یک وسترن فمینیستی
جانی گیتار (1954) – کارگردان : نیکلاس ری
جانی گیتار یکی از غیر عادی ترین ودر عین حال تماشایی ترین وسترنهای تاریخ سینما است. اولین بار کمتر از دو سال پیش آن را دیدم و شیفته اش شدم، و پیرو تقاضای من، عزیزی نسخه اوریژینال آن را از استرالیا برایم آورد. این بار تماشای فیلم جذابیت بیشتری داشت. این فیلم کمتر دیده شده، و مسلما خیلی از خوانندگان این متن، آن را ندیده اند. پس به عنوان مقدمه، در حدی که برای درک ادامه مطلب ضروری است، خلاصه داستان آن را می نویسم.
"وی ینا" (جون کرافورد) صاحب یک کافه و زمینهای اطراف آن است که بزودی راه آهن از آن میگذرد، و او قصد دارد در آن زمان در این زمینها شهری را بسازد، و چند نفر پرسنل کافه را در آن شریک کند. او کمتر از پنج سال است که به اینجا آمده و چهره های متنفذ شهر به سرکردگی "اما" (مرسدس مک کمبریج)، از او خوششان نمی آید. "اما" با وی ینا مشکلات بیشتری دارد. او مردی به نام "دانسین کید" را دوست دارد، که خود او عاشق وی ینا است، ولی وی ینا عاشق او نیست. جانی گیتار "استرلینگ هایدن" به دعوت وی ینا از راه میرسد. اسم اصلی او "جانی لوگان" و تیراندازی معروف و زبردست است، که اکنون کمتر تیراندازی میکند و با گیتارش سفر مبکند. او و وی ینا 5 سال قبل رابطه عاشقانه داشته اند. توطئه علیه وی ینا بالا میگیرد، و حتی در مقطعی او را تا پای دار میبرند که جانی گیتار او را نجات میدهد. در صحنه های انتهایی شاهد دوئل "وی ینا" و "اما" هستیم که با کشته شدن اما پایان می یابد.
در این متن، فیلم را از 3 منظر نگاه میکنم. اول، به عنوان یک وسترن فمینیستی. دوم، به عنوان یک فیلم عاشقانه و بالاخره به ویژگیهای سینمایی آن اشاره خواهم داشت.
وسترن فمینیستی
سینمای وسترن، یک سینمای مردانه است. زنان فیلمهای وسترن معمولا یا متدین و خانواده دوست و اصطلاحا نجیب و تماشاگر هستند، و یا زنی که در بار کار میکند، و ممکن است تا حد "آنجی دیکنسون" در ریو براوو، لوطی باشد و با قهرمان مرد همراهی کند، و یا برعکس خائن باشد و یا دوست "بدمن" باشد. جون کرافورد در این فیلم چنین نیست. البته از روی دیالوگها میفهمیم او هم روزی در بار کار میکرده، ولی توانسته از یک ارتباطی که در زندگیش پیش آمده به خوبی استفاده کند، و مالک کافه شود. برای قهرمان اصلی مرد فیلم (جانی گیتار) نیز بهیچوجه ناراحت کننده نیست که برای او کار کند. دو قطب اصلی مثبت و منفی ماجرا نیز زن هستند. این روابط در هیچ وسترن دیگری به این نحو دیده نشده است.
جانی گیتار هرگز نمیتوانست توسط استادان سینمای وسترن نظیر جان فورد، هوارد هاوکز، آنتونی مان، جرج مارشال، هنری هاتاوی، رائول والش و... کارگردانی شود. این فیلم ضد ژانر وسترن است و قواعد آن را زیر و رو کرده است. چه کارگردانی مناسب تر از نیکلاس ری که یکی از یاغیان و ساختار شکنان هالیوود بود میتوان یافت. ری تا آن زمان وسترن نساخته بود، و میتوانست فیلم ضد ژانر را به خوبی از کار در آورد.
