فیلم – اینجا بدون من – کارگردان و فیلمنامه نویس (بهرام توکلی)-1389
مرز بین رویا و واقعیت
این اولین فیلمی است که از بهرام توکلی میبینم. کارهای قبلی او " پابرهنه در بهشت" و " پرسه در مه" هستند، که هیچ کدام را ندیده ام. ولی بر اساس چیزهایی که در مجلات خوانده ام، پرسه در مه کاری قوی تر است که در اکران مورد استقبال واقع نشد، و فقط یرخی منتقدان نقد مثبت بر آن نوشته بودند. گرچه میتوان حدس زد مانند این یکی، خوش ساخت نبوده است. زیرا یک فیلم خوش ساخت ولو روشنفکری، اگر بتواند در تهران 100 هزار تماشاچی داشته باشد، با در نظر گرفتن قیمت بلیط، حدود 350 میلیون تومان فروش خواهد داشت، و قطعا روشنفکران و دانشجویان با تبلیغ شفاهی خود، دیدن فیلم را توصیه میکنند. همانند اتفاقی که برای اینجا بدون من افتاد، و رقم فروش آن تدریجا سیر صعودی داشته است.
فیلم، اقتباسی از باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز است. من نمایشنامه ویلیامز را نخوانده ام و تاتر و یا فیلم آن را نیز ندیده ام. در نتیجه نمیتوانم فیلم را با نمایشنامه مقایسه کنم، ولی یک چیز را با قطعیت میتوان گفت. فضای فیلم به عنوان یک فیلم ایرانی که تصویری از یک خانواده در ایران معاصر را بدهد. کاملا باورپذیر است و این نشان میدهد که توکلی توانسته اثر ویلیامز را به خوبی با شرایط ایران تطبیق دهد.
به نظر من عمده ترین بحث فیلم مرز بین رویا و واقعیت است. راوی داستان که نقش او را صابر ابر بازی میکند جوانی است که به ناچار در انبار یک کارخانه بزرگ کار میکند، و کوچکترین علاقه ای به کار خود ندارد. علاقه اصلی این جوان فیلم وسینما است (توکلی به خوبی توانسته با اشاره به علاقه جوان به آرشیو 200 شماره ای مجله فیلمش، او را برای سینما دوستان ایرانی باورپذیرتر کند و حتی با در نظر گرفتن اینکه مجله فیلم سالی 16 شماره منتشر میکند، مشخص میشود او حدود 12 سال این مجله را میخواند.) . با علاقه او به سینما و داستان نویسی، تک گویی های او که داستان را روایت میکند، و گهگاه در مورد رابطه واقعیت و خیال صحبت میکند، توجیه میشود. و به همین دلیل وجود چندین پایان برای این فیلم کاملا طبیعی مینماید. شاید پایان واقعی فیلم، سفر او با اتوبوس به استانبول و جای گذاشتن مشکلات خانوادگی در تهران است، او در آغاز فیلم در این سفر، سیر وقایع را به صورت فلاش بک بیان میکند تا نهایتا به زمان حال و سوار اتوبوس شدنش میرسد، و میبینیم که موبایلی که در آغاز خاموش شده بود، زنگ میخورد و از این جا بقیه داستان ادامه پیدا میکند. شاید بقیه داستان، پایان های مختلف بر وقایع زندگی شان باشد که صابر ابر در ذهنش مجسم میکند. اولین پایان که شاید باورپذیرترین آنها باشد، زمانی است که مادر کارش را از دست میدهد، خواهر در اوج ناامیدی و درماندگی است، و مادر به گفته قبلی پسر در مورد باز کردن شیر گاز و بستن درز پنجره ها و خودکشی جمعی اشاره میکند، و به نظرش میرسد راه حل مشکلاتشان این است. اینجا با یک فاصله گذاری سینمایی( که جزئیاتش چون فیلم را یک بار دیده ام، یادم نمی آید) به صحنه ای میرسیم که دخنر، مادرش را بیدار میکند و میگوید رضا به او زنگ زده و با نامزدش به خاطر او به هم زده است. ادامه این ماجرا به یک پایان خوش می رسد، و بعد تصویری از صابر ابر در سالن سینما و یک تک گویی درخشان از او بابت ارتباط رویا و خیال در تاریکی های نورانی سینما را شاهد هستیم و با یک فید به صحنه نهایی میرسیم که در چند سال بعد خواهر را که میتواند راه برود (گرچه با زحمت) و بچه او و رضا را همراه با مادر در حال کباب درست کردن میبینیم ( تصویر یک خانواده خوشبخت). و صابر ابر را در یک صندلی تنها در حال تماشای این صحنه میبینیم، و دوربین روی صورت او زوم میکند و میبینیم صورت او از حالت متبسم به غمگین تغییر میکند. شاید در این لحظه او از جهان رویا به جهان واقعی باز گشته است. شاید صابر ابر در اتوبوس 3 پایان برای داستان خانواده اش نوشت، که اولی واقعی تر و تلخ تر و پایان بعدی یک پایان خوش و پایان سوم، پایانی به سبک فیلمهای فارسی دهه 40 بود.
