تصویری زیبا از یک دوران رو به سپری
فیلم – یه حبه قند (1389) – کارگردان : رضا میر کریمی
این ششمین فیلم میرکریمی و چهارمین فیلمی است که از او دیده ام. قبلا فیلمهای "زیر نور ماه"، "خیلی دور، خیلی نزدیک"، "به همین سادگی" را از او دیده بودم، و "کودک و سرباز" و "اینجا چراغی روشن است" را ندیده ام. از فیلمهای قبلی او، "خیلی دور، خیلی نزدیک" را بیشتر دوست داشتم. و در رتبه بعد "به همین سادگی" و "زیر نور ماه" قرار میگرفتند، ولی به نظر من "یه حبه قند" تاکنون بهترین فیلم او بوده است.
"یه حبه قند" فیلم جزئیات و کارگردانی و اجراست. شاید بتوان گفت فیلمی بوم گرایانه از ارتباطات خانوادگی، مراسم عروسی و عزا در یک شهر کویری مانند یزد، میبد، اردکان و مانند آن در قرن چهاردهم هجری شمسی. سالها پیش، در تهران و برخی شهرهای بزرگ میتوانستیم شاهد چنین روابط و مراسمی باشیم، ولی دیگر نیستیم. به هر صورت روند این نوع روابط و مراسم به سرعت رو به کاهش است، و مدرنیسم (حداقل از نوع سخت افزاری) به سرعت خود را به رخ میکشد. مثلا توجه کنید به استفاده گسترده از موبایل و زنگهای متنوع، و استفاده از لپ تاپ و از همه جالب تر، عکس داماد روی لپ تاپ به جای خود داماد کنار عروس می نشیند. دیگر به نظر نمی رسد این روابط در آتیه بین نسل سوم خانواده وجود داشته باشد. جالب آنکه از نسل دوم خانواده سنتی، دختر آخر (پسند) قصد رفتن به آمریکا و ازدواج غیابی دارد، و همین موارد است که گواه بر سپری شدن محتوم فضای موجود در فیلم است، و سندی برای جوانان تهرانی یا خارج از کشور و نسل آتی برای دیدن این فضا.
داستان در این فیلم نقش محوری ندارد. هیجان "چه خواهد شد" تماشاگر را به دیدن ادامه فیلم ترغیب نمیکند. تماشاگر به خصوص تا دوسوم از زمان فیلم چندان نگران شرایط هیچ یک از شخصیتها نیست. پس از گذشت حدود نیم ساعت از فیلم تدریجا آدمها و روابط را شناخته است، و یا مثل خود من با لهجه بازیگران اخت میشود. در چنین فیلمی که قرار نبوده از فیلمهای جشنواره ای و یا فقط برای مخاطب روشنفکر باشد، کارگردان باید خیلی قلدر باشد که ریسک عدم ایجاد گره دراماتیک را بپذیرد، و به نظر من میر کریمی اعتماد به نفس بالایی در این مورد داشته و جواب خود را هم گرفته است، و گرنه گزینه راحت تر در این فیلم، تاکید کارگردان بر تداوم تردید (پسند) بر ازدواج با قاسم، و حضور پر رنگ تر قاسم از اوایل فیلم بود. مسلما میرکریمی هم این مسئله را به خوبی میدانسته، ولی هدف او در این فیلم بیان سینمایی یک داستان پر کشش نبوده است، و یا با در نظر گرفتن حضور این همه شخصیت در فیلم، میتوانست خرده داستانهای پر کشش متنوعی بیان شود.
