درود بر سینمای 3 بعدی
فیلم – هوگو (2011) – کارگردان: مارتین اسکورسیزی
هوگو را در تعطیلات نوروز در یک سینمای نوساز در استانبول و به صورت 3 بعدی دیدم، و در این یادداشت بیشتر به این جنبه از فیلم توجه خواهم نمود. شاید 4 کلمه کلیدی در مورد فیلم هوگو اینها باشد : اسکورسیزی، سینمای 3 بعدی، عشق به سینما، تاریخ سینما.
سینمای 3 بعدی، چیز جدیدی نیست. در تهران و در اوایل اردیبهشت 1355 و در سینما آتلانتیک، (آفریقای فعلی) فیلمی 3 بعدی به نام "حباب" به نمایش در آمد. نام اصلی این فیلم محصول سال 1966 آمریکا "The Bubble" بود. یادم است به قدری کنجکاو دیدنش بودم که با یکی از دوستان هم دبیرستانی قرار گذاشتیم در همان روز اول، فیلم را ببینیم. در یک بعد از ظهر دوشنبه، پس از تعطیلی دبیرستان در ساعت دو و نیم بعد از ظهر، خود را به سرعت به سینما آتلانتیک رساندیم، و بلیط 40 ریالی سانس سه و نیم را در بازار سیاه به 70 ریال خریدیم، و با دادن 15 ریال پول عینکی که قاب آن مقوایی و شیشه آن طلقی بود، فیلم را دیدیم و علاوه بر ارضای کنجکاوی، فردای آن روز در مدرسه و در شرایطی که حواس همه به کنکور و رفتن به دانشگاه بود، در مورد تجربه جدیدمان گفتیم. پس از آن نیز تا زمان انقلاب، چند فیلم 3 بعدی دیگر نیز در سینماها نمایش داده شد. فیلمهای 3 بعدی آن دوره همگی از نظر سینمایی، فیلمهای مهجوری بودند، و اگر 3 بعدی نبودند، ارزش دیدن نداشتند. چند فیلم 3 بعدی در دهه 50 و 60 میلادی به دلیل مقابله با تلویزیون توسط شرکتهای فیلمسازی ساخته شدند. این فیلمها هم به صورت 3 بعدی و هم به صورت 2 بعدی ساخته و نمایش داده شدند. ولی به دلیل الزام استفاده از عینک ویژه که برای بعضی تماشاگران و بخصوص عینکی ها ساده نبود، و فیلمبرداری ویژه که هزینه های فیلم را افزایش میداد، سرمایه گذاری انجام شده، اقتصادی نبود. حتی فیلمی از آلفرد هیچکاک به نام Dial M For Murder (1954) به روش 3 بعدی هم ساخته شد، گرچه نمایش گسترده آن به صورت 2 بعدی انجام شد. در مقایسه فیلمهای 3 بعدی آن زمان و فیلم هوگو باید بگویم همان میزان که تصاویر فیلمهای 2 بعدی زمان کنونی با فیلمهای 2 بعدی 50 سال پیش فرق دارند، در سینمای 3 بعدی نیز به همین نسبت تفاوت ایجاد شده است. در دهه 80، تولیدات فیلمهای 3 بعدی بیشتر مربوط به آثاری بود که برای سالنهای آیمکس و مانند آن ساخته میشد، که طبعا ارزش تکنیکی داشتند، ولی از نظر سینمایی قابل اعتنا نبوده و اکثرا حتی داستانی هم نبودند. در چند سال اخیر، موج جدید ساخت فیلمهای 3 بعدی راه افتاد، این موج با توجه به همزمانی تولید گسترده تلویزیونهای 3 بعدی، مفهوم جدی تری پیدا کرده است. تا به حال ، کارگردانانی نظیر جیمز کامرون و استیون اسپیلبرگ که بیشتر به عنوان تکنیسینهای چیره دست مطرح هستند و نیز چند فیلم انیمیشن معروف در دوره جدید، از تکنولوژی 3 بعدی استفاده کرده بودند. در این جا باید گفت ساخت هوگو توسط اسکورسیزی معنی ویژه ای پیدا میکند.
