کتاب – ظهور و سقوط رایش سوم – نویسنده: ویلیام شایرر – ترجمه : کاوه دهگان – خلاصه فصل 8- قسمت اول
فصل هشتم – زندگی در رایش سوم : 37-1933
با توجه به گستردگی مطالب این فصل، و جلوگیری از طولانی شدن مطلب، خلاصه این فصل در دو قسمت نوشته میشود.
این فصل به جنبه های مختلف زندگی در رایش سوم که پس از قبضه قدرت توسط هیتلر و نازیها به وقوع پیوست میپردازد، و علیرغم اینکه تاکنون در فصول قبلی تحولات سیاسی آلمان تا سال 1934 مورد بحث قرار گرفته بود، زندگی در آلمان نازی تا سال 1937 را بررسی میکند. شاید خواندن تک پرده ای های ((ترس و نکبت رایش سوم)) شاهکار برتولد برشت پس از خواندن این فصل بسیار روشنگر باشد ( در مورد کتاب برشت قبلا در همین وبلاگ مطلبی نوشته ام).
ویلیام شایرر که سالها در دهه 30 میلادی به عنوان خبرنگار در آلمان به سر برده، بسیاری موارد را به عنوان یک خبرنگار خارجی به چشم دیده است. او چنین میگوید:" در سال های نخستین ترور نازیان در حیات دسته بالنسبه کوچکی از مردم آلمان تاثیر کرده بود و ناظر تازه وارد، از اینکه می دید مردم آن کشور احساس نمیکنند که به دست حکومت مطلقه حیوان صفت بی همه چیزی، مرعوب و محدود شده اند، تا حدی به شگفت می آمد. بر عکس، آلمانی ها این حکومت را با شور و شوق حقیقی حمایت می کردند. دولت نازی، به نحوی، در مردم آلمان امید و اعتمادی نو و ایمانی حیرت انگیزبه آینده کشورشان، دمیده بود. هیتلر، گذشته را با همه سرخوردگی ها و نومیدیهای آن، از میان می برد. او گام به گام و به سرعت آلمان را از قید و بندهای پیمان ورسای آزاد می کرد، متفقین را گیج و گمراه می ساخت و آلمان را از نظر نظامی بار دیگر نیرومند میکرد. این همان چیزی بود که اکثر مردم آلمان می خواستند و مایل بودند فداکاری هایی را که هیتلر از آنان می طلبد، عرضه دارند تا مطلوب خویش را به چنگ آورند. فداکاری ها، دست شستن از آزادی فردی، ساختن به خوراک اندک (توپ ها بیش از کره، شعار گورینگ) و کار جانکاه بود. تا پاییز 1936 قسمت اعظم مشکل بیکاری حل شده بود. و کارگران که از حقوق صنفی خود محروم شده بودند، شوخی کنان میگفتند که دست کم در دوران هیتلر، دیگر آزادی گرسنگی خوردن و از گرسنگی مردن، در میان نیست."
قوانین نژادی که یهودیان را از جامعه آلمان طرد میکرد، از نظر اروپاییان بسیار ارتجاعی بود، ولی چون این نظریات بر مبنای نژاد برتر بودن آلمانی ها بود، به هیچوجه ناخوشایند مردم آلمان نبود. آنها شنیده بودند که در خارج از کشور، مردم از آلمان سخت بیزارند، ولی میدیدند که جهانکردی رونق گرفته و مبالغ کثیری ارز از این طریق به کشور می آمد. سفر به خارج از کشور برای آلمانی ها امکان پذیر بود گرچه به دلیل محدودیتهای ارزی از نظر تامین مالی برای خیلی از آنها سخت بود. از نظر بسیاری توریستها آلمان نازی تحمل پذیر بود و کارهای مثبت در آن صورت گرفته بود. حتی لوید جورج نخست وزیر انگلیس از 1916 تا 1922 پس از دیدار با هیتلر در 1936 شیفته او شد، و در انگلستان از او به عنوان مرد بزرگ یاد کرد.
مسابقات المپیک که در اگوست 1936 در برلین برگزار شد، فرصت طلایی برای نشان دادن پیشرفتهای آلمان نازی بود. نشانه هایی که بر آن نوشته بود" جهودها نیایند"، از سردر مغازه ها و مهمانخانه ها و اماکن عمومی برداشته شد. پرشکوه ترین المپیک تا آن زمان برگزار شد. البته این پوسته قضایا بود و بسیاری موارد میهمانان شاهد عمق قضایا نبودند.