باید تاکید کنم که صرف حضور قهرمان و ضد قهرمان زن، نمیتواند فیلم را به یک وسترن فمینیستی تبدیل کند. کما اینکه نخست وزیر بودن مارگارت تاچر نیز نمیتواند پدیده ای فمینیستی تلقی شود. وسترنهایی داشته ایم که قهرمان زن آن یک هفت تیر کش چابکدست و بزن بهادر بوده است. به عنوان مثال فیلم "کالامیتی جین" با بازیگری دوریس دی. ولی به کالامیتی جین نمیتوان وسترن فمینیستس گفت. چرا؟ زیرا کالامیتی جین رفتاری مشابه هفت تیر کشهای مرد دارد، و قواعد بازی مسلط جامعه را رعایت میکند. "وی ینا" در جانی گیتار چنین نیست. او قواعد بازی خاص خودش را دارد. قواعدی که از زمان و مکان او بسیار جلو هستند، و در عین حال، اصالتا زنانه اند. او از جوانک بچه پررویی که عضو دار و دسته "دانسین کید" است حمایت میکند، و جانی گیتار را به خاطر استفاده از اسلحه در یک صحنه به خاطر ادب کردن این بچه پر رو شماتت میکند، و در جایی دیگر از فیلم به خاطر حمایت از او در معرض اعدام قرار میگیرد. کاملا صلح طلب است. انتظار دارد جانی از اسلحه استفاده نکند، و به او میگوید هدفم از آوردن تو، صرفا حمایت از مجموعه ما است، و هرگز قصد به کار بردن زور و اسلحه نداریم. او سعی میکند با استفاده از زبان با بقیه ارتباط برقرار کند. کافه ای که او در یک نقطه خارج از شهر ساخته، طبق طرحی که دارد، نقطه آغاز یک شهر جدید کنار ایستگاه راه آهن است. پرسنل کافه را شرکای خود در شهر آینده میداند، و سهم آنها را در قسمتهای مختلف شهر تعیین کرده است. آیا این کاراکتر هیچ ارتباطی با خیلی از قهرمانان وسترن که کاملا سرگردانند دارد؟ وقتی به "وی ینا" اولتیماتوم داده میشود که باید ظرف 24 ساعت کافه را تعطیل کند. حقوق 6 ماه آینده پرسنل را میدهد، و میگوید قول و قرارمان در مورد سهم شما از شهر کاملا پابرجا است، و شما 6 ماه بعد برگردید، و اگر بودم برنامه مان را ادامه میدهیم. هرگز از وجه زنانه خود و یا اغواگری جهت پیشبرد کار خود استفاده نمیکند. دروغ نمیگوید مگر در یک صحنه و آن هم به خاطر نجات جان آن بچه پر رو که طبعا این دروغ، مانند دروغی است که یک مادر برای نجات فرزندش به زبان می آورد. شخصیتی بسیار قوی دارد، که دشمنانش (به جز "اما" ) را تحت تاثیر قرار میدهد. کما اینکه هیچ یک حاضر نمیشوند او را دار بزنند، و یا فکر کنند دروغ میگوید.
خصوصیات وی ینا ویژگی فمینیستی جانی گیتار را نشان می دهد. او زنی نیست که تواناییش در بروز دادن خصوصیات مردانه باشد. زنی است که تشخص او به خاطر خصوصیات اصیل زنانه است، و نه تواناییهای مردانه داشتن.این چیزی است که در هیچ وسترن دیگری ندیده ام. جالب آنکه این فیلم در زمانی ساخته شده که سینمای هالیوود با مقوله فمینیسم بیگانه بود.
نقش کرافورد در فیلم را شاید بتوان نقش تکامل یافته کتی جورادو در "ماجرای نیمروز" دانست، و شاید هم بتوان گفت نقش کلودیا کاردیناله در وسترن جذاب "روزی روزگاری در غرب" ساخته سرجیو لئونه، الهام گرفته از نقش وی ینا و البته با ایجاد وجه اغواگری او بوده است.
فیلم عاشقانه
جانی گیتار، یکی از فیلمهای عاشقانه شاخص است. تم موسیقی زیبای ویکتور یانگ به خوبی صحنه های عاشقانه را پر میکند. همان تمی که تصنیف معروف "جانی گیتار" روی آن مینشیند. همان که فریدون فروغی در یکی از آهنگهای خود در دوره انقلاب ، روی آن شعری انقلابی گذاشت. معمولا عشاق سینمایی یک تم خاص خودشان را دارند که برخی از غنی ترین موزیک متن ها را ایجاد کرده است. مانند قطعه زیبای Love Story ، قطعه زیبای رومئو و ژولیت زفیره لی، تم زیبای لارا در دکتر ژیواگو، آهنگ زیبای فیلم Ghost ، و از همه به یاد ماندنی تر، تصنیف زیبای فیلم کازابلانکا که توسط آن نوازنده سیاهپوست خوانده میشود و به تم اصلی فیلم تبدیل میشود.
