انتهای خیابان هشتم – کارگردان و نویسنده: علیرضا امینی (1390):

    انتهای خیابان هشتم، هشتمین فیلم علیرضا امینی (متولد 1349) است. فیلمهای قبلی او عبارتند از: نامه های باد (1380)، کنار رودخانه (1382)، دانه های ریز برف (1382)، زمان می ایستد (1384)، فقط چشم هاتو ببند (1385)، استشهادی برای خدا (1386)، هفت دقیقه تا پاییز (1388). به جز هفت دقیقه تا پاییز (نوشته محسن تنابنده)، فیلمنامه همه فیلمهایش را خودش نوشته و قبل از این فیلمها نیز در فیلم "زمانی برای مستی اسبها" (1378) دستیار بهمن قبادی بوده است. بعضی فیلمهای قبلی او نمایش عمومی نداشته اند، و من از کارهای قبلی او فقط " هفت دقیقه تا پاییز" را دیده ام. ولی با توجه به سوابق فوق و همکارانش، پیش زمینه لازم در مورد رگه فکری او داشتم.

    انتهای خیابان هشتم، از آن دست فیلمهایی است که لحن اعتراضی نسبت به این زمانه دارند. فیلم نشانگر تلاش ترانه علیدوستی است برای فراهم کردن پول دیه برادرش که در یک نزاع خیابانی و به دفاع از او، جوانی دیگر را به قتل رسانده است. در این تلاش، نامزد دختر (صابر ابر)، دوست برادر (حامد بهداد)، دوست صمیمی ترانه (الهه حصاری) و یکی دو نفر دیگر از دوستان برادر، شرکت دارند.

    حدود 20 دقیقه اول فیلم با ریتمی تند و بسیار عصبی شروع میشود، آدمها همه عصبی، دیالوگها سریع و روابط پر تنش هستند. کم کم جریان داستان دستمان می آید، و در ادامه، کمی لحن فیلم آرام تر میشود. فضای فیلم بسیار عبوس و پر تنش است. جز یک صحنه در اواسط فیلم، که ترانه علیدوستی و صابر ابر فکر میکنند، کار تمام شده و پول جور شده است و میخندند، در بقیه فیلم تلخی زیادی جاری است. جالب است که اکثر فیلمهای ایرانی این زمانه، یا بسیار عبوس اند و یا به حد دل به هم زنی، پر هستند از دلقک بازی و جفنگ بازی نظیر کمدی های سوپر مارکتی با شرکت امثال جواد رضویان، مهران غفوریان، شفیعی جم، پور مخبر و ...... .

