کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل 5
کتاب دوم – فیروزی و تحکیم قدرت:
فصل 5 – در راه قدرت: 31-1925:
حال باید به زمانی که هیتلر با قول شرف از زندان آزاد شد برگردیم. دکتر هلد نخست وزیر باواریا به وزیر دادگستری باواریا در مورد هیتلر و حزب نازی گفت جانور وحشی مهار شده است. میتوانیم زنجیرهای او را شل کنیم. او یکی از اولین سیاستمداران آلمانی بود که چنین قضاوت خطایی کرد، ولی متاسفانه بعدها این خطا را سیاستمداران متعددی مرتکب شدند. در فوریه 1925 هیتلر بدون بسیاری از همراهان قدیمش توانست برای سخنرانی در آبجو فروشی 4000 نفر را جمع کند. وی بنا داشت حزب نازی را دوباره احیا کند و کلیه قدرت آن را در دست گیرد. او در سخنرانی خود کماکان نظام جمهوری، مارکسیست ها و یهودیان را تهدید میکرد. دولت باواریا به علت تهدید او در مورد اعمال زور علیه حکومت، وی را به 2 سال محرومیت از سخنرانی در مجامع محکوم کرد. این بار هیتلر تصمیم گرفت از هنر سازمان دهی خود استفاده کند و سازمان تشکیلات حزب نازی را مجددا بنیاد کند. وی سازمان حزبی، سازمان جوانان، گروه دوشیزگان و گروه بانوان و فرهنگیان را تشکیل داد. اس.آ. به دسته مسلحی با بیش از 100 هزار عضو بدل شد، و وظیفه آن حفظ و حراست اجتماعات نازیها و برهم زدن اجتماعات احزاب دیگر و تهدید مخالفان هیتلر بود. قهوه ای جامگان اس.آ. اکثرا اراذل جنجالگر تبهکار بودند. هیتلر برای اینکه گروه امین تری داشته باشد، اس.اس. را آفرید و به اعضای آن جامه متحدالشکل مشکی پوشانید (رنگ لباس فاشیستهای ایتالیا). آنها نسبت به او سوگند ویژه ای خوردند. در سال 1929 هیتلر برای اس.اس.ها مسئول مناسبی به نام هاینریش هیملر پیدا کرد. وی رفتاری نرم و آرام داشت و میشد او را با یک مدیر مدرسه اشتباه گرفت. هیملر سازمان اس. اس. را با 200 عضو تحویل گرفت، و بعدها آن را به یکی از مخوفترین سازمانها در سراسر اروپا تبدیل کرد.
اعضای حزب در 1925 معادل 27هزار نفرو تا سال 1929 به ترتیب معادل 178،108،72،49 هزار نفر عضو حزب بودند، که نشانگر رشد پیوسته حزب بود. هیتلر در مورد مسائل مرتبط با اخلاق فردی نازیها سختگیر نبود. هیچ حزبی در آلمان به اندازه حزب نازی، اراذل و اوباش جذب نکرده بود. پس از آزادی از زندان دید که رهبران محترم تر حزب خواستار اخراج اوباش هستند، ولی او مخالفت کرد و گفت من این را وظیفه رهبر سیاسی نمیدانم که بکوشد مصالح و مواد انسانی کنار دست خود را اصلاح کند. ولی کثرت اتهامات و دعواهای داخلی اعضا و سردمداران حزب، او را واداشت تا جهت حل مشکلات در داخل حزب، دادگاههای حزبی تشکیل دهد. در عمل وظیفه این دادگاه، داوری نبود بلکه مراقبت از این بود که دعوا مخل انضباط حزب و قدرت و نفوذ هیتلر نشود.