مارتین اسکورسیزی به همراه وودی آلن و در درجه بعد فرانسیس فورد کاپولا در سینمای آمریکا اهمیت ویژه ای دارند. هر سه از اواخر دهه 60 میلادی کارگردانی را آغاز کرده اند، و کهنه کار ترین کارگردانان امریکایی محسوب میشوند. هر سه نیویورکی هستند، و طبعا به مکتب روشنفکری سینمای آمریکا تعلق دارند ( جالب آنکه هر اپیزود از فیلم داستانهای نیویورکی ساخته یکی از این سه استاد است). مارتین اسکورسیزی نسبت به آن دو نفر یک ویژگی خاص دارد. او در مورد تاریخ سینما، تحقیقات مفصلی داشته و اهمیت ویژه ای به فیلمخانه های سینمایی داده است و یک دوره فیلم مستند به نام A Personal Journey With Martin Scorsese Through American Movies ساخته است. اسکورسیزی حدود 20 سال پیش به شدت با نهضت رنگی کردن فیلمهای سیاه و سفید قدیمی مخالفت کرد، و از حقوق کارگردانان و مولفین فیلمهای سیاه و سفید قدیمی دفاع کرد. او معتقد بود هیچگونه دخل و تصرفی در فیلمهای قدیمی نباید انجام شود، و باید با استفاده کامل از امکانات تکنولوژی در حفظ این آثار کوشید. وی توانسته است حمایتهای مالی زیادی را برای این امر فراهم کند. بنا بر این و شاید در نظر اول، به نظر نمیرسید که اسکورسیزی در آستانه 70 سالگی به تجربه ساختن فیلم سه بعدی دست بزند. ولی ساخت این نوع فیلم توسط او میتواند یک مفهوم دیگر را القا کند. یکی از مسیرهای مهم حرکت سینما در آغاز قرن بیست و یکم، ساخت فیلمهای سه بعدی است. این پیام را میبایست با عمق وجود درک کرد. کما اینکه اسکورسیزی در سال 2010 یا کارگردانی یک سریال تلویزیونی، نشان داد که میبایست نگرش سینما دوستان به سریالهای تلویزیونی نسبت به دهه های قبل فرق کند، و این مسئله برای کسانی که سریالهای تلویزیونی فعلی را تعقیب میکنند، و مقایسه این سریالها با سریالهای دهه های قبل به خوبی ملموس است .
سینما تاکنون نوآوریهای تکنولوژیک زیادی را تجربه کرده است. دو مقطع قابل اعتنا از این تحولات را مثال میزنم. اولی سینمای ناطق و دومی فیلمهای رنگی. وقتی در اواخر 1927سینمای ناطق پا به عرصه گذاشت، کارگردانها و سینماگران معتبر چندان این سینما را جدی نگرفتند، و فکر میکردند فیلم ناطق بیشتر ارزش تجاری دارد، و بیان سینمایی در فیلم صامت متبلور است. بزرگانی چون چارلی چاپلین، باستر کیتون، دیوید وارک گریفیث چنین می اندیشیدند، و به این سینما روی خوش نشان ندادند. حتی چارلی چاپلین در سال 1936 و پس از تولید انبوه فیلمهای ناطق، و مشخص شدن اینکه سینمای ناطق هم میتواند هنری باشد، فیلم "عصر جدید" را به صورت صامت ساخت، ولی در صحنه ماقبل آخر آن، چارلی تصنیفی را در یک کافه خواند، و به این ترتیب چارلی چاپلین هم وارد عرصه سینمای ناطق شد. البته برخی کارگردانان برجسته صامت در سینمای ناطق به موفقیتی دست نیافتند. وبعضی کارگردانان صامت نیز به سرعت با سینمای جدید ارتباط مناسب برقرار کردند، مثلا آلفرد هیچکاک در سال 1929، با اینکه بیش از نیمی از فیلم "حق السکوت" را ساخته بود، آن را به ناطق تبدیل کرد و از طرف دیگر از عنصر صدا برای بهبود بیان فیلم استفاده کرد.
