X
تبلیغات
MY HOBBIES - فیلم خارجی

MY HOBBIES

درباره فیلم، کتاب، ورزش و...

اهمیت فیلیپ سیمور هافمن بودن

 رفتگان - فیلیپ سیمور هافمن (2014-1967)

     پس از دوازده شب روز 2 فوریه پس از بازگشت از یک مهمانی سر وقت اینترنت رفتم، و ناگهان جا خوردم. خبر مرگ دو هنرپیشه مشهور، یکی کاملا فعال و دیگری قبلا فعال را خواندم . فیلیپ سیمور هافمن و ماکسیملیان شل. پس از مدتها تعطیلی مطالبی که زیر سرفصل "رفتگان" در وبلاگ مینوشتم، تصمیم گرفتم در همین پایان شب چند خطی در مورد فیلیپ سیمور هافمن بنویسم و در چند روز آینده نیز در اولین فرصت در مورد ماکسیملیان شل خواهم نوشت.

    برای فیلیپ سیمور هافمن با توجه به شرایط سنی اش پیش بینی راه درازی میکردم. او هنوز 46 سال داشت و طبعا نقش آفرینی های متعددی میتوانست داشته باشد. نقشهای او به قیافه و تیپ خوب او و یا چابکی اش ربط نداشت. نقشهایی بود که برای یک هنرپیشه 60 ساله هم ایفای آن موضوعیت داشت. هریسون فورد نبود که وقتی در یک اکشن مانند قسمت چهارم ایندیانا جونز و یا Cowboys & Aliens بازی میکند قابل باور نباشد، و قالب مناسب تری برای ایفای نقش نداشته باشد. او جواهری بود که در هر زمان و در هر فیلم درخشش خاص خود را داشت.

    از نظر من پنج هنرپیشه برتر مرد سینما عبارت بوده اند از : مارلون براندو، جک نیکلسون، آل پاچینو، رابرت دونیرو، داستین هافمن. تدریجا سیمور هافمن برایم به عنوان ششمین نام این لیست مطرح شده بود. ضمن اینکه به دلایل متعدد او را از تمام اینها اندیشمند تر می یافتم، و اعتقاد داشتم با هر چه پربارتر شدن کارنامه اش به قلل رفیع تری در بازیگری (و شاید کارگردانی) دست خواهد یافت. او در زمانه خوبی پا به عرصه سینما گذاشت، زمانه ای که ستارگان سینما لازم نبود بازیگرانی خوش اندام، خوش تیپ و جذاب باشند. او اگر چهل سال زودتر به دنیا آمده بود ممکن بود در بهترین حالت سرنوشتی مانند ارنست بورگناین داشته باشد که بتواند بر حسب اتفاق شاه نقشی مانند "مارتی" که نیاز به هنرپیشه ای غیر جذاب و بد هیکل داشته باشد، به دست آورد و بدرخشد و در ادامه به دلیل نبودن نقشهای مشابه، به یک هنرپیشه درجه دوم و البته معتبر تبدیل شود (ر.ک. به مطلب مربوط به ارنست بورگناین به نام "خداحافظ مارتی" در ستون رفتگان همین وبلاگ).

    در مورد خیلی از هنرپیشه های بزرگ میتوانم به دقت بگویم که آنها را از چه زمانی شناخته ام، در موردشان خوانده ام و یا در فیلمها دیده ام، ولی در مورد او نمیتوانم چنین بگویم، و وقتی به سالهای قبل فکر میکنم میبینم او تدریجا در ذهن من نفوذ کرد و به مرور برای من شاخص شد. جالب آنکه وقتی به معتبرترین فرهنگ بازیگران چاپ شده در ایران، یعنی "دانش نامه سینمایی" انتشارات روزنه کار به سرپرستی بهزاد رحیمیان (چاپ 1383) مراجعه کردم، دیدم اثری از او در بین 1703 بازیگر مطرح تاریخ سینما نبوده است. در حالیکه طبق اطلاعات سایت imdb او در آن زمان حدود 13 سال بود که بازی میکرده و چند فیلم مطرح نیز در کارنامه اش به چشم میخورد. نفوذ تدریجی او در ذهن مخاطبانش باعث عمق بیشتر این تاثیر بر ذهن مخاطب میشد. او در نزدیکترین فاصله با مخاطب به سر می برد، او "براد پیت" نبود که برای تماشاگر سینما به عنوان یک سوپرمن خوش سیما که میبایست همانند یک ستاره از فاصله دور به او نگاه کرد مطرح باشد. او همان مرد تنهایی است که در فیلم Jack Goes Boating وقتی عاشق میشود، تنهاترین و یا معمولی ترین تماشاگر، چیزی از خود در وجود او می بیند. اگر در فیلم Master نقش یک رهب فرقه مذهبی را بازی میکند، هرگز او را کسی نمی پنداریم که قیافه و یا هیکلش برای او کاریزما ایجاد میکند. وقتی برت لنکستر در 1960 در "المر گنتری" نقش یک رهبر مذهبی را بازی کرد، او هنوز "برت لنکستر" خوش سیمای ورزیده جذاب بود، و تفاوت زیادی با سیمور هافمن داشت.

   او در سالهای اول بازیگری خود در فیلمهای مشهوری مانند Boogie Nights(1996) ، The Big Lebowsky (1998) ، Magnolia (1999)، The Talented Mr. Ripley(1999) ، Cold Mountain(2003) و چندین فیلم دیگر بازی کرد که  بسیاری از علاقمندانش اگر این فیلم ها  را در سالهای بعد ندیده باشند، ممکن است او را در آن فیلم ها به یاد نیاورند (شاید ماگنولیا استثنا باشد). ولی فیلم "کاپوتی" فرصتی را که هافمن برای درخشش نیاز داشت به او داد. چه چیزی بهتر از بازی کردن در قالب "ترومن کاپوتی" که از نظر فیزیکی نیز به هافمن شباهت دارد، و هرگز از نظر چهره نیز مورد اقبال نبوده است.هافمن با کاپوتی درخشید و اسکار گرفت و از آن پس علاقمندان سینما او را شناختند، و سینمای تجاری و روشنفکرانه آمریکا هر دو سعی کردند از استعداد و شهرت او بهره گیرند. او در فیلم تجاری Mission: Impossible (3) نقش "بدمن" ماجرا را مقابل تام کروز بازی کرد و شاید خاطره "بدمن" این فیلم از "تام کروز" آن ماندگارتر باشد. فیلم بعدی او اثر تلخ و جذاب سیدنی لومت یعنی Before The Devil Knows You’re Dead بود که بازی او در نقش یک قهرمان تراژیک، آن را به اثری ماندگار بدل کرد. Charlie Wilson’s War محصول 2007 به کارگردانی مایک نیکولز یکی از کارهای ضعیفتر کارگردانش است، علیرغم حضور تام هنکس و جولیا رابرتز در نقشهای اصلی، این سیمور هافمن است که تنها نقطه روشن فیلم است و به خاطر آن کاندید اسکار بهترین هنرپیشه مرد نقش دوم شد. فیلم بعدی او Synechdoche, New York اثر غامض ولی دوست داشتنی فیلیپ کافمن است که شاید اگر هافمن نبود امکان ساخت نمی یافت و هرگز نمیتوان این فیلم پیچیده را بدون هافمن تصور نمود.

    سپس نوبت Doubt محصول 2008 میشود، که بازی درخشانی از او دیدیم و کاندید اسکار نقش دوم شد. گرچه بزرگترین نقطه قوت این فیلم درکنار فیلمنامه خوبش، بازی خوب بازیگران آن است که مریل استریپ، ایمی آدامز و ویولا دیویس علاوه بر هافمن به خاطر آن کاندید اسکار شدند. در فیلم جذاب The Invention Of Lying هافمن در نقش هنرپیشه غیر اصلی چندان فرصت درخشش پیدا نکرد، و اهمیت فیلم به طور عمده محصول فیلمنامه و ایده بدیع آن است. پس از آن بود که اولین فیلم خود را کارگردانی کرد، همان فیلم Jack Goes Boating که در بالا به آن اشاره شدو شاید بتوان آن را  اثری از نوع رمانتیک رئالیستی نام نهاد. فیلمی کاملا برازنده هافمن که هنرپیشه اول آن هم میبایست خود او باشد. The Ides Of March دیگر صحنه هنرنمایی او بود، و بازی او در این فیلم سیاسی که بر مبنای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ساخته شده، یکی از شاخص ترین نقاط فیلم است. Moneyball  دیگر فیلم او بود که آن را ندیده ام. اثر بعدی او The Master بود که در بالا به آن اشاره کردم و بازی خوب او و یواکین فونیکس در این فیلم ماندگار است. آخرین فیلمی که از او دیدم A Late Quartet است که بازی خوبی در نقش یک موزیسین ارائه میدهد. او در قسمت دوم The Hunger Games نیز بازی کرده است، و متاسفانه نمیتواند در قسمت سوم این مجموعه که قرار بود بازی کند، هنرنمایی کند که مایه تاسف است.

    شمایل سینمایی هافمن مردی بود تنها، متفاوت، در عمق وجود غمگین، خسته و ناهمساز با دوروبر خود. شاید این شمایل انعکاسی از واقعیت وجودی او بود که در نوع مرگش نیز متجلی شد. و شاید به همین دلیل است که او به مرور زمان به هنرپیشه ای مولف بدل شد، هنرپیشه ای که نقش را از صافی وجود خود رد میکرد و این است اهمیت "فیلیپ سیمور هافمن" بودن. از مرگ او بسیار متاسفم زیرا سینما فیلمهای زیادی را که با وجود او میتوانست درخشش بیشتری داشته باشد از دست داد، و خوشحالم که زندگیش کارنامه ای پربار در عالم سینما بر جای گذاشت، و برای ما دوستداران سینما لحظه هایی فراموش نشدنی رقم زد. یاد دوره کوتاه حضور او در سینما گرامی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 2:41  توسط Mehran Afshar  | 

کتاب - فیلم کوتاهی درباره دیگران

    فیلم کوتاهی درباره ی دیگران (مکالمه با ژان کلود کاری یر درباره ی سینما و مکالمه با عباس کیارستمی درباره ی ژان کلود کاری یر) – محسن آزرم –چاپ اول 1392- نشر زاوش – 156 صفحه + تصاویر

    " فیلم کوتاهی درباره ی دیگران" کتابی است خواندنی و جذاب که به همت محسن آزرم منتشر شده و قطعا برای علاقمندان سینما و فیلم بینان (حتی آنها که غیر حرفه ای هستند) جذاب و قابل استفاده است.

    قسمت اصلی کتاب شامل مصاحبه محسن آزرم با ژان کلود کاری یر است. ژان کلود کاری یر یکی از مشهورترین فیلمنامه نویسان جهان است، و در ایران نیز چنین مرتبه ای دارد. آشنایی من با کاری یر از اواخر دهه 60 و از طریق نشریه "سروش" که در آن زمان، پس از مجله فیلم بهترین مطالب سینمایی را داشت، شروع شد. البته در آن زمان بیشتر بر اینکه کاری یر فیلمنامه های لوییس بونوئل را می نوشت، تاکید بود. به مرور زمان و به طور گذرا مصاحبه هایی با کاری یر را شاهد، و گاهی در تیتراژ فیلمها شاهد نامش بودیم. و به مرور دانستم که او در زمان حیات بونوئل برای کارگردانهایی مشهور دیگری نیز فیلمنامه نوشته است. این کتاب اولین کتاب مستقلی است که در مورد او به زبان فارسی چاپ شده است.   ژان کلود کاری یر متولد 1931 در فرانسه و دارای مدرک کارشناسی ادبیات و کارشناسی ارشد تاریخ است، و در 26 سالگی اولین رمانش به نام "مارمولک" را نوشته است. اولین فیلمنامه اش "خاطرات یک مستخدمه" را در 1964 برای بونوئل نوشته است. علاوه بر این، پنج فیلمنامه دیگر برای بونوئل نوشته است ( بل دوژور، راه شیری، جذابیت پنهان بورژوازی، شبح آزادی، میل مبهم هوس). علاوه بر او برای کارگردانانی مانند لویی مال، ژاک دوره، مارکو فرری، پاتریس شرو، فیلیپ دوبروکا، فولکر شلوندورف، ژان لوک گدار، کارلوس سائورا، آندری وایدا، پیتر بروک، ناگیسا اوشیما، فیلیپ کافمن، میلوش فورمن، ژان پل راپنو، جاناتان گلیزر، عتیق رحیمی هم فیلمنامه نوشته که نشان از گستردگی کار او دارد. همسر او نهال تجدد ایرانی است و در فیلم "کپی برابر اصل" کیارستمی نیز بازی کرده است.

   مصاحبه محسن آزرم با کاری یر هم خواندنی است و هم برای دوستداران سینما بسیار مفید است. صحبتهای عمومی جالبی از زبان یکی از شایسته ترین صاحب نظران در مورد مقایسه فیلم و رمان، فیلمنامه اقتباسی در مقایسه با فیلمنامه اوریژینال، نحوه همکاری فیلمنامه نویس و کارگردان، تفاوت فیلمنامه و داستان و ضرورت تسلط فیلمنامه نویس به روند فیلمسازی (اشاره میکنم به مثال جالب فیلم سیرانو دوبرژاک) و اینکه آیا فیلمنامه اثری است هنری یا نه، که همگی از مسائل مهم و مورد بحث در این محدوده است. علاوه بر این توضیحات مبسوطی در مورد دوره همکاری او با بونوئل، میلوش فورمن، فیلم سبکی تحمل ناپذیر هستی و میلان کوندرا، آموزش فیلمنامه نویسی، نگرش او به هالیوود در مقایسه با سینمای اروپا، فرهنگ مشرق زمین و سینمای کیارستمی نیز در کتاب مطرح شده که برای علاقمندان سینما خواندنی است.

    بخش اول کتاب نیز مصاحبه ای با کیارستمی در مورد کاری یر است که جالب است، بخصوص از این نظر که کیارستمی کمتر تن به مصاحبه با ایرانیان داده است.

    ضمن اینکه چهره اصلی کتاب، ژان کلود کاری یر است، باید تاکید کنم که نقش محسن آزرم در این کتاب بسیار برجسته است. او به عنوان یک مصاحبه گر متخصص در امر سینما، به خوبی توانسته به بحث با کاری یر جهت دهد و او را به حرف زدن بکشاند. آزرم از یک طرف فروتنانه بر خلاف بسیاری از همکاران خود سعی نکرده دانش خود را به رخ کاری یر و خواننده بکشد و از طرف دیگر با توجه به احاطه ای که به سینما دارد، به بهترین وجهی کاری یر را به سخن گفتن واداشته است. مصاحبه او با کیا رستمی هم باز به همین علت که توانسته از این کارگردان (از نظر من متفرعن) حرف بکشد، نشان از هوش بالای آزرم دارد.

    کتاب علیرغم حجم کم خود، بسیار با وسواس تقسیم بندی و چاپ شده است. به غیر از دو مصاحبه اصلی، فصلی با عنوان پی نوشتها دارد که حجم زیادی را به خود تخصیص داده، بسیاری از این پی نوشت ها برای خوانندگانی که سابقه زیادی در خواندن مطالب سینمایی ندارند، لازم است و کتاب را برای آنها نیز خواندنی میکند. بخشی از آنها برای خوانندگان خاص نیز مفید است. سرگذشت کاری یر و منتخب فیلم شناسی و کتاب شناسی کاری یر نیز در انتهای کتاب به جامع شدن آن کمک زیادی کرده است. منتظر کارهای بعدی محسن آزرم هستم.    

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1392ساعت 1:27  توسط Mehran Afshar  | 

یک عاشقانه زیبا

در حال و هوای عشق (2000) In The Mood For Love– کارگردان : وونگ –کار -وای

    چهار روز پیش برای اولین بار "در حال و هوای عشق" را پس از دوازده سال که از ساخت آن میگذرد دیدم. همیشه گرایش باطنی من غفلت از تماشای فیلمهای به کارگردانی و بازیگری زردپوستان بوده است. اشتباه نکنید، دلیل آن نژاد پرستی نیست. اولین دلیل اینست که خیلی وقتها به دلیل شباهت آنها به هم (آن هم برای من که در این زمینه خیلی خرفتم)، تا آخر فیلم شخصیتها را با هم اشتباه میگیرم، و همیشه آرزو میکنم کاش بشود روی تصویرشان "tag" کرد، و فهمید که هستند. دلیل دوم هم آشنایی کم من با آداب و سنن و حال و هوای آنها است که بعضا فهم دلایل کارهایشان را برایم دشوار میکند. ولی دیدن "در حال و هوای عشق" برایم تجربه ویژه ای بود. اول آنکه دو شخصیت اصلی فیلم را نمیتوانستم با بقیه اشتباه بگیرم، و دلیل اصلی "حال و هوای" فیلم بود. اثری بسیار زیبا و دیدنی و به نظر من ماندگار.اثری که پس از چهار روز نیمه دوم آن را مجددا دیدم.

    گرچه معمولا داستان فیلمها را نمینویسم، ولی در این فیلم ناچارم این کار را بکنم. داستان فیلم در هنگ کنگ سال 1962 میگذرد. "سو" زنی است متاهل و منشی یک شرکت که یک اتاق از یک واحد آپارتمان ارزان قیمت را از زنی میانسال اجاره میکند و همسرش اکثرا در سفر کاری خارج از هنگ کنگ است، و در همان روز "چو" نیز که مردی متاهل و روزنامه نگار است اتاقی از واحد آپارتمانی همسایه دیوار به دیوار آنها اجاره میکند. همسر "چو" نیز اکثرا در سفر خارج از هنگ کنگ است. جالب آنکه در صحنه های دیالوگ این دو با همسرانشان، هرگز آنها را نمیبینیم، و فقط صدایشان را میشنویم. به دلیل رفت و آمد زیاد دو همسایه صاحبخانه که اکثرا باهم به بازی "ماجونگ" مشغولند، این دو که اکثرا تنها هستند، همدیگر را به طور "سرپایی" میبینند. بعد هم یکدیگر را در پله های مغازه "نودل فروشی" و آپارتمان متناوبا میبینند. تدریجا با هم صحبت میکنند، و بعضا رستوران میروند و یا در خیابان با هم پیاده روی میکنند. میفهمند که زوج هایشان با یکدیگر رابطه دارند. این دو به یکدیگر جذب میشوند، ولی در عین حال تصمیم دارند مانند همسرانشان نباشند. ترس از شک همسایه ها باعث میشود که چو اتاقی در هتل اجاره کند، و بعضا "سو" برای کمک به "چو" برای نوشتن فیلمنامه یک سریال به اتاق "سو" می رود، ولی عشق آنها افلاطونی باقی می ماند، و جز برخی صحنه های دست هم را گرفتن و یکی دو مورد آغوش کشیدن دوستانه، چیزی بین آنها اتفاق نمی افتد. نهایتا "چو" به "سو" میگوید که قرار است برای کار روزنامه به سنگاپور منتقل شود، و به قدری عاشق "سو" است که تصمیم گرفته است از هنگ کنگ برود. او از "سو" میخواهد باهم بروند ولی "سو" نمی آید. دو سال بعد (1964) در سنگاپور، "سو" را میبینیم که به "چو" تلفن میزند، ولی حرف نمیزند و تلفن را قطع میکند. "چو" که به آپارتمانش میرود متوجه میشود که کسی در آپارتمانش بوده، و بعد با دیدن ماتیک روی ته سیگار میفهمد که "سو" در اتاقش بوده است. او در صحنه بعد به یکی از دوستانش میگوید که وقتی کسی رازی دارد، میتواند آن را در داخل یک سوراخ روی درخت بگوید و بعد روی آن را با گل بپوشاند تا رازش مخفی بماند. صحنه بعد در سال 1966 و در هنگ کنگ میگذرد. "سو" که ظاهرا به نقطه دیگری نقل مکان کرده، به آپارتمان اولیه میآید و صاجبخانه را میبیند، و میفهمد که او عازم آمریکا است و خانه او را اجاره میکند. در صحنه بعد "چو" را میبینیم که او نیز به آپارتمان قبلی می آید، و میبیند که صاحبخانه اش به فیلیپین رفته و میفهمد که صاحبخانه همسایه نیز به آمریکا رفته و آپارتمانش را به یک مادر و پسربچه اش اجاره داده است. او پس از لحظه ای درنگ کنار درب آپارتمان همسایه، راه خود را میگیرد و میرود، و در صحنه بعد، سو و پسر کوچکش را میبینیم که درب آپارتمان را میبندند، و از خانه خارج میشوند. در آخر فیلم در یکی از خرابه های باستانی کامبوج شاهدیم که "چو" داخل یکی از سوراخهای سنگها چیزی میگوید و بعد روی آن را گل میگیرد (اشاره به گفتن راز به درخت)، و در یک نما میبینیم روی این سوراخ، سبزه ای روییده است، و فیلم تمام میشود.

