بهترین فیلم های زندگی من
همیشه بین سینما دوستان یک بازی قشنگ و قدیمی در جریان بوده است. بازی بهترین یا بهترین فیلمهای عمر. طبیعی است این بهترین فیلمها ممکن است به مرور زمان عوض شوند، ولی نشانه خوبی از سلیقه سینمایی آدم هستند.
بهانه نوشتن این یادداشت، دیدن مجدد یکی از بهترین های من در 13 سالگی بود، فیلمی به نام ماجراجویان ( THE ADVENTURERS) به کارگردانی لوییس گیلبرت که اون را فقط یک بار در تیر 1350 در سینما دیاموند تهران دیدم. فیلم به سلیقه اون موقع من خیلی خوب بود، و یادمه بین من و دوستانم محبوبیت خاصی داشت. بعدها که ویدئو و CD و DVD اومد خیلی دنبال این فیلم گشتم ولی گیرم نمیومد. البته تقریبا مطمئن بودم که از این فیلم خوشم نخواهد اومد، چون نسبتا خوب به خاطر داشتمش. چند ماه پیش بالاخره با TORRENT این فیلمو دانلود کردم، ولی اشتیاقی به دیدنش نداشتم تا پریشب بالاخره دیدمش، فیلمی طولانی بود (177 دقیقه). به زور و زحمت تحمل کردم تا تموم شد. با اینکه هنرپیشه های معروف اون زمان توش بازی میکردن، ولی بازیها ضعیف بود. فیلم از نظر فیلمنامه و کارگردانی و همه چیز می لنگید. فهمیدم که خیلی عوض شده ام. سلیقه ام، جهان بینی ام، شناختم از سینما و ....... . این موضوع باعث شد طبق معمول یه سر بزنم به کوچه خاطره ها و یادی بکنم از تاریخچه بهترین فیلمهام.
من از 7 سالگی به فیلم و سینما خیلی علاقمند بودم ولی چه فایده که کسی منو داخل آدم حساب نمیکرد ببره سینما. ولی من از کلاس دوم دبستان مجله های ستاره سینمای برادرم رو با اون سواد حقیر میخوندم و کلی کیف میکردم. هنرپیشه ها رو خوب میشناختم. میدونستم هر سینما چه فیلمی میده سانسش چیه و از این حرفا. ولی وقتی پای فیلم دیدن پیش میومد سالی حد اکثر 10 فیلم میدیدم. تلویزیون هم اون موقع تلویزیون خصوصی معروف به کانال 3 و مال ثابت پاسال بود که فیلمهای خیلی قدیمی نشون میداد. آدمی که کم فیلم میبینه، بهترین فیلم انتخاب کردنش هم جالبه. به هر صورت تابستان 1344 در 7 سالگی در سینما مولن روژ، ده فرمان را دیدم که شد بهترین فیلم عمرم. بعدا اون رو شاید 8-7 بار در سنین مختلف دیدم، که آخرین بارش یک نسخه اوریژینال حدود 2 سال پیش بود و دوباره هم پاش بیفته حاضرم ببینمش نه چون فیلم خوبیه، بلکه به خاطر نوستالوژیش.
این گذشت و آبان 1345 فیلم اشکها و لبخندها یا همان (THE SOUND OF MUSIC) را که افتتاحیه سینما دیاموند بود دیدم. هم سینماش برام جالب بود و فیلمش رو هم که خیلی دوست داشتم، و برای من شد بهترین فیلم عمر. اون رو هم بعدا حدود 12-10 بار دیدم، و هنوزم دوسش دارم ولی بیشتر به خاطر بار نوستالوژیش.
تا چند سال به اشکها و لبخندها وفادار بودم تا اینکه در بهمن 1348 سینما پارامونت فیلم این گروه خشن (THE WILD BUNCH) اثر سام پکین پا را دیدم. فیلم با همه فیلمهایی که تا حالا دیده بودم فرق داشت. موسیقی کوبنده و شاید 6 باندی. صحنه های اسلو موشن، قهرمان داستانی که آخرش میمیره، بعضی شوخیهای رکیک در مقیاس سینمای اون موقع و... . دیگه فیلم محبوبم را پیدا کرده بودم. این فیلم رو بعدا حدود 4 بار دیدم، دیگه برام جذابیتی نداره، ولی به خودم حق میدم اون موقع اونقدر درگیرش شده بودم.
تیر 50 هم ماجراجویان را دیدم، نمیتونستم بگم از این گروه خشن بهتره، ولی تو یک ردیف میذاشتمشون. همونجور که بالا گفتم این فیلمو دیگه دلم نمیخواد ببینم.