دیالوگهای جانی گیتار، بسیار زیبا و خاص است. در قسمتهای عاشقانه فیلم نیز این دیالوگها، بسیار ویژه است. به نقل از ترجمه فیلمنامه این فیلم از "پرویز دوایی"، دیالوگ اولین خلوت وی ینا و جانی گیتار را در زیر می آورم: (وی ینا را با "و" و جانی را با "ج" نشان میدهم)
و – تو اصلا عوض نشدی، جانی.
ج – اینو از کجا میگی؟
و – ظرف پنج سال آدم بالاخره یه چیزهایی یاد میگیره.
ج – پنج سال پیش من با تو توی یه میخونه آشنا شدم. امروز هم می بینم توی یه میخونه ای. تغییر زیادی این وسط نمیبینم.
و – با این فرق که من الان صاحب اینجام. یه دقه بیا اینجا.... ( با اشاره به یک ماکت) میدونی این چیه؟
ج – شبیه خیلی از شهرهایی ست که دیدم.
و – این شهریه که تا یه سال دیگه این جا به پا میشه. میتونی تو هم مالک یه قسمتی از اون باشی. با فرانک و تام و ادی و بقیه به سهم مساوی بین خودمون قسمتش میکنیم.
ج – چرا من؟
و – ممکنه به یه ششلول بند احتیاج پیدا کنم.
ج – ششلول بند توی البوکرک زیاده.
و – ولی من دنبال جانی لوگان فرستادم.
ج – من دیگه این اسمو گذاشتم کنار.
و – اسمتو عوض کردی، خیال کردی دیگه همه چیز عوض شده، جانی.
ج – منو استخدام کردی که برات کار کنم.
و – فقط برای همین به این جا اومدی؟ اومدی که کار کنی؟
ج – نه، می خواستم باز تو رو ببینم. شنیدم شانس بهت رو کرده.
و – شانس در این وسط هیچ دخالتی نداشت.
ج – مودبانه اش را میخواستم بگم.
و – من از نحوه پولدار شدنم اصلا خجالتی نمیکشم. مهم اینه که به ثروت رسیده ام.
ج – اغلب آدمها همینطور فکر میکنن.
و – به جز تو. تو چه حقی داری که قضاوت کنی؟
ج – من یه وقت تو رو دوست داشتم. آدم دلش میخواد نسبت به کسی که براش واقعا ارزش قائله افتخار کنه. دوست نداره که این موجود براش .... خراب بشه.
و – مرد میتونه دروغ بگه، دزدی کنه و آدم بکشه، ولی تا وقتی که غرورش لطمه نخورده مرد باقی بمونه ... اما زن کافیه که فقط یه بار بلغزه تا هرزه قلمداد بشه..... تو باید واقعا از مرد بودنت احساس رضایت کنی.
ج – رضایت بیشتری داشتم وقتی که فکر می کردم که تو ...... منتظر منی.
و – تو واقعا فکر میکردی که من پنج سال تمام منتظر تو می مونم؟
ج – از البو کرک تا این جا خیلی راه بود. باید توی راه به یه چیزی فکر می کردم.... دلم خوش بود که فکر میکردم باز به همدیگه می رسیم.
و (با تمسخر) – واقعا که نهایا آقایی و سخاوت شماست. جناب آقای لوگان. این رو باید به عنوان پیشنهاد ازدواج شما حساب کرد؟
ج – مرد بالاخره باید جایی سامون بگیره. فرق نمیکنه که مثلا .... همین جا باشه.
و – این واقعا دلپذیر ترین نطقیه که یه زن ممکنه در عمرش بشنوه! منو واقعا منقلب کردی!
ج – این قضیه شاید یه قدری زود مطرح شد. ولی انگار که غرض کلی همین بود......درسته؟
و – نه آقای لوگان، غرض من اصلا این نبود.
ج – خب، پس غرض ات چی بود؟
و – اوه، داستان ..... غم انگیزیه.
ج – من داستانهای غم انگیز رو دوست دارم.
و – من پنج سال پیش مردی رو دوست داشتم.... آدم خوبی نبود. آدم بدی هم نبود. من به هر حال دوستش داشتم. می خواستم باهاش ازدواج کنم. می خواستم در کنارش با او کار کنم. کار کنیم که با هم چیزی برای آینده بسازیم.
