رفتگان – پیتر گریوز (2010- 1926) :
دوری از شبکه های تلویزیونی و یا مطبوعات معتبر جهانی باعث میشود برخی اخبار، دیر به دست ما برسد. در آخرین شماره مجله فیلم (بهمن 1390)، در قسمت درگذشتگان، خبر مرگ پیتر گریوز را خواندم. حتما سینما دوستان امروز، او را نمیشناسند، و به همین دلیل خبر مرگ او با تاخیر و بسیار کم رنگ به دست ما رسید. ولی نام او برای ما، جوانان و نوجوانان دهه 50 شمسی خیلی آشنا است. اگر از هم نسلان من کسی او را به یاد نیاورد، این جملات را به او یادآوری میکنم که مدتی در پنجشنبه شب ها و بعدها در جمعه شب ها پس از ساعت 10 شب می شنیدیم.
"ماموریتی برای پیتر گریوز، باربارا بین، گرگ موریس، پیتر لوپوس، مارتین لاندو". و بعد شاهد تیتراژ و آهنگ زیبایی بودیم که جزء خاطرات جمعی نسل ما است. پس از تیتراژ، همیشه صحنه اول با بازی پیتر گریوز، رهبر گروه بود که در یک نقطه دور افتاده، با یک نوار کاست، شرح ماموریت جدید گروه را میشنید، و در پایان نوار گفته میشد که این نوار فقط یک بار پخش میشود و پس از آن ظرف یک دقیقه نابود میشود. پس از نابودی نوار، در صحنه بعد پیتر گریوز را می دیدیم که از روی یک مجموعه عکس، همکاران خود در این ماموریت را انتخاب میکند، و معمولا نفراتی که در بالا اسامی شان ذکر شد، پای ثابت بودند، ولی بعضا شاهد حضور همکاران دیگری هم بودیم. بلی، سریال بالاتر از خطر را میگویم (با نام اصلی ماموریت غیر ممکن). یکی از محبوب ترین و خوش ساخت ترین سریال های تلویزیونی آن زمان. اصلا کاری نداشتیم که این گروه برای کدام سازمان کار میکند، اهدافش چیست و چندان پای بند این عوالم نبودیم. هر قسمت سریال، هیجان انگیز و جذاب بود. دیگر به بقیه اش کار نداشتیم. بعدها یک جذابیت فرعی دیگر هم به سریال اضافه شد. برخی قسمتهای آن توسط یک کارگردان ایرانی مقیم آمریکا به نام رضا بدیعی کارگردانی میشد، و در یک قسمت آن نیز "ویگن" در نقش یک خواننده در یک کشور آمریکای لاتین حضور داشت.
پس از انقلاب، که همه چیز را از زاویه جدیدی نگاه میکردیم. فهمیدیم که این گروه، برای سازمان "سیا" کار میکرده و در خیلی قسمتها که ما از پیروزی گروه خوشحال میشدیم، عملا یک حرکت مردمی یا یک نیروی اصلاح طلب سرکوب میشد. شاید هم اینطور بوده، ولی هیچ چیز نمیتواند لحظات خوبی را که در آن دوره با این سریال داشتیم، ضایع کند. بعدها که فیلم سینمایی ساخته شده از روی این سریال را دیدم (با شرکت تام کروز)، گرچه فیلم خوش ساختی بود، ولی برای ما که از سریال زمینه ذهنی داشتیم، نمیتوانست جایگزین خوبی باشد. این مطلب کاملا طبیعی است، زیرا ما دیگر آن نوجوانان بی تجربه و ساده دل قبلی نبودیم. فکر میکنم علاقه فعلی هم نسلان ما به این سریال، حد اقل از دو نوع دلتنگی خبر میدهد. اول، دلتنگی برای یک نوجوان ساده دل و امیدوار به آینده که اوج خوشحالی اش میتوانست یک تعطیلی غیر مترقبه به خاطر برف باشد، و دوم، دلتنگی برای یک روزگار سپری شده و در مقیاس امروز کم مسئله، و دلتنگی برای فضایی که سریال را در آن تماشا میکردیم. در کنار خانواده هایی که بر خلاف امروز که خانواده ها به سمت واگرایی می روند، همگرا بودند. پدر و مادری که کنارمان بودند، و الان یا در زیر خاکند، و یا دچار عوارض پیری. خواهر و برادرانی که با آنها سریال را تماشا میکردیم و اکنون یا در کشوری دیگر هستند و یا حداقل جدا از ما. بگذریم که برخی مواقع به خاطر پخش آن در جمعه شبها، آن را با عموها و فرزندانشان میدیدم که تکلیفشان مانند همان تکلیف امروز اعضای درجه اول خانواده است.
چیزهایی که نوشتم به بهانه درگذشت پیتر گریوز بود. او قبل و بعد از بالاتر از خطر در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی متعددی بازی کرد. وقتی "بازداشتگاه شماره 17" (1954) اثر بیلی وایلدر را میدیدم، پیتر گریوز را که نقش کوتاهی در آن فیلم داشت شناختم. دوره اوج او دهه 70 میلادی بود که به خاطر موفقیت بالاتر از خطر، در چند فیلم رده "ب" نقش اصلی داشت. پس از آن نیز در فیلمها و سریالهای متعددی بازی کرده بود، ولی شاه بیت زندگی او، نقش سر گروه در بالاتر از خطر بود.