یهودیان:
در سپتامبر 1935 قانونی وضع شد که به موجب آن یهودیان از تابعیت آلمان محروم، و به پایه رعایا تنزل داده شدند. ازدواج یهودیان و آریایی ها و روابط غیر زناشویی آنها ممنوع شد. در نخستین یال فدرت رسیدن هیتلر یهودیان از ادارات دولتی، روزنامه نگاری، معلمی، فعالیتهای هنری طرد شدند. سال بعد از بورس بیرونشان کردند. و نهایتا در سال 1938 از حرفه های حقوقی، پزشکی و بازرگانی نیز کنار گذاشته شدند. به علاوه یهودیان نه تنها از وسایل آسایش و تفریح، بلکه از لوازم زندگی نیز بی بهره بودند. در بسیاری شهرها، خرید خوراک برای یهودیان محال و دست کم بسیار مشکل بود. داروخانه ها به آنان دارو نمیفروختند، و در مسافرخانه ها نیز امکان خواب نداشتند.
مسیحیان:
در کارزار با کلیسا، نازیان ملایم تر بودند. هیتلر به طور اسمی کاتولیک مذهب بود، ولی در نبرد من بر ضد کاتولیسیسم سیاسی صحبت کرده بود، و در برنامه حزب نیز آزادی مذهب تا جایی مجاز بود که عواطف اخلاقی ژرمن ها به خطر نیفتد. هیتلر در 1933 با واتیکان پیمانی امضا کرد که به موجب آن آزادی مذهب کاتولیک و حق کلیسا را در اداره امور خویش به رسمیت شناخت. ولی پس از چند روز هیتلر عملا این پیمان را نقض کرد. مجمع جوانان کاتولیک منحل شد. در سالهای بعد هزاران کشیش و راهبه بازداشت شدند. بسیاری از آنها با بوق و کرنا به اتهام کارهای خلاف اخلاق یا قاچاق پول خارجی بازداشت شدند. رهبر حزب پیکار کاتولیک در تصفیه 30 ژوئن 1934 به قتل رسید. ده ها نشریه کاتولیک تعطیل شد.
بیشتر کشیشان پروتستان از رسیدن هیتلر به قدرت حمایت کردند. لوتر بنیانگزار پروتستانیسم، یک ضد یهود پرشور بود، علاوه بر آن با حکومت آلمان نیز رابطه خوبی داشت. کلیسای پروتستان آلمان این دو خصیصه را در طی قرنها حفظ کرده بود، و همواره با حکومت سلطنتی آلمان رابطه خوبی داشت، و پادشاه هم سلطان بود و هم رییس کلیسا. در نتیجه بزرگان کلیسای آلمان همواره با جمهوری وایمار مشکل داشتند. یک دلیل آن، براندازی سلطنت توسط وایمار و دلیل دیگر اینکه حامیان اصلی وایمار کاتولیکها و سوسیالیستها بودند. اساسنامه کلیسای رایش نوشته شد، در انتخاب اسقف اعظم نازیها نظر خود را به کلیسا تحمیل کردند. تدریجا برخی کلیساهای محلی منحل شدند و جمعی از رجال برجسته کلیسای کاتولیک برکنار شدند. هیتلر میخواست در اساسنامه کلیساها اصل مربوط به نژاد آریا و نیز راندن یهودیان گنجانده شوند، ولی کلیسا زیر بار نمیرفت. هیتلر همواره پروتستانها را با تحقیر نگاه میکرد. ولی آنها دو سوم جمعیت آلمان را تشکیل میدادند. ولی هیتلر روی ترسو بودن کلیسا حساب میکرد، و مطمئن بود که جز بخش کوچکی از کلیسا و مومنین، نازی سازی کلیساها با مخالفتی مواجه نمی گردید. در سال 1936 پس از اعتراض بخشی از کلیسا به تمایلات ضد مسیحی حکومت و اقدامات ضد یهود آن، و تقاضای عدم دخالت دولت در کلیسا، فریک وزیر کشور دستور توقیف صدها کشیش را داد. با دستگیری 800 نفر کشیش در این سال و صدها نفر در سالهای بعد، اکثریت کشیشان پروتستان در مقابل نازیها تسلیم شدند، و سوگند وفاداری به هیتلر را خوردند.
"خوانندگان گمراه نشوند که تعقیب و آزار پروتستانها و کاتولیکها در مردم آلمان نفاق افکند. مردمی که آزادیهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی خود را به آن آسانی تسلیم کرده بودند، به استثنای عده بالنسبه معدودی بر سر آن نبودند که جان سپرند و حتی خطر زندان را به جان بخرند تا آزادی عبادت را حفظ کنند. در دهه 1930 آنچه آلمانیها را واقعا برانگیخت، کامیابیهای درخشان هیتلر در تهیه کار برای بیکاران و تجدید قدرت نظامی آلمان و نیل به پیروزیهای پیاپی در عرصه سیاست خارجی بود. چنین نبود که بسیاری از آلمانیها بابت توقیف دو سه هزار کشیش و رهبر روحانی و یا بابت کشاکش فرقه های مختلف پروتستان شبها خوابشان نبرد."
