلر چنین شرطی را نمی پذیرفت، آخرین امکان جلوگیری از جنگ جهانی دوم از بین رفت. انگلیس در بامداد روز سوم سپتامبر به آلمان اعلام کرد که اگر تا ساعت 11 صبح همین روز، آلمان از حمله به لهستان دست نکشد، بین دو کشور حالت جنگ وجود خواهد داشت. و چون آلمان دست از جنگ نکشید، در میان بهت و حیرت مردم آلمان، اعلان جنگ انگلیس از رادیو پخش شد. فرانسه که بیمناک بود اعلام جنگ با درنظر داشتن عدم آمادگی لازم نظامی این کشور و امکان ناپذیر بودن حضور فوری انگلیس در جبهه غربی آلمان، باعث مشکلات زیادی برای این کشور شود، در مورد اعلان جنگ تعلل میکرد، و هنوز به پیشنهاد صلح موسولینی امیدوار بود، و حتی در برلین به دنبال صلح بود. ولی ناچارا در همان روز سوم سپتامبر، اتمام حجت خود را به هیتلر اعلام کرد.

    چمبرلن در ظهر همان روز نطقی غمگینانه در مجلس عوام ایراد کرد و گفت این روز برای او که در این چند سال کلیه تلاشهای خود را در راه جلوگیری از جنگ به کار بست، بسیار تلخ است، ولی تنها چیزی که برای من به جا مانده است، تلاش برای پیروزی آرمان صلح است، و گفت امیدوار است تا آن روز زنده باشد که نابودی هیتلریسم و استقرار مجدد آزادی را در اروپا ببیند. او در روز 9 نوامبر 1940، در حالی که هنوز عضو کابینه بود، در گذشت. چرچیل که در ماه مه 1940 جانشین او شده بود، در تاریخ 12 نوامبر در ستایش او در مجلس عوام چنین گفت: " در یکی از بحرانهای عظیم عالم، سرنوشت نویل چمبرلن چنین بود که حوادث با خواستهای او ناسازگار در آید، در امیدهای خویش نومید شود، و از مردی شریر نیرنگ خورد و به دست او مغبون گردید. لیکن آن امیدها که در آنها نومید شد چه بود؟ آن خواست ها که در آنها سر خورد چه بود؟ آن ایمان که در آن سوء استفاده شد چه بود، بی شک، در زمره شریف ترین و خیر خواهانه ترین غرایز قلب انسانی بود – عشق به صلح، رنج کشیدن در راه صلح، تقلا جهت صلح، حتی با قبول خطری بزرگ و مساما با تحقیر مطلق محبوبیت، با تحقیر غوغای عوام."

    هیتلر در شب سوم سپتامبر عازم مرکز فرماندهی ارتش آلمان در شرق شد، او با فرانسه و انگلیس در حالت جنگ قرار گرفته بود، لذا میبایست دوستی ایتالیا و شوروی را گرامی شمارد. در یک نامه مفصل به موسولینی از تلاشهای او در راه صلح تشکر کرد، و در مورد اینکه سرنوشتهای دو کشور کاملا به هم وابسته است، و انهدام آلمان ناسیونال سوسیالیست، برای ایتالیای فاشیست چه خطراتی دارد صحبت کرد، و اظهار امیدواری کرد که در آینده، دو کشور در کنار هم با اروپای غربی به نبرد برخیزند. دولت شوروی به تقاضای آلمان در حمله هوایی شبانه به لهستان، با روشن ساختن برخی فرستنده های رادیویی خود در جهت تشخیص هدف، به آلمان کمک کرد، ولی هیتلر قبل از حرکت از برلن درخواست بسیار بزرگ تری از شوروی داشت. وی گفت ارتش لهستان ظرف حداکثر 3 هفته شکست خواهد خورد، ولی جهت کمک به  اشغال ناحیه ای که به عنوان منطقه منافع شوروی در لهستان تعیین شده است، حضور نیروهای روسی باری از دوش آلمان بر خواهد داشت، و این عمل با روح قراردادهای مسکو و مصلحت شوروی نیز سازگار است.   

    دریاسالار ردر فرمانده نیروی دریایی آلمان، در بین نظامیان رده بالا بیش از همه از شروع جنگ ناراحت بود، او هنوز به 4 تا 5 سال دیگر جهت تکمیل ناوکان نیروی دریایی متناسب با نبرد دریایی با انگلیس نیاز داشت. علیرغم این نکته، در همان روز یک زیردریایی آلمانی، بدون هشدار و اخطار، ناو مسافربر بزرگ انگلیسی آتنیا را به اژدر بست و غرق کرد. از 1400 مسافر این کشتی، 112 نفر، از جمله 28 آمریکایی کشته شدند. جنگ جهانی دوم آغاز شده بود.

