کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل21
فصل 21 – فیروزی در غرب :
در 10 ماه مه 1940، سفرای بلژیک و هلند در برلین، به وزارت خارجه احضار شدند و ریبن تروپ به آنان اعلام کرد که سربازان آلمان در حال ورود به ممالک ایشانند تا بی طرفی دو کشور را در برابر هجوم عاجل ارتش های انگلیس و فرانسه حراست کنند (مانند عذری که یک ماه قبل برای حمله به دانمارک و نروژ تراشیده شده بود.) جالب آنکه ریبن تروپ گفت، در صورت مقاومت، مسئولیت خونریزی منحصرا به عهده دول پادشاهی هلند و بلژیک خواهد بود.
در 1839، پنج فدرت بزرگ اروپا، استقلال و بیطرفی بلژیک را تا ابد تضمین کرده بودند. این پیمان تا 1914 که در جنگ جهانی اول آلمان آن را شکست رعایت شد. پس از جنگ جهانی اول، جمهوری وایمار و هیتلر، این بیطرفی را تایید میکردند، ولی اکنون برای هیتلر این بیطرفی بی معنا بود. علیرغم درز کردن قصد آلمان برای حمله به این دو کشور در یکی دو روز قبل از حمله، انگلیس و فرانسه در این مورد غافلگیر شدند. آلمان، بلژیک را برای ایجاد بهترین مسیر برای تسخیر فرانسه و هلند را برای در اختیار داشتن فرودگاههایش برای حمله به انگلیس میخواست.
آلمان با نیرومندترین ارتشی که تاکنون در تاریخ دیده نشده بود، حمله را آغاز کرد. گرچه از نظر تعداد، با دولتهای غربی یکسان بودند. 136 لشکر آلمانی در برابر 135 لشکر فرانسوی و انگلیسی و بلژیکی و هلندی قرار داشتند. حتی از نظر تعداد تانک نیز دو طرف، برابر بودند. "آلمانی ها، از وحدت فرماندهی، ابتکار نیروی حمله ور، اعتماد به نفس، نقشه جسورانه برخوردار بودند و درباره تجاوز، تردیدی وجدانی و وسواسی اخلاقی نداشتند. در لهستان، تجربه جنگی اندوخته بودند. تاکتیک های جدید و سلاح های نوین خود را آنجا، در میدان رزم، آزموده بودند. از ارزش بمب افکن عمودرو و سود جستن از توده تانک ها، آگاه بودند. و همانگونه که هیتلر همواره خاطر نشان می ساخت، میدانستند فرانسویان، گرچه از خاک خود دفاع خواهند کرد، قوت قلب مقابله با آنچه را که در پیش است نخواهند داشت." . و با آغاز حمله، آلمان ها در امتداد یک جبهه 300 کیلومتری از مرز 3 کشور هلند، بلژیک و لوکزامبورگ حمله خود را آغاز کردند. البته در اینجا باید تاکید کنم که در تلخیص این کتاب، به جزئیات نبردها و مسیر آن و مسائل نظامی نخواهم پرداخت، ولی در کتاب در این زمینه توضیحات لازم داده شده است.
متفقین در مقابله با ماشین جنگی آلمان، کاری از پیش نبردند. هلند ظرف 5 روز شکست خورد. در 15 مه 1940، رینو نخست وزیر فرانسه در یک تماس تلفنی به وینستون چرچیل که در 10 مه 1940 به عنوان جانشین چمبرلن نخست وزیر انگلیس شده بود، گفت:" ما شکست خورده ایم، خرد شده ایم." متاسفانه متفقین هرگز نبردهای لهستان و نروژ را تحلیل نکرده بودند، و قدرت آلمان و روش مقابله با آن را نمی شناختند.
آلمان، جهت تسریع شکست هلند، روتردام را در 14 مه به سختی بمباران کرد. بیش از 800 غیر نظامی کشته و چندهزار نفر زخمی و 78 هزار نفر بی خانمان شدند، و مرکز شهر به کلی نابود شد. ارتش هلند تسلیم شد، و ویلهلمینا ملکه هلند و اعضای هیئت دولت، با دو ناوشکن انگلیسی به لندن گریختند.