    همانگونه که دوستان میدانند، در درجه اول "کازابلانکا"و پس از آن "برخورد کوتاه" محبوبترین فیلمهای "عاشقانه" من هستند. امروز، "در حال و هوای عشق" را پس از این دو قرار میدهم. گرچه نحوه ساخت آن با دوفیلم قبلی تفاوت زیادی دارد. همان تفاوتی که بین دهه 40 قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم وجود دارد. تصاویر و نماهای فیلم "در حال و ..." بسیار زیبا و دلنشین هستند. تمام فیلم در اختیار رابطه و عشقی است که به ندرت به زبان می آید، ولی به زیبایی به تصویر در می آید. حرکت یا بهتر بگویم پیچش دست "سو" به طرف "چو" در پایان اولین پیاده روی مشترکشان، یکی از زیباترین تصاویر فیلم است. نمیدانم این صحنه چند بار فیلمبرداری شده و آیا خود کارگردان میدانسته این صحنه چقدر تاثیر گذار است، و یا ابتکار هنرپیشه زن فیلم بوده است. برایم مهم نیست، ولی مهم اینست که چنین تصاویری زیبا از فیلم، در حالیکه اکثر آن صحنه های داخلی در محیطهای ساده و بعضا نیمه فرسوده و یا فضاهای بسته خارجی و یا درون تاکسی میگذرد، در ذهن ما باقی می ماند. حدود 10 کلیپ زیبا در فیلم است که اکثر آن را با موزیک متن جادویی مایکل (یا میشل) گالاسو میشنویم و در دو سه مورد نیز شنونده تصنیفهایی خاطره انگیز از "نات کینگ کول" هستیم. چیزی که با حال و هوای دهه شصتی و نوستالوژیک فیلم همخوانی کامل دارد.در کلیپها اکثرا شاهد خرامیدن "سو"  هستیم و به راستی راه رفتن "سو" و زاویه و سرعت اسلوموشن فیلم در این کلیپ ها بهترین مثال تصویری "خرامیدن" در سینما است.

    یکی از  رموز موفقیت فیلمهای عاشقانه، "تناسب" دو طرف رابطه و به دست آمدن یک شیمی خوب از ترکیب آن دو است. در این فیلم، بین دو هنرپیشه اصلی چنین تناسبی وجود دارد. همان تناسبی که بین همفری بوگارت و اینگرید برگمن در کازابلانکا به چشم میخورد، در حالیکه بین اینگرید برگمن و پل هنرید در کازابلانکا هرگز چنین تناسبی دیده نمیشود. بازی این دو هنرپیشه نیز عالی است، بخصوص در فیلمی که خیلی از حرفها به زبان نمی آید و باید با نگاه و یا حرکات ظریف آنها را بیان کرد. وقتی که "سو" در 1966 به آپارتمان خود بازمیگردد، و در کنار پنجره به اتاق قدیم "چو" نگاه میکند، نگاهی پر از حسرت و نوستالوژِی. نگاهی که هر یک از ما بارها در زندگی تجربه کرده ایم، و چه زیبا است که در چنین فیلمی این تجارب تصویر میشود.

   دو نوشته پر مفهوم و در حال و هوای فیلم را در اواخر فیلم میخوانیم. اولی پس از اینکه "چو" در 1966 پشت در آپارتمان "سو" لحظه ای درنگ میکند و این جمله را میخوانیم:

That era has passed. Nothing that belonged to it exists anymore.

"آن دوره سپری شده است. هیچ چیز متعلق به آن دوره دیگر وجود ندارد."

در صحنه آخر فیلم پس از دیدن سبزه روی سوراخ سنگ خرابه کامبوج میخوانیم.

He remembers those vanished years / As though looking through a dusty window pane. / The past is something he could see but not touch/ And everything he sees is blurred and indistinct.

"آن سالهای سپری شده را به خاطر می آورد/ گویی از قاب پنجره ای گرد گرفته به آنها می نگرد/ گذشته چیزی است که میتواند ببیند ولی نمیتواند لمس کند/ و هر چه میبیند تار و ناواضح است".

   اگر برخورد این دو نفر منطقی بود، میبایست با توجه به تنهایی هر کدام از آنها و خیانت زوجشان، با هم میرفتند و زندگی مشترکشان را شروع میکردند. بدهی خاصی هم به کسی نداشتند. بچه ای هم در کار نبود. ولی معمولا عاشقانه های بزرگ ادبیات و سینما از دل برخورد منطقی بیرون نمی آیند. شاید زیبایی عاشقانه ها از دل مفهوم "جدایی" و "عدم وصل یار"  بیرون می آید. گرچه شخصا اوج مفهوم عشق را در اوج بودن عقل میدانم، ولی وقتی به اثر هنری نگاه میکنم، دیگر نمیتوانم به دیدگاه شخصی خودم تکیه کنم، باید با این دیدگاه هنرمندانه ارتباط برقرار کنم. در آن صورت است که رومئو و ژولیت، شیرین و فرهاد و عشاق فیلم کازابلانکا و یا "در حال و هوای عشق" ماندنی میشوند. هم اینک که این متن را نوشتم مشتاق شدم که یک بار دیگر فیلم را ببینم. زیرا فکر میکنم فیلمی است که تدریجا در تماشاگر نفوذ پیدا میکند، و دفعه دوم بیشتر از اول و سوم بیشتر از دوم تماشاگر را جذب میکند. روایت داستان نقاط خالی زیادی دارد، و کارگردان که فیلمنامه نویس هم هست، فاصله زیادی بین خطوط گذاشته و لذت کشف فاصله بین خطوط برای ما باقی است. پیشنهاد میکنم با دیدن فیلم در لذت من شریک شوید و برایم در مورد آن بنویسید. ضمنا خرید ساوند تراک فیلم نیز الزامی است و فکر کنم بتوانم آن را در تهران پیدا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 21:13  توسط Mehran Afshar  | 

فیلمی برای تمام فصول


The Sound OF Music(آوای موسیقی)  (1965) – کارگردان : رابرت وایز

    چند روز پیش به بهانه همراهی با دو نوجوان، پس از چند سال و احتمالا برای حدود بیستمین بار، آوای موسیقی و به روایت قدیم نسخه نمایش داده شده در سینماهای ایران (اشکها و لبخندها) را دیدم. شاید در مورد این فیلم، چیزی ناگفته باقی نمانده باشد، و من هم نتوانم چیز جدیدی بگویم، ولی چند خطی به رسم یادگار و یادآوری بعضی خاطرات در مورد آن مینویسم.

   شاید "آوای موسیقی" پر بیننده ترین فیلم تاریخ سینما باشد، فیلمی که در سال 1965 مورد توجه همه سنین واقع شد. کودکان و جوانان با بچه های خانواده فون تراپ همذات پنداری میکردند، زنان جوان با ماریا، پدر و مادرها هم با کاپیتان و ماریا، سالخوردگان نیز به یاد خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می افتادند، آهنگها و تصنیفهای زیبا و رقصهای آن نیز همه را به وجد می آورد. از آن پس نیز همین روند ادامه دارد، با این تفاوت که برای میانسالان و سالخوردگان، خود این فیلم نیز جزئی از خاطره شان شده است. چنین است که در یک کلیپ که حدود 5 سال اخیر از یک ایستگاه قطار (یادم نیست کدام شهر اروپایی) اکثرمان دیده ایم، میبینیم که تصنیف "دو-ر- می"  از بلندگوی ایستگاه پخش میشود، چند نفر رقص را شروع میکنند، تدریجا عده زیادی به گروه رقصندگان می پیوندند، و یک حرکت جمعی و با افرادی از کلیه سنین شروع میشود. چند تصنیف در تاریخ سینما میتوانند چنین جاذبه ای داشته باشند؟ کدام فیلم را میتوان  از این نظر با "آوای موسیقی" مقایسه کرد؟

    برای خود من، این فیلم یادآور پاییز 1345 و آغاز 9 سالگی ام است. سینما دیاموند که در آن زمان، بهترین سینمای تهران بود با این فیلم افتتاح شد. آوازه فیلم را قبلا شنیده بودم، و در مجله ستاره سینما در مورد آن چیزهایی خوانده بودم، و مشتاق دیدن بهترین سینمای تهران بودم. ظهر یک روز یکشنبه یا دوشنبه پاییزی که از مدرسه به خانه آمدم، مادرم گفت که بابا تلفن زده و گفته که برای سئانس 5/5 عصر بلیط رزرو کرده، از خوشحالی واکنشی مانند واکنش لیزل در زمانی که اولین بوسه را از دوست پسرش دریافت کرد، داشتم. بعد از ظهر را در مدرسه با خوشحالی گذراندم. و بعد به اتفاق پدر و مادر، به سینما رفتیم. دیدن سینما دیاموند نیز بر جذابیت ماجرا افزود. سینمایی بدون بالکن با پرده ای عریض و صندلی هایی نو. برای اولین بار بود که در سینما، پیش فضای بین سالن انتظار و سالن سینما را میدیدم. جالب آنکه ازدحام جمعیت در این پیش فضا زیاد بود، ولی همگان با متانت و بدون هل دادن وارد سالن سینما شدند. به رسم آن زمان در آغاز شاهد آگهی و پخش اخبار و سپس سرود شاهنشاهی بودیم. از پخش سرود شاهنشاهی بدم می آمد. زیرا باید از جایمان بلند میشدیم و می ایستادیم. برای آدمهای قد کوتاه که برای دیدن پرده اکثرا مجبور بودیم بین سرهای جلویمان، روزنی برای دیدن پرده پیدا کنیم، بلند شدن به منزله لزوم تلاش مجدد برای پیدا کردن این روزن بود. پس از اخبار، آنونس فیلم دکتر ژیواگو به عنوان فیلم بعدی سینما پخش شد،(نوشتن این جزئیات به منظور آشنایی جوان ترها با شرایط نمایش فیلم آن زمان است) و پس از آن، فیلم با همان صحنه آواز جولی اندروز در بالای تپه شروع شد، که البته استثنائا به زبان انگلیسی بود. دوبله فیلم در زمان خود کاری ویژه و بسیار پر زحمت بود، و اکثر تصنیفها به فارسی ترجمه شده بود. هنوز که این فیلم را میبینم، یاد زاویه ای که دفعه اول، فیلم را دیدم می افتم. یاد آن خشمی که موقع سوت زدن پسر اتریشی دوست لیزل در اواخر فیلم به من دست داد. یاد اینکه چقدر به نظرم لیزل با موی خیس، زیبا بود. یاد اینکه آرزو میکردم کاش پدرم به جذابیت کریستوفر پلامر بود. کاش دختری به زیبایی بریگیتا در مدرسه ما بود. یاد آن صحنه خواب رفتن گرتل (کوچکترین فرزند) روی پله ها و یاد خیلی چیزهای دیگر می افتم. یاد اینکه نسل ما در آن زمان که هنوز مد نشده بود بچه ها موسیقی یاد بگیرند، با نت های موسیقی در این فیلم آشنا شدیم. دیگر لازم نبود مانند بزرگترهایمان منتظر خواندن فیزیک ششم ریاضی باشیم تا بدانیم نت ها کدامند. ما نتهای موسیقی را با این فیلم شناختیم، و همیشه وقتی اسباب بازیهای موسیقی برادرزاده ها و بعدا بچه های خودم را میدیدم، اولین چیزی که مینواختم این بود: "سل دو لا فا می دو ر/ سل دو لا سی دو ر دو". در جشنهای دبستان ما همیشه یکی از تصنیفهایی که بچه ها با هم میخواندند همین "دو - ر - می" بود.    

    یادم است که دو ماه بعد از دیدن فیلم در ماهنامه ستاره سینما که مجله ای سنگین و با رویکرد حمایت از سینمای روشنفکرانه بود و فقط 7 شماره از آن منتشر شد، در ستون معرفی فیلم، در کمال شگفتی دیدم نویسنده این صفحه به فیلم "آوای موسیقی"، ستاره سیاه به مفهوم بی ارزش داده و نوشته بود: "فیلم هالیوودی شسته و رفته و پر سوز و گداز،....." آن زمان فکر کردم من عجب از مرحله پرتم که از این فیلم خوشم آمده است. البته اکثر فیلمها دایره سیاه گرفته بودند، ولی "آگراندیسمان" یکی از شاهکارهای آنتونیونی چهار ستاره گرفته بود. شاید منتقدین در این امتیاز دادنها به برخی پارامترها توجه نمیکنند، و یا حداقل در زمان نمایش فیلم به آن نمیتوانند توجه کنند. ولی آیا حق "آوای موسیقی" یک دایره سیاه است؟ گذشتن 57 سال از زمان ساختن فیلم و داوری زمان، رای به "آوای موسیقی" داد. نمیگویم فیلم آنتونیونی بی ارزش است. من شخصا برخی فیلمهای آنتونیونی را خیلی دوست دارم، ولی "اگراندیسمان"، فیلم خواص بود، ولی هرگز نتوانست ماندگاری و محبوبیت "آوای موسیقی" را تجربه کند. به چهار ستاره گرفتن آگراندیسمان اعتراضی ندارم، ولی "آوای موسیقی" نیز سزاوار توجه بیشتر منتقدین بود. به هر صورت ترکیب فیلمنامه خوب، فیلمبرداری، موزیک متن، تصاویر زیبا، بازیهای خوب، طراحی لباس متناسب، کارگردانی خوب و تصنیفهای ماندگار میتواند به یک فیلم خاص تبدیل شود، و طبعا بیشترین سهم ماندگاری این فیلم را باید به تصنیفها و موسیقی متن آن داد، که هنوز آن را زیر لب زمزمه میکنیم، و به انحای مختلف آنها را در فیلمهای دیگر میشنویم. مثلا در فیلم "رقصنده در تاریکی" اثر لارس فون تریه، شاهد خواندن My Favorite Things توسط بیورک در یک صحنه به یاد ماندنی هستیم.

   پس از تنها باری که فیلم را دیده بودم، با شنیدن تصنیفهای به زبان فارسی آن که از صفحه های 45 دور آن زمان میشنیدم، برخی صحنه های فیلم را به یاد می آوردم. در سال 1354 سینما تخت جمشید که همیشه فیلمهای قبلا اکران شده را نشان میداد، این فیلم را پخش کرد و من توانستم مجددا آن را ببینم. به عنوان یک تین ایجر کماکان از فیلم خوشم آمد. به مرور و در سالهای بعد و با توجه به امکانات سینمای خانگی بارها فیلم را دیدم. کودکانی که در زمان جوانی من با من این فیلم را دیدند و از آن لذت بردند، اکنون فرزندانی  همسن آن زمان خود دارند، و این فرزندان هم از فیلم لذت میبرند، و همین سیر تسلسلی ادامه خواهد داشت. نمیدانم "آوای موسیقی" چه جادویی دارد که کهنه نمیشود. هفته گذشته در دو روز پشت سر هم ،  "آوای موسیقی" و داستان وست ساید را دیدم. "آوای موسیقی" هنوز با طراوت بود، ولی داستان وست ساید تا حدودی کهنه مینمود.

    خانواده فون تراپ واقعی و سرنوشت آنها مورد توجه مردم جهانند. علاقمندان فیلم در سالهای بعد پیگیر سرنوشت هنرپیشه های این فیلم بودند. گرد همایی های متعددی با حضور این هنرپیشه ها بخصوص در سالزبورگ برگزار شد. یک بار فیلمی از حضور جولی اندروز پس از بیست سال در شهر سالزبورگ محل فیلمبرداری این فیلم دیدم. هیچ فیلمی را سراغ ندارم که این چنین علاقمندی تماشاگران را به سرنوشت هنرپیشه ها و ارتباطات بعدی آنها را جلب کرده باشد.

    هوشنگ گلمکانی کتابی خواندنی به نام "نقشی از رویا" دارد، که به طور کامل به این فیلم، جریان ساخته شدنش، متن تصنیفهایش، سرنوشت هنرپیشه ها و نمایشنامه و اجراهای تئاتری آن اشاره  دارد. خواندن این کتاب را به همه دوستداران فیلم، توصیه میکنم. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 1:3  توسط Mehran Afshar  | 

ادوارد دست قیچی (1990) – کارگردان : تیم برتون. بازیگران: جانی دپ، وینونا رایدر، دایان ویست

پس از حدود 5 سال برای دومین بار "ادوارد دست قیچی" را دیدم. فیلمی بسیار زیبا و فراموش نشدنی از تیم برتون، و نمونه ای کامل از دنیای سینمایی او. نقطه شروع فیلم شبیه فرانکنشتین است. ادوارد در قصری شبیه قصر فرانکنشتین که مانند آن در بالای کوه قرار گرفته است توسط مخترعی با ایده های عجیب و غریب (وینسنت پرایس) خلق شده است و به دلیل مرگ مخترع، امکان ساخت دست او فراهم نشده است، و به جای آن، دستهایش به صورت قیچی است. مانند مخلوق فرانکنشتین که به دلیل یک مغز معیوب، نتوانست آن چیزی باشد که او تصور میکرد. ولی ادوارد با مخلوق فرانکنشتین تفاوت دارد، و این تفاوت در دنیای خاص تیم برتون معنی پیدا میکند. ادوارد قلبی پاک دارد، ذهنی هنرمند و دنیایی زیبا. همین توانایی خلق اثر هنری و توان تفکر، تفاوت اصلی او با مخلوق فرانکنشتین میشود. رفتار مخلوق فرانکنشتین کاملا بدوی و سبعانه است. ولی ادوارد شخصیتی است که قابلیت دوست داشتن و دوست داشته شدن دارد. این داستان میتوانست در دست یک فیلمساز اکشن کار هالیوودی به یک فیلم پر از حادثه و خونریزی و هیجان تبدیل شود، ولی در دستان تیم برتون تبدیل به یک فیلم عاشقانه زیبا و پر از لحظه های فانتزی و زیبا تبدیل شده است. به راستی صحنه خلق مجسمه زیبای یخی در کریسمس برفی و رقص سرخوشانه وینونا رایدر همراه با موسیقی زیبای دانی الفمن یکی از صحنه های زیبای تاریخ سینما را خلق کرده است.

    به نظر من ادوارد دست قیچی در زمان ساخت خود، آینده تیم برتون را که در آغاز راه بود روشن کرد و علاوه بر آن یکی از ادامه دارترین همکاریهای کارگردان و هنرپیشه را به وجود آورد. یعنی همکاری تیم برتون و جانی دپ که کماکان ادامه دارد. جانی دپ در این فیلم درخشش زیادی دارد، و این فیلم اولین همکاری این دو بود. وینونا رایدر نیز پس از پدرخوانده 3 در این فیلم بازی کرد، و بازی خوبی ارائه داد. متاسفم که در این سالها از او کمتر فیلمی را میبینم. دایان ویست نیز مانند همیشه دوست داشتنی است و در نقشی بازی میکند که کاملا با این خصیصه او همخوان است.

   دیدن این فیلم و فانتزی های متعدد آن را به دوستداران این نوع فیلمها توصیه میکنم. سالها بعد در "ماهی بزرگ" که به نظر من مانیفست تیم برتون است به خوبی با دنیای او آشنا میشویم. ولی کلیه اجزای دنیای خاص تیم برتون در این فیلم به خوبی مشخص اند. همان اجزایی که اگر تیتراژ فیلم را نبینیم، میفهمیم با فیلمی از تیم برتون طرفیم. به کلیه صحنه های قصر نگاه کنید، و فضاسازی  و رنگهای "اسلیپی  هالو" و "سویینی تاد" را به یاد آورید. شخصیتهای حانبی نیز همانند بسیاری از فیلمهای تیم برتون حالتی خاص و اکثرا کاریکاتور گونه دارند. موسیقی الفمن که در فیلمهای زیادی با برتون کار کرده نیز کاملا فیلمی از تیم برتون را تداعی میکند. خروج همزمان مردها از خانه ها با اتومبیلهایشان نیز به عنوان مثال چنین دنیایی را میسازد. دیدن "ادوارد دست قیچی" میتواند اشکی بر  گونه تماشاگر جاری کند. این اشک از جنس اشکی است که در انتهای "درسو اوزالا" جاری میشود، اشکی زیر پوستی همراه با حسرت معصومیتهای از دست رفته.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 23:30  توسط Mehran Afshar  | 

فیلم – منهتن (1979)- MANHATTAN کارگردان، سناریست و بازیگر :وودی آلن

    منهتن پس از صحنه های داخلی، دومین فیلم دوره دوم فیلمسازی وودی آلن است، و تا حدودی هم به آنی هال که نقطه پایان اولین دوره فیلمسازی اش بود، شباهت دارد.