شهریور 51 به عنوان اکران چندم در سینما تاج سر لاله زار، بن هور رو دیدم. دیگه 3 تا بهترین فیلمم رو شناخته بودم. این هم تثلیث من بود که با موضوع بن هور همخوانی داشت. بن هور رو هنوز هم به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخی دوست دارم، و این نسخه جدیدش به نظر من اصلا اون صمیمیت نسخه ویلیام وایلر را نداشت.
کم کم بزرگتر شده بودم و برای دیدن فیلم محتاج مامان و بابام یا خانواده نبودم، و میتونستمبا دوستام یا تنهایی سینما برم. از سال 52 حدود سالی 50-40 فیلم میرفتم تا اینکه سال 55 به حدود 300 فیلم و در سال 56 به حدود 360 فیلم ( هر روز یک فیلم) میرسیدم.
بعد از سال 51 بهترین فیلمم عوض نشد تا اینکه در سال 53 تونستم در سینما کریستال لاله زار، پدر خوانده را ببینم. تماشای پدرخوانده برای کمتر از 18 ساله ها ممنوع بود. برای همین فقط تونستم تو لاله زار اونو ببینم. دیگه بهترین فیلمم را پیدا کرده بودم، و جاش تا سالها محفوظ بود. البته دیدن داستان وست ساید در بهمن 54 در سینما گلدیس یوسف آباد برای پدر خوانده رقیب تراشید ولی جای اونو نگرفت.
دیگه فیلمای خوب زیاد میدیدم. ماجراجویان و این گروه خشن کم کم تو سایه میرفتند، ولی پدرخوانده جاش محفوظ بود. دیگه میتونستم به راحتی 10 فیلم برتر و از این قبیل چیزها انتخاب کنم. در سال 56 سر رسیدی داشتم که تمام فیلمها رد توش مینوشتم و آخر ماه 10 فیلم برتر اون ماه و آخر هر فصل و آخر سال هم 10 فیلم برتر فصل و سال را انتخاب میکردم.
اگر سال 57 از من راجع به 10 فیلم برتری که دیده بودم میپرسیدند، جوابم این بود. 1- پدرخوانده و بعد از اون بدون ترتیب داستان وست ساید، مردی از لامانچا، ویولن زن روی بام، آنی هال (وودی آلن)، عصر جدید (چارلی چاپلین)، سینمای صامت (مل بروکس)، صلیب آهنی (سام پکین پا – این یکی رو هم بعد از سال 56 ندیده ام، و فکر کنم باید دانلودش کنم، و فکر کنم ازش خوشم بیاد)، بن هور و ماجرای نیمروز.
دیگر انقلاب شد، وضع سینماها هرگز مثل قبل نشد، من هم هرگز مثل قبل نشدم. تعداد فیلمها که حتی در خانه میدیدم کمتر شد تا اینکه در سال 67 بعد از جنگ ویدئو خریدم. و دوباره تعداد فیلمها بالا رفت، ولی دیگه نه تو سینما. در این سال فیلمی دیدم که جای پدر خوانده را گرفت. روزی روزگاری در آمریکا (ONCE UPON A TIME IN AMERICA) اثر استثنایی سرجیو لئونه که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم. بعد از آن هم حدود سال 1380 نسخه 3 ساعته سینما پارادیزو دستم رسید، و اون شد بهترین فیلمم. و دیگه پاسخ من برای اون سئوال معروف که اگه تو یک جزیره دورافتاده تنها زندگی بکنی و بتونی فقط یک فیلم داشته باشی که ببینی کدوم فیلمو انتخاب میکنی، معلومه. انتخاب من سینما پارادیزو است.
اگه الان به من بگن 10 فیلمی رو که بیشتر از همه دوست داری کدوما هستن پاسخ من اینه: 1- سینما پارادیزو و بقیه بدون ترتیب: روزی روزگاری در آمریکا، پدرخوانده (1 و 2)، ویولن زن روی بام، کازابلانکا، ماجرای نیمروز (HIGH NOON)، پنجره عقبی(REAR WINDOW)، مردی از لامانچا، دکتر ژیواگو، برای دهمی هم بین زوربای یونانی و کاباره و BIG FISH مرددم. باید بگویم انتخاب این 10 فیلم به ارزش سینمایی شان برنمیگرده بلکه به ارتباط عاطفی من و اونا برمیگرده. دلم میخواد یک روزی هم بشینم و 20 فیلم و 50 فیلم و 100 فیلم را لیست کنم. و یک بار دیگه هم راجع به فیلمهای ایرانی محبوبم بنویسم.