                                           { پایان فصل 17}

شبی در رم

   شبی در رم

    به اتفاق 8 نفر دیگر، یک سفر کاری 6 روزه به ایتالیا داشتم. 4 روز آن در رم گذشت، و 2 روز آن در شهری زیبا در ساحل شرقی ایتالیا (دریای آدریاتیک) به نام چویتانووا (CIVITANOVA) . من قبلا با فریبا و آیدای 3 ساله در سال 1988 سفری 13 روزه به ایتالیا داشتم، که قسمت عمده آن (10 روز) در رم گذشت. در این یادداشت قصد ندارم در مورد جنبه های توریستی این سفر بنویسم، زیرا در یک سفر کاری نسبتا فشرده که میبایست با چند ملاقات کاری و دیدن چند موزه آن هم با دیدگاه بررسی فضای موزه های مختلف پر شود، مجال چندانی برای توریسم باقی نمی ماند. قصد من در این یادداشت کوتاه، توجه به نکته دیگری است و امید به دریافت نقطه نظرات برخی دوستان که شاید بسیار بیش از من، دنیا را دیده اند.

    یکی از همسفران  که 70 ساله است و بسیار جوان تر از سنش مینماید و فکر میکند، و دفعات زیادی به رم آمده، با توجه به نزدیکی هتل ما به میدان اسپانیا (Piazza Spagna) گفت به آنجا برویم، زیرا پاتوق هنرمندان و گروهها و افرادی است که در گوشه و کنار میدان کار هنری خود را عرضه میکنند. به آنجا رفتیم. در غروب و بعد از آن، شاهد نقاشهایی بودیم که یا آثار خود را عرضه میداشتند و یا پرتره یک توریست را میکشیدند. ولی بیش از این خبر چندانی نبود. گرچه مردم و توریستها روی پله ها و یا سکو نشسته بودند و به مناظر زیبای میدان و یا خیابانهای اطراف که در رم به وفور یافت میشود نگاه میکردند، و هر یک به نوعی خوش بودند.

    عصر روز بعد برای دیدن یک موزه به میدان دیگری به نام  ناوونا (Piazza Navona) رفتم. میدان بزرگ و بیضی شکلی است ( به ابعاد تقریبی میدان ارابه رانی بن هور). عبور اتومبیل از این میدان ممنوع است. مجسمه ها و حوضها و فواره های متعدد ( مانند بقیه شهر رم) در این میدان فراوان است. انبوه هنرمندان مختلف از بسیاری از کشورها، توریستها، ایتالیایی ها در میدان بودند. در گوشه و کنار میدان، رستورانهای کنار خیابانی، مغازه ها، دستفروشها و .. فراوان بود. همه جور اثر هنری و هنرمند در سنین مختلف از ملیتهای گوناگون و با پوشش لباس متنوع دیده میشدند. از نقاشهایی که تابلوهای خود را با قیمت حداقل 25 یورو میفروختند تا آنهایی که پرتره مشتری را میکشیدند و یا چندین نفر که ماسک به دهان و بینی بسته بودند و با پیستوله در حضور مردم نقاشی میکردند، و تابلوهای خود را به خریداران احتمالی میفروختند. در قسمت دیگری چند پسر جوان، یک فرش پهن کرده بودند و بریک دانس جانانه ای اجرا میکردند. مرد مسنی در گوشه دیگری آهنگهای قدیمی نظیر ویولون زن روی بام یا دکتر ژیواگو را با اکوردئون مینواخت، و علاقمندان میتوانستند CD کارهای او را به قیمت یک یورو بخرند. گروههای موسیقی، تاتر خیابانی، رقص و مانند آن در جای جای میدان دیده می شدند. در حیاط موزه و در ساعت 9 شب، یک گروه موسیقی برنامه ای شاد که گزیده ای از موسیقی قرون وسطایی روستایی بود را اجرا میکرد. مردم هم همراه با آنها میخواندند و میرقصیدند. زوجهای جوان یا میانسال دست در دست یا در آغوش یکدیگر برنامه را تماشا میکردند. تماشا به صورت ایستاده و مجانی بود، و تماشاچیان دور گروه موسیقی حلقه زده بودند. دلم میخواست ساعتها در این میدان بمانم و در هیاهوی بسیار آن، آرامش و لذت را هر چه بیشتر تجربه کنم. ولی از طرف دیگر میخواستم در آخرین شب اقامتم در رم کمی خیابانگردی کنم، و نیمه شب تابستانی رم را هرچه گسترده تر تجربه تر کنم. از این میدان، پیاده به Fontana Di Trevi  رفتم که دور آن به قدری شلوغ بود که به زحمت مسیرم را باز کردم تا سکه ای در آن بیندازم تا دفعه بعد نیز رم را ببینم، و از آنجا به هتل محل اقامتم (Hotel Savoi) رفتم. در طول مسیر و با مشاهده مناظر مختلف رم به این فکر میکردم که چگونه در طول عمر خود شاهد تحولات سیاسی و اجتماعی و تکنولوژیک بوده ام.  چقدر جوانهای این زمان خوشبخت تر از جوانهای 3 نسل پیش خود هستند. اروپایی بودن و وارث این فرهنگ پویا بودن چقدر خوب است و .....