ج – به این ترتیب باید به پای هم پیر می شدن.
و – ولی نشدن. از هم جدا شدن. اون مرد خوش نداشت که پابند خونه و زندگی بشه.
ج – پس دختر عاقلی بود که خودشو از سر اون خلاص کرد.
و – آره، دختر عتقلی بود. یاد گرفت که دیگه به کسی دل نبنده.
ج – پنج سال مدت طولانی ایه. توی این پنج سال حتما یه چند تا مردی این وسط... وجود داشتن.
و – به اندازه کافی.
ج – فکر میکنی که اگه اون مرد اولی برمی گشت چی می شد؟
و – آتشی که سوخت و تموم شد ازش فقط خاکستر باقی میمونه.
این دیالوگهای اولین ملاقات بود، بعد از گذشت چند دقیقه از فیلم در همان شب، ویونا با لباس خواب پوشیده قرمز رنگ پایین می آید، و میبیند که جانی هم بیدار است، و گیلاس مشروبی در دست دارد.
و – خوش میگذره، آقای لوگان؟
ج – خوابم نمیومد.
و – مشروب کمکی میکنه؟
ج – شبو زودتر به صبح میرسونه.... تو رو چی بی خواب کرد؟
و – رویاها..... رویاهای ناجور.
ج – من هم از این رویاها گاهی دارم... بیا (گیلاس مشروب را به وی ینا تعارف میکند).. رویاهای بد رو فراری میده.
و – این رو هم امتحان کردم ولی کمکی به حالم نکرد.
ج – چند تا مرد رو در زندگی فراموش کردی؟
و – به همون تعداد زنی که تو به خاطر میاری.
ج – نرو!
و – من که جایی نرفتم.
ج – یه چیز قشنگی به من بگو.
و – باشه. چی میل داری بشنوی؟
ج – به من دروغ بگو. بگو که در تمام این سالها منتظرم بودی.
و (با لحن بی احساس) – در تمام این سالها منتظرت بودم.
ج – بگو که اگر بر نمی گشتم، می مردی.
و (با همان لحن قبلی) - اگر بر نمی گشتی، می مردم.
ج – بگو که هنوز دوستم داری. همون طوری که من تو رو دوست دارم.
و (با همان لحن قبلی) - هنوز دوستت دارم. همون طوری که تو منو دوست داری.
ج – متشکرم .... خیلی متشکرم.
و – بسه دیگه دل به حال خود سوزوندن! تو فکر میکنی که فقط خودت زجر کشیدی؟ این کافه رو من همین طوری پیدا نکردم. خودم .... بنا کردم. خیال می کنی چه جوری بناش کردم؟
ج – نمی خوام بدونم.
و – ولی من میخوام که بدونی... به خاطر هر تکه تخته و تیر و الوار این ساختمون من ....
ج – هر چی شنیدم بسه.
و – باید حرف هام رو... گوش بدی.
ج – گفتم که دیگه نمیخوام بشنوم.
و (بغض در گلو) – جانی، دیگه نمیتونی دهن منو ببندی. یه زمانی حاضر بودم به پای تو بیفتم، فقط برای این که در کنارت باشم. ( با گریه) در هر مردی که سر راهم قرار گرفت دنبال تو گشتم.
ج – ببین، ویه نا. گفتی که رویای بدی داشتی. هر دومون داشتیم. ولی دیگه تموم شد.
و (با گریه) – ولی نه برای من.
ج – همه چیز درست مثل همون پنج سال پیشه. ... این وسط هیچ اتفاقی نیفتاده.
و (با گریه) – کاشکی..
ج – هیچ اتفاقی نیفتاده. هیچ توضیحی لازم نیست به من بدی، چون که اون چیزها واقعیت نداره... ( شانه های ویه نا را می گیرد و او را می چرخاند تا روبروی هم باشند) فقط من و تو هستیم. همین فقط واقعیت داره. داریم توی بار هتل آورورا مشروب می خوریم... ارکستر داره میزنه و ما جشن گرفته ایم، چون که قراره عروسی کنیم. بعد از عروسی از این هتل میریم، می ریم به جاهای دوری. پس بخند ویه نا و خوشحال باش. امروز روز عروسی توئه.