    وودی آلن در نقش ایساک، مردی 42 ساله و برنامه نویس مشهور تلویزیونی، است که همسرش جیل (مریل استریپ)، او را به خاطر زندگی با زنی دیگر ترک کرده است (این هم یکی دیگر از نشانه های پیشرو بودن آلن که برای اولین دفعات در سینمای آمریکا، رابطه زن با زن را مطرح کرده). جیل کتابی در مورد خودش مینویسد که در آن از روابط خصوصی خود و آیساک گفته و آیساک از این مسئله ناراحت است. آیساک دوست دختری 17 ساله به نام تریسی دارد (ماریل همینگ وی)، که طبعا او را چندان جدی نمیگیرد. در این هنگام با مری (دایان کیتون) که معشوقه دوست صمیمی متاهلش ییل (مایکل مورفی) است، آشنا میشود. رابطه آیساک و مری بدون اطلاع ییل، عمیق میشود، و شرایطی پیش می آید که رابطه ییل و مری به هم میخورد. آیساک که فکر میکند رابطه اش با مری موفق است، رابطه اش با تریسی راکه برای دیدن دوره موسیقی عازم لندن است، عملا قطع میکند. ولی رابطه مری و ییل مجددا برقرار میشود، و ییل زندگی زناشویی اش را به خاطر مری به هم میزند، و مری آیساک را ترک میکند. آیساک به طرف تریسی برمیگردد، و او را در حالی که عازم فرودگاه برای سفر به لندن است میبیند، ولی تریسی حاضر نمیشود به خاطر آیساک سفرش را بر هم زند، و در انتها به او میگوید که اگر از لندن برگشت و کسی را پیدا نکرده بود، حاضر است رابطه شان را تجدید کند. در انتها، آیساک مانند آلوی سینگر در فیلم آنی هال، سرخورده از شکست در روابط عاشقانه اش تنها میماند، و فیلم با تصاویری از نیویورک به پایان می رسد.

    همانگونه که از اسم فیلم بر میآید، نیویورک اصلی ترین زمینه فیلم است . گرچه در اکثر فیلمهای نیویورکی وودی آلن این زمینه وجود دارد، ولی در منهتن، حضور نیویورک خیلی پر رنگ است . تصاویر متعددی از نیویورک نشان داده میشود، و یکی از معروفترین صحنه های فیلم، صحنه ای است که قبل از سپیده دم، وودی آلن و دایان کیتون رو به پل بروکلین نشسته اند، و ما آنها را از پشت سر در حالیکه آنها و ما به پل نگاه میکنیم، نشان میدهد. در دیالوگها و مونولوگهای فیلم نیز این مسئله تاکید میشود. مثلا در مونولوگ نسبتا طولانی اول فیلم، آیساک در مورد نیویورک صحبت میکند، که هر پاراگراف آن با این عبارت شروع میشود :"او، نیویورک را می پرستید.". و در هر پاراگراف، پاراگراف قبلی را نقض میکند یا به عبارتی کامل میکند.  بد نیست این مقدمه را بنویسم .

   " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. آن را بی حساب چون بتی می پرستید. اوه نه. بی حسلب شیفته اش بود. اکنون برای او، فارغ از اینکه چه فصلی است، شهری بود که به صورت سیاه و سفید وجود داشت، و با آهنگهای زیبای جرج گرشوین می تپید." اوه، نه. حالا دوباره شروع کنم . " فصل اول – او همان قدر شیفته منهتن بود که شیفته هر چیز دیگری. او در هیاهو بزرگ شده بود، هیاهوی ازدحام و ترافیک. برای او نیویورک به معنی زنان زیبا و آدم های خیابان شناسی بود که انگار همه گوشه و کناره ها را میشناختند." نه مبتذله . زیادی مبتذله. نسبت به سلیقه من. بذار سعی کنم . عمیق ترش کنم.

  " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. برای او آنجا استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. همان فقدان درست کاری اری که سبب شده بسیاری از مردم راه آسان را برگزینند.شهر رویای او را به سرعت تبدیل می کرد به..." نه. زیادی داره عین موعظه میشه. یعنی می دونی ... بیا رو راست باشیم، من میخوام کتابم اینجا بفروشه.

  " فصل اول - او، نیویورک را می پرستید. هر چند آنجا برایش استعاره ای بود از زوال فرهنگ معاصر. زندگی در جامعه ای که احساسش تحت نفوذ مواد مخدر، موسیقی بلند و تلویزیون، جنایت و آشغال از بین رفته بود برایش دشوار بود." خیلی خشمگینه. من نمیخوام خشمگین باشم.

   " فصل اول – او به همان اندازه شهری که دوست داشت، خشن و رمانتیک بود. در پس عینک قاب سیاهش قوای جنسی یک گربه وحشی چنبره زده بود." اینو دوست دارم. " نیویورک شهر او بود، همواره هم خواهد بود."

  من این مقدمه را که قبل، هم زمان و بعد از آن، تصاویر متعددی از نیویورک را نشان میدهد، خیلی دوست دارم. شاید وودی آلن به دلیل اشاره ای که در مقدمه داشته برای اولین بار فیلمش را سیاه و سفید ساخته است. شروع فیلم، عشق و تعلق وودی آلن به شهرش را نشان میدهد. نمیتوانم تصور کنم که وودی آلن بتواند فیلمی در یک شهر کوچک بسازد. کما اینکه تا امروز میبینیم که اگر در نیویورک فیلم  نساخته، در پاریس و لندن و بارسلونا فیلم ساخته است. او شهر بزرگ و مسائل شهروندان شهرهای بزرگ را میشناسد و میتواند بیان کند.

    وودی آلن در فیلمهایش با رویای آمریکایی تسویه حساب کرده است. رویایی که میگوید شما بزرگ میشوید، عاشق میشوید و ازدواج میکنید. سگی در خانه دارید. بعد بچه ها را بزرگ میکنید. به یکدیگر وفادارید و وفادار باقی میمانید. جالب اینکه نیویورکی ترین کارگردان سینمای جهان، بیشترین فاصله را با رویای امریکایی در فیلمهایش نشان میدهد.

   یکی از صحنه های زیبای فیلم، اواخر فیلم یعنی جایی است که آیساک، سرخورده از شکست رابطه اش با مری، روی کاناپه لم داده و در حالیکه صدایش ضبط میشود، صحبتی را در مورد منهتن شروع میکند. ولی به سرعت به چیزهایی که ارزش زندگی را برای ما ایجاد میکند، اشاره میکند ( من به یاد تصنیف زیبای My Favorite Things  در فیلم The Sound Of Musics افتادم ). چیزهایی که آیساک میگوید قطعا علایق وودی آلن هستند. او چنین میگوید: "چیزهایی هستند که من فکر میکنم این ارزشو به زندگی میدهند. مثلا چی ؟ خب برای من : گروچو مارکس، ویلی میز (بیسبالیست معروف نیویورکی)، موومان دوم سمفونی ژوپیتر، قطعه Potato Head Blues اثر لویی آرمسترانگ، فیلمهای سوئدی، کتاب ارزش احساسات فلوبر، مارلون براندو، فرانک سیناترا، سیب و گلابی های حیرت انگیز اثر سزان، چهره تریسی ..." در اینجا است که در یکی از لحظات ناب سینمایی در حالیکه موسیقی پخش میشود( که حدس میزنم باید موومان دوم سمفونی ژوپیتر باشد)، آیساک با لبخندی خفیف، چیزی را در ذهنش مرور میکند. به طرف کشویش می رود و ساز دهنی خود را برمی دارد. و نهایتا به صحنه آخر فیلم که در بالا توضیح دادم می رسد. منهتن از این صحنه های زیبا کم ندارد. برای علاقمندان وودی آلن، دیدن این فیلم یک "باید" است. فیلمی که میتوان بارها دید و هر بار چیز جدیدی از آن دریافت. ضمنا در فیلم، بارها در مورد علاقه آیساک به فیلم "توهم بزرگ" اثر ژان رنوار صحبت میشود. این فیلم را ندیده ام و باید ببینم. ضمنا باید بگویم فیلم کاندید دو جایزه اسکار برای فیلمنامه و بهترین هنرپیشه زن نقش دوم "ماریل همینگ وی" بود.  

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 23:35  توسط Mehran Afshar  | 

اولین درام نیویورکی وودی آلن

فیلم- فضاهای داخلی(1978)- INTERIORS – کارگردان، سناریست: وودی آلن

   مدتها بود مرور آثار وودی آلن را قطع کرده بودم. زیرا نسخه DVD فیلم فضاهای داخلی، در 20 دقیقه آخر خراب بود، و نه میتوانستم فیلم را پیدا کنم، و نه امکان "دانلود" آن فراهم بود. جالب آنکه فیلمنامه آن را در اینترنت پیدا کردم، و با خواندن 20 دقیقه آخر آن، گرچه تا حدودی در مورد وقایع پایانی، آگاه شدم، ولی لذت نبردم. اتفاقا این واقعه به من اثبات کرد که بر خلاف تصور بعضی ها سینمای وودی آلن، صرفا به دیالوگ متکی نیست. تصویر و بازیگری، جایگاه ویژه ای در آن دارند. به هر صورت در استانبول توانستم فیلم را "دانلود" کنم، و این بار توانستم فیلم را به طور کامل ببینم.

    "فضاهای داخلی" پس از آنی هال ساخته شد. با مروری که به ترتیب تاریخ ساخت در آثار وودی آلن داشته ام، معتقدم آنی هال پایان دوره اول فیلمسازی وودی آلن است. یعنی دوره فیلمهای کمدی او با بازیگری خودش در نقش اصلی که وقتی به آنی هال رسید، بار کمدی آن کم شده و وجه درام آن تقویت گردید. قطعا "فضاهای داخلی" اولین فیلم دوره دوم فیلمسازی او است. اولین فیلمی است که خودش در آن بازی نمیکند. اولین فیلم غیر کمدی او است که به قشر متوسط (رو به بالا) در نیو یورک میپردازد. مایه ای که بعدها به وفور در کارهای او دیده میشود. در زمان ساخت این فیلم به دلیل فرا رسیدن انقلاب سال 57، ارتباط من با اخبار سینمایی جهان قطع شد، ولی فکر میکنم، ساختن این فیلم توسط وودی آلن در آن زمان یک غافلگیری بزرگ بوده است، زیرا گرچه ته مایه ای از فیلمهای قبلی او و بخصوص آنی هال دارد، ولی تفاوتهای زیادی با کارهای قبلی او داشته است.

   کلیات داستان فیلم چنین است. پدری میانسال (فکر کنم 63 ساله) که وکیل است (ای.جی. مارشال) سر میز صبحانه به همسرش ایو (جرالدین پیج) و دو تا از دخترانش رناتا و جویی (دایان کیتون و مری بت هرت) اعلام میکند، چون تعهداتش را در مقابل خانواده اش انجام داده، میخواهد مدتی به خودش برسد، و یک جدایی آزمایشی از ایو را تجربه کند. ادامه فیلم به مناسبات خانوادگی بین این 2 خواهر و همسر و یا دوست پسرشان و با مادر و پدرشان و نیز خواهر کوچکترشان که یک ستاره سریالهای سبک تلویزیونی است میپردازد. پدر نیز نهایتا علیرغم اینکه ایو در آرزوی بازگشت مجدد او به زندگی مشترک با خودش است، با زن میانسال دیگری به نام پرل ازدواج میکند و نهایتا ایو خودکشی میکند.

   وودی آلن توانسته در یک فیلم 89 دقیقه ای، شخصیتهایی 3 بعدی و روابط خانوادگی کاملا واضحی ترسیم کند. و اگر فیلم، فیلم روز بود و عده زیادی آن را دیده بودند، میتوانستم مطالب زیادی در مورد ویژگیهای هر شخصیت و روابط بین شخصیتها بنویسم. ولی در این نوشته به برخی کلیات میپردازم. جویی خواهر دوم دختری است که از کودکی به دلیل استعدادهایی که نشان داده بود به خصوص مورد توجه پدر بوده است، ولی اینک در زندگی واقعی پی میبرد که او بیش از اینکه استعداد داشته باشد، احساسات دارد، و نمیتواند آنها را به خوبی بیان کند.شاید بتوان جویی را قربانی یک مادر کنترل کننده دانست. ایو مادر خانواده است. زنی مقتدر و طراح دکوراسیون داخلی که شاید نام فیلم نیز بیانگر این مسئله باشد. جالب آنکه فضاهای طراحی شده توسط او که در فیلم میبینیم، همگی بسیار سرد و انعکاسی از شخصیت خود او هستند. در آغاز فیلم، پدر خانواده در یک مونولوگ در باره او و حضور موثر و مقتدرش در خانواده چنین میگوید: "او دنیایی اطراف ما خلق کرده بود که ما در آن وجود داشتیم. جایی که هرچیز جای خود را داشت، جایی که همیشه نوعی هماهنگی بود. عظمتی فوق العاده. مثل یک قصر یخ بود." . من فکر میکنم جویی پس از مرگ مادر اعتماد به نفس بیشتری به دست بیاورد، و زندگی بهتری را تجربه کند. او نسبت به دو خواهر دیگرش ظرفیت بیشتری برای تغییر دارد. دایان کیتون استعداد زیادی دارد، و شور ناچیز و تا حدودی با توانایی ناچیز برای دوست داشتن. ولی جویی میتواند با توجه به شور زیاد و توانایی محبت، در شرایطی مناسبتر اوج بگیرد. او پتانسیل مناسبی برای تغییر دارد. رناتا خواهر او استعداد زیاد دارد و شاعر موفقی است، جویی او را الگوی خود قرار داده است و همین یکی از مشکلات جویی است. زیرا رناتا خودخواهی مادرش را بیش از بقیه خواهرها به ارث برده است. استعداد او موهبتی برای کمک به دیگران نیست. او از مشکلات ذهنی اکثر هنرمندان رنج می برد.

    "فضاهای داخلی" در زمان خود تجربه جسورانه ای بوده است. تا آن زمان در فیلمها از کسانی که زندگی خانوادگی خود را و بخصوص در شرایط مشابه پدر خانواده در این فیلم ترک میکردند، چهره ای منفی ترسیم میشد. فیلمنامه وودی آلن دلایل این جدایی را به زیبایی بازگو میکند، شخصیتها 3 بعدی اند و جلاد و قربانی در فیلم وجود ندارد. نمیتوان به این سادگی پدر را محکوم کرد. او فکر میکند تا سن 63 سالگی تعهداتش را در مقابل خانواده انجام داده، و اینک میبایست به تعهداتش مقابل خود عمل کند. جالب آنکه پرل که به عنوان همسر جدید او وارد داستان میشود، شخصیتی است کاملا متفاوت با ایو و خانواده او. زنی با سن نزدیک 60 سال، خونگرم، اهل رقص و خوشگذرانی، با محبت، سرشار از انرژی، بدون دغدغه های روشنفکری و بدون تظاهر. حضور او تدریجا خون جدیدی به خانواده تزریق میکند. جالب آنکه در پایان فیلم، جویی ناخود آگاه به او مادر میگوید. وودی آلن به خوبی توانسته تابوی سینمای آمریکا در این مورد را بشکند. جالب آنکه همین پرل است که جویی را که برای نجات مادر از خودکشی به اقیانوس میزند و موفق نمیشود و خود در معرض غرق شدن است، نجات میدهد و با تنفس مصنوعی او را به زندگی برمیگرداند. این صحنه کاملا سمبلیک و نشانگر دیدگاه وودی آلن در این مورد است.

    بازیهای فیلم مانند اکثر کارهای وودی آلن خوبند. جرالدین پیج در نقش ایو کاندید دریافت اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی و مورین استاپلتون در نقش پرل، کاندید دریافت بازیگر زن نقش دوم شدند. ( اگر فیلم را دیدید، به شباهت ظاهری استاپلتون و داستین هافمن توجه کنید). دایان کیتون برای چهارمین بار پیاپی در فیلمی از وودی آلن بازی میکند. گرچه این بار نقش محوری ندارد. وودی آلن کاندید اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه شد. فیلم موسیقی متن ندارد، و جای خالی آن در صحنه ها حس نمیشود. دیدن این فیلم را که هیچ نشانی از کهنگی ندارد، به دوستان توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:2  توسط Mehran Afshar  | 

یک وسترن فمینیستی

جانی گیتار (1954) – کارگردان : نیکلاس ری

    جانی گیتار یکی از غیر عادی ترین ودر عین حال تماشایی ترین وسترنهای تاریخ سینما است. اولین بار کمتر از دو سال پیش آن را دیدم و شیفته اش شدم، و پیرو تقاضای من، عزیزی نسخه اوریژینال آن را از استرالیا برایم آورد. این بار تماشای فیلم جذابیت بیشتری داشت. این فیلم کمتر دیده شده، و مسلما خیلی از خوانندگان این متن، آن را ندیده اند. پس به عنوان مقدمه، در حدی که برای درک ادامه مطلب ضروری است،  خلاصه داستان آن را می نویسم.

    "وی ینا" (جون کرافورد) صاحب یک کافه و زمینهای اطراف آن است که بزودی راه آهن از آن میگذرد، و او قصد دارد در آن زمان در این زمینها شهری را بسازد، و چند نفر پرسنل کافه را در آن شریک کند. او کمتر از پنج سال است که به اینجا آمده و چهره های متنفذ شهر به سرکردگی "اما" (مرسدس مک کمبریج)، از او خوششان نمی آید. "اما" با وی ینا مشکلات بیشتری دارد. او مردی به نام "دانسین کید" را دوست دارد، که خود او عاشق وی ینا است، ولی وی ینا عاشق او نیست. جانی گیتار "استرلینگ هایدن" به دعوت وی ینا از راه میرسد. اسم اصلی او "جانی لوگان" و تیراندازی معروف و زبردست است، که اکنون کمتر تیراندازی میکند و با گیتارش سفر مبکند. او و وی ینا 5 سال قبل رابطه عاشقانه داشته اند. توطئه علیه وی ینا بالا میگیرد، و حتی در مقطعی او را تا پای دار میبرند که جانی گیتار او را نجات میدهد. در صحنه های انتهایی شاهد دوئل "وی ینا" و "اما" هستیم که با کشته شدن اما پایان می یابد.

    در این متن، فیلم را از 3 منظر نگاه میکنم. اول، به عنوان یک وسترن فمینیستی. دوم، به عنوان یک فیلم عاشقانه و بالاخره به ویژگیهای سینمایی آن اشاره خواهم داشت.

   وسترن فمینیستی

   سینمای وسترن، یک سینمای مردانه است. زنان فیلمهای وسترن معمولا یا متدین و خانواده دوست و اصطلاحا نجیب و تماشاگر هستند، و یا زنی که در بار کار میکند، و ممکن است تا حد "آنجی دیکنسون" در ریو براوو، لوطی باشد و با قهرمان مرد همراهی کند، و یا برعکس خائن باشد و یا دوست "بدمن" باشد. جون کرافورد در این فیلم چنین نیست. البته از روی دیالوگها میفهمیم او هم روزی در بار کار میکرده، ولی توانسته از یک ارتباطی که در زندگیش پیش آمده به خوبی استفاده کند، و مالک کافه شود. برای قهرمان اصلی مرد فیلم (جانی گیتار) نیز بهیچوجه ناراحت کننده نیست که برای او کار کند. دو قطب اصلی مثبت و منفی ماجرا نیز زن هستند. این روابط در هیچ وسترن دیگری به این نحو دیده نشده است.

    جانی گیتار هرگز نمیتوانست توسط استادان سینمای وسترن نظیر جان فورد، هوارد هاوکز، آنتونی مان، جرج مارشال، هنری هاتاوی، رائول والش و... کارگردانی شود. این فیلم ضد ژانر وسترن است و قواعد آن را زیر و رو کرده است. چه کارگردانی مناسب تر از نیکلاس ری که یکی از یاغیان و ساختار شکنان هالیوود بود میتوان یافت. ری تا آن زمان وسترن نساخته بود، و میتوانست فیلم ضد ژانر را به خوبی از کار در آورد.

    باید تاکید کنم که صرف حضور قهرمان و ضد قهرمان زن، نمیتواند فیلم را به یک وسترن فمینیستی تبدیل کند. کما اینکه نخست وزیر بودن مارگارت تاچر نیز نمیتواند پدیده ای فمینیستی تلقی شود. وسترنهایی داشته ایم که قهرمان زن آن یک هفت تیر کش چابکدست و بزن بهادر بوده است. به عنوان مثال فیلم "کالامیتی جین" با بازیگری دوریس دی. ولی به کالامیتی جین نمیتوان وسترن فمینیستس گفت. چرا؟ زیرا کالامیتی جین رفتاری مشابه هفت تیر کشهای مرد دارد، و قواعد بازی مسلط جامعه را رعایت میکند. "وی ینا" در جانی گیتار چنین نیست. او قواعد بازی خاص خودش را دارد. قواعدی که از زمان و مکان او بسیار جلو هستند، و در عین حال، اصالتا زنانه اند. او از جوانک بچه پررویی که عضو دار و دسته "دانسین کید" است حمایت میکند، و جانی گیتار را به خاطر استفاده از اسلحه در یک صحنه به خاطر ادب کردن این بچه پر رو شماتت میکند، و در جایی دیگر از فیلم به خاطر حمایت از او در معرض اعدام قرار میگیرد. کاملا صلح طلب است. انتظار دارد جانی از اسلحه استفاده نکند، و به او میگوید هدفم از آوردن تو، صرفا حمایت از مجموعه ما است، و هرگز قصد به کار بردن زور و اسلحه نداریم. او سعی میکند با استفاده از زبان با بقیه ارتباط برقرار کند. کافه ای که او در یک نقطه خارج از شهر ساخته، طبق طرحی که دارد، نقطه آغاز یک شهر جدید کنار ایستگاه راه آهن است. پرسنل کافه را شرکای خود در شهر آینده میداند، و سهم آنها را در قسمتهای مختلف شهر تعیین کرده است. آیا این کاراکتر هیچ ارتباطی با خیلی از قهرمانان وسترن که کاملا سرگردانند دارد؟ وقتی به "وی ینا" اولتیماتوم داده میشود که باید ظرف 24 ساعت کافه را تعطیل کند. حقوق 6 ماه آینده پرسنل را میدهد، و میگوید قول و قرارمان در مورد سهم شما از شهر کاملا پابرجا است، و شما 6 ماه بعد برگردید، و اگر بودم برنامه مان را ادامه میدهیم. هرگز از وجه زنانه خود و یا اغواگری جهت پیشبرد کار خود استفاده نمیکند. دروغ نمیگوید مگر در یک صحنه و آن هم به خاطر نجات جان آن بچه پر رو که طبعا این دروغ، مانند دروغی است که یک مادر برای نجات فرزندش به زبان می آورد. شخصیتی بسیار قوی دارد، که دشمنانش (به جز "اما" ) را تحت تاثیر قرار میدهد. کما اینکه هیچ یک حاضر نمیشوند او را دار بزنند، و یا فکر کنند دروغ میگوید.