انتقال از سینمای سیاه و سفید به رنگی خیلی کندتر بود. اولین فیلمهای رنگی سینما، کار "ژرژ مه لی یس" بود (همین آقای بن کینگزلی در فیلم هوگو). وی تمام فریم ها را رنگ آمیزی میکرد و فیلم رنگی میشد. بعد ها فیلمهای رنگی به طور محدود تولید میشدند که نه تنها داستانی نبودند بلکه فاقد ارزش سینمایی هم بودند. پس از چند کارتون والت دیسنی نظیر سفید برفی که در 1937 به صورت رنگی تولید شد، در 1939 فیلمهای مهم "برباد رفته" و "جادوگر شهر زمرد" به صورت رنگی ساخته شدند.فیلم رنگی امکانات خود را نشان داده بود، ولی هزینه بالای تولید، باعث میشد که هنوز استفاده از آن گسترده نشود. در دوران جنگ جهانی دوم به دلیل مشکلات مادی مردم، فیلم رنگی جدی گرفته نشد، و پس از گذرانده دوران رکود بعد از جنگ، در دهه 50 میلادی شاهد افزایش فیلمهای رنگی بودیم، و از اواسط این دهه تدریجا تعداد فیلمهای رنگی هالیوود از سیاه و سفید بالاتر رفت. ولی در اروپا به دلیل مشکلات اقتصادی این تغییر دیرتر و حدود یک دهه بعد اتفاق افتاد. حتی در جوایز سینمایی نظیر اسکار نیز به هر دو رشته فیلمبرداری رنگی و سیاه و سفید جایزه داده میشد. بسیاری از کارگردانان معتقد بودند بار دراماتیک و هنری تصاویر سیاه و سفید بیش از رنگی است و به همین دلیل به ساختن فیلمهای سیاه و سفید گرایش داشتند، و حتی بعدها در دوران اوج فیلمهای رنگی، گهگاه شاهد ساخت فیلمی سیاه و سفید بودیم ، که مسلما دلیل آن اقتصادی نبود. مانند فیلم " چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد"(1966) به کارگردانی مایک نیکولز و با شرکت دو سوپر استار آن زمان هالیوود یعنی الیزابت تیلور و ریچارد برتون، که با توجه به دستمزد بالای این دو، مشخص بود که صرفه جویی باعث ساخت فیلم سیاه و سفید نبوده است. حتی در سال 1980 هم فیلم "مرد فیل نما" به طریقه سیاه و سفید ساخته شد.
تقارن جالبی است که فیلم "آرتیست" امسال به صورت صامت و سیاه و سفید ساخته شد، و به تاریخ سینما ارج گذاشت و در همین سال، اسکورسیزی که همیشه متولی تاریخ سینما بود، فیلم هوگو را ساخت که نشان از تکنولوژیهای آتی دارد، و جالب آنکه این دو فیلم در یک رقابت شانه به شانه بیشترین تعداد اسکار را نسبت به سایر فیلمها کسب کردند.
به نظر من سینمای 3 بعدی به زودی میبایست ویژگیهای متفاوت خود را به نمایش گذارد. فیلمبرداری، زوایای آن، بازیگری و... عوض خواهد شد. در صحنه ای از فیلم که ساشا بارون کوهن خم شده بود، من دماغ او را در یک قدمی خود دیدم. آیا بازیگر فیلم 3 بعدی نباید به جزئیات بیشتری توجه کند، و آیا بازی او بهتر دیده نمیشود. و این بهتر دیدن باعث برجسته تر شدن هم نقاط ضعف و هم نقاط قوت بازی میشود.
با توجه به موارد گفته شده اهمیت ساخت فیلم "هوگو" توسط اسکورسیزی مشخص میشود. در فیلم "هوگو" عشق به سینما موج میزند. حضور بن کینگزلی در نقش " ژرژ مه لی یس" خود بهترین فرصت را برای اسکورسیزی ایجاد میکند تا صحنه هایی از کارهای او را در یک فیلم با تکنولوژی قرن 21 ببینیم. دیدن "هوگو" با در نظر گرفتن همین زمینه ها برای من تجربه بسیار خوشایندی بود، شاهد فیلمی بودم که یک دوره 110 ساله را برایم مجسم میکرد. تاریخ سینما که برخی لحظات بسیار دلپذیر 50 سال اخیر را یا در سالنهای آن گذرانده ام، و یا در خانه فیلم دیده ام و یا در مورد آن خوانده ام. چقدر ما نسبت به مردمان 120 سال قبل خوشبخت تریم که سینما داریم و چقدر فرزندانمان از ما خوشبخت ترند که سینمای 3 بعدی دارند، و میتوانند حتی در خانه هایشان هم سینمای 3 بعدی ببینند. به انسانهای آینده حسودی میکنم.