زمانی که هیتلر در زندان بود، مرد جوانی به اسم گرگور اشتراسر در نهضت نازی قد برافراشت.وی 3 سال از هیتلر جوان تر بود، و از 1920 عضو حزب شده بود. او تا حدی خوشگذران ولی پرتلاش بود، در سخنوری و نیز سازماندهی با استعداد بود. از لحاظ روحی و فکری مستقل بود و حاضر نبود تحت تاثیر هیتلر قرار گیرد. و عملا این موضوع و نیز تاکید زیاد او بر وجه سوسیالیسم ناسیونال سوسیالیسم مانع پیشرفت نهایی او در حزب شد. اشتراسر در انتخابات 1924 نماینده پارلمان شد، وی به عنوان مثال در سخنرانی فوریه 1925 هیتلر شرکت نکرد، ولی هیتلر که برای فراگیر کردن حزب نازی نیازمند قدرت گرفتن آن در شمال آلمان، پروس و برلین بود، اشتراسر را که در انتخابات در قسمت شمالی رای آورده بود نیاز داشت، و از او خواست حزب نازی را در شمال آلمان تشکیل دهد. او این فرصت را مغتنم شمرد، در برلین روزنامه ای منتشر کرد، شالوده های سازمان سیاسی را در شمال تشکیل داد. و چون نماینده پارلمان بود، این برتری را نسبت به هیتلر داشت که از مصونیت پارلمانی برخوردار بوده و بتواند به راحتی در مجامع عمومی سخن گوید. اشتراسر به عنوان منشی خود و سردبیر خبرنامه حزب نازی شمال، پاول یوزف گوبلس را استخدام کرد که بعدها از سران حزب شد.
گوبلس در 1897 به دنیا آمد. از 1922 عضو حزب شد. پدر او سرکارگر کارخانه نساجی و پدر و مادرش کاتولیکهای پرهیزکاری بودند. او قامتی کوتاه، پایی لنگ و شخصی پر عقده و عصبی مزاج بود. در 1925 اشتراسر سخنرانی او را شنید و او را کشف کرد. اشتراسر گوبلس را جانشین منشی قبلی خود هاینریش هیملر کرد. گوبلس در 1921 دکترای خود را در رشته هنر گرفته بود. گوبلس جذب رادیکالیسم اشتراسر شد، هر دوی آنها میخواستند حزب را بر مبنای طبقه کارگر بنا کنند. خاطرات گوبلس در آن زمان نشانه تمایل او به کمونیسم است، او در 1926 نامه ای به یک رهبر کمونیست نوشت و به او گفت که نازیسم و کمونیسم تقریبا یک چیز است. اشتراسر و گوبلس در جلسات حزب در شمال، سعی کردند برنامه حزب را رادیکال تر کنند، هیتلر سعی میکرد با نمایندگان خود در جلسات در این روند اخلال کند. در اجتماع هانوور برنامه حزبی اشتراسر پذیرفته شد. هیتلر جلسه فوق العاده ای را به عمد در وسط هفته در جنوب آلمان تشکیل داد، و به دلیل وسط هفته بودن آن فقط اشتراسر و گوبلس از شمال شرکت کردند، و با پافشاری هیتلر، آن دو از برنامه خود دست شستند. هیتلر با شناخت دقیقتر خصوصیات گوبلس، در یک روند چند هفته ای او را فریفته خود کرد، و گوبلس به اشتراسر پشت کرد و از آن پس تا پایان کار، گوبلس وفادارترین پیرو هیتلر باقی ماند. هیتلر در اکتبر 1926 گوبلس را مسئول حزب در برلین کرد و او را مامور ساخت تا با بیرون ریختن قهوه ای جامگان اوباش که در برلین سرخ مانع رشد نازیسم شده بودند، پایتخت آلمان را برای نازیها فتح کند.
در فاصله سالهای 1924 و 1930، بالغ بر 7 میلیارد دلار وام به آلمان و عمدتا از طرف سرمایه داران آمریکایی داده شد. شرایط اقتصادی به بهترین وضعیت پس از جنگ جهانی اول رسید. شمار بیکاران به 650 هزار نفر تقلیل یافت. محصولات صنایع در 1927 به 2/2 برابر 1923 رسید. مزدها بالا رفت. عملا طبقات متوسط و کم بضاعت که هیتلر حمایت آنان را میخواست، از شرایط راضی بودند، و حزب نازی چندان مطرح نبود. در سال 1928، حزب نازی از 31 میلیون آرای ماخوذه فقط 810 هزار رای آورد، و از 491 عضو رایشتاگ در مجلس فقط 12 نماینده داشت. ناسیونالیستهای محافظه کار نیز از 6 میلیون رای در انتخابات 1924 به 4 میلیون رای رسیدند، و کرسی هایشان نیز از 103 به 73 رسید. ولی سوسیال دموکراتها 25/1 میلیون رای اضافی به دست آوردند، و 153 کرسی رایشتاگ را در اختیار گرفتند.