    من فکر میکنم، اینها وارثین خوشبخت حدود 5 قرن اخیر تاریخ اروپا هستند. در مناطق توریستی و تفریحی و یا هنری رم شاید در یک زمان بتوان 20-30 زبان یا ملیت را در یک محدوده کوچک حس کرد. همه آزادانه آنچه بخواهند انجام میدهند و یا میگویند. هنرمند در فاصله نزدیک و رو در رو با مخاطب است. فکر میکنم این فضا در شهرهای بزرگ اروپا نظیر لندن، پاریس و در مرحله بعد امثال استانبول، مسکو، مادرید و.... نیز عینا حس شود. ثمره چندین قرن جنگ و مبارزه در اروپا و نیز ثمره چندین قرن خلاقیت هنری در این فضا حس میشود. امیدوارم قرن بیستم و بروز دو جنگ جهانی خانمانسوز حداقل در اروپا خاصیت جلوگیری از جنگهای آتی را داشته باشد. وقتی امروز آثار امثال لویی فردینان سلین خوانده میشود، ممکن است دیدگاه تلخ نویسنده برای ما قابل درک نباشد. ولی آیا ما و نسل بعد از ما در این زمینه میتوانیم داوری کنیم. نسل هنرمندان و یا جوانان اروپایی مابین دو جنگ جهانی اول و دوم مسلما تلقی بسیار تلخی از جهان داشتند. نه آنها آرامش باطنی نسل فعلی را میتوانستند حس کنند ( مگر به عنوان آرمان به آن نگاه میکردند)، و نه نسل امروز میتواند آنها را درک کند.

    نکته جالب برای من، حضور فعال میانسالان و سالخوردگان در این فضا بود. حضوری همراه با علاقه و باور به جوانان. میانسالان و سالخوردگان امروز بعضا جوانانی هستند که برای اثبات خود و احقاق حق خود، جنبش 1968 فرانسه را به راه انداختند. هیپی های دیروز هستند که با جنگ ویتنام مخالفت میکردند. طرفداران گروههای پاپ و بیتلها و الویس پریسلی هستند که از طرف نسل قبل خود همواره مورد شماتت بودند. روشن است که برخورد آنها با نسل بعد خود میبایست بهتر از پدران خود باشد. پدران آنها که بودند؟ وارثین یک سلسله درگیری و مبارزه و جنگ نطیر انقلاب 1789 فرانسه و دوران وحشت پس از آن. جنگهای ناپلئون در اروپا، جنگهای آلمان در قرن 19، انقلابها و جنبشهای 1848 اروپا، کمون پاریس، جنگ جهانی اول و دوم، انقلاب اکتبر شوروی، جنگهای داخلی اسپانیا، مسئله ملتهای کوچک اروپا که مرتبا دست به دست میشدند و... .

    صخنه جالبی در فیلم "کاباره" به کارگردانی "باب فاس" وجود دارد که بسیار گویا است. حدود سال 1933 در آلمان و در زمان اوج گرفتن تدریجی نازیها در یک کافه محلی چند تن از جوانان نازی شروع به خواندن سرودی میکنند، و تدریجا بخشی از جمعیت سرود را با آنها میخوانند و صدایشان اوج میگیرد. پیرمردی با حدود 80 سال سن، سرش را با تاسف تکان میدهد. او در زندگیش از این فراز و نشیبها زیاد داشته، شاهد تبلیغات جنگی آلمان در نبرد با فرانسه در 1871 بوده، جنگ جهانی اول را دیده، امیدهای مبدل به یاس شده زیادی را تجربه کرده. او شاید هرگز شکست نازیها را به چشم ندید. ولی از آن جماعت سرودخوان، هر که تا پایان جنگ جهانی دوم زنده ماند، این شکست را تجربه کرد. در دهه شصت میلادی، آن جوانان، میانسالان و یا سالخوردگانی بودند بدون باور به جوانان و تحول و طرفدار نظم کهن. ولی دنیا برای جوانان اروپایی دهه 60، رنگ بهتری داشت. جنگها کمتر شد. جهان از حالت دو قطبی خارج شد، پاره ای جنگهای منطقه ای نظیر آنچه در یوگسلاوی اتفاق افتاد، شرایط بهتری را برای اروپاییان فراهم کرد. مردم اروپای شرقی به اروپای غربی وصل شدند. دیوار برلین به مثابه نماد این جدایی تخریب شد. نسل جوان دهه 60 اروپا ارمغان بسیار گرانبهاتری برای نسل بعد داشت. صلح و آزادی. دیگر لازم نبود آلمان برای گسترش مرزها بجنگد. این بار اروپای واحد و واحد پول مشترک آن مطرح است. طبیعی است نگاه این نسل، به نسل بعد دوستانه تر است. زیرا دیده که نسل او چه دستاوردهایی داشته و کسی که از خود راضی باشد به نسل بعد نیز باور دارد.