هیتلر نهایتا برنامه نازیها برای کلیسا را تدوین کرد، و کلیسای ملی آلمان را دارای حق انحصاری دانست که بر کلیه کلیساهای درون مرزهای رایش نظارت نماید. این کلیسا رهبر روحانی و پیشنماز و کشیش ندارد و به جای آنها خطبای ملی رایش سخن میگویند. چاپ کتاب مقدس نیز ممنوع شد. و از طرف کلیسا (( نبرد من)) به عنوان بزرگترین نوشته ها اعلام شد. . کلیسای ملی اعلام نمود که باید تمام صلیب ها و انجیل ها و تصاویر اولیا از محرابها برداشته شود. در محرابها به جز نبرد من چیز دیگری نباید داده شود. و از کلیساها میبایست صلیب ها برداشته شوند، و به جای آنها صلیب شکسته گذاشته شود.
فرهنگ:
در مه 1933 حدود 4 ماه پس از به قدرت رسیدن هیتلر، حادثه ای در برلین روی داد که از اواخر قرون وسطی در اروپای غربی به چشم نخورده بود. کتاب سوزانی توسط هزاران دانشجوی مشعل به دست در برلین و زیر نظر گوبلس اتفاق افتاد، و در شهرهای دیگر نیز چنین اتفاقی افتاد. از جمله کتابهای نویسندگان آلمانی نظیر توماس و هاینریش مان، اشتفان تسوایک، اریش ماریا رمارک، آلبرت اینشتاین، هوگو پرویس(نویسنده پیش نویس قانون اساسی وایمار)، و نویسندگان خارجی مانند جک لندن، آپتون سینکلر، هلن کلر، اچ. جی. ولز، آرتور شنیتسلر، فروید، زولا و پروست را میتوان نام برد. گوبلس خطاب به دانشجویان گفت:" روان ملت آلمان قادر است بار دیگر تجلی کند. این زبانه های آتش، نه فقط پایان نهایی یک عصر فرتوت را عیان می دارد، بلکه دوران نوین را نیز فروزان و درخشان میسازد."
مقرر شد هنرمندان به رهبری رایش در سازمان متحدی گرد هم آیند. هفت مجلس فرعی تاسیس شد تا بر همه حوزه های هنر نظارت کند( هنرهای زیبا، موسیقی، تاتر، ادبیات، مطبوعات، رادیو و سینما). هر یک از این مجالس حق داشتند به سبب عدم اعتماد سیاسی اعضا را اخراج کنند یا نپذیرند. در دوران نازیها، حتی اثر یک تن از نویسندگان صاحب نام زنده آلمانی به استثنای آثار ارنست یونگر و ارنست ویشرت، آن هم در سالهای نخستین، چاپ نشد. نسخه خطی کتابها یا نمایشنامه ها پیش از چاپ یا نمایش میبایست به تایید وزارت تبلیغات برسد.
وضع موسیقی از همه بهتر بود، ولی اجرای آثار مندلسون و کلیه آهنگسازان یهودی ممنوع بود. بر خلاف نویسندگان، اکثر چهره های بزرگ موسیقی در آلمان ماندند، و در واقع نام بزرگ خویش را به نازیها اجاره دادند. ریشارد اشتراوس که شاید بزرگترین آهنگساز زنده جهان به شمار می رفت در آلمان ماند و تا مدتی رییس مجلس موسیقی رایش شد. باقی ماندن موسیقیدانان و اجرای سمفونی و اپرا به میزان زیاد باعث شد بسیاری از مردم افول سایر هنرها را فراموش کنند.
تاتر کلاسیک کماکان اجرا میشد. نمایشنامه های نازیها از نظر هنری ضعیف بود و با استقبال روبرو نمی شد. جالب آنکه برخی نمایشنامه های برنارد شا اجازه نمایش می یافت زیرا انگلیسی ها و دموکراسی را مسخره می کرد.
از نظر هیتلر که خود را در نقاشی صاحبنظر میدانست، تمامی هنر نقاشی نو فاسد و منحط بود، و سعی در جایگزینی هنر ژرمنی نوین به جای ((هنر فاسد)) نمود. حدود 6500 نقاشی نو شامل آثار سزان، ون گوگ، گوگن، ماتیس، پیکاسو از موزه های آلمان برداشته شد.