میرکریمی فیلمش را به یک فرش ایرانی تشبیه کرده که جزئیات زیادی دارد که مجموعه آنها میتواند فرش را به یک اثر هنری بدل کند. و در عین حال فرش بدون این اجزا مفهومی ندارد. همین است که فیلم بدون کاراکتر محوری کار خود را پیش میبرد و گرچه پسند تا حدودی چنین نقشی را به عهده دارد، ولی اگر دقت کنیم، محوری بودن نقش وی بیشتر ناشی از نقش اصلی او در موضوع جمع شدن فامیل است، و گرنه شخصیت کنش گر او سبب این محوریت نبوده است. مثلا قیصر شخصیتی کنش گر است. اگر او قصد انتقامجویی از خودکشی خواهر و خون فرمان نداشت، تراژدی قیصر شکل نمیگرفت. فیلم بیشتر حول و حوش عزاداری یک خانواده و مظلومیت آنان و دستگیری و محاکمه برادران آب منگل و اینکه قیصر علیرغم میل و آرزوهای خود میبایست برای گرداندن چرخ اقتصاد خانواده، به قصابی روی بیاورد و مغازه داداش فرمان را اداره کند، شکل میگرفت. این البته فیلم دیگری میشد و با واقعیتهای موجود جامعه زمان خود نیز خوانایی بیشتری داشت، و راز ماندگاری شخصیت قیصر در تاریخ سینمای ایران همین کنش گر بودن او است. ولی قیصر هرگز نمیتواند به عنوان سندی از زمانه خود مورد توجه آیندگان قرار گیرد، ولی ممکن بود کارگردان دیگری به جز کیمیایی با ساختن داستان زندگی خانواده بعد از مرگ فرمان و یک دید واقع بینانه، از همان داستان بی مزه ای که گفتم فیلمی زیبا بسازد. در چنین فیلمی کارگردان باید با تسلط بر مجموعه کار، اثری بسازد که توانایی همراه بردن تماشاگر را داشته باشد، و این نیاز به توانایی زیاد دارد، و من معتقدم میر کریمی فرشش را خوب بافته است، و میدانم که برای درک بیشتر این فرش نیاز به دیدن مجدد آن دارم. او میتوانست با نمایش مخالفت (پسند) با این ازدواج و مثلا در افتادن او با مادرش که با دیدن مشکلات زندگی بخصوص دو تا از دخترانش او را به ازدواج با همسر پولدار به جای قاسم وادار کرده و سایر بزرگترهای فامیل فیلم را به گونه دیگری بسازد که آن هم زیبا باشد، و نهایتا آنچه در خاطر میماند، شخصیت مقتدر (پسند) باشد. تعدد شخصیتها و دیالوگها و کنشها در برخی صحنه ها طوری است که همزمان شاهد دو یا سه لایه در یک صحنه هستیم، و چقدر این شبیه زندگی واقعی ما ایرانی ها است. داخل حرف هم میپریم، راجع به مسائل مختلف همزمان صحبت میکنیم. هر کدام ساز خود را می زنیم. من فرض میکنم راوی داستان، یکی از آن بچه ها است که مانند سعید دایی جان ناپلئون همه جا گوش ایستاده و وقایع را دنبال میکند. یا مثلا یک نفر با "هندی کم" خود وقایع این چند روز را ثبت کرده است.
حین نمایش فیلم یاد "مسافران" بهرام بیضایی افتاده بودم، زیرا در آن فیلم نیز شاهد در هم تنیدگی عروسی و عزا بودیم، گرچه تفاوت نگاه بیضایی و میر کریمی و شخصیتهای دو فیلم زیاد است. یادم نمی آید در فیلم دیگری این صحنه های آشنای دوران قدیم نظیر خوابیدن دسته جمعی فامیل در اتاقهای مختلف، آقایان کنار هم و خانمها کنار هم در رختخوابهایی که در زوایای مختلف نسبت به هم قراردارند را دیده باشم. در سینمای ایران فیلمهایی داشته ایم که دور هم آمدن خواهر و برادرها به خانه پدری را نشان داده باشند. نظیر آوار و مادر، ولی فضای آوار فضای پند و نصیحت و فضای مادر (علی حاتمی) نیز گرچه دلنشین بود، ولی به نظر واقعی و ملموس نمی آمد ولی در این فیلم همه چیز واقعی جلوه میکند. از نمونه های خارجی در این لحظه، سه برادر اثر فرانچسکو روزی را به خاطر می آورم که فضای متفاوتی نسبت به "یه حبه قند" داشت.