    باور دارم و شاهدم که نسل ما در ایران که خود را آرمانگرا میداند و یک انقلاب و یک جنگ را تجربه کرده، به ناچار شبیه میانسالان و سالخوردگان دهه 60 اروپا فکر میکند. ما جوانان را باور نداریم و برای عقاید و تفکراتشان احترام قائل نیستیم. خود را عقل کل میدانیم، و فکر میکنیم آنها نیز باید راه ما را بروند. باید باور کنیم که آنها مقتضیات جهان کنونی را شاید بهتر از ما بدانند و بتوانند فردایی بهتر از آنچه ما داشته ایم بسازند، یا اگر هم نتوانند حداقل خودشان جزئی از این موج که در اروپا دیدم باشند. من با توجه به این قراین تاریخی بر اعتقاد قبلی ام راسختر شدم که به آنها بیش از این باور داشته باشم. در عین حال متاسفم که کمی زود به دنیا آمدم. و نمیتوانم در خیابانهای تهران فضایی مانند میدان ناوونا را تجربه کنم. امیدوارم فرزندان من در میانسالی در محلی مانند پارک ملت شاهد چنین فضایی باشند و تا آن موقع خوشحال میشوم آنها در جایی زندگی کنند که انسان میتواند خودش باشد، آزاد باشد، هرچه میخواهد بگوید، هرچه میخواهد بپوشد. امیدوارم قدر این را بدانند که در چه دنیایی زندگی میکنند و وارث چه دستاوردهایی هستند، و امیدوارم دانشمندان داروهای افزایش طول عمر را پیدا کنند تا من و دوستان هم نسلم بتوانیم لحظات بیشتری لذت آنها را تجربه کنیم. 

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان  - تلخیص فصل16

فصل 16- واپسین روزهای صلح :

  به دنبال عقد پیمان عدم تجاوز شوروی – آلمان، کابینه انگلیس اعلام کرد کماکان بر سر تعهد خود در قبال لهستان خواهد ایستاد. این امر هیتلر را به خشم آورد، و گفت انگلیس، مسئول ناسازگاری لهستان است. و نامه چمبرلن را با اعلام قاطعیت آلمان در مورد مسئله لهستان، و عدم تاثیر حمایت انگلیس بر تصمیم آلمان پاسخ داد. در عین حال در 25 آگوست، هندرسون سفیر انگلیس را به حضور پدیرفت و گفت حاضر است مشابه قدمهایی را که برای دوستی با شوروی برداشت در مورد انگلیس هم بردارد. و نیز تجدید منطقی تسلیحات هم قابل مذاکره است. و این آخرین پیشنهاد او است. و عدم پذیرش پیشنهادات، باعث جنگ خواهد شد.

    از روز 25 آگوست، همه ارتباطات رادیویی، تلگرافی و تلفنی برلین با جهان توسط دولت آلمان قطع شد. و آخرین سری خبرنگاران انگلیسی و فرانسوی نیز در همین زمان، آلمان را ترک کردند. دولت، به اتباع آلمان در لهستان، انگلیس و فرانسه نیز اعلام کرد که آن کشورها را ترک گویند.

   ایتالیا نیز پس از تعلل فراوان در پاسخ درخواست همکاری هیتلر در حمله به آلمان، اعلام کرد آماده شرکت در جنگ با لهستان نیست. زیرا موسولینی بر خلاف هیتلر عقیده داشت که حتما انگلیس و فرانسه وارد جنگ خواهند شد، و این کار برای ایتالیا مصیبت بار خواهد بود، زیرا نیروی دریایی آن کشور حریف ناوگان انگلیس در مدیترانه نخواهد بود و ارتش ایتالیا نیز به دست همسایه اش فرانسه نابود می گشت. البته ایتالیا حاضر به یاری سیاسی و اقتصادی به آلمان خواهد بود. موضع ایتالیا و پاسخ منفی انگلیس، و امضای پیمان کمک متقابل انگلیس و لهستان در ظهر 25 آگوست، باعث شد هیتلر حمله به لهستان را که میخواست در 26 آگوست آغاز کند، موقتا به عقب اندازد. البته مشکل اصلی هیتلر عدم همکاری ایتالیا نبود بلکه او میخواست راهی پیدا کند تا انگلیس را از جنگ منصرف کند.

