The Sound OF Music(آوای موسیقی)  (1965) – کارگردان : رابرت وایز

    چند روز پیش به بهانه همراهی با دو نوجوان، پس از چند سال و احتمالا برای حدود بیستمین بار، آوای موسیقی و به روایت قدیم نسخه نمایش داده شده در سینماهای ایران (اشکها و لبخندها) را دیدم. شاید در مورد این فیلم، چیزی ناگفته باقی نمانده باشد، و من هم نتوانم چیز جدیدی بگویم، ولی چند خطی به رسم یادگار و یادآوری بعضی خاطرات در مورد آن مینویسم.

   شاید "آوای موسیقی" پر بیننده ترین فیلم تاریخ سینما باشد، فیلمی که در سال 1965 مورد توجه همه سنین واقع شد. کودکان و جوانان با بچه های خانواده فون تراپ همذات پنداری میکردند، زنان جوان با ماریا، پدر و مادرها هم با کاپیتان و ماریا، سالخوردگان نیز به یاد خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می افتادند، آهنگها و تصنیفهای زیبا و رقصهای آن نیز همه را به وجد می آورد. از آن پس نیز همین روند ادامه دارد، با این تفاوت که برای میانسالان و سالخوردگان، خود این فیلم نیز جزئی از خاطره شان شده است. چنین است که در یک کلیپ که حدود 5 سال اخیر از یک ایستگاه قطار (یادم نیست کدام شهر اروپایی) اکثرمان دیده ایم، میبینیم که تصنیف "دو-ر- می"  از بلندگوی ایستگاه پخش میشود، چند نفر رقص را شروع میکنند، تدریجا عده زیادی به گروه رقصندگان می پیوندند، و یک حرکت جمعی و با افرادی از کلیه سنین شروع میشود. چند تصنیف در تاریخ سینما میتوانند چنین جاذبه ای داشته باشند؟ کدام فیلم را میتوان  از این نظر با "آوای موسیقی" مقایسه کرد؟

    برای خود من، این فیلم یادآور پاییز 1345 و آغاز 9 سالگی ام است. سینما دیاموند که در آن زمان، بهترین سینمای تهران بود با این فیلم افتتاح شد. آوازه فیلم را قبلا شنیده بودم، و در مجله ستاره سینما در مورد آن چیزهایی خوانده بودم، و مشتاق دیدن بهترین سینمای تهران بودم. ظهر یک روز یکشنبه یا دوشنبه پاییزی که از مدرسه به خانه آمدم، مادرم گفت که بابا تلفن زده و گفته که برای سئانس 5/5 عصر بلیط رزرو کرده، از خوشحالی واکنشی مانند واکنش لیزل در زمانی که اولین بوسه را از دوست پسرش دریافت کرد، داشتم. بعد از ظهر را در مدرسه با خوشحالی گذراندم. و بعد به اتفاق پدر و مادر، به سینما رفتیم. دیدن سینما دیاموند نیز بر جذابیت ماجرا افزود. سینمایی بدون بالکن با پرده ای عریض و صندلی هایی نو. برای اولین بار بود که در سینما، پیش فضای بین سالن انتظار و سالن سینما را میدیدم. جالب آنکه ازدحام جمعیت در این پیش فضا زیاد بود، ولی همگان با متانت و بدون هل دادن وارد سالن سینما شدند. به رسم آن زمان در آغاز شاهد آگهی و پخش اخبار و سپس سرود شاهنشاهی بودیم. از پخش سرود شاهنشاهی بدم می آمد. زیرا باید از جایمان بلند میشدیم و می ایستادیم. برای آدمهای قد کوتاه که برای دیدن پرده اکثرا مجبور بودیم بین سرهای جلویمان، روزنی برای دیدن پرده پیدا کنیم، بلند شدن به منزله لزوم تلاش مجدد برای پیدا کردن این روزن بود. پس از اخبار، آنونس فیلم دکتر ژیواگو به عنوان فیلم بعدی سینما پخش شد،(نوشتن این جزئیات به منظور آشنایی جوان ترها با شرایط نمایش فیلم آن زمان است) و پس از آن، فیلم با همان صحنه آواز جولی اندروز در بالای تپه شروع شد، که البته استثنائا به زبان انگلیسی بود. دوبله فیلم در زمان خود کاری ویژه و بسیار پر زحمت بود، و اکثر تصنیفها به فارسی ترجمه شده بود. هنوز که این فیلم را میبینم، یاد زاویه ای که دفعه اول، فیلم را دیدم می افتم. یاد آن خشمی که موقع سوت زدن پسر اتریشی دوست لیزل در اواخر فیلم به من دست داد. یاد اینکه چقدر به نظرم لیزل با موی خیس، زیبا بود. یاد اینکه آرزو میکردم کاش پدرم به جذابیت کریستوفر پلامر بود. کاش دختری به زیبایی بریگیتا در مدرسه ما بود. یاد آن صحنه خواب رفتن گرتل (کوچکترین فرزند) روی پله ها و یاد خیلی چیزهای دیگر می افتم. یاد اینکه نسل ما در آن زمان که هنوز مد نشده بود بچه ها موسیقی یاد بگیرند، با نت های موسیقی در این فیلم آشنا شدیم. دیگر لازم نبود مانند بزرگترهایمان منتظر خواندن فیزیک ششم ریاضی باشیم تا بدانیم نت ها کدامند. ما نتهای موسیقی را با این فیلم شناختیم، و همیشه وقتی اسباب بازیهای موسیقی برادرزاده ها و بعدا بچه های خودم را میدیدم، اولین چیزی که مینواختم این بود: "سل دو لا فا می دو ر/ سل دو لا سی دو ر دو". در جشنهای دبستان ما همیشه یکی از تصنیفهایی که بچه ها با هم میخواندند همین "دو - ر - می" بود.    