بحران اقتصادی جهانی در پایان 1929، فرصتی را که هیتلر می جست به او داد. تفکر هیتلر از یک جهت با تفکر انقلابیون در تلاش رسیدن به قدرت تفاوت داشت. او معتقد بود جهت رسیدن به قدرت نباید انقلاب کرد. بلکه باید با آرای مردم به قدرت رسید. با سقوط وال استریت و قطع کمکهای خارجی به آلمان و الزام به تسویه وامهای گرفته شده، از 1929 تا 1932، تولید صنایع در آلمان به نصف رسید. میلیونها نفر بیکار شدند. دو تا از بزرگترین بانکهای اتریش و آلمان ورشکست شدند.
هرمان مولر آخرین صدر اعظم سوسیال دموکرات آلمان و رییس آخرین دولتی که بر اساس ائتلاف احزاب دموکراتیک تشکیل شده بود در مارس 1930 استعفا داد. به جای او هاینریش برونینگ رهبر پارلمانی حزب کاتولیک میانه رو نشسته بود. نظرات معتدل او، نظر مساعد ارتش و به ویژه ژنرال کورت فن اشلایشر را جلب کرد. اشلایشر ژنرال دسیسه گر و خودخواه و پشت میزنشین و جاه طلب بود. او به رییس جمهور هیندنبورگ پیشنهاد نخست وزیری برونینگ را داد. برونینگ که میخواست از طریق پارلمان قدرت داشته باشد، عملا با حمایت ارتش به قدرت رسید. و چون لایحه اصلاحات مالی او به تصویب پارلمان نرسید، او از هیندنبورگ خواست به استناد قانون اساسی لایحه مالی او را با فرمان ریاست جمهوری تصویب نماید. مجلس در برابر این کار عکس العمل نشان داد. برونینگ از رییس جمهور تقاضای انحلال رایشتاگ و انتخابات جدید کرد. تاریخ انتخابات جدید سپتامبر 1930 تعیین گردید. هرگز معلوم نشد برونینگ از این انتخابات چه نتیجه ای را جستجو می کرد ولی برگزاری انتخابات زودرس بهترین فرصت را در اختیار هیتلر قرار داد.
هیتلر در انتخابات وعده نیرومندی مجدد آلمان، سر باز زدن از تادیه غرامات، فسخ پیمان ورسای، از بین بردن فساد، به زیر کشیدن سرمایه داران مالی (به ویژه یهودیان)، و ایجاد شغل برای هر آلمانی را داد. نتایج انتخابات فراتر از تصور هیتلر بود. او انتظار 50 کرسی پارلمانی و 2/3 میلیون رای را داشت، ولی تعداد کرسیهای او از 12 کرسی در 1928 به 107 کرسی و تعداد آرای او از 810 هزار به 4/6 میلیون رسید، و از مقام نهمین حزب به دومین حزب بزرگ ارتقا یافت. کمونیست ها نیز از 54 کرسی و 3/3 میلیون رای به 77 کرسی و 6/4 میلیون رای ارتقا یافتند. احزاب معتدل طبقه میانه و سوسیال دموکراتها هر کدام یک میلیون رای از دست داده بودند، و حزب دست راستی ملیون هوگنبرگ نیز 2 میلیون رای از دست داد. و 4 میلیون رای دهنده جدید نیز پای صندوقها رفتند. آشکار بود که نازیها میلیونها نفر از پیروان احزاب دیگر طبقه میانه را جذب کرده بودند. طبیعتا در این شرایط برونینگ یا هر صدراعظم دیگر امکان کار نداشت، در حالیکه مقابله با بحران اقتصادی به دولتی مقتدر نیاز دارد.