    در این هنگام، روزولت رییس جمهور امریکا سعی کرد بین آلمان و لهستان میانجیگری کند، پاپ نیز آلمان و لهستان را به صلح فرا خواند.پادشاهان بلژیک، هلند و 3 کشور اسکاندیناوی نیز چنین کردند. نقشه براندازی هیتلر توسط گروهی از نظامیان ارشد که معتقد بودند جنگ باعث فنای آلمان خواهد شد، نیز به اندازه کافی در بین فرماندهان، مدافع پیدا نکرد، و عقیم ماند. در 27 آگوست، دولت آلمان جیره بندی غذا، صابون، کفش، پارچه و زغال سنگ را اعلام کرد. به گفته نویسنده که در آن زمان در برلین حضور داشت:

    " با آنکه تمامی نواحی دیگر دنیا معتقدند چیزی نمانده است صلح به دست آلمان از میان رود و این آلمان است که لهستان را به حمله تهدید میکند، اینجا در آلمان، در جهانی ساخته و پرداخته روزنامه های محلی، درست عکس آن مورد اعتقاد است. آنچه روزنامه های آلمانی اعلام می دارند این است: لهستان است که صلح اروپا را بر هم میزند و لهستان است که آلمان را تهدید به تجاوز مسلحانه میکند. مثلا تیتر اصلی بعضی روزنامه های آلمان این بود :" به لهستان که دچار جنون جنایت شده و در اروپا بر ضد صلح و حق برخاسته پاسخ دهید.""

    هیتلر پس از فروکش خشم خود علیه موسولینی به او نوشت که از او میخواهد با تبلیغات فعال و تظاهرات نظامی، بکوشد تا بخشی از قوای انگلیس و فرانسه را زمین گیر کند، و کارگران ایتالیایی را برای چرخاندن کارخانه های آلمان به این کشور بفرستد. موسولینی ضمن موافقت با نظر هیتلر، سعی کرد با زبان نرم، او را از جنگ باز دارد. دالادیه نخست وزیر فرانسه نیز با نامه ای سعی کرد از یک طرف هیتلر را از حمله باز دارد، و از طرف دیگر بر حمایت خود از لهستان تاکید کرد.

    بزرگترین نگرانی هیتلر، انگلیس بود. او از دو طریق در حال مذاکره با انگلیس بود، یکی از طریق هندرسون سفیر انگلیس در آلمان، و دیگری یک سلسله تماسهای مخفیانه که توسط یک سوداگر سوئدی به نام داهلروس دوست گورینگ صورت میگرفت. او به طور خستگی ناپذیر  و با سفرهای متعدد به لندن و برلین در چند روز سعی کرد از جنگ بین دو کشور جلوگیری کند. شرح کامل روند 6 روزه مذاکرات در صفحات 735 تا 754 کتاب آمده، ولی این مذاکرات به نتیجه نرسید، و شاید عمده ترین دلیل آن عدم پایبندی هیتلر به قولهای خود در چند سال اخیر و درس گرفتن انگلیس از کنفرانس مونیخ و اشغال چکسلواکی بود.

    سرانجام ، هیتلر در 31 آگوست 1939 دستورالعمل محرمانه جنگ را صادر کرد. تاریخ حمله، اول سپتامبر تعیین شد. تاکید شد مسئولیت آغاز مخاصمات در جبهه غرب باید به دوش انگلیس و فرانسه بیافتد. بیطرفی بلژیک،هلند، لوکزامبورگ و سویس طبق توافقات انجام شده با آن کشورها باید رعایت شود. ولی ارتش نباید بگذارد دولتهای غربی از طریق خاک بلژیک و هلند، از طریق شمال به آلمان حمله کنند. نیروی دریایی جنگ علیه کشتیهای بازرگانی در راه انگستان را انجام دهد، و نیروی هوایی در درجه اول باید مانع حمله قوای انگلیس و فرانسه  به ارتش و آلمان شود. در صورت لزوم، نیروی هوایی بایدبرای حمله به لندن و یا ناوگان دریایی انگلیس آماده باشد.