بلژیک توانست مقاومت بیشتری کند، و ارتش آن کشور رشادت زیاد نشان اد، ولی بالاخره در 28 مه 1940، لئوپولد سوم پادشاه و فرمانده کل قوای این کشور تسلیم شد. این تسلیم بدون هماهنگی با انگلیس و فرانسه و کابینه این کشور اعلام شد. نخست وزیر بلژیک در یک نطق رادیویی در پاریس به مردم بلژیک اعلام کرد که شاه بر خلاف نظر هیئت دولت این کار را کرده است و دیگر صلاحیت حکمرانی ندارد و دولت بلژیک در تبعید مبارزه را ادامه خواهد داد. چرچیل نیز در نطق خود در پارلمان، این تصمیم ناگهانی لئوپولد را که باعث شد ارتش آلمان زودتر از موقع و سیل آسا به فرانسه حمله کند را محکوم کرد. لئوپولد تا پنج سال پس از پایان جنگ در سویس به عنوان پناهنده زندگی میکرد. در سال 1950، مردم بلژیک با یک رای 57 درصدی به بازگشت او به سلطنت رای مثبت دادند، ولی در بازگشت، او به علت کثرت و شدت مخالفت مردم که حتی کار را به جنگ داخلی نزدیک کرده بود به نفع پسرش از سلطنت کناره گیری کرد.
پیشروی در فرانسه نیز بسیار سریع بود. نیروی هوایی آلمان نیز نه تنها از نیروی زمینی پشتیبانی میکرد، بلکه به آن سوی دریای مانش و کشور انگلستان نیز یا حدود 10 دقیقه پرواز دسترسی پیدا کرده بود. در 4 ژوئن فرانسه در جنوب مقاومت میکرد، ولی بهترین ارتش ها و ابزار نظامی او در بلژیک و شمال این کشور منهدم شده بود و دو نفر ژنرال این کشور که رفته رفته بر دولت متزلزل این کشور تسلط می یافتند – مارشال پتن و ژنرال ویگان، دیگر تمایلی به نبرد با آلمان نداشتند. آلمان ها پس از فتح دونکرک در یک نبرد سهمگین که عملا کمر فرانسه را شکست در جبهه ای به طول 650 کیلومتر به بقیه فرانسه حمله کردند. فرانسویان در مقابل 143 لشکر آلمان، توانستند فقط 65 لشکر را که اکثر آنها درجه دوم بودند در اختیار داشتند. طبعا در این نبرد کاری از دست فرانسه برنمی آمد. روز 10 ژوئن، دولت فرانسه شتابان پاریس را ترک کرد و در 14 ژوئن، پاریس به دست آلمان تسخیر شد و پرچم رایش بر فراز برج ایفل به اهتزاز در آمد. روز 16 ژوئن، رینو نخست وزیر فرانسه که هیئت دولت او به بوردو گریخته بود، استعفا داد و پتن جانشین او شد، که روز بعد از آلمان درخواست متارکه جنگ کرد. هیتلر پاسخ داد که باید با موسولینی مشورت کند. جالب آنکه موسولینی از 10 ژوئن و همزمان با سقوط پاریس، به فرانسه حمله کرده بود تا در غنایم جنگ سهیم شود. و تا 18 ژوئن که هیتلر، موسولینی را به مونیخ احضار کرد تا در مورد متارکه جنگ آلمان و فرانسه مذاکره کنند، 32 لشکر ایتالیا در برخورد با 6 لشکر فرانسه در جبهه های آلپ و ریویرا هیچ کاری پیش نبرده بودند.
در مذاکرات هیتلر و موسولینی در مورد متارکه جنگ با فرانسه، هیتلر مصمم بود نگذارد ناوگان جنگی فرانسه به دست انگلیسی ها بیافتد. و نیز نگران گریختن دولت فرانسه به شمال افریقا یا لندن و سعی او بر تداوم جنگ بود. لذا میبایست معاهده معتدلی تنظیم گردد تا دولتی فرانسوی در خاک فرانسه کار کند، و ناوگان جنگی فرانسه بیطرف اعلام گردد. هیتلر درخواست موسولینی را برای تسخیر دره رن به دست ایتالیا و تصرف مارسی و خلع سلاح جزیره کرس و تونس را به دست ایتالیا رد کرد. موسولینی عملا بازیگر فرعی بود و حتی نتوانست موافقت هیتلر را برای حضور در مذاکرات متارکه جنگ با فرانسویان جلب کند.