بازیگران بزرگسال فیلم همگی یا هنرپیشه های سینما هستند و یا بازیگران تئاتر. در چنین فیلمی با تعدد بازیگران و همزمانی بازیها که بعضا در 3 لایه در یک تصویر اتفاق میافتد، هماهنگی بازیگران مسئله مهمی است. همانگونه که میدانید بعضی هنرپیشه ها فقط در برداشتهای اول یا دوم بهترین بازی خود را ارائه میدهند، و پس از آن افت میکنند، برخی دیگر از برداشت مثلا پنجم یا دهم به بعد تازه میتوانند فضا را بهتر حس کنند، و نقش را خوب در آورند. مانند تفاوت یک دونده سرعت و یک دونده استقامت. حال در نظر بگیرید فیلمی را که به طور میانگین در هر صحنه اش مثلا 6 هنرپیشه بازی میکنند. قطعا ایجاد هارمونی در این مجموعه کاری خطیر بوده، و قطعا در زمان انتخاب بازیگران، این پارامتر هم قابل توجه بوده است. حال اضافه میکنم مسئله لهجه را که خود متغیر جدیدی وارد مسئله کرده. هنرپیشه ها یک ماه آموزش لهجه یزدی دیده اند، و بعضی ها چون داماد خانواده بوده اند و میتوانستند یزدی نباشند به لهجه دیگری صحبت میکنند، مانند رضا کیانیان که به لهجه مشهدی و اصغر همت که به لهجه شیرازی صحبت میکنند. میبینیم که مجموعه این مسائل چه دشواری برای کارگردان داشته اند. بازی های ریما رامین فر در نقش خواهر بزرگتر، فرهاد اصلانی در نقش داماد روحانی، سعید پورصمیمی در درجه اول، و نگارجواهریان و رضا کیانیان را در درجه بعد پسندیدم. ولی میانگین نمره بازیگری این فیلم بالاست. جالب است بدانید میر کریمی برای حل مشکل کارگردانی بازیگران چه تدبیری اندیشیده است. او ابتدا برای اینکه بتواند فضای صحنه را خوب تجسم بکند، ابتدا با تعدادی بازیگر گمنام بسیاری از قسمتهای فیلم را اجرا کرده تا از این طریق بتواند فضاها و میزانسن ها را کاملا در اختیار بگیرد. با روشن شدن این امر در زمان حضور بازیگران اصلی، دیگر انرژی فکری او معطوف به مسائل متنوع نگردید، او با حل سایر مسائل قبل از حضور بازیگران، در زمان حضور آنان انرژی خود را معطوف به هدایت بازیگران نمود. و توجه به جزئیات در بازیگری و میزانسن ها چشمگیر است، به عنوان مثال در صحنه ای که پسند برای قاسم غذا می آورد، به دلیل حضور فرهاد اصلانی در حال نماز خواندن، صحبت کمی بین این دو رد و بدل میشود، و نگاه قاسم به لکه ناشی از ریختن غذا روی چادر پسند در صحنه قبلی، و جمع و جور کردن چادر توسط پسند و معنی داربودن این لکه با توجه به مناسبات این دو، و بعد ادامه ندادن نماز عصر توسط اصلانی و سعی او برای ایجاد خلوت بین این دو، و در آخر بستن یک لنگه در توسط اصلانی در موقع خروج و تردید وی برای بستن لنگه دوم، و نهایتا باز گذاشتن این لنگه نشانگر توجه به جزئیات توسط کارگردان و بازیگرها است، و این جزئیات در فیلم فراوان است.