    شامگاه 31 آگوست 1939، یک و نیم میلیون سرباز آلمانی به سوی مواضع خویش در مرز لهستان حرکت کردند. طبق معمول ترتیب یک حمله ساختگی لهستان به رادیو آلمان داده شد تا مردم آلمان، لهستان را مقصر بدانند. در اول سپتامبر با حمله به لهستان جنگ جهانی دوم آغاز شد.

                                                 { پایان فصل 16}  

کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل15

فصل 15- پیمان نازی – شوروی :

    در شرایطی که وزیر خارجه انگلیس حاضر نبود به مسکو برود، ریبن تروپ جهت تحقق پیمان آلمان با شوروی نه تنها مایل بلکه مشتاق به این سفر بود. تناقضی که نازیها، به درستی جساب کرده بودند در استالین تاثیر مثبت خواهد داشت. پیشنهاد سفر ریبن تروپ به مسکو، حاوی طعمه خوبی برای شوروی بود." در فاصله دریاهای بالتیک و سیاه، مسئله ای نیست که نتوان با خشنودی هر دو کشور آن را حل کرد. از جمله ممالک بالتیک، لهستان، مسائل جنوب شرقی اروپا....... .” آلمان آماده بود اروپای شرقی، از جمله لهستان را با شوروی تقسیم کند. هیتلر میخواست با این پیشنهاد بطور قطعی، انگلیس و فرانسه را از پیش رو بردارد.

    مذاکرات سران آلمان در اواسط اوت 1939 نشان میدهد که هیتلر به حمایت نظامی انگلیس از لهستان باور نداشته، و معتقد بوده همانند کنفرانس مونیخ، دولتهای غربی لهستان را تنها خواهند گذاشت. گرچه برخی خارجیهایی که به لندن رفت و آمد داشتند، با در نظر داشتن افکار عمومی انگلیسی ها، این نظر را قبول نداشتند. از بزرگان آلمان ، ژنرال توماس در درجه اول، و هالدر و کاناریس در درجه بعد با نظر هیتلر مخالف بودند. ژنرال توماس رییس بخش اقتصاد و تسلیحات ارتش بود. او یادداشتی به کایتل داد، و گفت جنگ عاجل و صلح عاجل، خیالپردازی است. حمله به لهستان، جنگ جهانی برپا خواهد کرد، و آلمان فاقد مواد خام و خواربار کافی جهت چنین پیکاری است. کایتل که همیشه دنباله رو هیتلر بود، این اندیشه ها را تحقیر و استهزا کرد.

    شوروی با مشاهده عجله آلمان برای انعقاد صلح، پیش شرط انعقاد قرارداد تجاری و اعتباری را اعلام کرد. و پس از این پیش شرط ، بستن پیمان عدم تجاوز را امکان پذیر دانست. در شرایطی که آلمان   میبایست قبل از بارانهای پاییزی حمله به لهستان را آغاز کند، پیمان با شوروی اهمیت حیاتی یافته بود. در این مرحله هیتلر خود پا پیش گذاشت و با فرو خوردن غرور و نخوت خویش، در حالی که سالها از استالین بدگویی کرده بود، طی تلگرامی در 20 اگوست از او خواهش کرد ریبن تروپ را در مسکو بپذیرد، و با امضای قرارداد تجاری با شوروی نیز موافقت کرد. روز بعد استالین موافقت خود را اعلام نمود. استالین در مذاکرات با نمایندگان انگلیس و فرانسه به این نتیجه رسیده بود که آنها میخواهند از شوروی سوء استفاده کنند، کما اینکه فرانسه آمادگی خود را برای بسیج 100 لشکر، و انگلیس فقط برای دو لشکر جهت حمایت از لهستان اعلام کردند، و از شوروی انتظار بسیج 300 لشکر را داشتند.

    رادیو آلمان شامگاه 21 اگوست 1939 برنامه خود را قطع کرد، و توافق شوروی و آلمان برای پیمان عدم تجاوز و سفر ریبن تروپ به مسکو در 23 اگوست را اعلام کرد.

    هیتلر با راحتی خیال در مورد توافق با شوروی، در یکی از پر نخوت ترین حالات خود، با نظامیان ارشد جلسه ای برگزار کرد. ابتدا از خود، موسولینی و ژنرال فرانکو، دیکتاتور اسپانیا سخن گفت. وی گفت در آلمان همه چیز به من و هستی من منوط است، و هیچ کس این چنین اعتماد مردم آلمان را جلب نکرده است. ولی هر زمان، جنایتکار یا دیوانه ای میتواند مرا از بین ببرد. موسولینی نیز برای ایتالیا بسیار مهم است، و اگر حادثه ای برای او رخ دهد، وفاداری ایتالیا به اتحاد با آلمان، قطعی نخواهد بود. فرانکو نیز حداقل بیطرفی خیرخواهانه اسپانیا را تضمین میکند. در انگلستان و فرانسه نیز شخصیت برجسته ای وجود ندارد.