    خصوصیات وی ینا ویژگی فمینیستی جانی گیتار را نشان می دهد. او زنی نیست که تواناییش در بروز دادن خصوصیات مردانه باشد. زنی است که تشخص او به خاطر خصوصیات اصیل زنانه است، و نه تواناییهای مردانه داشتن.این چیزی است که در هیچ وسترن دیگری ندیده ام. جالب آنکه این فیلم در زمانی ساخته شده که سینمای هالیوود با مقوله فمینیسم بیگانه بود.

    نقش کرافورد در فیلم را شاید بتوان نقش تکامل یافته کتی جورادو در "ماجرای نیمروز" دانست، و شاید هم بتوان گفت نقش کلودیا کاردیناله در وسترن جذاب "روزی روزگاری در غرب" ساخته سرجیو لئونه، الهام گرفته از نقش وی ینا و البته با ایجاد وجه اغواگری او بوده است.

    فیلم عاشقانه

    جانی گیتار، یکی از فیلمهای عاشقانه شاخص است. تم موسیقی زیبای ویکتور یانگ به خوبی صحنه های عاشقانه را پر میکند. همان تمی که تصنیف معروف "جانی گیتار" روی آن مینشیند. همان که فریدون فروغی در یکی از آهنگهای خود در دوره انقلاب ، روی آن شعری انقلابی گذاشت. معمولا عشاق سینمایی یک تم خاص خودشان را دارند که برخی از غنی ترین موزیک متن ها را  ایجاد کرده است. مانند قطعه زیبای Love Story ، قطعه زیبای رومئو و ژولیت زفیره لی، تم زیبای لارا در دکتر ژیواگو، آهنگ زیبای فیلم Ghost ، و از همه به یاد ماندنی تر، تصنیف زیبای فیلم کازابلانکا که توسط آن نوازنده سیاهپوست خوانده میشود و به تم اصلی فیلم تبدیل میشود.

   دیالوگهای جانی گیتار، بسیار زیبا و خاص است. در قسمتهای عاشقانه فیلم نیز این دیالوگها، بسیار ویژه است. به نقل از ترجمه فیلمنامه این فیلم از "پرویز دوایی"، دیالوگ اولین خلوت وی ینا و جانی گیتار را در زیر می آورم: (وی ینا را با "و" و جانی را با "ج" نشان میدهم)

و – تو اصلا عوض نشدی، جانی.

ج – اینو از کجا میگی؟

و – ظرف پنج سال آدم بالاخره یه چیزهایی یاد میگیره.

ج – پنج سال پیش من با تو توی یه میخونه آشنا شدم. امروز هم می بینم توی یه میخونه ای. تغییر زیادی این وسط نمیبینم.

و – با این فرق که من الان صاحب اینجام. یه دقه بیا اینجا.... ( با اشاره به یک ماکت) میدونی این چیه؟

ج – شبیه خیلی از شهرهایی ست که دیدم.

و – این شهریه که تا یه سال دیگه این جا به پا میشه. میتونی تو هم مالک یه قسمتی از اون باشی. با فرانک و تام و ادی و بقیه به سهم مساوی بین خودمون قسمتش میکنیم.

ج – چرا من؟

و – ممکنه به یه ششلول بند احتیاج پیدا کنم.

ج – ششلول بند توی البوکرک زیاده.

و – ولی من دنبال جانی لوگان فرستادم.

ج – من دیگه این اسمو گذاشتم کنار.

و – اسمتو عوض کردی، خیال کردی دیگه همه چیز عوض شده، جانی.

ج – منو استخدام کردی که برات کار کنم.

و – فقط برای همین به این جا اومدی؟ اومدی که کار کنی؟

ج – نه، می خواستم باز تو رو ببینم. شنیدم شانس بهت رو کرده.

و – شانس در این وسط هیچ دخالتی نداشت.

ج – مودبانه اش را میخواستم بگم.

و – من از نحوه پولدار شدنم اصلا خجالتی نمیکشم. مهم اینه که به ثروت رسیده ام.

ج – اغلب آدمها همینطور فکر میکنن.

و – به جز تو. تو چه حقی داری که قضاوت کنی؟

ج – من یه وقت تو رو دوست داشتم. آدم دلش میخواد نسبت به کسی که براش واقعا ارزش قائله افتخار کنه. دوست نداره که این موجود براش .... خراب بشه.

و – مرد میتونه دروغ بگه، دزدی کنه و آدم بکشه، ولی تا وقتی که غرورش لطمه نخورده مرد باقی بمونه ... اما زن کافیه که فقط یه بار بلغزه تا هرزه قلمداد بشه..... تو باید واقعا از مرد بودنت احساس رضایت کنی.

ج – رضایت بیشتری داشتم وقتی که فکر می کردم که تو ...... منتظر منی.

و – تو واقعا فکر میکردی که من پنج سال تمام منتظر تو می مونم؟

ج – از البو کرک تا این جا خیلی راه بود. باید توی راه به یه چیزی فکر می کردم.... دلم خوش بود که فکر میکردم باز به همدیگه می رسیم.

و (با تمسخر) – واقعا که نهایا آقایی و سخاوت شماست. جناب آقای لوگان. این رو باید به عنوان پیشنهاد ازدواج شما حساب کرد؟

ج – مرد بالاخره باید جایی سامون بگیره. فرق نمیکنه که مثلا .... همین جا باشه.

و – این واقعا دلپذیر ترین نطقیه که یه زن ممکنه در عمرش بشنوه! منو واقعا منقلب کردی!

ج – این قضیه شاید یه قدری زود مطرح شد. ولی انگار که غرض کلی همین بود......درسته؟

و – نه آقای لوگان، غرض من اصلا این نبود.

ج – خب، پس غرض ات چی بود؟

و – اوه، داستان ..... غم انگیزیه.

ج – من داستانهای غم انگیز رو دوست دارم.

و – من پنج سال پیش مردی رو دوست داشتم.... آدم خوبی نبود. آدم بدی هم نبود. من به هر حال دوستش داشتم. می خواستم باهاش ازدواج کنم. می خواستم در کنارش با او کار کنم. کار کنیم که با هم چیزی برای آینده بسازیم.

ج – به این ترتیب باید به پای هم پیر می شدن.

و – ولی نشدن. از هم جدا شدن. اون مرد خوش نداشت که پابند خونه و زندگی بشه.

ج – پس دختر عاقلی بود که خودشو از سر اون خلاص کرد.

و – آره، دختر عتقلی بود. یاد گرفت که دیگه به کسی دل نبنده.

ج – پنج سال مدت طولانی ایه. توی این پنج سال حتما یه چند تا مردی این وسط... وجود داشتن.

و – به اندازه کافی.

ج – فکر میکنی که اگه اون مرد اولی برمی گشت چی می شد؟

و – آتشی که سوخت و تموم شد ازش فقط خاکستر باقی میمونه.

این دیالوگهای اولین ملاقات بود، بعد از گذشت چند دقیقه از فیلم در همان شب، ویونا با لباس خواب پوشیده قرمز رنگ پایین می آید، و میبیند که جانی هم بیدار است، و گیلاس مشروبی در دست دارد.

و – خوش میگذره، آقای لوگان؟

ج – خوابم نمیومد.

و – مشروب کمکی میکنه؟

ج – شبو زودتر به صبح میرسونه.... تو رو چی بی خواب کرد؟

و – رویاها..... رویاهای ناجور.

ج – من هم از این رویاها گاهی دارم... بیا (گیلاس مشروب را به وی ینا تعارف میکند).. رویاهای بد رو فراری میده.

و – این رو هم امتحان کردم ولی کمکی به حالم نکرد.

ج – چند تا مرد رو در زندگی فراموش کردی؟

و – به همون تعداد زنی که تو به خاطر میاری.

ج – نرو!

و – من که جایی نرفتم.

ج – یه چیز قشنگی به من بگو.

و – باشه. چی میل داری بشنوی؟

ج – به من دروغ بگو. بگو که در تمام این سالها منتظرم بودی.

و (با لحن بی احساس) – در تمام این سالها منتظرت بودم.

ج – بگو که اگر بر نمی گشتم، می مردی.

و (با همان لحن قبلی) - اگر بر نمی گشتی، می مردم.

ج – بگو که هنوز دوستم داری. همون طوری که من تو رو دوست دارم.

و (با همان لحن قبلی) - هنوز دوستت دارم. همون طوری که تو منو دوست داری.

ج – متشکرم .... خیلی متشکرم.

و – بسه دیگه دل به حال خود سوزوندن! تو فکر میکنی که فقط خودت زجر کشیدی؟ این کافه رو من همین طوری پیدا نکردم. خودم .... بنا کردم. خیال می کنی چه جوری بناش کردم؟

ج – نمی خوام بدونم.

و – ولی من میخوام که بدونی... به خاطر هر تکه تخته و تیر و الوار این ساختمون من ....

ج – هر چی شنیدم بسه.

و – باید حرف هام رو... گوش بدی.

ج – گفتم که دیگه نمیخوام بشنوم.

و (بغض در گلو) – جانی، دیگه نمیتونی دهن منو ببندی. یه زمانی حاضر بودم به پای تو بیفتم، فقط برای این که در کنارت باشم. ( با گریه) در هر مردی که سر راهم قرار گرفت دنبال تو گشتم.

ج – ببین، ویه نا. گفتی که رویای بدی داشتی. هر دومون داشتیم. ولی دیگه تموم شد.

و (با گریه) – ولی نه برای من.

ج – همه چیز درست مثل همون پنج سال پیشه. ... این وسط هیچ اتفاقی نیفتاده.

و (با گریه) – کاشکی..

ج – هیچ اتفاقی نیفتاده. هیچ توضیحی لازم نیست به من بدی، چون که اون چیزها واقعیت نداره... ( شانه های ویه نا را می گیرد و او را می چرخاند تا روبروی هم باشند) فقط من و تو هستیم. همین فقط واقعیت داره. داریم توی بار هتل آورورا مشروب می خوریم... ارکستر داره میزنه و ما جشن گرفته ایم، چون که قراره عروسی کنیم. بعد از عروسی از این هتل میریم، می ریم به جاهای دوری. پس بخند ویه نا و خوشحال باش. امروز روز عروسی توئه.

و (اشک در چشم با لبخند) – خیلی انتظارت رو کشیدم جانی. چرا این قدر طول دادی تا اومدی؟

من شیفته این دو سکانس هستم. وقتی نسخه اوریژینال فیلم در روز آخر سال 90 دستم رسید، در شلوغی پایان سال، ابتدا این دو صحنه را دیدم و لذت بردم. سینما از این لحظات ناب شکل میگیرد، و کل جانی گیتار یک لذت ناب است. من فیلم وسترنی را به خاطر نمی آورم که چنین قهرمانان شوریده ای داشته باشد. عشق در فیلمهای وسترن معمولا یک علاقه و آن هم با فاصله ای است که بین زن و مرد وجود دارد. جای زن در خانه، و مرد در میدان مبارزه است. در جانی گیتار، عاشق ومعشوق در کنار هم با دشمنان مبارزه میکنند. هرگز مرد برای دفاع از زن، وارد مذاکره نمیشود. در صورت لزوم هم جان او را نجات میدهد.

    ویژگیهای سینمایی

    جانی گیتار از فیلمهای کم قدر دیده تاریخ سینما است. در زمان نمایش، منتقدان آمریکایی نه تنها آن را تحویل نگرفتند، بلکه شدیدا به آن تاختند. نظر تماشاچیان به این بدی نبود، ولی قیلم، چندان پر فروش نشد. در اروپا به آن بیشتر توجه شد، تا اینکه فرانسوا تروفو آن را کشف کرد، و تدریجا در نشریه "کایه دو سینما" در مورد آن نقدهای مثبت نوشته شد. ولی خود من تا قبل از دیدن فیلم، چندان چیزی در مورد آن نخوانده بودم.

    صرفنظر از نکاتی که در این متن، اشاره شد. پاره ای جزئیات در فیلم به خوبی پرداخت شده است. رنگ لباسهای وی ینا با وجوه مختلف شخصیت او تناسب دارد. در آغاز فیلم که بیشتر خصوصیات مبارزه جویی او مورد تاکید قرار گرفته، رنگ لباس وی ینا آبی تیره است. زمانی که رابطه عاشقانه او و جانی احیا میشود، لباس او قرمز رنگ است، و فردای آن روز حداقل بخشی از لباس ویونا، قرمز رنگ است. از زمانی که وی ینا به ناحق مورد تعرض مردم شهر به سرکردگی "اما" قرار میگیرد، میبینیم که لباس او سفید است (گرچه مثلا با یک پاپیون قرمز)، و بر بیگناهی و پاکی او تاکید میشود. جالب آنکه در دو سکانس فیلم که از فیلمنامه نقل کردم، در اولی لباس او آبی تیره و در دومی سرخ رنگ است، و در دیالوگهای نقل شده نیز همین تفاوت را مشاهده میکنیم.

   جانی گیتار، حاوی واکنش جدی به مک کارتیسم است، که در زمان ساخت آن بر هالیوود تسلط داشت. واکنش جمعی و گستاخانه مردم نسبت به وی ینا که فقط متفاوت می اندیشد و رفتار میکند، به خوبی رفتار هالیوود با دگر اندیشان را تداعی میکند، و از همه جالب تر، ترغیب پسرک جوان و بچه پررو که به شدت به وی ینا مدیون بود، به شهادت علیه وی با قول تخفیف مجازات او بود، و جالب آنکه پس از شنیدن شهادت دروغ او علیه وی ینا، او را زودتر دار زدند.

    فیلمبرداری فیلم خوب است، و جالب آنکه رنگهای آن در نسخه اوریژینالی که دیدم  تند است، و مثلا آبی چشم جون کرافورد خیلی اغراق شده است. موزیک متن ویکتور یانگ نیز از موارد شاخص و دلنشین فیلم است.

    بازی های مرسدس مک کمبریج و جون کرافورد در برخی صحنه ها اغراق شده است. ضمن اینکه جون کرافورد برای این نقش کمی پیر است ( او در زمان ساخت فیلم 49 ساله بود، گرچه ظاهرش در این فیلم به دلیل هیکل خوب و چابکی کرافورد این سن را نشان نمی دهد. نقش کرافورد در ساخت این فیلم، خیلی اساسی بوده است. او یکی از سهامداران اصلی کمپانی ریپابلیک پیکچرز، تهیه کننده فیلم بود، و شاید بتوان گفت قدرت شخصیت جون کرافورد دست کمی از وی ینا نداشته است. گفتنی های زیادی باقی است و در پایان، دیدن این فیلم را به همه دوستان، طرفداران و مخالفین فیلمهای وسترن توصیه میکنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 22:43  توسط Mehran Afshar  | 

درود بر سینمای 3 بعدی

 فیلم – هوگو (2011) – کارگردان: مارتین اسکورسیزی

    هوگو را در تعطیلات نوروز در یک سینمای نوساز در استانبول و به صورت 3 بعدی دیدم، و در این یادداشت بیشتر به این جنبه از فیلم توجه خواهم نمود. شاید 4 کلمه کلیدی در مورد فیلم هوگو اینها باشد : اسکورسیزی، سینمای 3 بعدی، عشق به سینما، تاریخ سینما.

    سینمای 3 بعدی، چیز جدیدی نیست. در تهران و در اوایل اردیبهشت 1355 و در سینما آتلانتیک، (آفریقای فعلی) فیلمی 3 بعدی به نام "حباب" به نمایش در آمد. نام اصلی این فیلم محصول سال 1966 آمریکا "The Bubble" بود. یادم است به قدری کنجکاو دیدنش بودم که با یکی از دوستان هم دبیرستانی قرار گذاشتیم در همان روز اول، فیلم را ببینیم. در یک بعد از ظهر دوشنبه، پس از تعطیلی دبیرستان در ساعت دو و نیم بعد از ظهر، خود را به سرعت به سینما آتلانتیک رساندیم، و بلیط 40 ریالی سانس سه و نیم را در بازار سیاه به 70 ریال خریدیم، و با دادن 15 ریال پول عینکی که قاب آن مقوایی و شیشه آن طلقی بود، فیلم را دیدیم و علاوه بر ارضای کنجکاوی، فردای آن روز در مدرسه و در شرایطی که حواس همه به کنکور و رفتن به دانشگاه بود، در مورد تجربه جدیدمان گفتیم. پس از آن نیز تا زمان انقلاب، چند فیلم 3 بعدی دیگر نیز در سینماها نمایش داده شد. فیلمهای 3 بعدی آن دوره همگی از نظر سینمایی، فیلمهای مهجوری بودند، و اگر 3 بعدی نبودند، ارزش دیدن نداشتند. چند فیلم 3 بعدی در دهه 50 و 60 میلادی به دلیل مقابله با تلویزیون توسط شرکتهای فیلمسازی ساخته شدند. این فیلمها هم به صورت 3 بعدی و هم به صورت 2 بعدی ساخته و نمایش داده شدند. ولی به دلیل الزام استفاده از عینک ویژه که برای بعضی تماشاگران و بخصوص عینکی ها ساده نبود، و فیلمبرداری ویژه که هزینه های فیلم را افزایش میداد، سرمایه گذاری انجام شده، اقتصادی نبود. حتی فیلمی از آلفرد هیچکاک به نام Dial M For Murder (1954) به روش 3 بعدی هم ساخته شد، گرچه نمایش گسترده آن به صورت 2 بعدی انجام شد. در مقایسه فیلمهای 3 بعدی آن زمان و فیلم هوگو باید بگویم همان میزان که تصاویر فیلمهای 2 بعدی زمان کنونی با فیلمهای 2 بعدی 50 سال پیش فرق دارند، در سینمای 3 بعدی نیز به همین نسبت تفاوت ایجاد شده است. در دهه 80، تولیدات فیلمهای 3 بعدی بیشتر مربوط به آثاری بود که برای سالنهای آیمکس و مانند آن ساخته میشد، که طبعا ارزش تکنیکی داشتند، ولی از نظر سینمایی قابل اعتنا نبوده و اکثرا حتی داستانی هم نبودند. در چند سال اخیر، موج جدید ساخت فیلمهای 3 بعدی راه افتاد، این موج با توجه به همزمانی تولید گسترده تلویزیونهای 3 بعدی، مفهوم جدی تری پیدا کرده است. تا به حال ، کارگردانانی نظیر جیمز کامرون و استیون اسپیلبرگ که بیشتر به عنوان تکنیسینهای چیره دست مطرح هستند و نیز چند فیلم انیمیشن معروف در دوره جدید، از تکنولوژی 3 بعدی استفاده کرده بودند. در این جا باید گفت ساخت هوگو توسط اسکورسیزی معنی ویژه ای پیدا میکند.

       مارتین اسکورسیزی به همراه وودی آلن و در درجه بعد فرانسیس فورد کاپولا در سینمای آمریکا اهمیت ویژه ای دارند. هر سه از اواخر دهه 60 میلادی کارگردانی را آغاز کرده اند، و کهنه کار ترین کارگردانان امریکایی محسوب میشوند. هر سه نیویورکی هستند، و طبعا به مکتب روشنفکری سینمای آمریکا تعلق دارند ( جالب آنکه هر اپیزود از فیلم داستانهای نیویورکی ساخته یکی از این سه استاد است). مارتین اسکورسیزی نسبت به آن دو نفر یک ویژگی خاص دارد. او در مورد تاریخ سینما، تحقیقات مفصلی داشته و اهمیت ویژه ای به فیلمخانه های سینمایی داده است و یک دوره فیلم مستند به نام A Personal Journey With Martin Scorsese Through American Movies ساخته است. اسکورسیزی حدود 20 سال پیش به شدت با نهضت رنگی کردن فیلمهای سیاه و سفید قدیمی مخالفت کرد، و از حقوق کارگردانان و مولفین فیلمهای سیاه و سفید قدیمی دفاع کرد. او معتقد بود هیچگونه دخل و تصرفی در فیلمهای قدیمی نباید انجام شود، و باید با استفاده کامل از امکانات تکنولوژی در حفظ این آثار کوشید. وی توانسته است حمایتهای مالی زیادی را برای این امر فراهم کند. بنا بر این و شاید در نظر اول، به نظر نمیرسید که اسکورسیزی در آستانه 70 سالگی به تجربه ساختن فیلم سه بعدی دست بزند. ولی ساخت این نوع فیلم توسط او میتواند یک مفهوم دیگر را القا کند. یکی از مسیرهای مهم حرکت سینما در آغاز قرن بیست و یکم، ساخت فیلمهای سه بعدی است. این پیام را میبایست با عمق وجود درک کرد. کما اینکه اسکورسیزی در سال 2010 یا کارگردانی یک سریال تلویزیونی، نشان داد که میبایست نگرش سینما دوستان به سریالهای تلویزیونی نسبت به دهه های قبل فرق کند، و این مسئله برای کسانی که سریالهای تلویزیونی فعلی را تعقیب میکنند، و مقایسه این سریالها با سریالهای دهه های قبل به خوبی ملموس است .