حکایت خانه فیلم نیز جالب است. در یزد و اردکان، خانه مناسب کار گروه پیدا نشد، و خانه هایی که مناسب تر بودند، نیاز به صرف هزینه برای آماده سازی داشته اند. با توجه به هزینه های اقامت گروه در شهرستانها و مشکلات دوری از خانواده، میرکریمی تصمیم به ساختن خانه در تهران گرفت. در نتیجه باغی در شهران انتخاب شده است، و این خانه ظرف 42 روز در آن ساخته شده است. خانه ای که به اعتقاد من یکی از شخصیتهای اصلی فیلم است، و تا آنجایی که در ذهنم است، به جز اواخر فیلم که پسند به دنبال قاسم در تاریکی شب و با فانوس به بیرون خانه می آید و او را در یک نمای کاملا بیرونی میبینیم، سایر صحنه ها در خانه میگذرد. خانه ای که در فضاسازی فیلم تاثیر زیاد دارد.
فیلمیرداری نیز بسیار زیبا است، و صحنه های دلنوازی در فیلم خلق شده است. به نظر من استفاده از قطعات والس در موسیقی فیلم، آن را تاثیرگذارتر کرده است. شاید استفاده از موسیقی سنتی گرچه هماهنگی بیشتری با فضای فیلم داشت، ولی همین تضاد، فیلم را جذاب تر کرده است. سه کلیپ در فیلم وجود دارد. اولی در اوایل فیلم که پسند را در حال تاب خوردن میبینیم. دومی که در آن آوردن آینه و شمعدان را میبینیم. و سومی پس از مرگ دایی جان، و جالب آنکه سومی با تور عروس روی سر دختر بچه شروع میشود. این کلیپها جذابند، ولی شخصا اولی و سومی را بیشتر دوست دارم، و شاید اگر کارگردان بودم دومی را حذف میکردم.
به هر صورت برای درک بهتر جزئیات فیلم باید بار دوم آن را ببینم. زیرا بخصوص در نیم ساعت اول فیلم هنوز گیج بودم. البته نه در سالن شماره 1 سینما اریکه ایرانیان که به نظر من، موقعیت و ابعاد پرده آن، بیش از اینکه حس دیدن فیلم در سینما را به بیننده بدهد، یادآور دیدن فیلم در تلویزیون بزرگ است. به علاقمندان فیلم پیشنهاد میکنم به وبسایت آن به آدرس
WWW.YEHABEHGHAND.COM سر بزنند. تصاویر و اسامی تفکیکی خانواده 4 خواهر فیلم، پوستر زیبای عباس کیارستمی، آنونس فیلم که توسط رخشان بنی اعتماد و با گویندگی او ساخته شده، و تیزرهای فیلم ساخته مجید مجیدی همگی در این سایت به چشم میخورند، و به نظر من همانگونه که وجود یک همکاری جمعی بسیار خوب پشت صحنه فیلم مشخص است، همکاری چند کارگردان شاخص با میرکریمی در ساخت تیزر، آنونس و طراحی پوستر نیز جذاب است.
در سال 1390، سه فیلم خوب در سینما دیده ام. " جدایی نادر از سیمین"، "اینجا بدون من"، " یه حبه قند". اولی به نظر من بهترین فیلم امسال و شاید حتی دهه 80 باشد. مقایسه دو فیلم بعدی خیلی سخت است، و نمیتوانم به صراحت بگویم کدام را بیشتر دوست دارم. ولی جور دیگری باید به موضوع نگاه کنم. از یک طرف مایه خوشحالی است که هر سه فیلم ساخته کارگردانانی است که حداکثر 12 سال است کارشان را شروع کرده اند، و هنوز امکان پیشرفت دارند، و امیدی هستند برای آینده سینمای ایران. از طرف دیگر هر کدام دیدگاههای خاص خود را دارند. رضا میرکریمی از نظر اجتماعی نگرشی محافظه کارانه دارد. فیلمهای قبلی او و این فیلم، بهترین شاهد این مدعا هستند. در "به همین سادگی" با توانایی خیره کننده میرکریمی در نمایش جزئیات شاهد زندگی ملال آور و یکنواخت زن، و زندگی جداگانه مرد و امکان سر و سر داشتن او با منشی اش بودیم. استعدادهای زن را میدیدیم. شاید خیلی از بیننده ها انتظار داشتند، در انتها زن مانند نیکی کریمی در "سارا" مرد را رها کند، ولی زن چنین نکرد و در انتها ماند، کاری که اکثر زنان در آن قشر از اجتماع میکنند. قهرمانان