   در ادامه، هیتلر تاکید کرد برای توسعه سرزمینهای آلمان، و حل مشکلات وخیم اقتصادی، ابتدا میبایست لهستان فتح شود. در شرایط فعلی که من (هیتلر) زنده ام، و وضع دولتهای دوست و مخالف، چنین است، بهترین زمان برای اقدام است. و ممکن است مجموعه مختصات در دو سه سال بعد تغییر کند. آلمان بزرگ با بلوف سیاسی آفریده شد. ارتش میبایست قبل از نبرد با غرب، در لهستان محک بخورد. دولتهای غربی فکر میکردند بعد از لهستان، شوروی دشمن اصلی ما خواهد شد. ولی در این زمینه نیز آلمان پیشدستی کرد. حمله به لهستان قطعی است و امیدوارم این بار امثال چمبرلن با میانجیگری، جلوی آن را نگیرند.

   ریبن تروپ با اختیارات کامل از طرف هیتلر به مسکو رفت، و  مذاکرات به خوبی پیش رفت، و پیمان عدم تجاوز منعقد شد. طبق این معاهده، هیچ یک از دو کشور به دیگری حمله نخواهد کرد، و در صورتیکه هریک از آنها از طرف قدرت ثالثی مورد حمله قرار گیرد، طرف دیگر بهیچوجه از قدرت ثالث حمایت نخواهد کرد، و نیز هیچیک در پیمانهایی که علیه طرف دیگر خواهد بود شرکت نخواهند کرد. طرفین در مورد نحوه تعیین مرز بین خود در صورت بروز تغییرات ارضی و سیاسی در لهستان و ممالک بالتیک (فنلاند، استونی، لتونی و لیتوانی) نیز به توافق رسیدند.

    استالین، دو سال بعد هنگامی که آلمان آماده حمله به شوروی شده بود، تفاخر کنان در رادیو گفت ما برای مردم کشورمان دو سال صلح تامین کردیم، و وضعیت نظامی و دفاعی خود را تقویت کردیم. گرچه این حرف صحیح است، ولی عملا این توافق باعث شد آلمان بتواند با سست شدن حلقه دفاعی لهستان، ابتدا این کشور و سپس فرانسه را تسخیر کرده و در زمان حمله به شوروی، هیچ جبهه غربی علیه آلمان باز نشود، در حالیکه شاید در صورت عدم انعقاد پیمان بین المان و شوروی، آلمان از جمله به لهستان پرهیز میکرد. البته باید تاکید کرد که دولت لهستان همواره خواهان حذف شوروی از حلقه حمایت کنندگان لهستان بود، و انگلیس و فرانسه نیز هرگز به طور جدی امکان حضور شوروی در حلقه همکاری را فراهم نکردند. چرچیل بعدها عنوان کرد که اقدام استالین در مورد معامله با هیتلر گرچه بی رحمانه بود، ولی به حد اعلا واقع بینانه نیز بود. به خصوص اقدامات چمبرلن نگرانی استالین را در مورد اینکه انگلیس آلمان را تشویق به حمله به شرق و شوروی میکند تشدید میکرد.     { پایان فصل 15}  

خانه پدری (1 )

    بالاخره تمام شد! منظورم این است که در آخرین روز تیر ماه 1390، آخرین آثار حیات انسانی از خانه باستانی پدری رخت بربست، و در مرداد ماه عملیات تخریب آن آغاز میشود. خانه ای که از حدود 1327 در مالکیت خانواده بود، و پس از چند بار نوسازی و احداث قسمتهای جدید در سالهای 1342، 1357 و بازسازی واحد ما در سالهای 1372 و 1378، بالاخره با خروج خانواده برادر و مادرم کاملا خالی شد، و قرار به تخریب و تبدیل آن به 20 واحد مسکونی همراه با شریک است. خانه ای که کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی من در آن گذشته و جزئی لاینفک  از زندگی و خاطرات و گذشته من است. از سال 1342 تا 1384 به جز مقطع حضورم در شیراز به خاطر تحصیل دانشگاهی همیشه در آن زندگی میکردم، و بعد از اون هم هر هفته برای دیدن مادرم اون جا میرفتم. خانه ای که همیشه میزبان دوستان من و دوستان بچه هایم بوده است. حداقل دونسل در زمین چمن آن فوتبال بازی کردند. جوان پر نفس دیروز در سالهای آخر در بازی فوتبال با دوستان پسرش سعی میکرد با استفاده از تجربه، کمتر بدود تا در مقابل این نوجوانان کم نیاورد.