قرار بود پیمان متارکه جنگ، همان جا بسته شود که روز یازدهم نوامبر 1918 امپراتوری آلمان تسلیم فرانسه و متفقین آن کشور شد. در محوطه کوچک بی درخت جنگل کومپین. "خدایگان نازی جنگ در آنجا، انتقام خود را می گرفت و خود محل بر شیرینی انتقام می افزود.". هیتلر و همراهان او در این محل وارد واگن متارکه جنگ شد و سپس هیئت فرانسه به ریاست ژنرال شارل اونت سی ژر وارد شد. هیتلر پس از اینکه ژنرال کایتل شرایط متارکه جنگ را برای فرانسویان قرائت کرد، واگن را ترک کرد. سیژر پس از شنیدن شرایط ، آنها را سخت و بیرحمانه توصیف کرد و گفت اینها به مراتب بدتر از شرایطی است که فرانسه در 1918 به آلمان عرضه کرد. ضمنا تاکید کرد که اگر کشور دیگری که فرانسه را شکست نداده است (حتی حاضر نشد اسم ایتالیا را به زبان آورد)، مطالبات مشابهی اقامه کند، فرانسه به هیچ رو تسلیم نمیشود. ژنرال یودل، دومین افسر عالیرتبه سرفرماندهی آلمان گفت گرچه نمیتواند موافقت خود را با آنچه سیژر در مورد ایتالیا میگفت پنهان نکند، ولی قدرت تغییر شرایط اعلام شده هیتلر را ندارد. فرانسویان باید سند متارکه جنگ را همانگونه که هست بپذیرند. واو اجازه داد هیئت اعزامی با ژنرال ویگان گفتگوی تلفنی کند. در این گفتگوی تلفنی که بعدها متن آن فاش شد، ویگان شدیدا با ماده ای که فرانسه را ملزم میساخت تا تمامی آلمانهای ضد نازی را که به فرانسه و مستعمرات آن پناهنده شده بودند تحویل رایش دهد مخالف بود و آن را مخالف شرف و مغایر با سنت قدیمی فرانسویها در زمینه اعطای پناهندگی میدانست. ولی کایتل روز بعد این استدلال را رد کرد، و بر این بند تاکید کرد. فرانسویان به ماده ای که میگفت تمام هموطنان آنان که همگام کشور دیگری با آلمان بجنگند و اسیر شوند فورا تیرباران خواهند شد، اعتراض نکردند، زیرا این بند بر ضد دوگل بود که در آن هنگام میخواست نیروی فرانسه آزاد را در انگلیس سازمان دهد. ویگان به بندی از پیمان که میگفت اسرای جنگی فرانسوی تا انعقاد قرارداد کلی صلح در اسارت بمانند اعتراض نکرد، زیرا فکر میکرد انگلیس تا 3 هفته بعد شکست خواهد خورد. و این موضوع باعث شد یک ونیم میلیون اسیر فرانسوی به مدت 5 سال اسیر بمانند. طبق قرارداد ناوگان جنگی فرانسه از حالت آماده باش خارج شده و خلع سلاح میشد، ولی آلمان از آنها در جنگ استفاده نخواهد کرد. در جنوب و جنوب شرقی فرانسه نیز منطقه ای اشغال نشده برای دولت فرانسه باقی ماند که فرانسه بر آن حکومت میکرد. این اقدامی زیرکانه بود زیرا نه تنها خود فرانسه را از نظر جغرافیایی و اداری منقسم میساخت، تشکیل دولت فرانسه در تبعید را بسیار دشوار میساخت. در پایان مذاکرات روز بعد ، سیژر حاضر به امضی عهدنامه نبود و میگفت ویگان باید به او دستور امضا بدهد و دادن اختیار کافی نیست. کایتل در شش ونیم بعد از ظهر اتمام حجت کرد که ظرف یک ساعت پیمان امضا شود و گرنه مذاکرات تعطیل خواهد شد. سرانجام موافقتنامه، همان روز در تاریخ 22 ژوئن 1940امضا شد. و هیتلر به اوج عظمت و عزت رسید.
