بالاخره تمام شد! منظورم این است که در آخرین روز تیر ماه 1390، آخرین آثار حیات انسانی از خانه باستانی پدری رخت بربست، و در مرداد ماه عملیات تخریب آن آغاز میشود. خانه ای که از حدود 1327 در مالکیت خانواده بود، و پس از چند بار نوسازی و احداث قسمتهای جدید در سالهای 1342، 1357 و بازسازی واحد ما در سالهای 1372 و 1378، بالاخره با خروج خانواده برادر و مادرم کاملا خالی شد، و قرار به تخریب و تبدیل آن به 20 واحد مسکونی همراه با شریک است. خانه ای که کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی من در آن گذشته و جزئی لاینفک  از زندگی و خاطرات و گذشته من است. از سال 1342 تا 1384 به جز مقطع حضورم در شیراز به خاطر تحصیل دانشگاهی همیشه در آن زندگی میکردم، و بعد از اون هم هر هفته برای دیدن مادرم اون جا میرفتم. خانه ای که همیشه میزبان دوستان من و دوستان بچه هایم بوده است. حداقل دونسل در زمین چمن آن فوتبال بازی کردند. جوان پر نفس دیروز در سالهای آخر در بازی فوتبال با دوستان پسرش سعی میکرد با استفاده از تجربه، کمتر بدود تا در مقابل این نوجوانان کم نیاورد.

    وقتی امروز در خانه قدم زدم، صحنه راه رفتن سالواتوره در ویرانه های سینما در بهترین فیلم عمرم، سینما پارادیزو برایم تداعی شد. خوشا به حال من که در زمانی به دنیا آمدم که برای بسیاری از تجاربم میتوانم یک معادل سینمایی پیدا کنم، نمیدانم اجدادم بدون سینما چگونه میتوانستند این قدر از تجاربشان لذت ببرند و بدانند که این تجربه مشترک انسانها است، و چه خوب است که انسان باشی و با سینما زندگی کرده باشی و در ویرانه های خانه قدیمی لذت ببری و در ذهن خود زمزمه کنی :" سینما پارادیزوی ما در آتش سوخت." ( اشاره به تیتر فراموش نشدنی مجله فیلم پس از آتش سوزی سینما آزادی)

    هفته آینده خانه پدری قرار است تخریب شود و مراسم تخریب آن تدریجی و بدون انفجار خواهد بود. پس نمیتوانیم مانند مردمی که در صحنه تخریب سینما پارادیزو روبروی آن در میدان شهر جمع شدند، جمع شویم و با صدای انفجار آن مانند آنها بلرزیم و تکان بخوریم و با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین آن اشکی از سر حسرت و افسوس بریزیم. ترجیح میدهم به جای اینکه شاهد این صحنه باشم، یک بار دیگر سینما پارادیزو را ببینم، و در صحنه تخریب سینما قطره اشکی بریزم. تخریب خانه دروس برای من نه تنها حزن انگیز نیست، بلکه شادی آفرین است. تولدی دوباره است. دیگر دوران خانه های بزرگ ویلایی گذشته و گرنه شاید با فروش واحدهای خانه دروس در سالهای بعد، خانه بزرگی میخریدم که برای نوه من، حکم همین خانه را میداشت و 50 سال بعد او هم در مورد این خانه مینوشت. به قول سعدی " هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت". ولی زمانه خیلی با زمان سعدی که هیچ با زمان پدر من تفاوت پیدا کرده. خبری از زمین بزرگ در تهران نیست. شاید نوه ای در کار نباشد، شاید اگر هم نوه ای باشد، ساکن این شهر یا کشور نباشد، و شاید های دیگر.

    شاید بعضی بگویند که خیلی بی احساسی که برای تخریب خانه ای که همه زندگیت در آن گذشته، شادی میکنی. از نظر من چنین نیست. خاطرات من در این خانه، اجزایی بسیار عزیزتر و دست نیافتنی تر از خود خانه را شامل میشوند. پدری قوی بنیه و سرزنده که 30 سال است از دست داده ام. مادری توانا که با سرعت همه کارهای خانه را انجام میداد، و همه ما را تر و خشک میکرد، و الان جسم نحیفش بدون کمک "واکر" نمیتواند حرکت کند. عموها و خاله هایی که آمدنشان به خانه نوید بخش خوشحالی و بازی کردن با بچه هایشان بود، و الان همگی چند سال است از دنیا رفته اند. برادران و عموزاده ها و خاله زاده هایی که تا چشم بزرگترها را دور میدیدند، هر کدوم به اقتضای سن و موقعیت شیطنتهایی میکردند، و الان به آدمهای مو سفید یا جو گندمی تبدیل شده انند و در اقصی نقاط دنیا پخش شده اند. پدر و مادر عزیز فریبا که اوقات بسیار خوبی را در این خانه با آنها گذراندم، و خیلی زود از کنار ما رفتند. بچگی، نوجوانی، جوانی خودم و برادرها. بچگی و شیطنتهای آیدا و آریای عزیزم و بازیهایی که با دوستاشون تو حیاط میکردند. خلاصه بگویم عزیز بودن خانه پدری به خودش نیست، به گذشته ای است که تو اون گذشته و مفهوم اصلی این گذشته با آدمها و نزدیکان و خودمون همراه است. اگر با حفظ خانه میشد همه اونها رو نگه داشت، فکر میکنم هر چی توان داشتیم، صرف حفظ خونه میکردیم. پس بهتره برای خراب شدن خونه پدری ( اون هم با تصمیم قبلی) هیچ غصه ای نخورم. نه اون گذشته برمیگرده، نه کودکی و جوونیمون برمیگرده و نه عزیرانمون که از دست دادیم، زنده میشن. باید دم را غنیمت شمرد و فکر آینده و خانه بعدی بود. چند سال دیگه اگه عمری باقی باشه، یاد همین روزا و تواناییهای زیاد این روزای خودم و فریبا میافتم. پس باید حالشو برد و یک بار دیگه سینما پارادیزو را دید.