    وقتی امروز در خانه قدم زدم، صحنه راه رفتن سالواتوره در ویرانه های سینما در بهترین فیلم عمرم، سینما پارادیزو برایم تداعی شد. خوشا به حال من که در زمانی به دنیا آمدم که برای بسیاری از تجاربم میتوانم یک معادل سینمایی پیدا کنم، نمیدانم اجدادم بدون سینما چگونه میتوانستند این قدر از تجاربشان لذت ببرند و بدانند که این تجربه مشترک انسانها است، و چه خوب است که انسان باشی و با سینما زندگی کرده باشی و در ویرانه های خانه قدیمی لذت ببری و در ذهن خود زمزمه کنی :" سینما پارادیزوی ما در آتش سوخت." ( اشاره به تیتر فراموش نشدنی مجله فیلم پس از آتش سوزی سینما آزادی)

    هفته آینده خانه پدری قرار است تخریب شود و مراسم تخریب آن تدریجی و بدون انفجار خواهد بود. پس نمیتوانیم مانند مردمی که در صحنه تخریب سینما پارادیزو روبروی آن در میدان شهر جمع شدند، جمع شویم و با صدای انفجار آن مانند آنها بلرزیم و تکان بخوریم و با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین آن اشکی از سر حسرت و افسوس بریزیم. ترجیح میدهم به جای اینکه شاهد این صحنه باشم، یک بار دیگر سینما پارادیزو را ببینم، و در صحنه تخریب سینما قطره اشکی بریزم. تخریب خانه دروس برای من نه تنها حزن انگیز نیست، بلکه شادی آفرین است. تولدی دوباره است. دیگر دوران خانه های بزرگ ویلایی گذشته و گرنه شاید با فروش واحدهای خانه دروس در سالهای بعد، خانه بزرگی میخریدم که برای نوه من، حکم همین خانه را میداشت و 50 سال بعد او هم در مورد این خانه مینوشت. به قول سعدی " هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت". ولی زمانه خیلی با زمان سعدی که هیچ با زمان پدر من تفاوت پیدا کرده. خبری از زمین بزرگ در تهران نیست. شاید نوه ای در کار نباشد، شاید اگر هم نوه ای باشد، ساکن این شهر یا کشور نباشد، و شاید های دیگر.

    شاید بعضی بگویند که خیلی بی احساسی که برای تخریب خانه ای که همه زندگیت در آن گذشته، شادی میکنی. از نظر من چنین نیست. خاطرات من در این خانه، اجزایی بسیار عزیزتر و دست نیافتنی تر از خود خانه را شامل میشوند. پدری قوی بنیه و سرزنده که 30 سال است از دست داده ام. مادری توانا که با سرعت همه کارهای خانه را انجام میداد، و همه ما را تر و خشک میکرد، و الان جسم نحیفش بدون کمک "واکر" نمیتواند حرکت کند. عموها و خاله هایی که آمدنشان به خانه نوید بخش خوشحالی و بازی کردن با بچه هایشان بود، و الان همگی چند سال است از دنیا رفته اند. برادران و عموزاده ها و خاله زاده هایی که تا چشم بزرگترها را دور میدیدند، هر کدوم به اقتضای سن و موقعیت شیطنتهایی میکردند، و الان به آدمهای مو سفید یا جو گندمی تبدیل شده انند و در اقصی نقاط دنیا پخش شده اند. پدر و مادر عزیز فریبا که اوقات بسیار خوبی را در این خانه با آنها گذراندم، و خیلی زود از کنار ما رفتند. بچگی، نوجوانی، جوانی خودم و برادرها. بچگی و شیطنتهای آیدا و آریای عزیزم و بازیهایی که با دوستاشون تو حیاط میکردند. خلاصه بگویم عزیز بودن خانه پدری به خودش نیست، به گذشته ای است که تو اون گذشته و مفهوم اصلی این گذشته با آدمها و نزدیکان و خودمون همراه است. اگر با حفظ خانه میشد همه اونها رو نگه داشت، فکر میکنم هر چی توان داشتیم، صرف حفظ خونه میکردیم. پس بهتره برای خراب شدن خونه پدری ( اون هم با تصمیم قبلی) هیچ غصه ای نخورم. نه اون گذشته برمیگرده، نه کودکی و جوونیمون برمیگرده و نه عزیرانمون که از دست دادیم، زنده میشن. باید دم را غنیمت شمرد و فکر آینده و خانه بعدی بود. چند سال دیگه اگه عمری باقی باشه، یاد همین روزا و تواناییهای زیاد این روزای خودم و فریبا میافتم. پس باید حالشو برد و یک بار دیگه سینما پارادیزو را دید.