فیلم، بسیار خوب است و توکلی تماشاگرش را جدی میگیرد و ذهن او را در تبیین فیلم به مشارکت میگیرد. باعث خوشحالی است که در سال 1389، به غیر از جدایی نادر از سیمین، فیلمی ساخته میشود که میتوانست در صورتی که در بسیاری سالهای دیگر ساخته میشد، عنوان بهترین فیلم سال را به خود بگیرد. مایه خوشوقتی است که پس از دو نسل خسته و زخم خورده قبلی کارگردانان، نسل جدیدی وجود دارد که کار سینما را از دهه 80 شروع کرده اند، و هنوز توان و انرژی خوبی برای ساختن فیلم در سینمای ایران دارند. از نسل دهه 40 ، برخی نظیر بیضایی، کیارستمی، تقوایی و نادری از مناسبات سینمای ایران خارج شده اند، برخی مانند کیمیایی فیلمهایی میسازند که بهتر بود نمیساختند، و برخی مانند مهرجویی تلاش مذبوحانه ای برای ماندن دارند. از نسل سینماگران دهه 60 نیز امثال مخملباف و جلیلی از مناسبات سینمای ایران خارج شده اند. کیانوش عیاری و حاتمی کیا نیز خسته مینمایند. برای زنده ماندن این سینما باید به امثال فرهادی و توکلی چشم داشت.
بازیهای فیلم همگی خوبند. صابر ابر بهترین بازی فیلم را ارائه داده است. او پس از "درباره الی" بسیار بیش از قبل مطرح شده است. او همزمان در تاتر، سینما و تلویزیون فعالیت دارد، و جالب آنکه تاکیدی بر اجرای نقش اول و یا نقش کوچک ندارد. حالت چشمهای او و نگاه او به نظر من یکی از ابزار موفقیت او در بازیگری است. فاطمه معتمد آریا نیز مانند همیشه بازی خوبی ارائه داده و در نقش یک مادر دلسوز ولی سلطه جو به خوبی جا افتاده است. صحنه های مربوط به دیالوگهای او و صابر ابر از نقاط درخشان فیلم هستند. نگار جواهریان نیز بازی خوبی در یک نقش دشوار ارائه کرده است. پس از "طلا و مس"، این دومین بازی او در نقش یک معلول است، و امیدوارم سینمای ما او را به طور کلیشه ای در قالب این نقشها جا نیندازد. زمانی که "خوابگاه دختران" را میدیدم، هرگز فکر نمیکردم شاهد بازی یکی از بازیگران آینده دار سینمای ایران هستم. چهارمین بازیگر فیلم، پارسا پیروزفر نقش کوتاه تری دارد ولی بازی قابل قبولی دارد. خوشحالم که پیروزفر علیرغم سابقه تلویزیونی و چهره زیبایش توانست خود را از مناسبات مبتذل سینمای ایران دور نگاه دارد، و توانسته خودش را با کارگردانی و بازی تاتر و بازی در فیلمهای بهتر از همترازان تلویزیونیش متمایز نگاه دارد.