این پرسش مورد توجه دو دسته در کشور قرار گرفت: ارتش و صاحبان صنایع و سرمایه داران بزرگ. هیتلر به سرعت متوجه جلب این دو گروه شد. سعی میکرد به ارتشی ها بقبولاند که جمهوری به آنها خیانت کرده است. در 1927 ارتش استخدام نازیان در قشون را قدغن کرده بود، ولی در 1930 تبلیغات حزب نازی در ارتش و به ویژه در افسران جوان موثر افتاد. متعاقبا در یک دادگاه نظامی جهت محاکمه 3 نفر نظامی متمایل به نازیها به اتهام اشاعه نازیسم در ارتش، هیتلر شرکت کرد، ولی سخنان وی در دادگاه از طرف ژنرالهای آلمانی نیز مورد توجه قرار گرفت، و بسیاری از نظامیان نازیسم را به عنوان کلید نجات آلمان پذیرفتند.
سرمایه داران نیز علاوه بر هر چیز دیگر منبع مالی خوبی برای حزب بودند. هیتلر از یک طرف برای فریب کارگران و توده ها از امثال اشتراسر، فدر و گوبلس استفاده میکرد و از طرف دیگر با سرمایه داران ارتباط برقرار میکرد.
دکتر شاخت که در 1930 از ریاست رایشبانک استعفا داده بود، در 1931 با هیتلر آشنا شد و پس از آن تمام سعی خود را کرد که هیتلر را به دوستان بانکدار و کارخانه دار خود و کرسی صدر اعظمی نزدیک کند. شاخت در پیشرفت نازیسم و کامیابی های اقتصادی نخستین آلمان نازی نقش مهمی داشت. در آغاز 1931 پس از هیتلر پنج نفر مقامی برتر داشتند: اشتراسر، روهم، گورینگ، گوبلس و فریک.
اشتراسر پس از هیتلر محبوبترین رهبر حزب بود، و برخلاف هیتلر مورد محبت مخالفان سیاسی نیز بود، ارتش و کاخ ریاست جمهوری نیز اورا به عنوان جانشین شایسته هیتلر می شناختند. روهم که در 1925 از هیتلر جدا شده بود، در اواخر 1930 مجددا به او روی آورد و مجددا زمام اس.آ. را در دست گرفت. گورینگ که در 1923 تبعید شده بود در سوئد زندگی میکرد، و با اشراف اروپایی ارتباطاتی برقرار کرد، و سعی کرد هیتلر را به آنها بشناساند. پس از بازگشت در 1928 نماینده پارلمان شد، و در انتخابات 1932 به ریاست رایشتاگ رسید. گوبلس که در 1926 با اشتراسر قطع ارتباط کرده بود، در 1928 به عنوان رییس تبلیغات حزب جانشین اشتراسر شد. گوبلس به جز هیتلر مورد اعتماد هیچ یک از سایر رهبران حزب نبود. هیتلر نیز از این مسئله راضی بود زیرا از نظر او اینگونه تضادها مانع دسیسه علیه خود بود. فریک تنها شخصیت بی رنگ این 5 نفر بود که معمولا کارهای سیاه را می پذیرفت. او وفاداری سگ آسا به هیتلر داشت و به سبب ظاهر فروتن و رفتار ملایم، در ارتباط با ماموران دولت موفق بود.
به سایر افراد مطرح نیز اشاره مینماییم: هاینریش هیملر رفته رفته گارد مخصوص هیتلر یعنی سازمان سیاه جامگان اس.اس. را بنیاد می نهاد. وی در خارج از باواریا شهرتی نداشت. دکتر رابرت لی شیمیست میخواره، رهبر حزب در کلن بود. هانس فرانک وکیل زبردست نیز مورد توجه بود. رودلف هس جاه طلب نبود و منشی شخصی هیتلر و بسیار وفادار به او بود. منشی شخصی دوم هیتلر، مارتین بورمان مردی شبیه موش کور بود که ترجیح می داد دسیسه های خود را در زوایای تاریک حزب پیش ببرد. آلفرد روزنبرگ، فیلسوف آشفته فکر نیز در این جمع بود. آخرین کتاب او یک اثر 700 صفحه ای به نام "اسطوره قرن بیستم" بود. این اثر معجونی از عقاید ناپخته او در مورد برتری نژاد نوردیک بود و در محافل نازی به عنوان ثمره دانش و تحقیق شناخته میشد.