هر بامداد سردبیران روزنامه ها در وزارت تبلیغات و ادارات تابعه آن گرد می آمدند تا به آنها گفته شود چه اخباری را چاپ کنند و یا نکنند. چه مبارزاتی را متوقف کنند یا راه اندازند. چه سرمقالاتی مطلوب روز است. به منظور جلوگیری از هر گونه سوء تفاهمی یک بخشنامه روزانه نیز برای کلیه روزنامه ها و هفته نامه ها و ماهنامه های بزرگ و کوچک فرستاده میشد. برای آنکه کسی در رایش سوم مدیر و یا سردبیر نشریه ای شود، نخست میبایست از نظر سیاسی و نژادی ((پاک)) باشد. آنها میبایست آلمانی و آریایی تبار بوده و با یهودیان ازدواج نکرده باشند. یکی از نخستین روزنامه هایی که دست از کار کشید، ((فوسیشه تسایتونگ)) بود که در 1704 تاسیس شده بود و با تایمز لندن و نیویورک تایمز قابل قیاس بود. ولی لیبرال بوده و به موسسه ای یهودی تعلق داشت. همسانی اخبار روزنامه ها باعث شد حتی آلمانیهای منضبط و معتاد به قبول قدرت از روزنامه ها بیزار شوند، و تعداد و تیراژ آنها پایین بیاید. در 4 سال نخست به قدرت رسیدن رایش، تعداد روزنامه ها از 3607 به 2671 تقلیل یافت. ماکس امان سرگروهبان هیتلر در جنگ جهانی اول، رییس ((اهر فرلاگ))، سازمان چاپ و انتشارات حزب و دیکتاتور مطبوعات آلمان شد. او نشریات توقیف شده را به قیمت کم میخرید، و بزودی به عنوان بزرگترین و پرسودترین بنگاه مطبوعاتی جهان نایل شد. قبل از جنگ جهانی دوم، دو سوم تیراژ 25 میلیونی روزنامه های آلمان در اختیار روزنامه های تحت تملک حزب نازی بود ( درآمد شخصی امان از 108هزار مارک در 1934 به 4 میلیون مارک در 1942 جهش پیدا کرد.). جالب آنکه در 1934 گوبلس از سردبیران روزنامه ها خواست مطالب خود را کمتر یکنواخت سازند و از نارسایی ها انتقاد کنند. سردبیری به نام اهم ولکه این حرف را جدی گرفت و وزارت تبلیغات را بابت قرطاس بازی و فشار فراوان به روزنامه ها سرزنش کرد. نشریه او بی درنگ توقیف شد و خود او به اردوگاه کار اجباری اعزام شد.
رادیو نیز دولتی و در اختیار حزب و یکی از قویترین سلاح های تبلیغاتی نازیها بود. سینما در دست بخش خصوصی و زیر نظر حزب بود. سینمای آلمان نازی مورد علاقه مردم نبود، و فیلم های معدود خارجی (معمولا فیلمهای درجه دوم) بیشتر مورد پسند مردم بودند. بسیاری کارگردانان و سینماگران خوب آلمانی به آمریکا مهاجرت کردند.
جمله زیر که عینا از کتاب نقل میشود، به خوبی تاثیر کنترلهای فرهنگی را نشان میدهد. " من خود آزمودم که در کشور خودکامه، با مطبوعات و رادیوی دروغ پرداز و سانسور شده، انسان چه آسان فریب می خورد. با آنکه بر خلاف اکثر آلمانیها، هر روز به روزنامه های خارجی که یک روز پس از انتشار می رسید دسترسی داشتم، و مرتبا به رادیوهای خارجی گوش میدادم، کارم ایجاب میکرد که بسیاری از ساعات روز را صرف بررسی مطبوعات آلمان و تحقیق درباره صحت و سقم اخبار رادیو آلمان و گفتگو با صاحب منصبان نازی و رفتن به اجتماعات حزبی کنم. با وجود فرصتهایی که برای آگاهی از حقایق داشتم و به رغم عدم اعتماد طبیعی که انسان به اخبار نازیها داشت، پی بردن به این نکته که شنیدن و خواندن دروغها و تحریفهای منظم پیگیر، با گذشت سالها چه تاثیری در ذهن آدمی میگذاشت و چگونه غالبا گمراهش میکرد، حیرت انگیز و گاه هراس انگیز بود. هر که سالها در سرزمینی که حکومتی خودکامه بر آن حاکم است به سر نبرده باشد، شاید نتواند دریابد که گریز از نتایج ترسناک تبلیغات حساب شده و بی وقفه حکومت تا چه حد دشوار است....از افراد تحصیل کرده و هوشمند شگفت ترین گفته ها را میشنیدم که با ایقان بیان میکردند..... گاهی وسوسه میشدم که بیشتر بگویم ولی با چنان نگاه خیره ناباوری، با چنان سکوت تکان آوری روبرو میشدم که انگار زبان به کفر گشوده ام." (پایان قسمت اول فصل هشتم)