    سینما تاکنون نوآوریهای تکنولوژیک زیادی را تجربه کرده است. دو مقطع قابل اعتنا از این تحولات را مثال میزنم. اولی سینمای ناطق و دومی فیلمهای رنگی. وقتی در اواخر 1927سینمای ناطق پا به عرصه گذاشت، کارگردانها و سینماگران معتبر چندان این سینما را جدی نگرفتند، و فکر میکردند فیلم ناطق بیشتر ارزش تجاری دارد، و بیان سینمایی در فیلم صامت متبلور است. بزرگانی چون چارلی چاپلین، باستر کیتون، دیوید وارک گریفیث چنین می اندیشیدند، و به این سینما روی خوش نشان ندادند. حتی چارلی چاپلین در سال 1936 و پس از تولید انبوه فیلمهای ناطق، و مشخص شدن اینکه سینمای ناطق هم میتواند هنری باشد، فیلم "عصر جدید" را به صورت صامت ساخت، ولی در صحنه ماقبل آخر آن، چارلی تصنیفی را در یک کافه خواند، و به این ترتیب چارلی چاپلین هم وارد عرصه سینمای ناطق شد. البته برخی کارگردانان برجسته صامت در سینمای ناطق به موفقیتی دست نیافتند. وبعضی کارگردانان صامت نیز به سرعت با سینمای جدید ارتباط مناسب برقرار کردند، مثلا آلفرد هیچکاک در سال 1929، با اینکه بیش از نیمی از فیلم "حق السکوت"  را ساخته بود، آن را به ناطق تبدیل کرد و از طرف دیگر از عنصر صدا برای بهبود بیان فیلم استفاده کرد.

    انتقال از سینمای سیاه و سفید به رنگی خیلی کندتر بود. اولین فیلمهای رنگی سینما، کار "ژرژ مه لی یس" بود (همین آقای بن کینگزلی در فیلم هوگو). وی تمام فریم ها را رنگ آمیزی میکرد و فیلم رنگی میشد. بعد ها فیلمهای رنگی به طور محدود تولید میشدند که نه تنها داستانی نبودند بلکه فاقد ارزش سینمایی هم بودند. پس از چند کارتون والت دیسنی نظیر سفید برفی که در 1937 به صورت رنگی تولید شد، در 1939 فیلمهای مهم "برباد رفته" و "جادوگر شهر زمرد" به صورت رنگی ساخته شدند.فیلم رنگی امکانات خود را نشان داده بود، ولی هزینه بالای تولید، باعث میشد که هنوز استفاده از آن گسترده نشود. در دوران جنگ جهانی دوم به دلیل مشکلات مادی مردم، فیلم رنگی جدی گرفته نشد، و پس از گذرانده دوران رکود بعد از جنگ، در دهه 50 میلادی شاهد افزایش فیلمهای رنگی بودیم، و از اواسط این دهه تدریجا تعداد فیلمهای رنگی هالیوود از سیاه و سفید بالاتر رفت. ولی در اروپا به دلیل مشکلات اقتصادی این تغییر دیرتر و حدود یک دهه بعد اتفاق افتاد. حتی در جوایز سینمایی نظیر اسکار نیز به هر دو رشته فیلمبرداری رنگی و سیاه و سفید جایزه داده میشد. بسیاری از کارگردانان معتقد بودند بار دراماتیک و هنری تصاویر سیاه و سفید بیش از رنگی است و به همین دلیل به ساختن فیلمهای سیاه و سفید گرایش داشتند، و حتی بعدها در دوران اوج فیلمهای رنگی، گهگاه شاهد ساخت فیلمی سیاه و سفید بودیم ، که مسلما دلیل آن اقتصادی نبود. مانند فیلم " چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد"(1966) به کارگردانی مایک نیکولز و با شرکت دو سوپر استار آن زمان هالیوود یعنی الیزابت تیلور و ریچارد برتون، که با توجه به دستمزد بالای این دو، مشخص بود که صرفه جویی باعث ساخت فیلم سیاه و سفید نبوده است. حتی در سال 1980 هم فیلم "مرد فیل نما" به طریقه سیاه و سفید ساخته شد.

    تقارن جالبی است که فیلم "آرتیست" امسال به صورت صامت و سیاه و سفید ساخته شد، و به تاریخ سینما ارج گذاشت و در همین سال، اسکورسیزی که همیشه متولی تاریخ سینما بود، فیلم هوگو را ساخت  که نشان از تکنولوژیهای آتی دارد، و جالب آنکه این دو فیلم در یک رقابت شانه به شانه بیشترین تعداد اسکار را نسبت به سایر فیلمها کسب کردند.

   به نظر من سینمای 3 بعدی به زودی میبایست ویژگیهای متفاوت خود را به نمایش گذارد. فیلمبرداری، زوایای آن، بازیگری و... عوض خواهد شد. در صحنه ای از فیلم که ساشا بارون کوهن خم شده بود، من دماغ او را در یک قدمی خود دیدم. آیا بازیگر فیلم 3 بعدی نباید به جزئیات بیشتری توجه کند، و آیا بازی او بهتر دیده نمیشود. و این بهتر دیدن باعث برجسته تر شدن هم نقاط ضعف و هم نقاط قوت بازی میشود.  

   با توجه به موارد گفته شده اهمیت ساخت فیلم "هوگو" توسط اسکورسیزی مشخص میشود. در فیلم "هوگو" عشق به سینما موج میزند. حضور بن کینگزلی در نقش " ژرژ مه لی یس" خود بهترین فرصت را برای اسکورسیزی ایجاد میکند تا صحنه هایی از کارهای او را در یک فیلم با تکنولوژی قرن 21 ببینیم. دیدن "هوگو" با در نظر گرفتن همین زمینه ها برای من تجربه بسیار خوشایندی بود، شاهد فیلمی بودم که یک دوره 110 ساله را برایم مجسم میکرد. تاریخ سینما که برخی لحظات بسیار دلپذیر 50 سال اخیر را یا در سالنهای آن گذرانده ام، و یا در خانه فیلم دیده ام و یا در مورد آن خوانده ام. چقدر ما نسبت به مردمان 120 سال قبل خوشبخت تریم که سینما داریم و چقدر فرزندانمان از ما خوشبخت ترند که سینمای 3 بعدی دارند، و میتوانند حتی در خانه هایشان هم سینمای 3 بعدی ببینند. به انسانهای آینده حسودی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:2  توسط Mehran Afshar  | 

فیلم – فارگو (1996)- کارگردان :جوئل کوئن. فیلمنامه: جوئل و ایتان کوئن

دیدن مجدد فارگو پس از 12 سال تجربه لذت بخشی بود. فیلم در گذر زمان هنوز قوی و دلنشین است. فضای خاص فیلمهای برادران کوئن و عدم پایبندی آنها به قواعد ژانرها، و بعضا ضد ژانر عمل کردن آنها در این فیلم نیز دیده میشود.

    این مسئله از اسم فیلم شروع میشود. اسم فیلم فارگو است . در حالی که فقط صحنه کوتاه اول فیلم در شهر فارگو میگذرد، و بقیه فیلم در ایالت مینه سوتا میگذرد، و فارگو نقش خاصی در پیشبرد داستان ندارد. در سایتهای سینمایی، ژانر فیلم جنایی و تریلر نوشته شده است. در این مورد نیز ضد کلیشه ها به خوبی مشخص است. کلانتر فیلم به جای اکثر فیلمهای مشابه که مرد است، زنی است که 7 ماهه حامله است، و اکثرا هم در حال خوردن دیده میشود. لهجه عجیبی دارد، و از همه آدمهای اطرافش هم باهوش تر است. دستیاران او که اکثرا کم هوش مینمایند. گروه خلافکاران هم با هم مسابقه حماقت گذاشته اند. 7 قتل در فیلم اتفاق می افتد که بعضی شان نشان داده نمیشود. نحوه آدم دزدی دو تبهکار نیز بسیار مضحک است، و انگار که لورل و هاردی بخواهند آدم دزدی کنند. شاید هم بتوان گفت اکثر خلافکاران چنین ضریب هوشی دارند، و چیزی که ما معمولا در فیلمها میبینیم، مربوط به درصد کمی از این خلافکاران است، همین مثال ها عدم پایبندی برادران کوئن را به قواعد ژانر پلیسی را نشان میدهد.

    دو رابظه خانوادگی در فیلم نشان داده میشود، یکی خانواده ای که مرد آن برای پدر زن پولدارش کار میکند و میخواهد با دزدیدن زنش توسط دو نفر تبهکار که او اجیر کرده از پدر زنش اخاذی کند. روابط خانوادگی در این خانواده کلا مادی و بعضا غیر دوستانه است،و با توجه به اسامی فامیلشان به نظر میرسد از کشورهای اسکاندیناوی به امریکا مهاجرت کرده اند. و دیگری زن کلانتر و شوهرش که رابطه آرام و عاشقانه ای دارند، و شوهر شدیدا به همسرش وابستگی عاطفی دارد. این خانواده از جنس خانواده هایی است که معمولا در فیلمهای امریکایی نمیبینیم، و شاید گذشتن وقایع در ایالت مهجور مینه سوتا بهانه ای است برای نشان دادن این خانواده که روابط قدیمی و شاید روستایی بر آن حاکم است.

    به هر صورت تماشای فارگو را به هر کس که آن را ندیده است توصیه میکنم. بازیهای فیلم خوب است. به خصوص فرنسیس مک دورماند در نقش زن کلانتر که برای بازی در این فیلم اسکار گرفت. فیلم اسکار بهترین فیلمنامه را هم گرفت، و کاندید اسکارهای بهترین فیلم سال، بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد (ویلیام .اچ. میسی)، و بهترین فیلمبرداری شد. فیلمبرداری فیلم و تصویر سازی خوب فضای سرد و برفی نیز بسیار خوب از کار در آمده است. تصاویر و فضای کلی فیلم و فرانسیس مک دورماند به یاد ماندنی هستند. این همان مجموعه ای است که من در گذر این 12 سال به خوبی در ذهن داشتم.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 23:25  توسط Mehran Afshar  | 

فیلم- آنی هال(1977)- ANNIE HALL – کارگردان، سناریست و بازیگر: وودی آلن

   در ادامه مرور آثار وودی آلن به ترتیب زمانی، این بار نوبت آنی هال بود. یکی از شاهکارهای او بخصوص در زمان خودش. آنی هال را در بهار 1357 در 20 سالگی و در سینما دیده بودم، و چون بعد از آن موفق به دیدنش نشده بودم، خواه نا خواه به فضای ذهنی آن زمان برگشتم. آنی هال آخرین فیلمی است که در سینماهای ایران از وودی آلن نمایش داده شد. یادم است که دفعه اولی که فیلم را دیدم، مسحور شدم. مسحور این شیوه بیان و روایت در سینما، مسحور متن دیالوگها. دو بار دیگر فیلم را دیدم، که یک بار آن به زبان انگلیسی بود به مدد سانس های آخر وقت پنجشنبه شب های سینما پرسیا که نیمی از مشتریان آن دانشجویان دانشگاه شیراز و یا استادان آن بودند. در مقاله دیگری که در این وبلاگ به نام "بهترین فیم های زندگی" نوشته ام، به این نکته اشاره کردم که در پایان سال 1357، آنی هال جزء 10 فیلم برتر زندگی من شده بود.

    اینک که بعد از 33 سال، فیلم را میدیدم، به این نتیجه رسیدم که شاید آنی هال برای من در آن زمان همان جذابیتی را داشت که "همشهری کین" برای سینما دوستان در 1941. یعنی فیلمی که ارائه گر شیوه بیان جدیدی در سینما بود، و "دستور زبان سینما" را گسترش می داد. جالب آنکه خود وودی آلن به مرور زمان، این شیوه بیان را به حد زیادی تکامل داد. آنی هال را میتوان، نقطه اوج و تکامل اولین دوره فیلمسازی آلن دانست. و به نظر می آید که پس از این فیلم، او به دوره دیگری از فیلمسازی وارد میشود، دوره ای که دیگر خود او شخصیت محوری داستانهایش نیست.

    وودی آلن نقش "آلوی سینگر" را بازی میکند که تا حد زیادی بازآفرینی خود آلن است. دایان کیتون نیز نقش آنی هال را بازی میکند، توجه به این نکته که نام فامیل واقعی کیتون، هال است به ما نشان میدهد شخصیت آنی هال نیز بازتاب شخصیت کیتون است. آلوی سینگر در این فیلم در مورد رابطه اش با زنها با تاکید بر زابطه اش با آنی هال صحبتهای زیادی دارد. جالب آنکه رابطه این دو در فیلم با رابطه واقعی شان همخوانی زیادی دارد. مدتها آلن و کیتون با هم رابطه نزدیکی داشتند، و کیتون در بسیاری از فیلمهای آلن در آن دوره بازی کرد، و بعدها رابطه شان محدودتر شد، گرچه همیشه (تا حدی که شنیده ام)، دوستان خوبی باقی ماندند. ساختار شکنی فیلم در زمان خود مربوط به شیوه بیان برشت وار آن و استفاده از تکنیک "فاصله گذاری"  در برخورد با تماشاگر است. در لحظه های زیادی آلن رو به تماشاگر صحبت میکند، و یا "مارشال مک لوهان" از پوستر روی دیوار بیرون می آید و با آلن حرف می زند. آنی هال را میتوان به عنوان نمونه ای پیشرو و اولیه از بیان سینمایی با استفاده از روش "جریان سیال ذهن" نام برد.

    دیالوگها و مونولوگهای آنی هال مانند اکثر فیلمهای وودی آلن بار زیادی را در فیلم به دوش دارند. و خواندن فیلمنامه کامل آن بعد از تماشای فیلم میتواند تجربه جالبی باشد. آلن در این فیلم بسیاری از دغدغه های ذهنی خود را مطرح میکند، علاوه بر تم محوری رابطه زن و مرد، اشارات متعددی به فرویدیسم، تفاوتهای نیویورک و لس آنجلس، ابتذال تلویزیون و ...... در اینجا چند نمونه از دیالوگهای فیلم را با استفاده از فیلمنامه آن در اینترنت ذکر میکنم.

-         اولین صحنه فیلم که مونولوگ وودی آلن رو به دوربین است: "یک جوک قدیمی هست. دو تا پیرزن در یک مجتمع تفریحی کوهستانی با هم صحبت میکردند. اولی میگفت که غذای اینجا خیلی بده. دومی هم گفت که آره، ولی همونم خیلی کم میدن. این دیدگاه من در مورد زندگیه. پر از تنهایی و بدبختی و رنج و ناراحتی، و خیلی هم زود تمام میشه. جوک دیگری هم هست که به گروچو مارکس نسبتش میدن که میگه من عضو حزبی که کسی مثل منو به عضویت میپذیره نمیشم. این جوک، بیانگر زندگی من در دوران پس از بلوغ در ارتباط با زنهاست.

-         آخرین صحنه فیلم به دیدن اتفاقی آنی هال پس از مدتها جدایی از هم در خیابان و برخورد دوستانه شان اشاره میکند، و در آخرین دیالوگ فیلم، آلن میگوید :" بعد از آن خیلی دیر شد، و ما هر دو باید میرفتیم، ولی دیدن دوباره آنی خیلی خوب بود، نه؟ من فهمیدم آنی چه آدم خارق العاده ای بود، و چقدر شناختن او لذت داشت. به اون جوک قدیمی فکر کردم که، یک مرد میره پیش روانشناس و میگه :"دکتر، برادر من دیوونه است. اون فکر میکنه یه مرغه." دکتره میگه "پس چرا بستریش نمیکنی؟" و مرد میگه آخه به تخم مرغاش احتیاج دارم. آره، این نشون میده من در مورد روابط (بین زنها و مردها) چه جوری فکر میکنم. میدونین، اون روابط در کل غیر منطقی و مسخره و پوچند، ولی ما باید اون رابطه را داشته باشیم، زیرا بیشترامون به تخم مرغاش نیاز داریم.

-         در لس آنجلس، آنی به آلوی میگه: اینجا خیلی تمیزه. آلوی پاسخ میده، واسه اینکه آشغالاشونو دور نمیریزن، اونا رو به برنامه های تلویزیونی تبدیل میکنند.

-         آلوی میگه نمیخام به شهری برم که تنها نشونه فرهنگیش امکان گردش به  راست در وقتیست که چراغ قرمزه.

-         آلوی به آنی میگه یک رابطه مثل یک کوسه س. میدونی؟ باید مرتب جلو بره و گرنه میمیره، و من فکر میکنم ما تو دستامون یک کوسه مرده داریم.

-         آلوی میگه من فکر میکنم زندگی به دو قسمت وحشتناک و فلاکتبار تقسیم میشه. وحشتناک مانند اونایی که کورند یا نقص عضو دارند، نمیدونم اونا چه جوری با زندگی کنار میان. برای من خیلی شگفتی آوره. بقیه همه فلاکتبارند. باید متشکر باشند که اینجورین، چون آدم باید شانس بیاره تا جزء فلاکتبارا باشه.

    آنی هال پر از نکات ظریف و نوآوری در سینما است. در صحنه ای از فیلم در تراس خانه آنی در اوایل فیلم، او و آلوی باهم صحبتهای معمولی میکنند، و ذهنیت واقعی شون به صورت زیرنویس روی پرده می آید. به هر صورت با دیدن مجدد فیلم، به خودم حق دادم که اون موقع اینقدر از فیلم خوشم آمده باشد. ولی برای کسی که فیلم را قبلا ندیده باشد، شاید فیلم آن قدر جذابیت نداشته باشد، زیرا حتما هر کس کارهای قوی تری حداقل از خود وودی آلن دیده باشد.

    آنی هال اولین فیلمی است که وودی آلن شروع به توجه جدیتر به دنیای زنان میکند، بعدها این توجه در آلیس یا زنی دیگر و یا... خیلی بیشتر میشود. فیلم موزیک متن ندارد، و بر خلاف خیلی از فیلمهای آلن در تیتراژ نیز خبری از موسیقی نیست. از این فیلم برای اولین بار در فیلمهای آلن، شاهد تیتراژ شاخص فیلمهای او یعنی نوشتن با حروف مشخص و خوانای سفید بر پس زمینه سیاه هستیم.

    آنی هال در زمان خودش با توجه ویژه جوایز اسکار روبرو شد. برنده 4 اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین هنرپیشه زن برای دایان کیتون شد. وودی آلن هم نامزد بهترین هنرپیشه مرد شد، ولی ریچارد دریفوس برنده شد. این تنها باری است که آلن کاندید اسکار بهترین بازیگر شد. همین توجه ویژه اسکار که کمتر نصیب فیلمهایی این چنین میشود نیز نشانه ای بر پیشرو بودن آنی هال است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:25  توسط Mehran Afshar  | 

رفتگان – کن راسل (2011- 1927) :

    کن راسل کارگردان معروف انگلیسی در دهه 70 میلادی در اوج بود. در آن زمان بین سینمادوستان ایرانی که علاقه به سینمای متفاوت داشتند، محبوبیت زیادی داشت. فیلمهای او پای ثابت جشنواره جهانی فیلم تهران بودند. جشنواره جهانی فیلم تهران که از سال 1351 آغاز شد، پس از جشنواره هایی نظیر برلن، ونیز از بیشترین اهمیت برخوردار بود، و تدریجا روند رو به رشدی را طی میکرد. این جشنواره هر ساله از سال 51 تا 56 برگزار شد، و در سال 57 به علت انقلاب برگزار نشد، و بعد از آن در سال 1361 جای خود را به جشنواره فیلم فجر داد.