هیتلر فکر میکرد که در صورت تسخیر فرانسه، فرصت مناسبی برای صلح با انگلیس به دست می آورد. او چنان به این امر مطمئن بود که برای تداوم جنگ با بریتانیا پس از سقوط فرانسه برنامه ای نریخته بود. او فکر میکرد که انگلیس، یکه و تنها برای جنگ با آلمان انگیزه ای ندارد. او حتی نطق 18 ژوئن چرچیل در مجلس عوام را که به شدت بر اراده انگلیس و مردم آن برای برقراری آزادی در اروپا تاکید میکرد، جدی نگرفت. پاپ در 28 ژوئن پیامهایی محرمانه برای هیتلر، موسولینی و چرچیل فرستاده بود و به خاطر صلحی عادلانه پیشنهاد میانجیگری کرد. پادشاه سوئد نیز چنین کرد. در آمریکا، سفارت آلمان، تا آنجایی که میتوانست پول خرج میکرد تا هواداران سیاست انزواجویی و عدم مداخله در امور کشورهای دیگر، آمریکا را از جنگ دور نگاه دارند و بدین سان بریتانیا را دلسرد کنند. چرچیل با موضع گیریهای قاطع خود، کاملا موفق شد تلاشهای صلح را خنثی کند. جالب آنکه آلمانها این استنباط را نیز داشتند که چرچیل به وارد کردن شوروی به جنگ امید دارد، و در این مورد برنامه ریزی مبکند. هیتلر در یادداشتی که در 13 جولای به موسولینی نوشت از نابخردی دولت انگلیس گلایه کرد و گفت برخورد انگلیس با او، شرم آور و ننگین است.
در 19 جولای، هیتلر در رایشتاگ آخرین پیشنهاد صلح خود را به بریتانیا اعلام کرد. او گفت: "اینک از بریتانیا، تنها یک آوا می شنوم – نه بانگ مردم، فریاد سیاستگران – که جنگ، باید دوام یابد! نمی دانم این سیاستگران، تصور درستی دارند که ادامه کارزار، چگونه کاری خواهد بود؟ درست است، اعلام میدارند که جنگ را تداوم خواهند داد و حتی اگر بریتانیای کبیر از میان رود، پیکار را از کانادا دنبال خواهند گرفت. باورم نیست که منظورشان از این گفته آن است که مردم بریتانیا، قرار است رخت به کانادا کشند. میتوان به جرات گفت: فقط آن عالیجنابان دلبسته به تداوم جنگ خویش، به آن جا خواهند رفت. متاسفانه مردم مجبور خواهند بود در بریتانیا بمانند..... وقتی پیشگویی میکنم امپراتوری بزرگی منهدم خواهد شد، آقای چرچیل شاید برای یک بار، این گفته مرا باید باور کند – آن امپراتوری که هرگز منظورم نبود منهدمش سازم یا حتی آسیبی به آن برسانم...... من مغلوبی نیستم که به دریوزه الطاف آمده است، فاتحی هستم که سخن به نام خرد میگوید. دلیلی نمیبینم که این جنگ چرا باید ادامه یابد."
انگلیس به سرعت پاسخ منفی داد. نطق هیتلر هوشمندانه بود و توانست مردم آلمان را جهت جنگ با بریتانیا مجددا گرد آورد. ولی اشکال قضیه این بود که تاکنون هیتلر و فرماندهان او درباره چگونه جنگیدن با بریتانیا فکری نکرده بودند. آنها تاکنون فقط جنگ زمینی کرده بودند. هیتلر از دریا هراس داشت، و سرداران او نیز در این زمینه نا آگاه بودند. برای آلمان، عرصه دیگری برای نبرد با بریتانیا باقی مانده بود. با متحد ایتالیایی به سراسر دریای مدیترانه حمله ببرد. تنگه جبل الطارق را بگیرند. از پایگاههای ایتالیا در شمال افریقا، به مصر و کانال سوئز حمله کرده و از آن جا به ایران حمله کنند، و یکی از خطوط حیاتی امپراتوری بریتانیا را بگسلند. ولی این کار در فواصل دور از وطن، به عملیات جنگی گسترده نیاز داشت که در 1940 از دسترس آلمان دور بود.
به هر صورت، هیتلر جهت چاره جویی در مورد چگونگی حمله به انگلیس به یکی از نقاط عطف جنگ رسید.
{پایان فصل 21}