و (اشک در چشم با لبخند) – خیلی انتظارت رو کشیدم جانی. چرا این قدر طول دادی تا اومدی؟
من شیفته این دو سکانس هستم. وقتی نسخه اوریژینال فیلم در روز آخر سال 90 دستم رسید، در شلوغی پایان سال، ابتدا این دو صحنه را دیدم و لذت بردم. سینما از این لحظات ناب شکل میگیرد، و کل جانی گیتار یک لذت ناب است. من فیلم وسترنی را به خاطر نمی آورم که چنین قهرمانان شوریده ای داشته باشد. عشق در فیلمهای وسترن معمولا یک علاقه و آن هم با فاصله ای است که بین زن و مرد وجود دارد. جای زن در خانه، و مرد در میدان مبارزه است. در جانی گیتار، عاشق ومعشوق در کنار هم با دشمنان مبارزه میکنند. هرگز مرد برای دفاع از زن، وارد مذاکره نمیشود. در صورت لزوم هم جان او را نجات میدهد.
ویژگیهای سینمایی
جانی گیتار از فیلمهای کم قدر دیده تاریخ سینما است. در زمان نمایش، منتقدان آمریکایی نه تنها آن را تحویل نگرفتند، بلکه شدیدا به آن تاختند. نظر تماشاچیان به این بدی نبود، ولی قیلم، چندان پر فروش نشد. در اروپا به آن بیشتر توجه شد، تا اینکه فرانسوا تروفو آن را کشف کرد، و تدریجا در نشریه "کایه دو سینما" در مورد آن نقدهای مثبت نوشته شد. ولی خود من تا قبل از دیدن فیلم، چندان چیزی در مورد آن نخوانده بودم.
صرفنظر از نکاتی که در این متن، اشاره شد. پاره ای جزئیات در فیلم به خوبی پرداخت شده است. رنگ لباسهای وی ینا با وجوه مختلف شخصیت او تناسب دارد. در آغاز فیلم که بیشتر خصوصیات مبارزه جویی او مورد تاکید قرار گرفته، رنگ لباس وی ینا آبی تیره است. زمانی که رابطه عاشقانه او و جانی احیا میشود، لباس او قرمز رنگ است، و فردای آن روز حداقل بخشی از لباس ویونا، قرمز رنگ است. از زمانی که وی ینا به ناحق مورد تعرض مردم شهر به سرکردگی "اما" قرار میگیرد، میبینیم که لباس او سفید است (گرچه مثلا با یک پاپیون قرمز)، و بر بیگناهی و پاکی او تاکید میشود. جالب آنکه در دو سکانس فیلم که از فیلمنامه نقل کردم، در اولی لباس او آبی تیره و در دومی سرخ رنگ است، و در دیالوگهای نقل شده نیز همین تفاوت را مشاهده میکنیم.
جانی گیتار، حاوی واکنش جدی به مک کارتیسم است، که در زمان ساخت آن بر هالیوود تسلط داشت. واکنش جمعی و گستاخانه مردم نسبت به وی ینا که فقط متفاوت می اندیشد و رفتار میکند، به خوبی رفتار هالیوود با دگر اندیشان را تداعی میکند، و از همه جالب تر، ترغیب پسرک جوان و بچه پررو که به شدت به وی ینا مدیون بود، به شهادت علیه وی با قول تخفیف مجازات او بود، و جالب آنکه پس از شنیدن شهادت دروغ او علیه وی ینا، او را زودتر دار زدند.
فیلمبرداری فیلم خوب است، و جالب آنکه رنگهای آن در نسخه اوریژینالی که دیدم تند است، و مثلا آبی چشم جون کرافورد خیلی اغراق شده است. موزیک متن ویکتور یانگ نیز از موارد شاخص و دلنشین فیلم است.
بازی های مرسدس مک کمبریج و جون کرافورد در برخی صحنه ها اغراق شده است. ضمن اینکه جون کرافورد برای این نقش کمی پیر است ( او در زمان ساخت فیلم 49 ساله بود، گرچه ظاهرش در این فیلم به دلیل هیکل خوب و چابکی کرافورد این سن را نشان نمی دهد. نقش کرافورد در ساخت این فیلم، خیلی اساسی بوده است. او یکی از سهامداران اصلی کمپانی ریپابلیک پیکچرز، تهیه کننده فیلم بود، و شاید بتوان گفت قدرت شخصیت جون کرافورد دست کمی از وی ینا نداشته است. گفتنی های زیادی باقی است و در پایان، دیدن این فیلم را به همه دوستان، طرفداران و مخالفین فیلمهای وسترن توصیه میکنم.