    جشنواره جهانی تهران سه دسته تماشاگر داشت. دسته اول، علاقمندان جدی سینما، دسته دوم کسانی که به دلیل سانسور نشدن فیلمها در جشنواره و امکان تماشای صحنه های س.ک.س.ی سعی میکردند فیلمهایی را که محتمل بود از این صحنه ها داشته باشد ببینند. دسته سوم نیز کسانی بودند که تواما خصوصیات دو دسته اول را داشتند، و میتوان گفت اکثریت از دسته سوم بودند. باید گفت که هر سه دسته به کن راسل علاقمند بودند. فیلمهای کن راسل از نظر صحنه های ب.ر.هن.گ.ی نسبت به زمان خود بسیار شاخص بودند. فیلمی مانند شیاطین (1971) به علت نشان دادن فساد اخلاقی در کلیسا و اینکه تقریبا نیمی از آن، صحنه های س.ک.س.ی بود، در جشنواره تهران مورد توجه زیاد واقع شد. نمایش این فیلم تقریبا در اکثر کشورها ممنوع شد، و حتی هنوز هم نسخه DVD آن نایاب است. در حدود سال 1352 یکی از فیلمهای قبلی کن راسل، و اولین فیلم مهم او به نام "زنان عاشق" (1969) بر اساس رمانی از دی. اچ. لارنس در تهران به نمایش عمومی در آمد. گلندا جکسون به خاطر این فیلم، برنده اسکار نقش اول زن شده بود. و آلن بیتس و اولیور رید نیز بازیگران مرد آن بودند. این فیلم نیز نسبت به زمان خود ب.ر.هن.گ.ی نسبتا زیادی داشت، و حتی صحنه کشتی گرفتن دوستانه اولیور رید و آلن بیتس در حالت لخت مادر زاد از صحنه های معروف این فیلم است. جالب آنکه این فیلم تا سالهای بعد به خاطر این نوع صحنه ها، هر از گاهی  در سینماهای خیابان استانبول نظیر برلیان و آریا به نمایش در می آمد، در حالیکه مفاهیم آن بهیچوجه برای سینماروهای این منطقه قابل فهم نبود.

اولین فیلم راسل که در جشنواره فیلم تهران به نمایش درآمد، "بوی فرند"(1971) با شرکت "توئیگی" بود. توئیگی در آن زمان به عنوان یک مدل بسیار لاغر اندام و استخوانی معروفیت جهانی پیدا کرده بود، و حتی در ایران به زنان لاغر اندام، توئیگی میگفتند.فیلم دیگری از راسل که در جشنواره تهران به نمایش در آمد، "تامی" (1974) نام داشت، که فیلمی بود تمام موزیکال با شرکت آن مارگرت. کن راسل توانسته بود از این هنرپیشه زیبا ولی نه چندان بااستعداد بازی خوبی بگیرد، و او را نامزد دریافت جایزه اسکار کند.

    راسل نسبت به موسیقی شناخت خوبی داشت، و چند فیلم راجع به سرگذشت آهنگسازان داشت، نظیر عشاق موسیقی(1970) در مورد چایکوفسکی، مالر (1974) در مورد گوستاو مالر، لیستومانیا (1975) در مورد فرانس لیست. راسل بیش از هر چیز در این زندگینامه ها به حالت جنون و سرگشتگی هنرمندان توجه داشت.

    در دهه 50 در ایران و از طرف دفتر جشنواره بین المللی تهران، مجله ای چاپ میشد به عنوان سینما 51، که در هر سال نام آن به تناسب سال عوض میشد. این مجله با فاصله زیادی بهترین مجله سینمایی ایران بود، و فکر میکنم هنوز هم مجله سینمایی با این حد اعتبار در ایران منتشر نمیشود. در شماره های مختلف این مجله مقالات و مصاحبه های متعددی در مورد کن راسل وجود داشت، و زمانی که انتظار دیدن فیلم والنتینو(1978) بر مبنای زندگی رودولف والنتینو  او را داشتیم، به دلیل انقلاب، دیگر هرگز فیلمهای او در سینماهای ایران نشان داده نشدند. جالب آنکه از این پس، اعتبار او در سینمای جهان نیز رو به کاهش رفت. و نسخه DVD فیلمهای او نیز در دسترس من نبوده، و به جز "زنان عاشق"، امکان تماشای هیچ یک از فیلمهای او را در سالهای اخیر نداشته ام. فقط در سال 1367 توانستم نسخه ویدئویی فیلم CRIMES OF PASSION(1984) او را ببینم، که فیلم بدی نبود.

    در مجموع کن راسل یک کارگردان جسور و نوآور هم در فرم و هم در محتوا بود، و در او کمتر نشانه ای از محافظه کاری هنری به چشم میخورد. خیلی مشتاقم دوره کارهای او را ببینم. گرچه فضای ذهنی من با او نمی خواند، ولی جسارت او اشتیاق مرا به دیدن فیلمهایش برمی انگیزد. به احتمال قوی نسل بعدی من چیزی از این کارگردان نمیداند، و امیدوارم توانسته باشم برای دوستان جوانی که این مقاله را میخوانند، تصویر محوی از او ارائه داده باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:29  توسط Mehran Afshar  | 

عشق و مرگ (1975) Love And Death – کارگردان، سناریست و بازیگر: وودی آلن

   در ادامه مرور آثار وودی آلن، این بار نوبت "عشق و مرگ" بود، فیلمی که بازیگزان اصلی اش وودی آلن و دایان کیتون هستند.همانگونه که دیدیم، این سومین نقش مشترک این دو هنرپیشه است که به خوبی بازیهایشان با هم جفت میشود. این فیلم در روسیه تزاری و در دوره جنگ روسیه با ناپلئون میگذرد. این فیلم و فیلم قبلی وودی آلن یعنی "اسلیپر" تنها  فیلمهای او هستند که در دوره معاصر نمی گذرند. "عشق و مرگ" شاید خنده دارترین فیلم وودی آلن باشد. خود آلن بعضی شوخیهای فیلم را در ستایش و با ادای دین نسبت به برادران مارکس ساخته است. به خاطر دارم این فیلم را در تابستان سال 1356 در سینما شهرقصه تهران دیدم (کلیه فیلمهای آلن در این سینما نشان داده میشد). صدای خنده تماشاچیان در برخی صحنه ها سالن را پر میکرد. سینمای آلن در آن زمان در تهران مخاطب خود را پیدا کرده بود. همه فیلمهای او فقط در سینما شهرقصه و حدود 6-5 هفته روی پرده بود. مانند آمریکا که فیلمهای آلن محدوده فروششان مشخص و قابل پیش بینی است. یکی از خوش شانسیهای من در آن سالها، زندگی دو گانه در تهران و شیراز بود، به همین دلیل برخی فیلمها را هم در تهران و هم در شیراز میدیدم. دیدن دوباره و سه باره فیلم در سینما پرسیا (شیراز) لذت بخش بود. تماشاگران شیرازی که شاید بخش غالبشان دانشجویان و تحصیلکرده ها بودند میخندیدند. این شاید آخرین خنده های تماشاچیان ایرانی در سالن سینمایی در ایران به خاطر فیلمی از وودی آلن بود. زیرا فیلم بعدی او "آنی هال" که تا زمان ساخت خود شاهکار وودی آلن به شمار می رفت، چندان خنده دار نبود، و پس از آن نیز دیگر فیلمی از او در سینماهای ایران نمایش داده نشد، تا تماشاگر ایرانی سعادت دیدن فیلمهای یکی از بزرگترین سینماگران چهل سال اخیر را از دست بدهد. دیدن این فیلم را به دوستداران سینمای آلن توصیه میکنم، بخصوص که در آن وودی آلن به اغوای دایان کیتون قصد ترور ناپلئون را هم دارد، که طبعا این موقعیت خود به اندازه کافی ایجاد طنز مینماید.

   علاقه آلن به سینمای اینگمار برگمان نیز با نمایش عزرائیل در کنار او که یادآور "مهر هفتم " میباشد و بحثهای فلسفی همیشگی او نیز در این فیلم به وفور و شاید بیشتر از فیلمهای قبلی او به چشم میخورد که طبعا همه اینها کنار هم سینمای آلن را میسازند، و با این فیلم دوره اولیه سینمای آلن به پایان می رسد، و در فیلم بعد اوج پختگی دوران جوانی او را در آنی هال خواهیم دید. جالب آنکه گرچه فیلم در حدود 1812 میلادی میگذرد، ولی ارجاعات فراوانی به داستایوسکی، تولستوی، چخوف و قهرمانان داستانهای آنان وجود دارد که بار طنز فیلم را افزایش میدهد. در مجموع میتوان گفت این فیلم مانند یک MP3 پر از شوخی و طنز و جملات فلسفی و ارجاعات تاریخی و بدون وقفه است، و شاید ریتم آن برای تماشاچی نا آشنا به آثار وودی آلن سرگیجه وار است. ضمنا به همین دلیل فکر میکنم خواندن فیلمنامه و دیالوگهای فراوان آن نیز جذاب باشد، بخصوص برای من که نتوانسته ام به نسخه زبان اصلی این فیلم و آنی هال از مجموعه آثار آلن دست پیدا کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:37  توسط Mehran Afshar  | 

Film- That's What I Am (2011)- Dir: MICHAEL PAVONE

فیلم بسیار خوبی است . فیلمنامه ای خوب و انسانی در مورد دانش آموزان کلاس هشتم یک دبیرستان در کالیفرنیا در 1965 و ارتباطات بین آنها و معلمی دارای ایده های عمیق انسانی و رفتاری درخور ایده هایش که هر یک از ما آرزوی چنین معلمی را برای خود و یا فرزندانمان داریم، با بازی اد هریس که میتواند از نقش یک تبهکار سنگدل (تاریخ خشونت) تا یک نظامی سرسخت و خشک  و تا چنین معلمی را به خوبی بازی کند. فیلم، بی رحمیهای مستتر در رفتارهای نوجوانان را به خوبی نشان میدهد، گرچه بر خلاف دید تلخ میشل هاینکه در "روبان سفید" آن را یک پدیده حاکم در کلیه جوانب جامعه نمیداند (البته میبایست به تفاوتهای زمانی فیلم هاینکه که نوجوانانی را که بعدها تبدیل به جهانگشایان نازی گشتند را با این فیلم توجه نمود). این معلم در پی شایعاتی به همجنس بازی متهم میشود، و پدر یکی از بچه های شرور مدرسه را تهدید میکند که این مطلب را به روزنامه ها خواهد کشاند. نکته جالب آنکه نه معلم و نه فیلم در این مورد موضع صریحی ابراز نمیکنند، و معلم حاضر به انکار نمیشود و اصولا این مسئله را کاملا غیر مرتبط با موضوع کار و سابقه درخشان کاری اش میداند، و مادر روشنفکر پسر راوی داستان نیز چنین نظری دارد و این را ادامه مک کارتیزم میداند.

    فیلم "ساعت بچه ها" (در ایران به نام شایعه" اثر ویلیام وایلر با بازیهای "اودری هپبورن" و "شرلی مک لین" که در  بر اساس فیلمنامه "لیلیان هلمن" 1961 ساخته شد، از زاویه دیگری به همین مطلب ولی در مورد دو معلم زن در یک شبانه روزی میپرداخت. در آن فیلم، تمرکز کارگردان بر رابطه دو معلم و نحوه گسترش شایعه و رفتار بیرحمانه دختر(ان) نوجوان شبانه روزی میپرداخت که نهایتا منجر به خودکشی یکی از معلمها شد. به اعتقاد من لحن تلخ فیلم مزبور به علت هم زمان بودن  زمان داستان با فیلم بود، و اینکه فیلم قصد تغییر دیدگاههای مخاطبین را داشت، و باید اذعان کرد که امثال این فیلمها نقش موثری در تغییر روحیه حاکم بر جامعه آمریکا داشتند.

    ولی این فیلم تلخی کمتر و لحن امیدوارانه تری دارند، زیرا در زمانه ای ساخته میشوند که خوشبختانه نمیتوان این داستان را در مورد مدرسه ای در آمریکا در سال 2011 تعریف کرد. ضمنا تمرکز فیلم بر اتهام وارده بر معلم هم نیست، و رفتار بین دانش آموزان در درجه اول و روابط آنها با خانواده هایشان در درجه بعد مورد توجه قرار گرفته اند، وبه اعتقاد من کلمه dignity که بعضا در متون فارسی، "تشخص" معنا شده در این فیلم به خوبی توصیف شده است.  

    بازیهای فیلم همگی خوب، و شخصیتهای متعدد آن نسبتا خوب پرداخت شده اند. دیدن این فیلم را به عنوان فیلمی تاثیرگذار و انسانی به دوستانم در سنین مختلف توصیه میکنم.     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 13:28  توسط Mehran Afshar  | 

خواب آلود (1973) – کارگردان، سناریست و بازیگر : وودی آلن . SLEEPER

در ادامه مرور کارهای وودی آلن، این بار SLEEPER (خواب آلود) را دیدم. این فیلم حدود سال 1355 در سینما شهرقصه تهران نمایش داده شد، و تنها فیلم وودی آلن بود که در تهران نمایش داده شد و آن را ندیده بودم، و این بار برای اولین بار آن را می دیدم. این فیلم و فیلم قبلی او با عنوان "تمام چیزهایی را که میخواستی در باره س.ک.س بدانی" (که به دلیل مشکلات سانسور هرگز در ایران نمایش داده نشد)، هر کدام یک تفاوت اساسی با سایر فیلمهای وودی آلن دارند.         "تمام چیزهایی ...." تنها فیلم او است که ساختار اپیزودیک دارد. فیلم در 7 اپیزود است، و وودی آلن در 6 تای آن بازی میکند. زمان وقوع داستانها از قرون وسطی تا آینده میباشد، و هر اپیزود در مورد یک مشکل خاص جنسی است. مانند اکثر فیلمهای اولیه وودی آلن در هنگام تماشا بعضا تبسمی بر لبان تماشاچی مینشیند ولی هرگز قهقهه ای را شاهد نیستیم. البته توجه به مسئله س.ک.س صرفا از طریق دیالوگها است، و حتی در این فیلم نیز دوربین آلن، صحنه عریان ندارد. به هر صورت تماشای این فیلم برای دوستداران وودی آلن لازم است.

    خواب آلود از یک طرف فیلمی است که وقایع آن در  سال 2273 میلادی میگذرد، و به جز یک اپیزود از فیلم "تمام چیزهایی ...." هیچ یک از فیلمهای آلن در آینده اتفاق نمی افتد، و از طرف دیگر یکی از کم دیالوگ ترین فیلمهای وودی آلن است و در آن شاهد شوخیهای اسلپ استیک نیز هستیم که در سینمای آلن کم سابقه است. به نظر می آید که هریک از این فیلمها سیاه مشق هایی است که آلن میبایست میساخت تا آلن موفق به ساختن آنی هال شود که اوج کار او در دهه 70 و فیلمی است که پس از آن به زبان فیلمسازی مورد علاقه خود می رسد. گرچه از نظر من سیاه مشق های وودی آلن در مقیاس سینمای ناب، هر یک اثری قابل اعتنا هستند. خواب آلود شاید در کنار "موزها" سیاسی ترین فیلم وودی آلن باشد. نکته جالب دوبله فیلم است، زیرا اشارات سیاسی در دوبله فیلم بسیار کم رنگ است، ولی نسخه ای که من دیدم زیرنویس انگلیسی نیز داشت و در آن تفاوت متن اصلی و دوبله در اشارات سیاسی بسیار زیاد بود. فیلم به بهانه نشان دادن گروهی عدالت طلب در زمانهای آتی، اشاراتی گزنده و صریح در مورد مارکسیسم دارد، ولی قبل از انقلاب حتی اشارات طنزآلود و دارای بار نه چندان مثبت به مارکسیسم از نظر سیستم سانسور مجاز نبود. نکته دیگر این فیلم حضور دایان کیتون به عنوان نقش اول است، و این آغاز یک همکاری گسترده بین این دو است. گرچه این دو قبلا در فیلم زیبای PLAY IT AGAIN SAM به کارگردانی هربرت راس با هم همبازی بودند. دیدن این فیلم را به دوستداران سینمای وودی آلن توصیه میکنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:44  توسط Mehran Afshar  | 

Film- How The West Was Won (1962)

فیلم – چگونه غرب تسخیر شد. (1962) – کارگردانان: جان فورد، هنری هاتاوی، جرج مارشال.

   شاید نوشتن در مورد این فیلم در این مقطع و پس از نزدیک 50 سال از زمان ساخت آن و به خصوص با توجه به مطرح نبودن آن در محافل و نشریات و سایتهای سینمایی عجیب باشد، ولی به پاس خاطرات دور و عصر لذتبخشی که با دیدن این فیلم گذراندم، چند کلمه ای در مورد آن می نویسم. این فیلم در سال 1345 در سینما آتلانتیک تهران به طریق سینه راما نمایش داده شد. سینما آتلانتیک تنها سینمای ایران بود که امکان نمایش فیلم به صورت سینه راما را داشت. البته فیلمهای سینه راما در سایر سینماها میتوانست به نمایش در آید، ولی تماشای آن به روش سینه راما لذت دیگری داشت. در این روش فیلمبرداری هر پلان با 3 دوربین انجام میشد، و در سینما نیز همزمان با 3 آپارات پخش میشد، و پرده سینما حالت قوسی داشت و عرض کادر فیلم نگاتیو نیز به جای فیلمهای معمولی که 35 میلیمتری و فیلمهای پرده عریض که 70 میلیمتری بودند، معادل 105 میلیمتر بود. افتتاح سینما آتلانتیک با فیلم "این است سینه  راما" در زمانی که عقل رس نبودم، و احتمالا سال 41 یا 42 انجام شده بود، و بعدها هم چند فیلم غیر داستانی به طریق سینه راما در این سینما نشان داده شد، و یادم میاید که در تبلیغ این فیلم عنوان میشد :"اولین فیلم داستانی سینه راما". بعدها نیز چند فیلم سینه رامای دیگر در ایران نشان داده شد. نظیر 2001 اودیسه فضایی، فاتح غرب ( عنوان اصلی: کاستر از غرب)، شرق جاوه. بعدها به دلیل پر هزینه بودن این روش، عملا از سینه راما استفاده نشد، و تنها سینمای دیگری که سینه راما میتوانست نشان دهد، سینما آریانا در شیراز بود که با 2001 اودیسه فضایی افتتاح شد.

   از موضوع دور افتادم. زمان نمایش این فیلم، آرزوی من دیدن آن بود که به رسم بچه های مظلوم آن دوره، هیچگاه آن را به زبان نیاوردم. و وقتی از برادران بزرگتر میشنیدم که در برخی صحنه ها تماشاچیان فکر میکردند قطار از پرده سینما وارد سالن شده و آنها از ترس سرشان را زیر صندلی میکردند، شگفت زده میشدم، و آرزوی دیدن این صحنه ها بر من مستولی می گشت، و تاسف بار آنکه حتی از تصور آن نیز عاجز بودم. هنرپیشه های معروف زیادی نیز در فیلم بازی میکردند که هر یک به تنهایی غولی بودند و تجمعشان در یک فیلم برای من شپفت آور بود، ولی از فیلم به عنوان یک فیلم قوی یاد نمیشد. برخی از آنان عبارتند از :گریگوری پک، جیمز استوارت، هنری فاندا، کارل مالدن، جان وین، جرج پپارد، کارول بیکر، لی. جی. کاب، دبی رینولدز، ریچارد ویدمارک، ایلای والاک، تلما ریتر و ..... . هم نسلهای من میدانند جمع شدن این هترپیشه ها در یک فیلم یعنی چه. بعدها فقط یک بار در سال 1356 آن را در سینما کریستال دیدم، ولی چندان از آن خوشم نیامد. در سالهای بعد، هرگز نتوانستم آن را گیر بیاورم، تا نهایتا سفارش آن را به خواهر زن عزیز در استرالیا دادم، و امروز این نسخه اوریژینال 158 دقیقه ای را تماشا کردم، و از فیلم و موزیک و فیلمبرداری آن لذت بردم.

