فیلم – منهتن (1979)- MANHATTAN کارگردان، سناریست و بازیگر :وودی آلن
منهتن پس از صحنه های داخلی، دومین فیلم دوره دوم فیلمسازی وودی آلن است، و تا حدودی هم به آنی هال که نقطه پایان اولین دوره فیلمسازی اش بود، شباهت دارد.
وودی آلن در نقش ایساک، مردی 42 ساله و برنامه نویس مشهور تلویزیونی، است که همسرش جیل (مریل استریپ)، او را به خاطر زندگی با زنی دیگر ترک کرده است (این هم یکی دیگر از نشانه های پیشرو بودن آلن که برای اولین دفعات در سینمای آمریکا، رابطه زن با زن را مطرح کرده). جیل کتابی در مورد خودش مینویسد که در آن از روابط خصوصی خود و آیساک گفته و آیساک از این مسئله ناراحت است. آیساک دوست دختری 17 ساله به نام تریسی دارد (ماریل همینگ وی)، که طبعا او را چندان جدی نمیگیرد. در این هنگام با مری (دایان کیتون) که معشوقه دوست صمیمی متاهلش ییل (مایکل مورفی) است، آشنا میشود. رابطه آیساک و مری بدون اطلاع ییل، عمیق میشود، و شرایطی پیش می آید که رابطه ییل و مری به هم میخورد. آیساک که فکر میکند رابطه اش با مری موفق است، رابطه اش با تریسی راکه برای دیدن دوره موسیقی عازم لندن است، عملا قطع میکند. ولی رابطه مری و ییل مجددا برقرار میشود، و ییل زندگی زناشویی اش را به خاطر مری به هم میزند، و مری آیساک را ترک میکند. آیساک به طرف تریسی برمیگردد، و او را در حالی که عازم فرودگاه برای سفر به لندن است میبیند، ولی تریسی حاضر نمیشود به خاطر آیساک سفرش را بر هم زند، و در انتها به او میگوید که اگر از لندن برگشت و کسی را پیدا نکرده بود، حاضر است رابطه شان را تجدید کند. در انتها، آیساک مانند آلوی سینگر در فیلم آنی هال، سرخورده از شکست در روابط عاشقانه اش تنها میماند، و فیلم با تصاویری از نیویورک به پایان می رسد.
همانگونه که از اسم فیلم بر میآید، نیویورک اصلی ترین زمینه فیلم است . گرچه در اکثر فیلمهای نیویورکی وودی آلن این زمینه وجود دارد، ولی در منهتن، حضور نیویورک خیلی پر رنگ است . تصاویر متعددی از نیویورک نشان داده میشود، و یکی از معروفترین صحنه های فیلم، صحنه ای است که قبل از سپیده دم، وودی آلن و دایان کیتون رو به پل بروکلین نشسته اند، و ما آنها را از پشت سر در حالیکه آنها و ما به پل نگاه میکنیم، نشان میدهد. در دیالوگها و مونولوگهای فیلم نیز این مسئله تاکید میشود. مثلا در مونولوگ نسبتا طولانی اول فیلم، آیساک در مورد نیویورک صحبت میکند، که هر پاراگراف آن با این عبارت شروع میشود :"او، نیویورک را می پرستید.". و در هر پاراگراف، پاراگراف قبلی را نقض میکند یا به عبارتی کامل میکند. بد نیست این مقدمه را بنویسم .
" فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. آن را بی حساب چون بتی می پرستید. اوه نه. بی حسلب شیفته اش بود. اکنون برای او، فارغ از اینکه چه فصلی است، شهری بود که به صورت سیاه و سفید وجود داشت، و با آهنگهای زیبای جرج گرشوین می تپید." اوه، نه. حالا دوباره شروع کنم . " فصل اول – او همان قدر شیفته منهتن بود که شیفته هر چیز دیگری. او در هیاهو بزرگ شده بود، هیاهوی ازدحام و ترافیک. برای او نیویورک به معنی زنان زیبا و آدم های خیابان شناسی بود که انگار همه گوشه و کناره ها را میشناختند." نه مبتذله . زیادی مبتذله. نسبت به سلیقه من. بذار سعی کنم . عمیق ترش کنم.
" فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. برای او آنجا استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. همان فقدان درست کاری اری که سبب شده بسیاری از مردم راه آسان را برگزینند.شهر رویای او را به سرعت تبدیل می کرد به..." نه. زیادی داره عین موعظه میشه. یعنی می دونی ... بیا رو راست باشیم، من میخوام کتابم اینجا بفروشه.
" فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. هر چند آنجا برایش استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. زندگی در جامعه ای که احساسش تحت نفوذ مواد مخدر، موسیقی بلند و تلویزیون، جنایت و آشغال از بین رفته بود برایش دشوار بود." خیلی خشمگینه. من نمیخوام خشمگین باشم.
" فصل اول – او به همان اندازه شهری که دوست داشت، خشن و رمانتیک بود. در پس عینک قاب سیاهش قوای جنسی یک گربه وحشی چنبره زده بود." اینو دوست دارم. " نیویورک شهر او بود، همواره هم خواهد بود."
من این مقدمه را که قبل، هم زمان و بعد از آن، تصاویر متعددی از نیویورک را نشان میدهد، خیلی دوست دارم. شاید وودی آلن به دلیل اشاره ای که در مقدمه داشته برای اولین بار فیلمش را سیاه و سفید ساخته است. شروع فیلم، عشق و تعلق وودی آلن به شهرش را نشان میدهد. نمیتوانم تصور کنم که وودی آلن بتواند فیلمی در یک شهر کوچک بسازد. کما اینکه تا امروز میبینیم که اگر در نیویورک فیلم نساخته، در پاریس و لندن و بارسلونا فیلم ساخته است. او شهر بزرگ و مسائل شهروندان شهرهای بزرگ را میشناسد و میتواند بیان کند.
وودی آلن در فیلمهایش با رویای آمریکایی تسویه حساب کرده است. رویایی که میگوید شما بزرگ میشوید، عاشق میشوید و ازدواج میکنید. سگی در خانه دارید. بعد بچه ها را بزرگ میکنید. به یکدیگر وفادارید و وفادار باقی میمانید. جالب اینکه نیویورکی ترین کارگردان سینمای جهان، بیشترین فاصله را با رویای امریکایی در فیلمهایش نشان میدهد.
یکی از صحنه های زیبای فیلم، اواخر فیلم یعنی جایی است که آیساک، سرخورده از شکست رابطه اش با مری، روی کاناپه لم داده و در حالیکه صدایش ضبط میشود، صحبتی را در مورد منهتن شروع میکند. ولی به سرعت به چیزهایی که ارزش زندگی را برای ما ایجاد میکند، اشاره میکند ( من به یاد تصنیف زیبای My Favorite Things در فیلم The Sound Of Musics افتادم ). چیزهایی که آیساک میگوید قطعا علایق وودی آلن هستند. او چنین میگوید: "چیزهایی هستند که من فکر میکنم این ارزشو به زندگی میدهند. مثلا چی ؟ خب برای من : گروچو مارکس، ویلی میز (بیسبالیست معروف نیویورکی)، موومان دوم سمفونی ژوپیتر، قطعه Potato Head Blues اثر لویی آرمسترانگ، فیلمهای سوئدی، کتاب ارزش احساسات فلوبر، مارلون براندو، فرانک سیناترا، سیب و گلابی های حیرت انگیز اثر سزان، چهره تریسی ..." در اینجا است که در یکی از لحظات ناب سینمایی در حالیکه موسیقی پخش میشود( که حدس میزنم باید موومان دوم سمفونی ژوپیتر باشد)، آیساک با لبخندی خفیف، چیزی را در ذهنش مرور میکند. به طرف کشویش می رود و ساز دهنی خود را برمی دارد. و نهایتا به صحنه آخر فیلم که در بالا توضیح دادم می رسد. منهتن از این صحنه های زیبا کم ندارد. برای علاقمندان وودی آلن، دیدن این فیلم یک "باید" است. فیلمی که میتوان بارها دید و هر بار چیز جدیدی از آن دریافت. ضمنا در فیلم، بارها در مورد علاقه آیساک به فیلم "توهم بزرگ" اثر ژان رنوار صحبت میشود. این فیلم را ندیده ام و باید ببینم. ضمنا باید بگویم فیلم کاندید دو جایزه اسکار برای فیلمنامه و بهترین هنرپیشه زن نقش دوم "ماریل همینگ وی" بود.