میر کریمی از نوع کنش گر مانند قیصر نیستند. آنها کاری میکنند که اکثریت مردم میکنند. پسند که یک دختر در خانواده سنتی است، اگر با فانوس به دنبال قاسم میرود، شاید قهرمانانه ترین عمل را در فیلمهای میرکریمی انجام داده باشد، و دوربین میر کریمی نیز او را بیشتر از همان از خانه بیرون رفتن نشان نمی دهد و نتیجه جستجو را هم نمیبینیم. طبیعی است متمایز ترین دیالوگ این شخصیت اول نیز آخرین جمله او در فیلم است :" بعد از چهلم دایی جان جوابشان را میدهم." و این یعنی گذراندن زمان و تصمیم در مورد پاسخگویی به "دل" یا عقل. در آخر فیلم " جدایی نادر ..." سالن را با فکر کردن در مورد فیلم و تلخی های زمانه ترک میکردم. در انتهای " اینجا بدون من" با بغضی در گلو در مورد همین تلخی ها و تاثیر رویا پردازی برای مقابله با آنها. ولی در پایان "یه حبه قند" با حال خوب و سرخوشانه و به یاد گذشته های شیرین بیرون آمدم. آثار هنری میتوانند این حالات یا بسیاری حالات دیگر را در انسان ایجاد کنند. خوب است که در سینمایمان کارگردان های مختلفی داشته باشیم که هر کدام توانایی ایجاد هر یک از این حالات را داشته باشند. در اینجا باید دو چیز را اعتراف کنم. اول، گرچه نظر خود را در مورد بهترین فیلم در بین این سه گفتم، ولی به نظرم میآید دیدار مجدد "یه حبه قند" از نظر دیدن جزئیات فیلم به طور دقیقتر برایم لازم است، ولی آیا این همه مطلب است، شاید نیاز به آن حال سرخوشانه و یادآوری گذشتهای شپری شده نیز جذابیت زیادی برایم دارد و یک نیاز شخصی است. دوم، در سینمای جهان، یکی از مشهورترین کارگردانها از نظر توجه و تسلط بر جزئیات "دیوید لین" است، ولی بار دراماتیک آثار او بسیار زیاد است. من دیدن آثار دیوید لین و به خصوص شاهکار او دکتر ژیواگو را به آثار میرکریمی و بهترین آنها یعنی "یه حبه قند" ترجیح میدهم.
در اینجا باید یادی کنم از سهراب سپهری و این شعر او : زندگی جیره مختصری است/ مثل یک فنجان چای / و کنارش عشق است / مثل یک حبه قند / زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
میتوان چای های تلخ زیادی نوشید، ولی من پیشنهاد میکنم حتی اگر چای تلخ دوست دارید، گهگاه چای را با یک حبه قند و یا حتی چند حبه قند صرف کنید. دیدن این فیلم را به دوستان توصیه میکنم. در پایان، متن کامل شعر "بگو کجایی" که در صحنه آخر فیلم توسط کورس سرهنگ زاده در ضبط صوت دایی جان پخش میشد، و مناسب حال پسند بود که پس از خاموش کردن چراغها ضبط صوت را روشن گذاشت، نقل میکنم.
به سوی تو، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو
سپیده دم
آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی
نشان تو،
گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه
بی پروا ، ره تو می پویم ، بگو کجایی
کی رَوَد
رخ ماهت از نظرم ... نظرم
به غیر
نامت کی نام دگر ببرم ... ببرم
اگر تو
را جویم حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست
تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی
فُتاده
ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی
یک دم از
خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه
پرسی زحال من
تا هستم
من ، اسیر کوی تواّم در آرزوی تواُم
اگر تو
را جویم ، حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست
تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی
فُتاده
ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی
....