    فیلم، یک وسترن حماسی است که یک دوره حدودا 50 ساله را در قرن 19 میلادی بیان میکند که در آن چگونگی تسخیر غرب امریکا توسط پیشگامان آن از خلال سرگذشت 4 نسل یک خانواده بیان میشود. ساختار فیلم تقریبا اپیزودیک است، و فاصله گذاری اپیزودها با گفتار راوی داستان با صدای اسپنسر تریسی و اوج گرفتن موزیک صورت میگیرد. اپیزود اول در مورد سفر پیشگامان به شرق از طریق رودخانه، و بعدی در مورد مسیر آنها از طریق دشت میباشد. اپیزودهای بعدی در مورد جنگ داخلی و ساختن راه آهن و یاغیان است. به نظر من جیمز وب فیلمنامه خوبی برای این فیلم نوشته است. البته فیلم از نداشتن انسجان لازم برخوردار نیست، و علت اصلی این امر ساخته شدن آن توسط چند کارگردان، و نیز تعدد شخصیتها است. به اعتقاد من تماشای فیلم برای علاقمندان تاریخ آمریکا و نیز علاقمندان فیلمهای وسترن جذاب خواهد بود. چیزی که هنگام تماشای فیلم به ذهنم آمد، تفاوتهای روحی کسانی است که اهل یک جا بودن هستند، نظیر کشاورزان (settlers)، و ماجراجویان و پیشگامان است. و به خوبی در فیلم میبینیم که قدرت روحی شرط لازم هر دو دسته در نسل اول مهاجران است. فیلم گرچه بار تبلیغی زیادی دارد، ولی من پیام آن را کاملا تایید میکنم. آمریکای فعلی پیشرفتهای خود را عمیقا مدیون این پیشگامان است. متاسفانه در این راه طبیعت لطمه های زیاد دید و سرخپوستها نابود شدند. در فیلم این روند را به خوبی شاهدیم، و این قسمت غم انگیز تاریخ است. در یک نگاه منصفانه هم برای پیشگامان و هم برای سرخپوستان احترام زیاد قائلم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:34  توسط Mehran Afshar  | 

Film- Take The Money And Run (1969) – Dir: Woody Allen


 "پول را بردار و فرار کن" اولین تجربه کارگردانی وودی آلن است که میتوان آن را شروع و نقطه اول سبک خاص کمدی او دانست که قبل از او در تاریخ سینما سابقه نداشته است. شکل ظاهری فیلم به صورت یک مستند است در مورد یک خلافکار به نام ویرژیل ( با بازی وودی آلن) که به جرم سرقتهای متعدد محکوم به حبس ابد شده. داستان زندگی ویرژیل با لحنی بسیار جدی در مصاحبه با پدر و مادر، همسر، معلم، روانشناس، پلیس و همدستان او  در یک فضای کمدی بازگو میشود. فیلم پس از 42 سال کاملا تازه مینماید. بیان آن سالها از زمان خود جلو است، و برای من که یکی از علاقمندان وودی آلن هستم، مرور مجدد آثار او یک ضرورت است و چه بهتر که از همان اول آغاز کنم. تماشای مجدد فیلم را به همه علاقمندان آلن توصیه میکنم. در این فیلم شکل گیری کاراکتر کمدی فیلمهای او را میبینیم.  شخصیتی که بهیچوجه معصومیت و سادگی کمدین های مطرح آن زمان مانند جری لوییس و نورمن ویزدوم را ندارد. شاید به نوعی حالت به روز شده گروچو مارکس را در کاراکتر وودی آلن میبینیم که به دلیل نبودن دو برادر دیگر مارکس، فاصله کمدی او و برادران مارکس ( که آلن به آن بسیار علاقه داشت) نیز به همین دلیل زیاد مینماید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 0:11  توسط Mehran Afshar  | 

FILM- The Seven year Itch (1955)- Dir: Billy Wilder

      پس از سالها نسخه خوب "خارش هفت ساله" اثر کلاسیک بیلی وایلدر (یکی از کارگردانهای محبوب من) را به دست آوردم. یک بار 20 سال پیش نسخه ویدئویی رنگ و رو رفته ای از آن دیده بودم و به نظرم خسته کننده آمد و فیلم را تا آخر ندیدم. ولی این بار بخصوص از نیمه اول فیلم خیلی خوشم آمد. در نیمه اول فیلم، وجه عام مردها یا بهتر بگویم مردها به عنوان تیپ و نه شخصیت به خوبی نشان داده شده است و میتوانم از این نیمه فیلم به عنوان یکی از بهترین نحوه های بیان این وجه از مردان را در تاریخ سینما نام ببرم. همان صحنه اول فیلم که مانهاتان را در 5 قرن پیش نشان میدهد، خلاصه ای از تفکر حاکم بر فضای فیلم را نشان میدهد. با حضور بیشتر مریلین مونرو در نیمه دوم فیلم، فضای داستان تغییر کرده و کم کم وجه شخصیتی هنرپیشه اول فیلم (تام ایول) که پس از گذشت 7 سال از ازدواجش نیاز به تنوع را حس میکند،بهتر نمایان میشود.

تلفیق رویا و واقعیت در سینمای آن زمان چندان مرسوم نبود، ولی در این فیلم وایلدر هوشمندانه از این امر استفاده کرده و در برخی مواقع بیننده نیز در این زمینه دچار تردید میشود. مریلین مونرو به خوبی در نقش خود جا افتاده است. صحنه ای که مریلین مونرو با لباس سفید خود بالای یک دریچه تهویه می ایستد و در تابستان گرم نیویورک خود را خنک میکند به یک شمایل ماندگار در تاریخ سینما تبدیل شده و چند ماه پیش مجسمه او در این حالت در (نمیدانم) هالیوود یا نیویورک ساخته شد. دیدن فیلم را به علاقمندان سینمای کلاسیک و بیلی وایلدر توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:29  توسط Mehran Afshar  | 

فیلم - تاون - کارگردان: بن افلک

Film- The Town- directed by: Ben Affleck (2010)

    نویسنده فیلمنامه و کارگردان و هنرپیشه اصلی " تاون "  بن افلک است. فیلم در باره یک گروه سارق بانک است و با یک سرقت بانک آغاز میشود، و سپس با ایجاد رابطه عاطفی بین سردسته گروه (بن افلک) و زنی که مدیر داخلی بانک بوده (ربکا هال) ادامه پیدا میکند، و به دزدیهای دیگر و روابط داخلی اعضای گروه (بخصوص بین بن افلک و جرمی رنر که دوستی عمیقی باهم دارند) و نیز تعقیب سارقین توسط پلیس میپردازد. قبل از دیدن با توجه به چیزهایی که قبلا خوانده بودم، انتظار بیشتری از فیلم داشتم، ولی پس از دیدن فیلم آن را پایینتر از تصور خود دیدم.

    اگر بخواهم این فیلم را با یک اثر به طور کلی مشابه مقایسه کنم، میتوانم از فیلم مخمصه (The Heat)، اثر مایکل مان و با شرکت رابرت دونیرو و آل پاچینو اسم ببرم. ولی مخمصه بسیار قوی تر است. رابرت دونیرو نسبت به بن افلک شخصیت سمپاتیک تری دارد، و آل پاچینو (پلیس) نیز بسیار فراتر از جان هم بازیگر نقش پلیس تاون قرار میگیرد. و باید گفت یکی از بزرگترین نقاط ضعف "تاون"، ضعف نقش پلیس در فیلمنامه و بازیگری است. جالب آنکه یکی از قویترین صحنه های مخمصه، تنها صحنه ای است که دزد و پلیس باهم ملاقات دارند. بگذریم از اینکه این ملاقات، اولین صحنه مشترک دو غول سینمای معاصر بود. ولی مشابه این صحنه در تاون بهیچوجه چنین تاثیر گذاری ندارد.

    از نظر من، زمان 150 دقیقه نسخه ای که من دیدم، زیاد بود و فیلم نیاز به کوتاه تر شدن زمان دارد. جالب آنکه زمان نسخه اولیه 4 ساعت بوده و تهیه کننده حد اکثر با 130 دقیقه موافقت کرده، و نسخه سینمایی با این زمان پخش شده ، نسخه موجود احتمالا توسط بن افلک برای نمایش خانگی مونتاژ شده ولی ریتم آن در بعضی لحظات کند است.

    جرمی رنر که سال گذشته برای HURT LOCKER کاندید اسکار بود، در اسکار سال 2011 برای این فیلم کاندید اسکار و گلدن گلوب هنرپیشه نقش دوم مرد شد، که به نظر من شایسته نامزدی جایزه بوده است. علیرغم موارد فوق، فیلم به عنوان یک اثر قابل قبول به علاقمندان این ژانر توصیه میشود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 19:16  توسط Mehran Afshar  | 

Film- GLORIOUS 39 (2009) by: STEPHEN POLIAKOFF

مدتها بود در مورد فیلمها ننوشتم. نوشتن یکی دو مطلب نسبتا بلند در ماههای گذشته در مورد فیلمها، مرا از هدف اصلی باز کردن این وبلاگ دور کرد. قصد من در آغاز نوشتن یادداشتهای کوتاه در معرفی برخی فیلمهایی بود که می دیدم، و در فیسبوک به علت محدودیت ورود 420 کاراکتر امکان نوشتن آن نبود. و بنا داشتم که از آن به عنوان یک مجموعه برای خودم و نیز معرفی برخی فیلمها به دوستان استفاده کنم. نوشتن مطالب طولانی با وقت اندک شبانه من سازگار نیست، پس سعی میکنم از این پس مجددا روش قبل را احیا کنم.

    این فیلم انگلیسی به صورت فلاش بک، وقایع سال 1939 در محیط اشرافی انگلستان در آستانه آغاز جنگ جهانی دوم را بیان میکند.قهرمان اصلی داستان دختر جوانی (با بازی خوب ROMOLA GARAI ) است که فرزند خوانده یک نماینده پارلمان انگلیس و یک هنرپیشه است، او در جریان اسرار پشت پرده چند قتل سیاسی قرار میگیرد که عاملان آن گروهی از مقامات بلند پایه و اشراف انگلیسی هستند که مخالف جنگ با آلمان نازی هستند. به نظر من فیلم خوش ساختی است، و جالب آنکه آن را دقیقا در روزی دیدم که فصل 16 کتاب ظهور و سقوط رایش سوم را خلاصه میکردم که قسمت عمده ای از آن فصل در مورد ورود انگلستان به جنگ با آلمان بود. دیدن این فیلم را به عنوان یک درام خانوادگی با زمینه جدی یک تریلر سیاسی- تاریخی به علاقمندان اینگونه آثار و خوانندگان خلاصه مطالب کتاب ظهور و سقوط رایش سوم، توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:51  توسط Mehran Afshar  | 

بهترین فیلم های زندگی من

    همیشه بین سینما دوستان یک بازی قشنگ و قدیمی در جریان بوده است. بازی بهترین یا بهترین فیلمهای عمر. طبیعی است این بهترین فیلمها ممکن است به مرور زمان عوض شوند، ولی نشانه خوبی از سلیقه سینمایی آدم هستند.

    بهانه نوشتن این یادداشت، دیدن مجدد یکی از بهترین های من در 13 سالگی بود، فیلمی به نام ماجراجویان ( THE ADVENTURERS) به کارگردانی لوییس گیلبرت که اون را فقط یک بار در تیر 1350 در سینما دیاموند تهران دیدم. فیلم به سلیقه اون موقع من خیلی خوب بود، و یادمه بین من و دوستانم محبوبیت خاصی داشت. بعدها که ویدئو و CD و DVD  اومد خیلی دنبال این فیلم گشتم ولی گیرم نمیومد. البته تقریبا مطمئن بودم که از این فیلم خوشم نخواهد اومد، چون نسبتا خوب به خاطر داشتمش. چند ماه پیش بالاخره با TORRENT این فیلمو دانلود کردم، ولی اشتیاقی به دیدنش نداشتم تا پریشب بالاخره دیدمش، فیلمی طولانی بود (177 دقیقه). به زور و زحمت تحمل کردم تا تموم شد. با اینکه هنرپیشه های معروف اون زمان توش بازی میکردن، ولی بازیها ضعیف بود. فیلم از نظر فیلمنامه و کارگردانی و همه چیز می لنگید. فهمیدم که خیلی عوض شده ام. سلیقه ام، جهان بینی ام، شناختم از سینما و   ....... . این موضوع باعث شد طبق معمول یه سر بزنم به کوچه خاطره ها و یادی بکنم از تاریخچه بهترین فیلمهام.

    من از 7 سالگی به فیلم و سینما خیلی علاقمند بودم ولی چه فایده که کسی منو داخل آدم حساب نمیکرد ببره سینما. ولی من از کلاس دوم دبستان مجله های ستاره سینمای برادرم رو با اون  سواد حقیر میخوندم و کلی کیف میکردم. هنرپیشه ها رو خوب میشناختم. میدونستم هر سینما چه فیلمی میده سانسش چیه و از این حرفا. ولی وقتی پای فیلم دیدن پیش میومد سالی حد اکثر 10 فیلم میدیدم. تلویزیون هم اون موقع تلویزیون خصوصی معروف به کانال 3 و مال ثابت پاسال بود که فیلمهای خیلی قدیمی نشون میداد. آدمی که کم فیلم میبینه، بهترین فیلم انتخاب کردنش هم جالبه. به هر صورت تابستان 1344 در 7 سالگی در سینما مولن روژ، ده فرمان را دیدم که شد بهترین فیلم عمرم. بعدا اون رو شاید 8-7 بار در سنین مختلف دیدم، که آخرین بارش یک نسخه اوریژینال حدود 2 سال پیش بود و دوباره هم پاش بیفته حاضرم ببینمش نه چون فیلم خوبیه، بلکه به خاطر نوستالوژیش.

    این گذشت و آبان 1345 فیلم اشکها و لبخندها یا همان (THE SOUND OF MUSIC) را که افتتاحیه سینما دیاموند بود دیدم. هم سینماش برام جالب بود و فیلمش رو هم که خیلی دوست داشتم، و برای من شد بهترین فیلم عمر. اون رو هم بعدا حدود 12-10 بار دیدم، و هنوزم دوسش دارم ولی بیشتر به خاطر بار نوستالوژیش.

    تا چند سال به اشکها و لبخندها وفادار بودم تا اینکه در بهمن 1348 سینما پارامونت فیلم این گروه خشن (THE WILD BUNCH) اثر سام پکین پا را دیدم. فیلم با همه فیلمهایی که تا حالا دیده بودم فرق داشت. موسیقی کوبنده و شاید 6 باندی. صحنه های اسلو موشن، قهرمان داستانی که آخرش میمیره، بعضی شوخیهای رکیک در مقیاس سینمای اون موقع و... . دیگه فیلم محبوبم را پیدا کرده بودم. این فیلم رو بعدا حدود 4 بار دیدم، دیگه برام جذابیتی نداره، ولی به خودم حق میدم اون موقع اونقدر درگیرش شده بودم.

    تیر 50 هم ماجراجویان را دیدم، نمیتونستم بگم از این گروه خشن بهتره، ولی تو یک ردیف میذاشتمشون. همونجور که بالا گفتم این فیلمو دیگه دلم نمیخواد ببینم.

    شهریور 51 به عنوان اکران چندم در سینما تاج سر لاله زار، بن هور رو دیدم. دیگه 3 تا بهترین فیلمم رو شناخته بودم. این هم تثلیث من بود که با موضوع بن هور همخوانی داشت. بن هور رو هنوز هم به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخی دوست دارم، و این نسخه جدیدش به نظر من اصلا اون صمیمیت نسخه ویلیام وایلر را نداشت.

    کم کم بزرگتر شده بودم و برای دیدن فیلم محتاج مامان و بابام یا خانواده نبودم، و میتونستمبا دوستام یا تنهایی سینما برم. از سال 52 حدود سالی 50-40 فیلم میرفتم تا اینکه سال 55 به حدود 300 فیلم و در سال 56 به حدود 360 فیلم ( هر روز یک فیلم) میرسیدم.

    بعد از سال 51 بهترین فیلمم عوض نشد تا اینکه در سال 53 تونستم در سینما کریستال لاله زار، پدر خوانده را ببینم. تماشای پدرخوانده برای کمتر از 18 ساله ها ممنوع بود. برای همین فقط تونستم تو لاله زار اونو ببینم. دیگه بهترین فیلمم را پیدا کرده بودم، و جاش تا سالها محفوظ بود. البته دیدن داستان وست ساید در بهمن 54 در سینما گلدیس یوسف آباد برای پدر خوانده رقیب تراشید ولی جای اونو نگرفت.

    دیگه فیلمای خوب زیاد میدیدم. ماجراجویان و این گروه خشن کم کم تو سایه میرفتند، ولی پدرخوانده جاش محفوظ بود. دیگه میتونستم به راحتی 10 فیلم برتر و از این قبیل چیزها انتخاب کنم. در سال 56 سر رسیدی داشتم که تمام فیلمها رد توش مینوشتم و آخر ماه 10 فیلم برتر اون ماه و آخر هر فصل و آخر سال هم 10 فیلم برتر فصل و سال را انتخاب میکردم.

    اگر سال 57 از من راجع به 10 فیلم برتری که دیده بودم میپرسیدند، جوابم این بود. 1- پدرخوانده و بعد از اون بدون ترتیب داستان وست ساید، مردی از لامانچا، ویولن زن روی بام، آنی هال (وودی آلن)، عصر جدید (چارلی چاپلین)، سینمای صامت (مل بروکس)، صلیب آهنی (سام پکین پا – این یکی رو هم بعد از سال 56 ندیده ام، و فکر کنم باید دانلودش کنم، و فکر کنم ازش خوشم بیاد)، بن هور و ماجرای نیمروز.

    دیگر انقلاب شد، وضع سینماها هرگز مثل قبل نشد، من هم هرگز مثل قبل نشدم.  تعداد فیلمها که حتی در خانه میدیدم کمتر شد تا اینکه در سال 67 بعد از جنگ ویدئو خریدم. و دوباره تعداد فیلمها بالا رفت، ولی دیگه نه تو سینما. در این سال فیلمی دیدم که جای پدر خوانده را گرفت. روزی روزگاری در آمریکا (ONCE UPON A TIME IN AMERICA) اثر استثنایی سرجیو لئونه که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم. بعد از آن هم حدود سال 1380 نسخه 3 ساعته سینما پارادیزو دستم رسید، و اون شد بهترین فیلمم. و دیگه پاسخ من برای اون سئوال معروف که اگه تو یک جزیره دورافتاده تنها زندگی بکنی و بتونی فقط یک فیلم داشته باشی که ببینی کدوم فیلمو انتخاب میکنی، معلومه. انتخاب من سینما پارادیزو است.

    اگه الان به من بگن 10 فیلمی رو که بیشتر از همه دوست داری کدوما هستن پاسخ من اینه: 1- سینما پارادیزو و بقیه بدون ترتیب: روزی روزگاری در آمریکا، پدرخوانده (1 و 2)، ویولن زن روی بام، کازابلانکا، ماجرای نیمروز (HIGH NOON)، پنجره عقبی(REAR WINDOW)، مردی از لامانچا، دکتر ژیواگو، برای دهمی هم بین زوربای یونانی و کاباره و BIG FISH مرددم. باید بگویم انتخاب این 10 فیلم به ارزش سینمایی شان برنمیگرده بلکه به ارتباط عاطفی من و اونا برمیگرده. دلم میخواد یک روزی هم بشینم و 20 فیلم و 50 فیلم و 100 فیلم را لیست کنم. و یک بار دیگه هم راجع به فیلمهای ایرانی محبوبم بنویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 23:38  توسط Mehran Afshar  | 

Film- Cashback(2006)- Directed & written by: Sean Ellis


    این فیلم که برای آن معادل فارسی خوبی پیدا نکردم، یک فیلم خوب و گمنام بریتانیایی و اولین فیلم بلند کارگردانش است. هنرپیشگان مشهوری ندارد، و فقط هنرپیشه اول زن آن (امیلیا فاکس) برایم آشنا بود، ولی بازیها همگی خوب هستند. گرچه کل شخصیتهای اصلی فیلم 6 پسر و 2 دختر هستند.

    قهرمان و راوی داستان ( که در بسیاری از قسمتهای فیلم روایت دلنشین او را میشنویم)، پسر جوانی است که پس از به هم خوردن رابطه اش با دوست دخترش، دچار ناراحتی و علاوه بر آن ((بی خوابی)) میشود. به همین دلیل در شیفت شب یک فروشگاه مشغول کار میشود، و کل فیلم در مورد ارتباطات همکاران فروشگاه، و پسر جوان و دوست دوران کودکیش است. پرداخت فیلم بسیار دلنشین و سرخوشانه است، و تماشاگر نیز در طول فیلم و در پایان آن همین سرخوشی را حس میکند. عمده فیلم نیز در یک حالت غیر کلیشه ای میگذرد، به عنوان مثال مسابقه فوتبال که نظیر آن را به یاد نمی آورم. صحنه های frozen time نیز بسیار جالب بود، به خصوص آنکه حتما اکثر ما چنین آرزویی داشته ایم که خودمان در حرکت و هشیاری و بقیه در سکون و بیهوشی باشند. گرچه این امر از نظر پسر جوان که نقاش نیز هست|، بیشتر قابل توجیه است. زیرا هنر نقاشی، یعنی ترسیم یک لحظه، و جاودانه کردن آن.

   به نظر من، نحوه پرداخت فیلم خود نشانه تفاوت آن با فیلمهای هالیوودی است. سینمای انگلستان در 15 سال اخیر آثار موفقی عرضه کرده است، و میتوان گفت پس از دهه های موفق 40 و 50 و 60 و افت نسبی آن در دهه های 70 و 80، از اواسط دهه 90 شاهد سربر آوردن مجدد سینمای بریتانیا شده ایم.

   این فیلم، در آینده میتواند به عنوان یکی از منابعی که زندگی قشری از جوانان را در اوایل قرن بیست و یکم در یک کشور غربی نشان دهد، مورد استفاده قرار گیرد. کما اینکه عوالم خصوصی جوانان دوره بعد از جنگ جهانی دوم نیز در فیلمهایی مانند سینما پارادیزو، و مالنا به خوبی نشان داده میشود. یا در همین سینمای خودمان ((قصه های مجید)) زندگی یک نوجوان را در دوره ای نشان میدهد که دیگر وجود ندارد، کسانی از نسل من آن را به واسطه یا بیواسطه تجربه کرده اند، ولی جوانان فعلی آن را تجربه نکرده اند. من نیز گرچه زندگی و حتی جامعه جوانان فیلم  Cashback را تجربه نکرده ام، ولی فکر میکنم، فیلم در این زمینه موفق است، بخصوص در دنیای پسرها.