    مشکل اصلی انتهای خیابان هشتم، مشکل فیلمنامه است. نمیدانم چرا برخی کارگردان های ایرانی اصرار دارند، خودشان فیلمنامه بنویسند. بهترین نمونه این مسئله، کیمیایی است. فکر میکنم اگر کیمیایی فیلمنامه کسانی دیگر را کار گردانی میکرد، نتیجه بهتری میگرفت. کما اینکه وقتی در "دندان مار" با طالبی نژاد همکاری کرد، نتیجه بهتری گرفت. در این فیلم نیز کارگردانی امینی خیلی بهتر از فیلمنامه او است. فیلمنامه ای پر از چاله و چوله، با تلاش زیاد برای نشان دادن خشمی که در متن فیلمنامه نمیتواند به خوبی پرورده شود و در تماشاچی، احساس همدلی ایجاد کند. این فیلم را با "شهر زیبا" اثر اصغر فرهادی مقایسه میکنم، که آن هم در مورد مشکل جور کردن پول دیه و با بازیگری ترانه علیدوستی بود. در آن فیلم به شخصیتها خیلی نزدیکتر میشدیم، و آنها را بهتر میشناختیم و درک میکردیم. در انتهای خیابان هشتم، مرتبا هنرپیشه ها را میبینیم که با هم صحبت میکنند، از جلوی ما رد میشوند، تصمیمهایی میگیرند که ما هیچ زمینه ای از آنها نداریم. نمی دانیم رابطه حامد بهداد با برادر علیدوستی چگونه بوده که او حاضر است دخترش را با یک اسب گران قیمت تاخت بزند. اگر در چنین فیلمی کارگردان و فیلمنامه نویس نتوانند برای شخصیتها شناسنامه درست کنند، ارتباط عمیق تماشاچی و فیلم برقرار نمیشود. من نمیخواهم مثال از "جدایی نادر از سیمین" بزنم، بلکه مثال از "سعادت آباد" که قبلا مطلبی در مورد آن نوشتم، میزنم. شخصیتهای سعادت آباد شناسنامه دارند. میتوانیم پس از دیدن فیلم، در مورد آنها دقایق زیادی صحبت کنیم، ولی در مورد شخصیتهای این فیلم و روابط بین آنها، جای صحبت زیادی باقی نمی ماند. آیا در بطن روابط فیلم، هیچ حسی از نامزد بودن ترانه علیدوستی و صابر ابر به ما دست میدهد؟ اگر یکی دو دیالوگ را که اشاره به نامزد بودن آنها میکند، حذف کنیم، آنها میتوانند خواهر و برادر، دختر عمو و پسر عمو و یا هر چیز دیگری باشند. قیصر کیمیایی هم فیلم بسیار تلخی بود، ولی حس ارتباط نامزدی بهروز وثوقی و پوری بنایی، خیلی خوب در آمده بود. آن صحنه ای که قیصر با حسرت و تاسف زیاد به پوری بنایی که که در هوای تاریک، آتش را می گرداند نگاه میکند، عین سینما و بیان سینمایی است. آنجا است که میبینیم راهی که قیصر انتخاب کرده چقدر با آمال و آرزوهای او تفاوت دارد. این چیزها است که تماشاگر را میتواند جذب یک فیلم کند. به نظر من فیلمنامه در این مورد ناکام است.

    در آغاز فیلم، ترانه علیدوستی بسیار عصبی است و صابر ابر بالعکس سعی میکند با خونسردی بیشتر، اوضاع را کنترل کند، ولی در اواخر فیلم، تدریجا واکنشهای علیدوستی آرامتر و خود دارانه تر و بالعکس، صابر ابر ناگهان در انتهای فیلم به اوج خشم و از دست دادن کنترل می رسد. این روند نیز در فیلم، خوب جا نمی افتد. البته بیست دقیقه انتهایی فیلم و مونتاژ موازی چند صحنه مختلف، درخشان ترین قسمت فیلم است. گرچه صحنه پمپ بنزین از نظر منطق، به نظر من خیلی مشکل دارد.

    قطعا فیلم از سانسور لطمه دیده است. در نسخه جشنواره، پدر ترانه علیدوستی که در فیلم، مریض است و همیشه در یک اتاق بستری است، سابقه کار سیاسی دارد، و به همین علت، با تقاضای وام ترانه علیدوستی موافقت نمیشود. در نسخه ای که من در سینما دیدم، این مطلب حذف شده بود، و ممکن است حذفیات دیگری هم باشد که من در جریان آنها نیستم. حضور آرام و منفعل پدر، به نظر من انتقاد نسل زیر 40 ساله ما از نسل قبل از خود است، آنها معتقدند این نسل، ساکت و خاموش ( و با توجه به سابقه ای که در نسخه جشنواره ارائه میشود، سرخورده)، فقط نظاره گر پلشتی ها و کثافتی است که در جامعه میگذرد، و آنها بودند که این جامعه را برای نسل بعد به میراث گذاشتند.

    ترانه علیدوستی بازی خوبی کرده است، ولی صابر ابر به نظر من در نقش جا افتاده صابر ابر بازی کرده است، و واکنشی که در چهره او در اواخر فیلم، آنجایی که میفهمد علیدوستی برای جور کردن بقیه پول، تن به خودفروشی داده، نشان از کار نکردن روی این نقش میدهد. حامد بهداد نیز مانند اکثر مواقع در نقش کلیشه ای خودش است.