    یادم است که دو ماه بعد از دیدن فیلم در ماهنامه ستاره سینما که مجله ای سنگین و با رویکرد حمایت از سینمای روشنفکرانه بود و فقط 7 شماره از آن منتشر شد، در ستون معرفی فیلم، در کمال شگفتی دیدم نویسنده این صفحه به فیلم "آوای موسیقی"، ستاره سیاه به مفهوم بی ارزش داده و نوشته بود: "فیلم هالیوودی شسته و رفته و پر سوز و گداز،....." آن زمان فکر کردم من عجب از مرحله پرتم که از این فیلم خوشم آمده است. البته اکثر فیلمها دایره سیاه گرفته بودند، ولی "آگراندیسمان" یکی از شاهکارهای آنتونیونی چهار ستاره گرفته بود. شاید منتقدین در این امتیاز دادنها به برخی پارامترها توجه نمیکنند، و یا حداقل در زمان نمایش فیلم به آن نمیتوانند توجه کنند. ولی آیا حق "آوای موسیقی" یک دایره سیاه است؟ گذشتن 57 سال از زمان ساختن فیلم و داوری زمان، رای به "آوای موسیقی" داد. نمیگویم فیلم آنتونیونی بی ارزش است. من شخصا برخی فیلمهای آنتونیونی را خیلی دوست دارم، ولی "اگراندیسمان"، فیلم خواص بود، ولی هرگز نتوانست ماندگاری و محبوبیت "آوای موسیقی" را تجربه کند. به چهار ستاره گرفتن آگراندیسمان اعتراضی ندارم، ولی "آوای موسیقی" نیز سزاوار توجه بیشتر منتقدین بود. به هر صورت ترکیب فیلمنامه خوب، فیلمبرداری، موزیک متن، تصاویر زیبا، بازیهای خوب، طراحی لباس متناسب، کارگردانی خوب و تصنیفهای ماندگار میتواند به یک فیلم خاص تبدیل شود، و طبعا بیشترین سهم ماندگاری این فیلم را باید به تصنیفها و موسیقی متن آن داد، که هنوز آن را زیر لب زمزمه میکنیم، و به انحای مختلف آنها را در فیلمهای دیگر میشنویم. مثلا در فیلم "رقصنده در تاریکی" اثر لارس فون تریه، شاهد خواندن My Favorite Things توسط بیورک در یک صحنه به یاد ماندنی هستیم.

   پس از تنها باری که فیلم را دیده بودم، با شنیدن تصنیفهای به زبان فارسی آن که از صفحه های 45 دور آن زمان میشنیدم، برخی صحنه های فیلم را به یاد می آوردم. در سال 1354 سینما تخت جمشید که همیشه فیلمهای قبلا اکران شده را نشان میداد، این فیلم را پخش کرد و من توانستم مجددا آن را ببینم. به عنوان یک تین ایجر کماکان از فیلم خوشم آمد. به مرور و در سالهای بعد و با توجه به امکانات سینمای خانگی بارها فیلم را دیدم. کودکانی که در زمان جوانی من با من این فیلم را دیدند و از آن لذت بردند، اکنون فرزندانی  همسن آن زمان خود دارند، و این فرزندان هم از فیلم لذت میبرند، و همین سیر تسلسلی ادامه خواهد داشت. نمیدانم "آوای موسیقی" چه جادویی دارد که کهنه نمیشود. هفته گذشته در دو روز پشت سر هم ،  "آوای موسیقی" و داستان وست ساید را دیدم. "آوای موسیقی" هنوز با طراوت بود، ولی داستان وست ساید تا حدودی کهنه مینمود.

    خانواده فون تراپ واقعی و سرنوشت آنها مورد توجه مردم جهانند. علاقمندان فیلم در سالهای بعد پیگیر سرنوشت هنرپیشه های این فیلم بودند. گرد همایی های متعددی با حضور این هنرپیشه ها بخصوص در سالزبورگ برگزار شد. یک بار فیلمی از حضور جولی اندروز پس از بیست سال در شهر سالزبورگ محل فیلمبرداری این فیلم دیدم. هیچ فیلمی را سراغ ندارم که این چنین علاقمندی تماشاگران را به سرنوشت هنرپیشه ها و ارتباطات بعدی آنها را جلب کرده باشد.

    هوشنگ گلمکانی کتابی خواندنی به نام "نقشی از رویا" دارد، که به طور کامل به این فیلم، جریان ساخته شدنش، متن تصنیفهایش، سرنوشت هنرپیشه ها و نمایشنامه و اجراهای تئاتری آن اشاره  دارد. خواندن این کتاب را به همه دوستداران فیلم، توصیه میکنم.