    نهایتا تماشای این فیلم گمنام را به سینمادوستان توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 13:24  توسط Mehran Afshar  | 

Film”In Bruges”(2008), directed by:Martin Mcdonagh


در بروژ، یک سینمای ناب است. فیلم با شرکت کالین فارل (ری)،  برندان گلیسن (کن) در نقشهای اصلی و رالف فینس (هری)  و البته شهر بروژ میباشد.

 ری و کن دو آدمکش حرفه ای هستند که برای هری کار میکنند. وقتی ری اشتباها پسر بچه ای را همراه کشیشی که قرار بوده بکشد به قتل میرساند. هری آنها را جهت مخفی شدن به بروژمیفرستد. ری عصبی از واقعه پیش آمده با ذهنیت منفی با بروژ برخورد دارد، و هری سعی میکند از زیباییها و ساختمانهای این شهر لذت ببرد. ری، عصبی، پرخاشگر و ناسازگار است. کن جا افتاده، خونسرد، حمایتگر و دوست داشتنی است. ولی هری، کن را مامور کشتن ری میکند، و پس از ماجراهایی در یکی از زیباترین سکانسهای فیلم میبینیم در زمانیکه کن از پشت به ری نزدیک میشود تا او را بکشد، وقتی میبیند ری در حال خودکشی است، او را نجات میدهد. هری نیز علیرغم بیرحمی و شقاوتش، برای خود اصولی دارد، و مسئله اصلی او با ری هم همین است، او معتقد است ری میبایست پس از کشتن بچه، خود را می کشت. ( و در انتهای فیلم صداقت او ثابت میشود). جریان وقایع طوری پیش میرود که 20 دقیقه پایانی را به یکی از درخشانترین پایان بندیهای سالهای اخیر تبدیل میکند.

نویسنده فیلمنامه و کارگردان، مارتین مک دونا است که با جستجو در اینتر نت متوجه شدم کار اولش است، و امیدوارم کارهای بعدی او نیز به این زیبایی باشد. کارگردانی خوب او باعث شده ته مایه طنز علیرغم موضوع بسیار جدی فیلم، در تمامی فیلم دیده شود. بازی کالین فارل نیز خارق العاده است. گرچه از بازی برندان گلیسن نیز نمیتوان گذشت. فیلمبرداری نیز بسیار زیبا است، و طبعا فیلمبرداریهای انجام شده از شهر بروژ در خاطره میماند. بگذریم از اینکه صحنه های شب برفی در پایان فیلم به خوبی تصویر شده است. موسیقی متن فیلم نیز زیبا است.

به طور کلی قاتلین حرفه ای این فیلم با قاتلین حرفه ای اکشن های امریکایی تفاوت زیاد دارند، و میبینیم هر یک برای خود اصول و جهان بینی خاص دارند. تماشای این فیلم را به همه دوستان توصیه میکنم.       

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:31  توسط Mehran Afshar  | 

Film “Mephisto” (1982),directed by Istvan Szabo


دومین فیلمی بود که از ایشتوان ژابو، کارگردان مجار دیدم. قبلا فیلم Sunshine  را دیده بودم که سرگذشت یک خاندان یهودی مجار در حد فاصل آغاز قرن بیستم تا حدود 1960 را بازگو میکرد، و فیلم خوب و خوش ساختی بود. مفیستو سرگذشت یک هنرپیشه تئاتر آلمانی را از حدود 1930 تا حدود 1936 بازگو میکند، که نقش او را کلاوس ماریا براندائر با یک بازی عالی ایفا میکند. او خود را وقف تاتر و بازیگری کرده، و بهیچوجه به وقایع سیاسی دوران ساز دور و برش، و قدرت گرفتن تدریجی نازیسم توجه ندارد، و در شرایطی که بسیاری هنرمندان آلمانی جلای وطن میکنند، او از هامبورگ به برلین میرود. تدریجا در برلین شهرت پیدا میکند، و وقتی بالاخره موفق میشود نقش مفیستوفلس را در نمایشنامه فاوست بازی کند، بازی اش مورد توجه یک مقام ارشد نازی (احتمالا نخست وزیر پروسیا هرمان گورینگ) قرار میگیرد. تدریجا دیدارهای این دو بیشتر میشود. در آغاز او از این ارتباط جهت کمک به برخی از دوستان ممنوع الکارش استفاده میکند، و در صحبتهای خود با همسر سابق ( از وطن خارج شده) و برخی هنرمندان میگوید او با بودن درون سیستم بیشتر از مخالفین توانسته به تاتر و هنرمندان کمک کند. او بزودی به مدیریت تاتر برلین میرسد. جالب آنکه تقاضایش برای آزاد سازی یکی از هنرپیشگان زندانی با خشونت رد میشود، و او متوجه میشود که زندانی روز پس از دستگیری کشته شده است. در یک سفر با نازیها به فرانسه، در مصاحبه هایش حکومت نازی را تایید میکند، و از یک طرف موقعیتش روز به روز بهتر شده و از طرف دیگر دوستان نزدیکش را از دست داده است، و فاصله اش با خودش نیز بیشتر شده است. داستان فیلم به خوبی شرایط هنرمندان در جامعه دیکتاتور زده را بازگو میکند. جالب آنکه فیلم بر اساس رمانی که در سال 1936 نوشته شده ساخته شده است، و به نظر من تیزبینی کلاوس مان نویسنده رمان که همزمان با وقایع این رمان را نوشته استف خارق العاده است. کنایه زیبای فیلم، علاقه براندائر به بازی در نقش مفیستوفلس جهت رسیدن به رویای خود در هنرپیشگی است، در حالیکه خودش عملا در زندگی واقعی جهت رسیدن به رویاهای خود عملا نقش فاوست را بازی کرده است، و این را در اواخر داستان در می یابد. مفیستو درام فردی است که به علت خجالتی بودن خود را پشت نقشهایی که در تئاتر بازی میکند پنهان میکند، و بالاخره در یک شرایط خاص به بهترین هنرپیشه دوره خود در کشورش و مدیریت بزرگترین تاتر برلین میرسد. فیلم بسیار خوب و تاثیر گذاری است و در سال 1982 اسکار بهترین فیلم خارجی را برد. دیدن آن به همه دوستان عزیز توصیه میشود.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 14:13  توسط Mehran Afshar  | 

Film “Judgment At Nuremberg”(1961), directed by: Stanley Kramer

 

یک فیلم کلاسیک خیلی خوب به کارگردانی استانلی کریمر با شرکت اسپنسر تریسی، ماکزیملین شل، برت لنکستر، ریچارد ویدمارک، مارلن دیتریش، مونتگمری کلیفت، جودی گارلند. داستان فیلم در 1948 در نورنبرگ و در آلمان پس از شکست هیتلر و اشغال شده توسط متفقین به خصوص امریکا میگذرد. اسپنسر تریسی یک قاضی تقریبا بازنشسته امریکایی است که برای محاکمه 4 قاضی ارشد نازی که یکی از آنها به نام ارنست یانینگز (برت لنکستر) یک حقوقدان بسیار برجسته در حکومت وایمار و وزیر دادگستری در 1935 بوده است. ریچارد ویدمارک دادستان امریکایی ضد آلمانی دو آتشه و ماکزیملین شل وکیل مدافع آلمانی که صرفنظر از دفاع متهمین قصد دارد از آلمانی ها دفاع کند، می باشند.

    فیلمنامه فیلم اثر (( ابی مان)) میباشد، که بسیار فیلمنامه خوبی است. بر خلاف بسیاری فیلمهای از این نوع نمیتوان به راحتی طرفین را به رنگهای سیاه و سفید تقسیم کرد. با دیدن فیلم سئوالات زیادی برای هر فرد پیش میاید، به عنوان مثال: آیا قاضیها که میبایست بر اساس قوانین رایش سوم قضاوت میکردند چاره دیگری داشتند یا خیر. در یک حک.مت توتالیتر، دگر اندیشان میبایست به طور کل از مشئولیت دوری کنند یا سعی کنند با حضور در مناصب (درجه 2) کمی از فجایع سیستم بکاهند. آیا امریکایی که از بمب اتم در هیروشیما و ناکازاکی استفاده کرد، حق دارد نازیها را به خاطر جنایاتشان محاکمه کند؟ آیا گناه قدرتهای غربی که به نازیسم به عنوان دشمن کمونیسم نگاه میکردند، و در آغاز به انحاء مختلف از هیتلر حمایت میکردند کمتر از مردم آلمان بود؟ آیا توده مردم آلمان از جنایات نازیها در اردوگاهها خبر داشتند و یا سعی میکردند به آن توجه نکنند؟ آیا ناسیونال سوسیالیسم نتوانسته بود زخمهای عهدنامه ورسای که غرور ملتی را با انتقامجویی در هم شکسته بود التیام بخشد، و ملتی را دوباره یکپارچه کند، آیا در حین همین محاکمات ، امریکایی ها با درک خطر کمونیسم و اینکه یک آلمان متحد با امریکا با در نظر داشتن شرایط ژئو پولیتیکی این کشور سپر مناسبی مقابل کمونیسم است، با یک چرخش سعی نکردند عدالت را گونه دیگری معنی کنند؟ و آیا چنین قاضیانی حق دارند در مورد قاضیان دوره نازی حکم صادر کنند و .....

    فیلم بسیار قدرتمند و تاثیر گذار است، و با توجه به فاصله نسبتا اندک زمان ساخت آن و جنگ جهانی، واقعیات زمانه را نسبت به فیلمهای جدید، بهتر نشان میدهد. برخی گفتگوهای فیلم شاهکار است. به عنوان مثال صحبت تریسی و دیتریش در یک بار، و تاکید دیتریش بر اینکه آلمانیها باید دوره هیتلر را فراموش کنند و مجددا ذندگی را سر گیرند، و ادامه گفتگو با خواندن آهنگ دسته جمعی توسط آلمانیها قطع میشود. یا صحنه ای که برت لنکستر از سکوت در دادگاه دست میکشد، و سخنانی بسیار مهم در مورد نقش خود و قاضیان در سیستم، و شرایط آن زمان میگوید که به نظر من این صحبتها را نباید فقط به دوره خود محدود کرد. دفاعیات وکیل دعاوی و به خصوص آخرین دفاع او خارق العاده است. صحبتهای نهایی تریسی و برت لنکستر نیز شاهکار است. فیلمهای مستند نمایش داده شده در مورد اردوگاهها نیز به نهایت کوبنده بود.

    بازیگران بسیار عالی اند: ماکزیملین شل و مونتگمری کلیفت اسکار بهترین نقش اول و دوم مرد را گرفتند. بازیهای تریسی، برت لنکستر، ویدمارک و مارلن دیتریش نیز همگی خوبند. جودی گارلند نیز بازی کوتاه و خوبی داشت. فیلمبرداری سیاه و سفید و تدوین فیلم نیز خوب است، و اینها همه نشان از کارگردانی خوب دارد. فیلم 181 دقیقه طول کشید، و جالب آنکه بهیچوجه گذشت زمان را حس نکردم. دیدن این فیلم را به همه دوستان و به خصوص همسن و سالهای خودم که در زمینه جنگ جهانی نیز مطالعاتی دارند شدیدا توصیه میکنم.     

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:38  توسط Mehran Afshar  | 

Film “In The Bedroom” (2001), directed by: Todd Field

 

    یک فیلم بسیار خوب به کارگردانی تاد فیلد و با شرکت سیسی اسپاسک، تام ویلکینسون، ماریزا تومی .فیلم داستان یک زوج میانسال نسبتا مرفه است که تنها پسرشان با یک زن شوهردار بزرگتر از خود ارتباط دارد، و این ارتباط نهایتا منجر به کشته شدن پسر به دست همسر زن میشود. قسمت عمده فیلم به تاثیر این واقعه تلخ در زندگی آرام این زوج میپردازد. فیلمنامه، کارگردانی و بازیهای فیلم فوق العاده است، و جالب آنکه فیلم برای 3 هنرپیشه فوق، فیلمنامه و بهترین فیلم کاندید اسکار بوده است. در اواخر فیلم شاهد یک پیچ غیر مترقبه در داستان هستیم که احتمالا برای اکثر تماشاگران حرفه ای سینما قابل پیش بینی نمیباشد. (گر چه اگر نویسنده فیلمنامه بودم برای فیلم این پایان را انتخاب نمیکردم)

    به اعتقاد من فیلم به خوبی نشان میدهد که در بین زوجهایی که به مرور زمان یک تعادل پایدار ایجاد شده است، چگونه یک عامل خارجی میتواند بر هم زننده این تعادل باشد، و مشکلاتی را که در عمق وجود دارد، به سطح آورده و تعادل را به هم زند. نحوه برخورد جامعه با این مورد نیز بسیار خوب پرداخت شده. گرچه فیلم تلخی است ولی از آن لذت زیادی بردم، و فکر کنم فیلم دوستان اگر این فیلم را ندیده اند حتما آن را ببینند. گرچه هر 3 هنرپیشه اصلی عالی بازی میکنند، ولی تام ویلکینسون به نظر من خارق العاده است. ضمن آن که در بسیاری موارد سکوت در فیلم بیشترین حرف را زده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:53  توسط Mehran Afshar  | 

Film “The Tree”(2010)- by: Julie Bertuccelli

 

فیلم استرالیایی "درخت" در سال 2010 توسط جولی برتوچلی کارگردانی شده، و شارلوت گینزبورگ هنرپیشه اصلی آن است. گینزبورگ نقش یک زن را بازی میکند که در یک خانه روستایی با همسر و 4 فرزندش زندگی خوبی دارند. همسرش ناگهان بر اثر حمله قلبی میمیرد، دختر 8 ساله او که شخصیت دوم فیلم است، معتقد است که پدرش از طریق یک درخت بسیار بزرگ و کهنسال که در خانه شان است با او صحبت میکند و این را به عنوان یک راز بین خود و مادر نگاه میدارد. از طرف دیگر تدریجا رابطه عاشقانه بین  گینزبورگ و مردی که کارفرمایش است شکل میگیرد. و وقایع داستان تدریجا تا ترک خانه توسط این خانواده ادامه دارد. داستان ساده فیلم مشکلات زن در اداره خانواده، و ارتباطش با بچه ها ( به خصوص با دختر 8 ساله اش)، همسایه ها و مرد مورد علاقه اش را نشان میدهد که درخت و طبیعت نیز در آن نقش زیادی بازی میکنند. خوشبختانه فیلم در ارتباط با طبیعت به دامان ماوراءالطبیعه نمیغلطد، و همین مسئله فیلم را تاثیر گذارتر کرده است.

    بازی گینزبورگ و دختر 8 ساله ((مورگانا دیویس)) عالی است. جایی خواندم که دختر 8 ساله از بین 200 نفر و درخت از بین 1000 درخت انتخاب شده اند. هر دو این انتخابها بسیار مناسب انجام شده اند و به فیلم کمک زیادی کرده اند. پایان فیلم نیز کاملا واقعگرایانه است، و بر خلاف بسیاری فیلمهای امریکایی " هپی اند" نیست.  به هر صورت فیلم ساده و خوبی است، و دوستداران طبیعت نیز از آن لذت خواهند برد. ولی طرفداران فیلمهای اکشن بهتر است به آن نزدیک نشوند. فکر میکنم در مجموع خانمها با فیلم ارتباط بیشتری برقرار میکنند، خصوصا آنکه کارگردان، نویسندگان و هنرپیشگان اصلی آن همگی زن هستند.   
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 23:19  توسط Mehran Afshar  | 

INVICTUS (2009) BY Clint Eastwood

 

این فیلم با شرکت مورگان فریمن در نقش نلسون ماندلا و مت دیمون به نقش کاپیتان تیم راگبی افریقای جنوبی ساخته شده است. در مجموع فیلم ساده و خوش ساختی است، و میتوان گفت که یک فیلم ورزشی بر مبنای یک داستان واقعی و با حضور نلسون ماندلا بر مبنای وقایع سالهای اولیه لغو آپارتاید است. در حقیقت مسابقات جهانی راگبی 1995 بهانه ای است که ببینیم ماندلا چگونه توانست با تیزهوشی و خردمندی از بروز جنگ داخلی در افریقای جنوبی جلوگیری کرد و به جای انتقامجویی سیاهان از سفیدها چگونه علیرغم همه سختیهای این روند این دو را به عنوان شهروندان افریقای جنوبی کنار هم قرارداد.به نظر من پیام اصلی فیلم "forgiveness" است، و میبینیم از نظر مت دیمون، مسئله اصلی پیروزی نیست بلکه این است که چگونه میتوان 30 سال در زندان بود و بعد زندانبانان را بخشود. میبینیم ماندلا چگونه با "هدف گذاری" موفق میشود روحیه پیروزی را در تیم ملی راگبی ایجاد کند و چگونه بین مردم (به خصوص سیاهان ) و تیم ملی همدلی ایجاد نماید. مورگان فریمن انتخاب خوبی برای نقش ماندلا  بود. در حقیقت این نقش ادامه همان نقش آفرینی های معمول او در فیلمهایی نظیر هفت، رانندگی میس دیزی و بسیاری فیلمهای مشابه است، و به همین دلیل بازی او به نقش ماندلا برای تماشاگر متقاعد کننده است. دیدن این فیلم به علاقمندان فیلمهای ورزشی، و کسانی که به نلسون ماندلا و تحولات افریقای جنوبی علاقمندند و نیز به کسانی که فکر میکنند مبارزه سیاسی نوعی انتقامجویی است توصیه میشود.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0:26  توسط Mehran Afshar  | 

INSOMNIA (2002) by Christopher Nolan

 

بی خوابی (Insomnia) یکی ازفیلمهای اولیه کریستوفر نولان است که در سال 2002 با شرکت آل پاچینو، رابین ویلیامز و هیلاری سوانک ساخته شده است. داستان فیلم در آلاسکا میگذرد، و آل پاچینو در نقش پلیسی که از لس آنجلس به منظور کمک به پلیس محلی جهت حل یک پرونده قتل به آنجا میرود و به دلیل اینکه طول روز بسیار زیاد است نمیتواند بخوابد بازی خیره کننده ای ارائه میدهد. هر چه از فیلم میگذرد، پاچینو را خسته تر میبینیم، و فکر میکنم او در القای این مسئله بسیار موفق عمل میکند. پس از مدتی از آغاز فیلم به پیچ اصلی داستان میرسیم. پارتنر پاچینو (به عمد یا غیر عمد) توسط او در یک عملیات تعقیب و گریز با قاتل کشته میشود، و در ادامه شاهد یک روند هیجان انگیز در فیلم شامل معامله پاچینو با قاتل، مشکوک شدن هیلاری سوانک به پاچینو میشویم. فیلم دارای سناریو، فیلمبرداری و بازیگری بسیار خوبی است، و طبعا کریستوفر نولان به خوبی این مجموعه را هماهنگ کرده است. فیلم از روی یک فیلم اسکاندیناوی به همین نام ساخته شده که آن را ندیده ام. یکی از جمله های انتهایی این فیلم در طی این چند سال همیشه یادم مانده بود. وقتی در انتهای فیلم هیلاری سوانک میخواهد مدرک گناهکاری پاچینو را دور اندازد، پاچینو به او میگوید : از مسیر خود منحرف نشو (نقل به معنا). و میبینیم پاچینو با انحراف از مسیر خود چگونه سابقه خود را خراب کرد.

با دیدن Inception,Memento از نولان در ماه اخیر میتوانم بگویم او فیلمنامه های بسیار خوبی را انتخاب میکند، و در اجرا بسیار کارگردان موفقی است، به خصوص این دو فیلم اخیر که پلات بسیار پیچیده ای دارند، و کارگردانی خوب نولان نقش زیادی در خوب در آمدن آنها داشته است. دیدن این فیلم (که احتمالا خیلی ها آن را دیده اند) را توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 0:22  توسط Mehran Afshar  | 

Unfinished Sky (2007)- Dir: Peter Dunkan

 

از این فیلم چیزی نشنیده و نمیدانستم، ولی فیلم خوبی بود. فیلم ساخت استرالیا است و کارگردان آن پیتر دونکان و هنرپیشگان آن ویلیام مک اینس و مونیک هندریکس هستند. داستان در یک شهر کوچک استرالیایی با چند ساعت فاصله از بریسبان میگذرد. یک زن مهاجر غیرقانونی افغان به نام تهمینه از دست چند نفر که او را در روسپی خانه به کار گرفته بودند، فرار کرده و تصادفا وارد مزرعه مرد (که با سگش به تنهایی زندگی میکند) میشود. زن انگلیسی بلد نیست و فقط به زبان دری میتواند صحبت کند. علیرغم تفاوتهای فرهنگی و عدم امکان مکالمه، به مرور به هم علاقمند میشوند و تدریجا گذشته هریک رو میشود. فیلم بسیار ساده و بعضا کلیشه ای است، ولی به دل من نشست. شاید نزدیک بودن زبان فارسی و دری و تشخیص صحبتهای زن نیز به حس نزدیکی من به فیلم کمک کرد. به هر صورت این فیلم مهجور را به دوستانی که فکر میکنند با این نوع فیلمها کنار می آیند توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:50  توسط Mehran Afshar  | 

مطالب قدیمی‌تر